لحظه رفتن، دیگه مغز کار نمیکنه و تنها چیزی که حس میشه قلب در حال از جا کنده شدنه و تنها چیزی که دیده میشه اشک مادر و پدریه که هیچوقت ندیدی و الان داری آبشارشو میبینی!
یادت میره چرا داری میری؟ همون پدر و مادر چقدر محدود و اذیتت کردن یه جاهایی و چقدر بدبختی کشیدی
در یک کلام مغز و قلب انسانی پاسخگوی این همه فشار نیست و فقط پاهاته که طبق تصمیمی که در گذشته گرفتی داره پیش میره.
+ امروز همراه برادرم یه پسری بود که داشت پدر و مادر بی نهایت پیرش و مریضشو میذاشت و میرفت. مادرش موقع خداحافظی کارش به بیمارستان کشیده بود و غروب هم جسم بی هوش پدرشو تو مغازه پیدا کرده بودن.
یک کوووه عظیم فشار و اندوه داشت مغزشو منفجر میکرد، ولی انقدر قبلا سختی کشیده بود که باعث شده بود این راه رو انتخاب کنه
+ خواهرزاده همون پسر هم داشت میرفت، یه دختر ۱۴_۱۵ ساله!
با پدر اصلی معتاد و ناپدری جدید که مادر وکیلش از پس هزینه های بیش از حدش بر نمیومد و تنهایی میخواست بفرستتش خارج. اصلا معلوم نبود کدوم کشور و کدوم جا هم میخواد بره. تا دیشب مامانش براش لقمه میگرفت و امروز تنهای تنها بود! ضربه روحی تو اون سن و... واقعا چه به سرش خواهد آمد؟
+ چی شد که به این روز افتادیم؟ و چنان تحت فشار بودیم که همچین سختی عظیمی رو بپذیریم که خلاص بشیم ازین شرایط؟