حرف چقد زیاده برا گفتن
حیف اصن فرصت نوشتن نیست
اصلا وقت نیست آدم یه کار مفید بکنه
از یک ماه پیش، اولش ده روز فشششرده شیفت بودم، بعدش یه هفته دوستام اومدن، بعدش اسباب کشی و مامان و بابام اومدن. هیچ غلطی نکردم دقیقا یک ماهه.
خونه گرفتم و شکر خدا فعلا خوبه
همین اول کاری با صاب خونه هام دعوام شد و برام مشخص شد چرا دوستم ازینجا رفت و گفت صابخونه ها دیوونه ن.
حالا ببینم چی میشه. دوستم که تونست دو سال دووم بیاره.
خانواده عجیب و جالبی دارم و واقعا فکرشون غیر قابل نفوذه.
یه داداش سااااده عصبی، یه بابای بی صبر عصبی، یه مامان وسواسی، یه خاهر ساده، همه اینجا پیشمن. از وجودشون خوشحالم ولی خب کم کم حس میکنم باید برن :))))
خیلی کمک کردن تو گذاشتن خونه جدید انصافا، جز بابام که بیشتر اذیت کرد :))))
خدارو صدهزاربار که مستقلم و امیدوارم داداشم تصمیمش برای اومدن پیش من قطعی نشه، وگرنه خاهر بزرگمو میندازم به جونش