اومدم باغ، جهت صفا سیتی به روح!
انصافا هم صفا دادم خداروشکر. جز راه فوق العاده سختی که پشت سر گذاشتم تو تابستون و گرما و گرد و خاک نامحترمی که امروز غروب زیبا رو ازم پنهون کرد.
هیچی دیگه! میوه ارگانیک میخورم و کنار پدر و مادر و پشه ها میگذرونم. پس فردا هم برمیگردم شهر دانشگاه (اخی هنوز میگم شهر دانشگاه :)))
عرض کنم خدمتتون که متاسفانه ازمون استخدامی اومد و کل استان فقط یه دونه شهر موقشنگ از رشته ما برمیداره که بسیار غمگینم کرد چون اولا من نمیخوام برم شهر موقشنگ و همه انتظار دارن که برم و دوما اینکه اگر هم بخوام برم اون یه نفر به احتمال هزار صدم درصد منم! پس امید زیادی نیست و نه اینکه نتونم ولی واقعیتش استخدامی تو بیمارستان و تو همچین سیستمی ارزش اینو نداره برام که یک ماه و نیم از خواب و خوراک و زبان و منبت کاریم بزنم و درسی که اصلا ازش خوشم نمیاد بخونم و اخر سر برم شهری که ازش خوشم نمیاد کار کنم.
تنها مشکل اینه الان باید جواب همکارا و موقشنگ و... رو بدم که میگن چرا نمیخونی و... که البته من دیگه اب از سرم گذشته و بیدی نیستم که با باد سخنان مردم بلرزم هار هار