انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

بیوگرافی هلی

توسط ... |

بیمارستان نشین

| شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ | 0:58

در مورد مهاجرتم به یه شهر دیگه قرار بود یه ماه قبل بنویسم که الحمدلله نشد :)))

عرض کنم خدمتتون که اینجانب یه دختر ته تغاری از یه شهر دور افتاده با فرهنگ 120 سال پیش هستم که به دلیل بی امکاناتی و فرهنگ و همه چی تصمیم گرفتم فرار کنم و با مشقت فراوان بیام و در مرکز استانم، یعنی جایی که تو دانشگاهش درس خوندم سکنی بگذینم. که در این راه سختی ها و مشقات فراوانی را متحمل شدم اعم از اینکه تیر 98 که فارغ التحصیل شدم و برگشتم خونه! بخاطر خانواده و اینکه من نباید از خانواده جدا بشم مگر بعد شوهر کردن و... طرحم رو در بیمارستان ان شهر کذایی اغاز نمودم که ک و ن اینجانب تا گردن پاره شد اونقددددر که من اونجا اذیت شدم. انقدر اثارش عمیق بود که هنوزم که هنوزه بدون قرص افسردگی اون ادم سابق نمیشم.

توی فک و فامیل و شهر من و حتی خانواده من اهمیت جنس مرد بسیار بیشتر از جنس زن هست طوری که خواهرای خودم همه اونقدری بچه دار شدن که پسر دار بشن و بعد استاپ زدن! و اگر بچه اول پسر باشه همونجا استاپ زدن! با اینکه خودشون همیشه مینالیدن که به برادرم چهار برابر اونا توجه شده اما این فرهنگ رو بدون کم و کسر به ارث بردن.

توی شهر من یه خانوم اگر کار یا خرید (به دفعات محدود و با رعایت موازین مخصوص) نداشته باشه دلیلی نداره از خونه بیاد بیرون! مثلا چیزی به اسم پیاده روی و... برای یه خانوم وجود نداره! تو شهر من خیلی کم  پیش میاد کسی بخاطر بیماری های روان بخواد بره دکتر و اگر هم بره همه بهش میگن دیوونه و اون دیگه در چشم بقیه یک آدم معمولی نیست.

در شهر من یه دختر رسالتش اینه که ازدواج کنه و حتما بچه پسر بیاره. یه دختر بدون شوهرش نباید بره سفر مگر برای دانشگاه یا کار اداری واجب و ... وگرنه خیلی خیلی چیز عجیبیه و اون دختر ادم خرابیه اگر بخواد بره مسافرت تفریحی یا تور!

اصلا کسی اسم تور رو نشنیده!

تو شهر من وقتی ساندویچ میخری پول سسش رو باید جدا بدی! در شهر من وقتی آب منظقه ای قظع میشه تا چند سال 50 درصد مواقع قطعه و هیچکس به تخمش نیست. 

در شهر من همه زنها چیزی به اسم صاحب باید داشته باشن! در شهر من همه زن های بالای 35 سال و بسیاری از خانوم های کمتر از 35 سال هم اندام جنسی (ک ل  ت) اونها طی عملیات ختنه در کودکی بریده شده و عملا یک مجسمه جنسی شدن و هیچوقت تحریک نمیشن و از رابطه چیزی نمیفهمن و فلسفه این کار هم عدم خیانت خانوم ها و لذت نبردن از رابطه هست. چون خانوم فقط باید بچه دار شه و این  چیزا معنی نداره. در شهر من هنوز هم هستند عروس هایی که با خانواده مادر شوهر زندگی میکنن و حق ندارن لباس راحت و ... بپوشن. حتی بسیاری خانواده ها اعم از خانواده خودم باید پیش پدر و برادر دامن و روسری بپوشن و حتی تو خواب هم دامن بلند با شلوار زیرش داشته باشن حتی تو گرمای تابستون! در شهر من شما اگر طلاق بگیری و زن مطلقه باشی نمیگن طلاق گرفتی و همیشه از واژه طلاق داده شدن برای زن استفاده میشه حتی اگر زن خواهانش باشه. یک زن مطلقه حکم یک انسان خراب رو داره که هیچ جا نباید تنها باشه چون ممکنه بده! و شوهر مردم رو از راه به در کنه! در شهر من چادر چیز غیر عرف و عجیب و غریبیه و هرکس وقتی میاد بیرون عشقش بکشه چادر مشکی بپوشه یا باید غیر بومی اون شهر باشه یا باید به همه جواب پس بده که چی شده و چرا از راه به در شده که چادر بپوشه. در شهر من یک  پسر و دختر اگر قبل ازدواج بخوان اشنا شن باید فقط تلفنی و مدت کوتاه باشه وگرنه بیرون رفتن و اینها که حکم قتل داره! مگر اینکه دزدکی دوست پسرش باشه و سر راه موقع رفتن به محل کار و ... از دور ببیندش

و...

(بسه دیگه واقعا اعصابم نمیکشه هزاران چیز دیگه م هست :|)

خلاصه 17 ماه دست و پا زدم و هر روز گریه و مقاومت و اعتراض در مقابل ظلم روسا و همکارا تا بالاخره طرح اجباریم تموم شد. طرحی که نه میتونستم نرم! (چون مدرک دانشگاهیم باطل میشد و حدود 6 سال زحمتم به فاک میرفت) و نه میتونستم ادامه بدم جون جهنم شده بود برام! ولی خب هرطور شده خودمو دنبال کارا کشیدم و 17 ماه تموم شد. خداروشکر خواهرم ازدواج کرد و تو خونه فقط من و برادرم موندیم و پدر و مادرم (در باغ) و خواهرام به دلیل اینکه برادرم یکم رفیق بازه دوست نداشتن من خونه بمونم و شوهر هم نمیکردم پس راضی شدن که من برم. حدود سه سال تمدید طرح با حقوق نسبتا خوب داشتم که همه براش سر و دست میشکوندن. خصوصا در شرایط کسی مثل من که هیچوقت هیچ ساپورت مالی و... از خانواده ش دریافت نمیکرد.

در نهایت سرگردانی اومدم شهر دانشگاه. ممکن بود کارمو از دست بدم و مچبور بشم با حقوق نصف مطب کارکنم. اما ارزششو برام داشت. هر طور شده جور شد که طرحم تو شهر دانشگاه تمدید بشه. مسئولی که طرح من رو تمدید کرد انقدر لطف خودشو بزرگ دید که منو تو بیمارستان خار و خفیف کرد و سه ماه تمام در نقشی که یک فرد بیسواد هم میتونست انجام بده گذاشت و بقیه که هم سطح من (از لحاظ مدرک و سواد) بودن رو تو جایکاه های خوبی گذاشت. موقعیتی که توش بودم اذیت شدنش بخاطر کارش نبود بلکه بیشتر به خاطر فحش ها و بی احترامی هایی بود که از جانب دکترا به من میشد. انقدری که هرروز گریه میکردم و کار خودمو تموم شده میدیدم. بعد سه ماه گریه و زاری و خار و خفیف شدن و فحش شنیدن از دکترا بالاخره تصمیممو گرفتم و رفتم پیش رئیس و گفتم یا به من موقعیتی در شان خودم بده یا نامه استعفای منو امضا کن. اخ اخ که چقدر روزای سختی بود. خودمو تهی میدونستم و میترسیدم که نکنه کارمو از دست بدم و نتونم  کار دیگه ای پیدا کنم و توی این شهر آواره بشم.

رئیس در کمال ناباوری در لحظه اخری که فقط مونده بود نامه استعفا رو بده دستم. راضی شد موقعیتم رو درست کنه.

