خب همونطور که مستحضر هستین بنده در بستر بیماری به سر میبرم.
امروز صبح داداشم اومد اینجا کار داشت، این مدت که میخواد بره خارج خیلی روش حساس شدیم و خواه نا خواه توجه بیشتری میره سمتش.
صبح که اومد امیدوار بودم که طبق معمول صبونه خورده باشه که نخورده بود و مجبور شدم سفره بندازم براش و قهوه و چایی و... آماده کنم با اون حالم.
بعدش حال نداشتم ناهار بذارم و وقتی هم که رفت از تو رخت خواب ازش خدافظی کردم و حال نداشتم پاشم و بدرقه ش کنم. بعد کلی عذاب وجدان گرفتم و خواستم زنگ بزنم معذرت بخوام ازش.
که ناگهان عقلمان به کار افتاد و فکر کردم که اون چرا از صبح حال منو نپرسیده؟ لاقال بگه: دکتر لازم داری؟ چیزی لازم داری بخرم؟ ناهار بگیرم برات؟ لااقل سفره ی صبونه رو جمع کنم :/ حداقل سه تعارف بزنم! تنها چیزی که گفت قبل سرفه کردنامو... این بود که:«بهت نمیاد مریض باشی» :/
و خدای را شکر نمودم که بیشتر از این خر نشدم
#بیشعور_نباشیم