توسط ...
| چهارشنبه پنجم آبان ۱۴۰۰ | 18:22
یه بار دوران دانشجوییم یادمه خیلی غمگین بودم. یادم نیست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود.
نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس و روبه روم یه نون فروشی بزرگ بود. با انواع نون و یه تابلوی خیلی بزرگ سردرش که روش یه دختر بچه تروتمیز با یه لبخند زیبا داشت نون میپخت و خیلی شاد میزد.
عمیقا گفتم کاش تو اون فضا و جای اون دختر بودم و مثل این لحظه ی اون شاد بودم.
چند مدت گذشت و یه بار که ازونجا رد شدم دیدم لبخند اون دختر نصفش سوخته و بقیه ش گم شده زیر دود سیاه
مغازه با تابلوش آتیش گرفته بود!
قراره همتونو آتیش بزنم مراقب باشین