انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | دوشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۱ | 1:18

بعد پست قبلی داستان های فراوان داشتم!

بعد برگشتنم فهمیدم که مریض شدم و شدید بالا اوردم بعد سرم گیج میرفت سعی کردم بخوابم اما بازم بالا اوردم. ساعت 12 شب رفتم بیمارستان خودم اما گفتن چون اینجا بیمارستان تخصصیه و تروما نیست کار خاصی نمیتونیم برای مورد تو انجام بدیم. تا صبح موندم اما بهتر نشدم.

بعدش برگشتم خونه و بازم همین داستان بود طوری که نمیتونستم سرپا وایسم. تو کل این مدت تنها بودم و میترسیدم بلایی سرم بیاد تو خونه. حتی تو بیمارستان هم یکی نبود کارامو انجام بده یا اینکه بهم یه لیوان اب بده! یعنی پرستار قرص میاورد اما اب نبود!

خونه که بودم و حالم خراب بود زنگ زدم امبولانس منو برد بیمارستان تروما. بیمارستان وحشتناااااک کثیف و شلوغ. دقیقا شبیه فیلمای جنگی صدها تخت چسبیده به هم پر انواع زن و مرد و بچه زخمی و مریض و در انواع حالت!

سرم زدن و امپول زدن و... پرستارا خیلی بی اعصاب بودن و سخت گیر میومدن و منم که حالم بد بود و نمیتونستم حتی از جام بلند شم برم صداشون کنم و هر دو طرفم هم پر بود از مردای سبیل کلفت!

چون تنها بودم دکتر هیچکدوم از حرفامو باور نمیکرد و اصرار داشت که ممکنه حامله باشم! الکی بهم گفتن ازمایشات تکمیلیه اما ازم ازمایش حاملگی گرفتن و کلی دستمو سوراخ سوراخ کردن سرش. ساعت شش صبح زنگ زدم که مادرم از شهرستان بیاد. از دیروز صبحش هیچی نرفته بود تو معده م هرچی هم بود بالا اورده بودم! 

مامانم ساعت سه رسید و اینا تازه میخاستن منو بفرستن سونوگرافی و...

یکی از پرستارا خیلی بد باهام برخورد کرد و خواستم برم دسشویی دیدم برای هر دوهزار نفر اونجا یه دووونه کاسه دسشویی داشتن که بوی سگ مرده میداد و الوده ترین جای دنیا بود.

انقد شلوغ و پر سرو صدا و کثیف بود و تخت و زمین و همه جا خون و چرک بود و منم درد داشتم و نمیدونستم چه غلطی کنم که گریه کردم و دست مادرمو گرفتم و فرار کردم خونه! گفتم اگر لازم شد بعدا میریم بیرون سونو میگیرم جهنم و ضرر.

خلاصه بعدش کم کم بهتر شدم خداروشکر، الان فقط گوارشم درست کار نمیکنه.

توسط ... | جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ | 19:57

در 38 ساعت اخیر 32 ساعت شیفت دادم و واقعا دیگه از این حجم کار نه ولی استرس! حالم بهم میخوره و نیازمند یه ظرف بزرگ بستنی ام

سه شب هم هست که هرشب سه الی پنج ساعت خوابیدم و این برای من ترسناکه، پس نیازمند یه خواب عمیق و طولانی بعد بستنی ام!

توسط ... | چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ | 9:35

چند روز خونه بودم و باغ بودم و از دنیا دور و... خوب بود کلا

یه نصف روز اومدم خونه داخل شهر برای تولد خواهرزاده م

از عجایبش براتون بگم که: هنوز اینجا مده که بی خبر پا میشن میان خونه طرف مهمونی! دیشب دوتا خانوم مجرد مسن از همین فامیلای شاسکولمون بر طبق عجایب هشت گانه قبل اومدنش زنگ زد اونم چه جوری! سلام چه خبر؟ کجایین؟ چیکار میکنین؟ مرسی خونه ایم! عه پس داریم میایم و پنج دیقه بعد دم در بودن :/ ینی اصلا فرصت نشد خواهرم بگه امشب داریم یه پخی میخوریم شما مزاحم نشو

حالا همه خسته و درمونده منم باید وسایل جمع میکردم از طرفیم تولد خواهرزاده مو باید میگرفتیم یهو اینا رسیدن.

مادر شوهر خواهرمم بود. حالا اینا نشستن از خاطراتشون میگن که چقد مشعوف شدن بنده رو در حال بستنی خوردن تو شهر دانشگاه دیدن چند سال پیش! اون وسط مادرشوهرخواهرم(خاله ناتنیم) نشسته داره بررسی میکنه که من چطور داشتم وسط خیابون بستنی میخوردم؟؟؟ یه جوری گفت وسط خیابون بستنی میخوردی؟؟؟؟ خودم به خودم شک کردم.

بعد هم که ساعت ۱۱:۳۰ بود جای اینکه گورشونو گم کنن، عین گاو پاشدن اومدن تو تولد کوچولوی خانوادگی ما شرکت کنن و کیک و تنقلات کوفت کنن. بعدشم ما کادوهامونو پشت پرده دادیم که زشت نباشه مهمونا نگن ما کادو نیاوردیم. ولی جالبه اصلا یادشون نبود که تولد کادو میدن!

صبح هم پاشدم اومدم ترمینال. راننده تاکسی های گاو اینجا اصلاااا از ماشین پیاده نمیشن. ولی تو شهر دانشگاه میان چمدونتو میذارن تو ماشین. حالا این خوب بود اومدنی طرف پول اضافه بابت چمدون گرفت :)

حس میکنم باقی مانده قوم مغول اینجا زندگی میکنن

ازمون استخدامی

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ | 22:13

اومدم باغ، جهت صفا سیتی به روح!

انصافا هم صفا دادم خداروشکر. جز راه فوق العاده سختی که پشت سر گذاشتم تو تابستون و گرما و گرد و خاک نامحترمی که امروز غروب زیبا رو ازم پنهون کرد.

هیچی دیگه! میوه ارگانیک میخورم و کنار پدر و مادر و پشه ها میگذرونم. پس فردا هم برمیگردم شهر دانشگاه (اخی هنوز میگم شهر دانشگاه :)))

عرض کنم خدمتتون که متاسفانه ازمون استخدامی اومد و کل استان فقط یه دونه شهر موقشنگ از رشته ما برمیداره که بسیار غمگینم کرد چون اولا من نمیخوام برم شهر موقشنگ و همه انتظار دارن که برم و دوما اینکه اگر هم بخوام برم اون یه نفر به احتمال هزار صدم درصد منم! پس امید زیادی نیست و نه اینکه نتونم ولی واقعیتش استخدامی تو بیمارستان و تو همچین سیستمی ارزش اینو نداره برام که یک ماه و نیم از خواب و خوراک و زبان و منبت کاریم بزنم و درسی که اصلا ازش خوشم نمیاد بخونم و اخر سر برم شهری که ازش خوشم نمیاد کار کنم.

تنها مشکل اینه الان باید جواب همکارا و موقشنگ و... رو بدم که میگن چرا نمیخونی و... که البته من دیگه اب از سرم گذشته و بیدی نیستم که با باد سخنان مردم بلرزم هار هار

 

Woodcarving

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ | 13:26

دقیقا هیچکس موافق کار مشبک_منبت من نیست و هرکی میفهمه منو به توپ میبنده :)

اما به تخم چپ سگ ترامپ! فک میکنن برام مهمه؟ هار هار

هر چند که بشدت مبتدیم و لنگ میزنم اما این کار تنها چیزیه که بهم امید به زندگی میده و باعث میشه به امید اون از خواب بیدار شم و روزی ۱۲ ساعت نخوابم

امسال چیزی نبوده بهم انگیزه بیدار شدن از خواب بده. حتی کابوسای وحشتناک موافق پرخوابی! رو ترجیح میدادم به بیداری و جنگیدن تو این زندگی

توسط ... | شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ | 22:27

برگشتم خونه با مصیب بسیاااار سختی به نام ماشین سواری در تابستان! اونم صندلی جلو بدون کولر و سایه بون و البته ۱۳۵ تومن پول بی زبون

سردرد بدی گرفتم. ولی الان اومدم باغ و جای همگی خالی هوا عالیه. یه پشه بند هم خریدم آوردم که بنظرم تو باغ پر جک و جونور ما بهترین چیزیه که تا حالا خریدم.

باتشکر از دی جی کالای عزیز

+ راستی گفتم سه هفته س کلاس مشبک_منبت ثبت نام کردم؟

سه هفته از ۱۵ هفته

قرص کربن لازمم

توسط ... | پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 9:27

بیمارستان اجتماع سلا .م فرما .نده گذاشته و دعوتمون کرده بریم. تازه فایل صوتیشم گذاشته که حفظ کنیم.

خب دیگه ورود سم به بدن برای امروز کافیه. ممنون از توجهتون خدا یار و نگهدارتان

فامول گاگول

توسط ... | پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 9:16

پسر عموم که حدودا ۴۵ سالشه تا حالا سه بار بهم گفته نوبت ام ار آی اورژانسی میخوام و بعد فهمیدم که اصلا دکتر ام آر آی ازش نخواسته! اصن دکتر نرفته!!! تو توهمات خودش برای خودش ام آر آی نوشته و بعدشم طبیعتا نیومده

آخرین بار هم چند شب پیش بود که بابام از خواب بیدارم کرد و خیلی جدی گفت برادر زن پسر عموت حالش خیلی خیلی بده و این داستانا فوری فوتی نوبت ام ار ای میخوایم

گفتم: پدر من! نصف شب من ام آر آی براش از کجا بیارم؟ بذار صبح شه چشم! فرداش با عجله براش نوبت گرفتم بعد که پسر عموم زنگ زد گفت: یکم سرش گیج میره و کمرش درد میکنه و میخوایم ببریم دکتر ام آر آی بنویسه :/

گفتم: مگه الکیه؟ ام آر آی که نقل و نبات نیست برای هر دردی بنویسن. خلاصه ایشونو بردن دکتر دکترهم اصلا ام آر ننوشت!

زنگ زدم مامانم گفتم این شاسکولا رو من نمیتونم حالی کنم خودت برو بهش بگو یه بار دیگه زنگ بزنه بلاکش میکنم‌.

جالب اینجاست همه سی تا همکار بخشو جمع کنی اندازه یه من! فک و فامیل ندارن که ازشون نوبت ام آر آی بخوان و انقد خودشونو بخاطر اونا خار و خفیف کنن پیش رئیس و منشی هر دفعه‌.

پدر و مادرمم که هر بار که میگم من دیگه کاری با فامیلاتون ندارم می کوبن تو سینه شون و جامه میدرن و میگن تو از ما نیستی و شیرمو حلالت نمیکنم و این داستانا

فامیل همکارا بیشتر مسئول و دکتر و مهندسن چهار تا کار راه میندازن براشون، فامیل ماهم اینا. هیچ کاری از دستشون بر نمیاد هیچ! از دستشونم بر بیاد بر عکس میرینن بهت تا حالت جا بیاد ازشون کمک نخوای دیگه.

الهی حکمتتو شکر

واقعا نمیدونم دیگه کجا برم که جایی که توش دنیا اومدم و آدماش دست از سرم بردارن؟ حالا اینا که عرض کردم وقتی شهرمم بودم ارادت خاص خیلی بیشتری بهم داشتن و خب اعصاب منو به شیوه های خیلی متنوع تری مورد عنایت قرار می دادن.

یک عدد اسنپ خر و من خرتر

توسط ... | چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ | 19:32

باورم نمیشه که راه خونه تا بیمارستان در اروم ترین حالت ممکن پیاده ش یک ربع میکشه و من ۱۹:۱۷ اسنپ گرفتم و ۱۹:۳۳ رسیدم و بازم تاخیر خوردم

اسنپ احمق نقشه رو یه نگاه کنی بد نیست

آخ

توسط ... | چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ | 19:22

دیگه فرصتی نیست پست قبلیو پاک کنم چون همه تون دیدین😂

چیز خاصی نیست هوم ورک کلاس زبانه خواستم از لپ تاپ انتقال بدم به گوشی اینجا نوشتمش

Homework

توسط ... | چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ | 18:16

I've thought about that before, If I had to move to another place I'd choose Dubai. Because Islam is the predominant religion in there, and they have so many living facilities And the most important thing is that UAE is close to us, so I can see my family soon.

آه

توسط ... |

شعر

| دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 9:19

به قول حسین صفا:

 

عمیق باش، اگر آهی!

فالگوه

توسط ... | دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 2:48

اگه قضیه مهاجرت نباشه فالگیرا چی میخوان بگن واقعا؟

دوباره و دوباره آه

توسط ... | دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 1:38

یه همکار برامون اومده خیلی از اون مسئول آشغالی که ادعای اسلام و قرآن و حجاب و رهبری و... داره و پارسال منو تایپیست کرد و از حق خودم محرومم کرد و تجارب مشترکی که باهاش داشته برام گفت و واقعا فهمیدم آدما چقد راحت میتونن بد باشن و خودشونم متوجه نباشن و حس کنن خیلی آدم خوبین!

آدم های سمی تو زندگی قشنگ مشخصن! و باید دوری کنیم ازشون.

این مسئول برای من اون بود! برای اون دختر هم اون بود! برای بقیه هم همینه!

همکاری که آشغاله و زیرآب زنه برای بقیه هم همینه، در آینده هم همینه، همه جاهم همینه! پس خودتو و کسایی رو که دوسشون داری رو از این آدماس سمی دور کن.

خانواده بی ثبات عزیزم

توسط ... | دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 1:31

بابام که مخالف اومدنم به مرکز استان و خونه گرفتن و این داستانا بود، الان که شش ماهه اینجا خونه دارم میگه: آدم یه خونه تو مرکز استان نداشته باشه، زندگی نمیتونه بکنه که!

توسط ... | جمعه سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 19:12

لحظه رفتن، دیگه مغز کار نمیکنه و تنها چیزی که حس میشه قلب در حال از جا کنده شدنه و تنها چیزی که دیده میشه اشک مادر و پدریه که هیچوقت ندیدی و الان داری آبشارشو میبینی!

یادت میره چرا داری میری؟ همون پدر و مادر چقدر محدود و اذیتت کردن یه جاهایی و چقدر بدبختی کشیدی

در یک کلام مغز و قلب انسانی پاسخگوی این همه فشار نیست و فقط پاهاته که طبق تصمیمی که در گذشته گرفتی داره پیش میره.

 

+ امروز همراه برادرم یه پسری بود که داشت پدر و مادر بی نهایت پیرش و مریضشو میذاشت و میرفت. مادرش موقع خداحافظی کارش به بیمارستان کشیده بود و غروب هم جسم بی هوش پدرشو تو مغازه پیدا کرده بودن.

یک کوووه عظیم فشار و اندوه داشت مغزشو منفجر میکرد، ولی انقدر قبلا سختی کشیده بود که باعث شده بود این راه رو انتخاب کنه

+ خواهرزاده همون پسر هم داشت میرفت، یه دختر ۱۴_۱۵ ساله!

با پدر اصلی معتاد و ناپدری جدید که مادر وکیلش از پس هزینه های بیش از حدش بر نمیومد و تنهایی میخواست بفرستتش خارج. اصلا معلوم نبود کدوم کشور و کدوم جا هم میخواد بره. تا دیشب مامانش براش لقمه میگرفت و امروز تنهای تنها بود! ضربه روحی تو اون سن و... واقعا چه به سرش خواهد آمد؟

 

+ چی شد که به این روز افتادیم؟‌ و چنان تحت فشار بودیم که همچین سختی عظیمی رو بپذیریم که خلاص بشیم ازین شرایط؟

ساده، مثل برادر

توسط ... | جمعه سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 18:10

داداشم رفت

وضعیت عجیبیه

به قول اینجاییا «کاسم»

یعنی معلقم بین زمین و هوا!

انقد چیزای عجیب و غریب دیدم امروز که واقعا نه قلب و نه مغز انسانی من کافی نبود که حداقل برای خودم تحلیل کنم ببینم چی درسته و چی غلط و ایا این‌ افراد کار درستی میکنن یا نه؟

مادرم و پدرم امروز دریا دریا اشک ریختن

بی پناه و مریضن و تنها کسی که میبرد و می آوردشون رفت.

نمیدونم دیگه چیکار کنم واقعا؟!

حال خودم هم تعریفی نداره انقدر از دیروز خودمو خوب جلوه دادم و بغضمو قورت دادم که شبیه جنازه شدم. دو شبه سرجمع پنج ساعت نخوابیدم، منی که روزی ۱۲ ساعت میخوابیدم! و البته تو این وضعیت تا چهار روز هر روز ۱۴ ساعت شیفت دارم و پریود هم هستم و تو دوران نقاهت سرماخوردگیم.

 

 

+ برادر عزیز و ساده دلم، خوشحالم که رفتی که بعد ۳۳ سال از گوشه اتاقت دربیای و جهان واقعی رو ببینی. ببینی زندگی چه شکلیه و طعم عدالت و رفاه و زندگی منصفانه انسانی رو بچشی

میدونم درد زیادی پشت این رفتنه، خصوصا اینکه معلوم نیست چندساله دیگه میتونی برگردی نقطه ای که ۳۳ سال توش زندانی بودی و ازش جُم نخوردی و بالاخره بهش عادت کردی و آیا میتونی پدر ‌‌‌و مادر پیر و مریضت رو که حتی هردوشون توان ایستادن روی پاشون و اومدن تا موقع رفتنت رو نداشتن، رو دوباره ببینی یانه؟

کنار اومدن با درد دوری خانواده، یهویی مستقل شدن، محیط کاملا جدید، غمِ حال پدر و مادر، تنهایی، دلتنگی، فکر و خیالای عجیب و غریب، استرس آینده، راه بسیار خطرناک و مبهم و...

ببین چقدر باید یک انسان تحت فشار باشه که همه اینارو ترجیح بده به زندگی الآنت که من بیشتر از هر کسی در زندگی درکت میکنم و بهت حق میدم چون خودم حتی بیشتر از تو در دل مکشلات این جامعه هستم و میدونم دردایی که قراره بکشی پایان داره اما درد اینجا موندن پایانی نداره

پس برو! برو که شاید رفتن پشیمونی داشته باشه اما اینجا موندن حتما پشیمونی داره.

خدا بهت یه قلب و ذهن و جسم توانا بده که از همش عبور کنی...

قلبت رو رها کن و قبول کن که زندگی بی رحمه و همه چیز رو باهم بهت نمیده، تو انتخاب کردی در این راه قدم برداری پس بدون عذاب وجدان خودتو رها کن و ادامه بده... امیدوارم روزی بیاد که هزاران برابر خوشحال تر و موفق تر از کسی باشی که اینجا بودی.

 

توسط ... | پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۱ | 19:56

هلی هشت کیلو بغض را قورت می دهد و در حالیکه انگار بین زمین و هوا معلق است به همکارانش التماس میکند که شیفتش را با او جابجا کنند اما چون صبح جمعه است کسی قبول نمیکند...

روز موعود

توسط ... | پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۱ | 16:6

Be strong... Be strong... Be strong...

توسط ... | چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۱ | 21:12

برای‌ دختراتون کیک‌میخرید و روز دختر سورپرایزشون می کنید؟

من هر سال مامانم و با تبریک گفتن روز تولدم بهش سورپرایز میکنم.

توسط ... | دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ | 21:28

چند پست قبل در مورد خنده درمانی و اثرات شگفت انگیزش حرف زدم

اگر دنبال منبع برای خنده بودین، فصل شش جوکر رو بشدت پیشنهاد میکنم. واقعا واقعا عالی بود پنج ساعت نان استاپ خندیدم، خصوصا قسمت چهار

روزهای امیدواری

توسط ... | دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ | 15:53

دلم برای روزهای امیدواری تنگ شده

روزایی که دلم میخواست زیاد عمر کنم، وقتی تصمیم میگرفتم در آینده چه ماشینی و چه رنگی بخرم و به کدوم کشورها سفر کنم.

روزایی که به بچه اینده م فکر میکردم و واقعا بچه میخواستم و فکر میکردم میتونم مادر خوبی باشم

روزایی که آروم بودم و هر لحظه با استرس یه اتفاق جدید از خواب نمیپریدم.

وقتی که میگفتن بمیری! میگفتم دهنتو گاز بگیر! و ارزو میکردم صد سال زندگی کنم.

دلم تنگ شده... برای زندگی کردن! برای آرزو داشتن! برای امید! برای یه لبخند واقعی با احساس خوشبختی... برای یک روز کامل که توش با غم از خواب بیدار نشم و نگم کاش بیدار نمیشدم... روزی که تنها باشم اما غم گلومو نگیره، به دیوار خیره نشم و از رو اجبار ادامه ندم...

دلم تنگ شده برای یه خبر خوب! یه خبر هیجان انگیز شادی آور!

سوختگی درجه سه

توسط ... | یکشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 14:38

خب هلی چرا در مورد دوبرابر شدن قیمت همه چی به صورت ناگهانی و افزایش حقوق ده درصدی که هنوز اعمال نشده و... و دروغ گویی و خر فرض کردن مداوم مسئولین و ریختن ساختمون در حال بهره برداری و گرد و غبار و... حرف نمیزنی؟

+ هلی یه لِوِل بالاتر از نوشتن و غصه خوردن درباره این چیزا رفته.

هلی انقدر غم و غصه درونش تلمبار شده که تصمیم گرفته بی تفاوت روشون راه بره.

هلی روزی ۱۲ ساعت میخوابه و وحشیانه غذا میخوره و بازم در تلاشه خودشو جمع کنه.

وضعیت روحی هلی چیزی فراتر از غصه خوردن و خستگیه...

نامبه! بی حسی! بی حسی همراه با زخم های باز بسیار و در حال خون ریزی!

عین سوختگی درجه سه که دیگه دردی رو حس نمیکنی!

توسط ... | شنبه هفتم خرداد ۱۴۰۱ | 20:12

چرا یه مدته هیچکدوم نیستین؟

سر نمیزنین؟ یا کامنت نمیذارین؟ دلم تنگ شده برایتان :(

هلی مریض، داداش تعطیل

توسط ... | شنبه هفتم خرداد ۱۴۰۱ | 15:36

خب همونطور که مستحضر هستین بنده در بستر بیماری به سر میبرم.

امروز صبح داداشم اومد اینجا کار داشت، این مدت که میخواد بره خارج خیلی روش حساس شدیم و خواه نا خواه توجه بیشتری میره سمتش.

صبح که اومد امیدوار بودم که طبق معمول صبونه خورده باشه که نخورده بود و مجبور شدم سفره بندازم براش و قهوه و چایی و... آماده کنم با اون حالم.

بعدش حال نداشتم ناهار بذارم و وقتی هم که رفت از تو رخت خواب ازش خدافظی کردم و حال نداشتم پاشم و بدرقه ش کنم. بعد کلی عذاب وجدان گرفتم و خواستم زنگ بزنم معذرت بخوام ازش.

که ناگهان عقلمان به کار افتاد و فکر کردم که اون چرا از صبح حال منو نپرسیده؟ لاقال بگه: دکتر لازم داری؟ چیزی لازم داری بخرم؟ ناهار بگیرم برات؟ لااقل سفره ی صبونه رو جمع کنم :/ حداقل سه تعارف بزنم! تنها چیزی که گفت قبل سرفه کردنامو... این بود که:«بهت نمیاد مریض باشی» :/

و خدای را شکر نمودم که بیشتر از این خر نشدم

#بیشعور_نباشیم

توسط ... | جمعه ششم خرداد ۱۴۰۱ | 13:36

احتمالا کرونا گرفتم

نمیدونم شایدم سرماخوردگیه

گلودرد و بدن درد و اسهال و...

خودمو چش زدم گفتم از وقتی کرونا اومده مریض نشدم، فقط واکسنا مریضم کرده.

+ به هنر فکر میکنم جای گرد و خاک و متروپل و...

آرومم میکنه. شمام برین دنبال علاقه تون. گور پدر همه مشکلات و پول و...

خدا حال همه مونو خوب کنه

توسط ... | چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ | 11:43

اقا دیروز یه اتفاقی افتاد تو بخش که خیلی ذوق زده مون کرد

یه خدماتی هست که خیلی وضعش داغونه

یه جوریه منگ میزنه قیافه ی کج و کوله کثیف

یه شوهر وحشی داره که یه بار تو بخش ابروشو برد

پدر مادرشم زنده نیستن انگار کسیو نداره.

این یه روزی به اون یکی خدماتمون گفته بود که هیچوقت کسی برام تولد نگرفته

اقا تولد بعدی این، با اینکه حقوق خدماتا خیلی کمه، این با پول خودش کیک و هندونه و... گرفت سورپرایزش کرد.

انقدر گریه کرد انقدر گریه کرد...

هنوزم قلبای مهربون داریم❤️

توسط ... | سه شنبه سوم خرداد ۱۴۰۱ | 20:9

خداروهزارمرتبه شکر تا حد زیادی یاد گرفتم که ویدیوهای یکه زیرش اشک و زاری و وای چقد غم انگیزه و وای چقد بد و فلانه رو باز نکنم

راستی یه تحقیق خیلی جالب تو کتاب زبانم خوندم دوست دارم با شما گلای تو خونه شیر کنم. همه مون میدونستیم اینو ولی این خیلی مستند و خوبه. کامل ترشم تو گوگل میتونین بخونین.

 

 

وقتي پزشكان به “نورمن كازينز” گفتند كه به بيماري آنكيلو اسپونديليتيس مبتلاست اضافه كردند كه هيچ كمكی نمی توانند به او بكنند و بايد آماده باشد كه بعد از دوره اي درد جانكاه از دنيا برود، كازينز اتاقي در يك هتل گرفت و هر فيلم خنده داري را كه مي توانست پيدا كند كرايه كرد، او بار ها و بارها نشست و اين فيلم ها را تماشا كرد و از ته دل خنديد، پس از شش ماه خنده درماني اي كه خودش براي خودش تجويز كرد پزشكان در نهايت تعجب دريافتند كه بيماري او كاملا درمان شده و هيچ اثري از آن نيست!

اين نتيجه حيرت انگيز باعث شد تا كازينز كتاب آناتومي يك بيماري را بنويسد و منتشر كند. سپس او پژوهش گسترده اي پيرامون كاركرد آندورفين ها آغاز كرد.

آندورفين ها مواد شيميايي‌ای هستند كه وقتي مي خنديم در مغز آزاد مي شوند، آن ها همان تركيب شيميايي مورفين و هرويين را دارند و ضمن اين كه اثر آرام بخشي روي بدن مي گذارند، سيستم ايمني بدن را تقويت مي كنند.

توسط ... | سه شنبه سوم خرداد ۱۴۰۱ | 14:18

رفتم مانتو خریدم شلوار خریدم با یه بارونی

دروغ گفتم اگه بگم اصلا به قیمت فکر نکردم ولی به خودم فشار نیاوردم که مثلا مانتو حتما باید یه تخفیف حسابی خورده باشه تا بخرم

دیگه خسته شدم.

واقعا از حساب و کتاب و به ثمر نرسیدن خسته شدم

 

توسط ... | دوشنبه دوم خرداد ۱۴۰۱ | 0:3

از جمله گیجی های خنده دار موقشنگ:

دقیقااا یک سال و نیم پیش من یه دستبند چرم با یه تیکه طلای کوچولو روش براش خریدم. بهش گفتم این طلاس و مراقبش باش و این داستانا.

الان دقیقا یک سال و نیمه که این اقای محترم این دستبنده دستشه.

امروز دیدمش بعد مدتها. گفت: چقد جنس این خوبه، رنگش نمیره انگار طلاس. با بدجنسی گفت: به همه هم میگم طلاس

🤣🤣🤣🤣🤣🤣 نگو کل این یه سال و نیم فک کرده شوخی کردم و این یه تیکه فلزه

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .