بعد پست قبلی داستان های فراوان داشتم!
بعد برگشتنم فهمیدم که مریض شدم و شدید بالا اوردم بعد سرم گیج میرفت سعی کردم بخوابم اما بازم بالا اوردم. ساعت 12 شب رفتم بیمارستان خودم اما گفتن چون اینجا بیمارستان تخصصیه و تروما نیست کار خاصی نمیتونیم برای مورد تو انجام بدیم. تا صبح موندم اما بهتر نشدم.
بعدش برگشتم خونه و بازم همین داستان بود طوری که نمیتونستم سرپا وایسم. تو کل این مدت تنها بودم و میترسیدم بلایی سرم بیاد تو خونه. حتی تو بیمارستان هم یکی نبود کارامو انجام بده یا اینکه بهم یه لیوان اب بده! یعنی پرستار قرص میاورد اما اب نبود!
خونه که بودم و حالم خراب بود زنگ زدم امبولانس منو برد بیمارستان تروما. بیمارستان وحشتناااااک کثیف و شلوغ. دقیقا شبیه فیلمای جنگی صدها تخت چسبیده به هم پر انواع زن و مرد و بچه زخمی و مریض و در انواع حالت!
سرم زدن و امپول زدن و... پرستارا خیلی بی اعصاب بودن و سخت گیر میومدن و منم که حالم بد بود و نمیتونستم حتی از جام بلند شم برم صداشون کنم و هر دو طرفم هم پر بود از مردای سبیل کلفت!
چون تنها بودم دکتر هیچکدوم از حرفامو باور نمیکرد و اصرار داشت که ممکنه حامله باشم! الکی بهم گفتن ازمایشات تکمیلیه اما ازم ازمایش حاملگی گرفتن و کلی دستمو سوراخ سوراخ کردن سرش. ساعت شش صبح زنگ زدم که مادرم از شهرستان بیاد. از دیروز صبحش هیچی نرفته بود تو معده م هرچی هم بود بالا اورده بودم!
مامانم ساعت سه رسید و اینا تازه میخاستن منو بفرستن سونوگرافی و...
یکی از پرستارا خیلی بد باهام برخورد کرد و خواستم برم دسشویی دیدم برای هر دوهزار نفر اونجا یه دووونه کاسه دسشویی داشتن که بوی سگ مرده میداد و الوده ترین جای دنیا بود.
انقد شلوغ و پر سرو صدا و کثیف بود و تخت و زمین و همه جا خون و چرک بود و منم درد داشتم و نمیدونستم چه غلطی کنم که گریه کردم و دست مادرمو گرفتم و فرار کردم خونه! گفتم اگر لازم شد بعدا میریم بیرون سونو میگیرم جهنم و ضرر.
خلاصه بعدش کم کم بهتر شدم خداروشکر، الان فقط گوارشم درست کار نمیکنه.