این از موقعیت شغلیم. و اما محل زندگیم که از یه خوابگاه به خوابگاه دیگه و از اونجا به اتاق دیگه تغییر پیدا کرد. بعدش داستان های مختلفی که داشتم مثل سروکله زدن با دخترای فراری و سوسکاس بی امان و...!

از اونجا هم با هزار مصیبت و موافقت و مخالفت هیئت مدیره مجتمعی که نزدیک بیمارستانه و سال پیش میخواستم بیام بعد 9 ماه تونستم یه خونه 50 متری اجاره کنم و الان در خدمت شما هستم.

+آیا دلم برای پدر و مادرم تنگ نمیشه ؟ ایا دلم برای شهرم تنگ نمیشه؟

برای شهرم ابدا و خیر! برای  پدر مادرم صد در صد. با اینکه از لحاظ تفکر فرسنگ ها فاصله داریم و بیشتر از یه هفته نمیتونیم همو تحمل کنیم اما به شدت دوستشون دارم چون تنها کسانی هستند که در این دنیای پر ظلم و سختی در هر شرایطی بچه شون رو بی چشم داشت دوست دارن. حتی اگر نتونن کاری کنن!

پدر و مادر من پیرو ضعیفن و هر لحظه ممکنه خدایی نکرده مریضی هاشون کار دستشون بده و من خیلی نگرانم. اما ایا این دلیل میشه که من بخام زندگیم رو در شهر خودم نابود کنم و منتظر مرگ پدر و مادرم باشم؟

امیدوارم اگر خدایی نکرده اتفاقی براشون افتاد از عذاب وجدان نمیرم ولی خب... بچه ها موجودات جدای از پدر و مادر هستند و نه عمر اونا باید صرف ما بشه و نه عمر ما صرف اونا! اگر قرار باشه فرزند همیشه در اختیار والدین باشه و زندگی مستقلی نداشته باشه که هیچکس تو دنیا پیشرفت نمیکنه!

پس به همین دیدار های گهگاه اکتفا میکنم و دعا میکنم که در اینده بتونم مسئولیت تصمیمم رو بپذیرم و تو همین دیدارها براشون کم نذارم و اینکه بهشون بی احترامی نکنم. (احترام به معنای بله و چشم گفتن نیست!)

میدونم اگر پیششون باشم ذره ذره باید آب شدنم رو ببینن و رنچ بکشن. 

احساس تنهایی و عدم امنیت نمیکنم؟

خیلی کم! اوایل این حس رو خیلی داشتم. شاید اوایل که رفته بودم طرح! حس میکردم چقد خوب بود کسی پشتم بود... کسی کارامو راست و ریست میکرد. کسی بهم میرسید و...

اما به مرور فهمیدم ادمی تنها تر از اون چیزیه که فکرشو میکنه و تنها پشت و پناهش خداست و خودش! پدر و مادر خوبن. دوستان و خانواده خوبن اما اونا خدا نیستن که همیشه بشه بهشون تکیه کرد! باید تو هر موقعیتی بتونیم تنهایی گلیممون رو از آب بکشیم وگرنه تو زندگی حس ضعف و زندانی بودن بهمون دست میده. ما تنها افریده شدیم و تنها محشور میشیم. فقط در این راه انسان هایی در کنارمون هستن که ممکنه هر لحظه از دستشون بدیم. تنها چیزی که پا برجاست خداست و روح  جاودانه ما!

بسه زیاد وارد فلسفه نشم :|

+ کلیه گفته های این پست نظرات شخصی من هست و دلیلی نداره که کسی موافقش باشه. اینجا وبلاک منه و دوست دارم با نوشتن اینجا ذهنم رو سروسامون بدم. پس اگر نوشته های من اذیتتون کرد یا مخالفش بودین میتونین با من در میون بذارین اما انتظار تایید از جانب من رو نداشته باشین و البته و صد البته این ها گفته نشدن که به کسی تحمیل بشن.

شب همگی شکلات تلخی (خوردنیی که به همه چی ترجیحش میدم!)

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .