انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ | 21:27

[[یا رادَّ ما قَدْ فاتَ]]
ای خدای عمرهای به سر آمده،
روزهای گذشته،
خون‌های ریخته،
عشق‌های گم شده،
آبروهای رفته،
بغض‌های شکسته،
اشک‌های چکیده،
و آب‌های از جوی رفته را
تو باز می‌گردانی
ای باز گرداننده‌ی از دست رفته‌ها!
 

 

#کامنت زیبای تماس بی پاسخ عزیزم

بسم الله

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ | 19:54

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین پست ۱۴۰۱ :)

عید همگی مبارک

میشه گفت از بهترین سال تحویلام بود

بعضی وقتا آدم کنار دوستان و خانواده س و کلی هم برنامه میچینه و کارای مختلف میکنه اما اصلا بهش نمیچسبه.

مهم اینه آدم بهش بچسبه :))))

امسال سال تحویل تنها بودم، شیفت بودم و خبری از هفت سین و آتیش و هیچی نبود.

همکارم شوهرش اومد و خواستم راحت باشن و منم که نخواستم سال تحویل رو تو زیر زمین باشم رفتم آخرین طبقه بیمارستان ‌‌و از دیوار شیشه ای جلوی بیمارستان زل زدم به شهر.

دعا کردم، خداروشکر کردم، زنگ زدم به کس و کاری که دوسشون دارم و برای داشتن همه شون خداروشکر کردم. بعد خیره شدم به فشفشه هایی که تو آسمون شهر داشت می درخشید. هیچوقت شهر رو انقدر خوشحال ندیده بودم.

یه حسی داشتم انگار برای یه امروز غم و غصه و نداری و محدودیت ها خوابیدن و اجازه دادن که آزادانه نفس بکشیم.

 + اینجا نوروز خیلی قشنگه. یعنی تو شهر فارسا خیلی قشنگه!

من قبلا هر سال شهر خودمون بودم و نهایت کاری که مردم میکردن بیرون رفتن بود.

اما اینجا همه چی بوی تازگی گرفته.

خیابونا رو تمیز و تزئین کردن، بیمارستان اهنگ سال نو گذاشت، همکارا همه به خودشون رسیدن، یکی موهاشو رنگ کرده، یکی مژه کاشته و...

حالا من که تنهام و هیچ جشنی هم نگرفتم و شیفت هم بودم بهم خوش گذشت. قطعا عید پیش بقیه خیلی زیباتر هم بوده.

توسط ... | شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ | 3:27

یکی از نعمت های خدادایم که بابتش شکرگذارم اینه که میتونم یه جوری قیافه مو مظلوم کنم که پوتین از جنگ با اوکراین منصرف شه

نوروز پیروز

توسط ... | جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰ | 19:4

دوستای عزیزم

همراهای خود واقعیم

کسایی که غر زدنامو گوش دادین و تو سختیا همراهم بودین.

مجبور نبودم خودمو عوض یا سانسور کنم پیشتون

کسایی که کامنت گذاشتین و دلگرمم کردین با بودنتون

خیلی خیلی خوشحالم که هستین و واقعا نمیدونم اگر نباشین من برون گرا فریاد هایی رو که نمیشه تو دنیای واقعی زد کجا بزنم؟

عید همگی مبارک باشه

به شخصه که از گذشت زمان ناراحت نیستم. ناشکری نمیکنم ولی خب گذشتنش همچین بد هم نیست.

امیدوارم شما از گذشتن زمان ناراحت باشین. یعنی انقدر هیجان داشته باشین برای زندگی که همیشه روز تولدتون یا روز سال نو از گذشتنش ناراحت باشین.

امیدوارم امسال کسی رو از دست ندین و به داشته هاتون اضافه شه. هیچ مریضیی نگیرین و مریضی های قبلیتونم بهتر بشه. کلی قوی تر بشین و بتونین مقدار زیادی از اهدافتون رو عملی کنید.

امیدوارم سال دیگه عید وقتی برمیگردین سال ۱۴۰۱ رو مرور میکنید به خودتون افتخار کنید.

دوستتون دارم و امیدوارم که بمونید برام و امیدوارم که این وبلاگ هم بمونه برام. 

امیدوارم دولت موفق نشه طرح های مزخرفش رو اجرا کنه و مسئولین یکم سر عقل بیان. 

جنگ جهانی نشه و همین جنگ هم تموم شه بره.

تحریم ها برداشته بشه و قدرت خرید مردم بیشتر شه.

بهار جدید مبارک❤️🌹

Heli in the elevator

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ | 13:28

بیست و دو دیقه تو آسانسور تنگ و تاریک آپارتمانمون گیر کردم

خوبه فوبیای مکان بسته ندارم وگرنه تا الان حتما دار فانی رو وداع گفته بودم.

ولی تجربه ی جالبی بود

زیاد نترسیدم چون نگهبانی در جریان بود و تقریبا جلوی در یکی از طبقات گیر کرده بودم. فقط آخراش نگران بودم تنگی نفس بگیرم

مروری بر 1400

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ | 1:50

خب لیست مهم ترین اتفاقات 1400:

+فروردین 1400 اولین دوز واکسنم رو شاد و خندان زدم :) و یه روز زمین گیر شدم

+سیزده بدر نرفتم به خاطر کرونا

+سخت ترین مرحله ش کللللللی سر تایپیست بودنم جنگیدم و اخرش موفق شدم که ازش خارج شم. کلی ازم سواستفاده شد و کلی نظرم نسبت به مسئول طرح تغییر کرد و کلی تجربه کسب کردم.
+پدر و مادرم واکسن زدن و ذوق مرگ ترین بودم

+خشکسالی سختی رو تو بهار و تابستون پشت سر گذاشتیم.

+ دوبار رفتم تور اطراف شهر یه بار بهار و یه بار پاییز

+ برای اولین بار شیفت شب تو یه بیمارستان تروتمیز و بدون حمله ارباب رجوع و عقرب و مار رو تجربه کردم

+ پولامو از بورس دراوردم و زدم جای دیگه و ازونجام ضرر کردم :)

+تولد موقشنگ از دور سورپرایزش کردم

+ همه بیمارستان قبلیم رابطه مو با موقشنگ فهمیدن

+ با دوست پسر دوستم به شدت دعوا کردم

+ با سلیطه های اتاق بغلی که عجیب ترین ادمایی بودن که دیده بودمشون اشنا شدم :)

+ رفتم اتاق عمل برای عمل دماغم و عمل نکرده برگشتم :)

+ خودمو دادم زیر اشعه و سی تی گرفتم از خودم

+ یک میلیون عدد نوبت ام ار ای گرفتم :)

+ لپ تاپمو عوض کردم

+ با سوسک ها و همسایه اتاق های وحشی تو خوابگاه سر کردم

+ با جرات کامل رای ندادم :)

+ هیستروسالپنگو گرافی رو از نزدیک دیدم

+ پنج ماه موقشنگ رو ندیدم و کنکور داد و کنکورشو رید :) قرار بود که دیگه نخونه اما تصمیم گرفت دوباره بشینه بخونه و منم برام مهم نبود چون فعلا قصد ازدواج نداشتم.

+ تابستون گرم گرم گرم گرم و بسیار سخت و خفه کننده ای رو پشت سر گذاشتم

+ قرصای ضد افسردگیم رو قطع کردم و حالم بد شد و دوباره شروعشون کردم!

+ دو ماه برای استخدامی خوندم و استخدامی نیومد!

+ چند ماه در مورد ارز های دیجیتال مطالعه کردم و اخرش ولش کردم!

+ یه مدت مکرومه بافی کردم و خیلی خوشم اومد.

+ رفتم سفیدسازی زانو و نتیجه عکس گرفتم :|

+ چند جلسه ای رفتم لیزر

+ فیلم های زیبای زیادی دیدم 

+ چندین پیک کرونا رو رد کردیم و هربار پاره گشتیم

+ یه ماه و اندی برای تبدیل وضعیت تلاش کردم و به نتیجه ای نرسیدم

+ برای برار اول انبه خریدم و خوردم

+ و دومین اتفاق مهم برای اولین بار خونه گرفتم :)))))) خیلیییی سخت و بعد چند ماه تلاش جور شد امااا فاینلی! کلی وسیله خریدم و تنها نشستم سر خونه زندگیم!

+ همراه با وانت رفتم و تنهایی اسباب کشی کردم !

+ شش ماه برنگشتم شهر خودم و خونه پدریم.

+ پدر و مادرم یه ماه پیشم موندن و خیلی بهم خوش گذشت

+ اتفاق مهم سوم اینکه برای اولین بار پامو ازین فاکینگ کانتری یکم بیرون گذاشتم و طبق یک تجربه عالی رفتم وان با دوستام

+ یخچالم خراب شد و کلی بدبختی کشیدم

+ خواهرم باردار شد

+ کمی از شخصیت اقای دوست رو شناختم  و ازش متنفر شدم و خوشحال شدم که از رابطه باهاش خارج شدم

+ پیشنهاد کار در عراق بهم داده شد ولی نرفتم

 

خدایا شکرت شکرت و بازهم شکرت

حالا بریم در ادامه ای رمز دار که فقط برای خودم است اهداف امسال رو بنویسم

ادامه مطلب

چهارشنبه سوری 1400

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ | 0:51

عید نوروز و رسیدن بهار و این حرفا همیشه زیبا بوده. بعد یه زمستون سخت اینکه بارون بیاد و هوا دلپذیر بشه و قابل بیرون رفتن بشه خیلی خوبه.

من از بچگی همیشه نوروز رو دوست داشتم و دقیقا هر سال روزهای خاص حسرت خوردم که چرا در روزی که میتونه خیلی خوش بگذره مثل چهارشنبه سوری یا روز عید، مشغول خوش گذرونی نیستم؟ چون معمولا خانواده ما اهل جشن و این حرفا نبودن. بعدم که کارمند شدم که هر سال عیدارو شیفت بودم ماشالله

 

+امسال چهارشنبه سوری حسش با هر سال فرق داشت. غروب یه شمع روشن کردم برای خودم و از روش پریدم! بعد شیفت شب بودم و از خونه زدم بیرون که برم بیمارستان. پیاده رفتم و دیدم دم در ساختمونمون اتیش روشن کردن و همه جمع شدن و آسمون پر فشفشه و ایناس. چند دقیقه ای که تو راه بودم سعی کردم طبق معمول حواسم رو بدم به اونا و لذت ببرم و نفس عمیق بکشم و بهار رو حس کنم. اما اینبار لذتش همراه با یه غمی بود. نمیدونم دیگه بزرگ شدم یا اینک روزگار این کارو باهامون کرده؟ این روزا هرچیزی که میشه به مردم گرسنه کشورم فکر میکنم و دیروز هم دقیقا همینطور بودم. فکر میکردم که امسال بازم تعداد کسایی که سر سفره شون خوراکی عید نیست و تو تن بچه هاشون لباس نو نیست بیشتر شده و الان همه شون از عید متنفرن چون نمیتونن ازش لذت ببرن و بیشتر مایه ی عذابشونه. 

 

+روی پل عابر پیاده همیشگی وایسادم و به شهر نگاه کردم و به یاد اوردم همه اون ضربه هایی که امسال خوردم و همه چیزهایی که در مورد ذات انسان ها دیدم و فهمیدم و همه امیدهام که نسبت به ادم های بسیاری ناامید شده و همه تنهاتر شدن هام. ولی با لبخندی اندوهناک باز خدارو شکر کردم بابت چیزایی که هنوز دارم.

 

چهارشنبه سوریتون مبارک

تو تنهایی

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ | 0:40

بفرمایید چای سبز و لیمو با ساقه طلایی :|

کم کم دارم به این غذاهای بدمزه عادت میکنم و شاید باورتون نشه ولی امشب ازین چای سبز و لیموئه خوشم اومد.

با یکی از انگشت شمار دوستان پسرم که باقی مونده امروز چت کردم. در مورد حالم و کابوسای وحشتناکی که میبینم گفتم و گفت که باید انرژی درونیم رو تخلیه کنم که تبدیل به کابوس نشه.

منم گفتم تنهام و این حرفا گفت یاد بگیر تنهایی از زندگیت لذت ببری و دیدم واقعا راست میگه.

خب برنامه اول تنهاییمون چی باشه جیگرا؟

 

+اوف برای ادم برون گرایی مثل من تنهایی همیشگی سخته

هلی و شکمش

توسط ... | چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۰ | 0:41

به طرز عجیبی شکمو شدم و اشتهام رفته بالا

نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه ولی یه ماهی هست که غیر قابل کنترلم

طوری که برای جلوگیری از افزایش وزنم روزه میگیرم.

نمیدونم یعنی ممکنه مشکل خاصی داشته باشم؟

 

+ امروز رفتم باشگاه

واقعا باشگاه کثیف و وحشتناکیه

یه جلشه دیگه میرم و بعدش میرم جای دیگه و این تجربه رو کسب کردم که حتما قبلش دستگاه هاشونو ببینم و محیطشو چک کنم و البته اینکه شیفت عصر داشته باشه چون من صبحا حوصله ورزش کردن ندارم

و همچنان بیشعوری در چشمانش می درخشد

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ | 22:25

باید بگم که خیلی با سریال فرندز حال میکنم طوری که حس میکنم فعلا با فیلم دیگه ای وقتم هدر میره. هم زبان رو تقویت میکنه هم ادمو سرحال میکنه

 

+این ماه برنامه زیاد داشتم باشگاه، گواهینامه و... اما خب هلی همیشه یا خوابه یا داره غذا میخوره

 

+امروز داماد بیشعورمون و خواهرم اومده بودن. از بیشعوری دومادمون هرگز کم نمیشه که هیچ! هر روزم بیشتر میشه.

سر ناهار، نمکدون روی اپن بود. گفت نمکدون داری؟ گفتم اره. اون و خواهرم نزدیک اپن بودن و من بلند نشدم. منتظر بودم بلند شه. خواهرم با مصیبت شکم هفت ماه و نیمه شو تکون داد و پاشد و رفت نمکدون رو برداشت و این مرد بیشعوووور از جاش تکون نخورد که نخورد! کل اون مدت برای یه لیوان اب هم خواهرمو صدا میکرد خواهر حامله ی مریضم! که مرتب داشت درد میکشید!

 

این داستان: دسته کلید اسرار هلی!

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ | 20:41

قضیه لباسشوییمو تعریف نکردم براتون؟؟

من یه کهنه شور یا مینی واش یا هرچی میگین، ازین دوقلوها دارم. بعد یه روز وصلش کرده بودم به شیر اشپزخونه که مثلا شاد و خوشحال باهاش لباس بشورم. من وقتی این لباسشویی رو خریدم زیرش یه یونولیت داشت که اینو ازش جدا نکردم و گذاشتم بمونه بخاطر اینکه سیستمش تو حموم یه وقت خیس نشه و مشکل ساز تشه. اون روز که تو اشپزخونه باهاش کار کردم، چون همیشه میبردم حموم باهاش لباس میشستم و بازم برمیگردوندم، خیلی ذوق داشتم که سرجاش باهاش کار کردم. بعد که کارم تموم شد دیدم که طبق معمولِ همه شیر های خونه ، این شیر هم که لباسشویی رو بهش وصل کردم خرابه و درست بسته نمیشه. خلاصه چند روز شیره به شدت چکه میکرد و منم یه سطل کوچیک گذاشته بودم زیرش و جلوشم لباسشوییم بود.

حالا این سطله میدیدم که پر میشه ولی سر ریز نمیشه رو زمین و برام جالب بود که خدایا این اب کجا میره؟ یعنی واقعا تبخیر میشه؟؟

 این شد که من اون اقای شیر درست کن! رو صدا زدم که تو یکی از پستا گفتم و گفتم فقط اون شیرو خفه کن دیگه هیچی نمیخام! گفت نه برات شیر میارم! فرداش شیر اورد و کلللی مشغول بود چند ساعت روش کار کرد اما شیره به لوله نمیخورد! یعنی هر چی داشت تونست بهش وصل کنه ولی انگار اون شیر با لوله قهر کرده بود! خودمم امتحان کردم دیدم با اینکه اندازه شه به طرز عجیبی وصل نمیشه.

اقا این اومد که بره و منم گفتم چند میشه ؟ گفت کارتو راه ننداختم پول نمیخوام. گفتم چرا بابا راه انداختی شیرتم به چخ دادی و چند ساعت مشفول بودی و این حرفا و از طرفی هم دلم براش میسوخت لباساش کهنه بود و سالن اینارو همیشه تمیز میکرد، چند باری که تعمیرکار اورده بودم برای یخچال برای دو دیقه نگاه کردن کلی پول میگرفتن و منم یه پول معقولی براش کارت به کارت کردم و رفت.

منم لباسشویی رو که فقط یکم زده بودم کنار اومدم بردارم باز ببرم حموم و کلی غر زدم که ای وای ازین ببعد باز همیشه باید ببرم حموم و این داستانا! همینکه برش داشتم! دیدم ای وای بر من!!! داخل اون یونولیته و زیر لباسشویی اب اون سطله ریخته و اصلا یه دریایی شده که نگو و نپرس!!

کلی حکمت خدارو شکر کردم چون اگر شیر به لوله میخورد و وصل میکرد من لباسشویی رو از جاش برنمیداشتم و نمیدیدم که پر ابه و همونجا روشنش میکردم، اون که میسوخت هیچی شاید خودمم برق میگرفت!   :!!!!!!!!!!!!

خلاصه

دررن دن دن دن دن دررن دن دن (اهنگ کلید اسرار)

رویای عاشقی

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ | 0:10

دیت رفتن خوبه، رسیدن به کسی که دوسش داری هم خوبه.

قدم زدن زیر بارون و دراز کشیدن زیر ستاره ها هم خوبه

اما تصور و آرزوی اینا بی نهایت زیباست...

شاید شنیده باشین که عشق با نرسیدنش قشنگه

+ممکنه روزها تو پیاده روهای پاییزی زیر آسمون ابری و پیاده رو خیس قدم بزنی، هندزفری گوشت کنی و آهنگ مورد علاقه تو بذاری و عمیقا ارزو کنی که کاش پیش عشقت بودی و لذت ببری و حسابی احساساتی بشی.(به استثنای بلافاصله بعد شکست عشقی)

اما در واقع وقتی اونجا با عشقت داری قدم میزنی، نگرانی گلی نشی که تیپت به هم بریزه، همش حواست به آرایش و چتر و لباسته و وقتی میخای هندزفری بذاری کلی تو ذهنت میگی نکنه الان اون با این آهنگ حال نکنه، بعدش کشیده شدن سیم هندزفری اذیتت می کنه و فکر میکنی آیا اونم اندازه تو لذت میبره یا نه؟ همش مواظبی که خوب باشی و بخندی و ناراحتش نکنی. به برنامه های بعد قدم زدن فکر میکنی و گاهی ممکنه نگران پیام های یهویی گوشیت یا مردم دورو برت باشی. نگرانی نکنه سردشه و سرما بخوره. یا با خودت درگیری که خب تا کجا باید بریم و یا اینکه آیا چتر به اندازه کافی رو سر من یا اون هست؟ اگر دوتا چتر جدا باز کنیم نکنه جدایی بیاره و ناراحت شه و بعد هم یهو میبینی پای طرف درد گرفته یا تو دسشوییت گرفته و... و باید برین‌. ممکنه اون وسط رفتاری هم نشون بده که ناراحتت کنه و بهت بربخوره و بزنه برنامه هاتو بپوکونه.

اینا که گفتم ممکنه بعضیاش پیش بیاد بعضیاش نه و یا چیزای دیگه ای پیش بیاد.

 

+ سالها به زندگی مشترک با عشقت و شب ها و روزهای زیبا با هم فکر میکنی. اما همین که وارد زندگی میشی انقدر مشکلات میریزه سرت که یادت میره چه رویاهایی داشتی. اینو فک نکنم دیگه لازم باشه باز کنم.

 

لپ کلام اینه که اگر عشقتون رو کنارتون دارین، پس خوشحال باشین، لذت ببرین، اگر رابطه تون میدونین درسته پس کاملا در لحظه زندگی کنید و انقدر گذشته و آینده رو نیارین جلو چشمتون که زهر مار خودتون و اون کنید.

اگر نه؟! لذت ببرید!! از چی؟؟ از رویاهای بی نقصتون! از شعر... از تنهایی و آزادیش... 

رابطه خب یک نیازه ولی قول میدم چیز زیباتری از رویاهاتون نداره.

رویاهای شماها. زخم های شما عشق های گرد و خاک گرفته شما، زیبا هستن! قدرشون رو بدونید و از لطافتشون لذت ببرید.

توسط ... | شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ | 23:45

یه چیز جالبی که بعد یه سال رفت و امد به بخش ان ای سی یو یا بخش ویژه نوزادان فهمیدم، اینه که نوزادای پسر بیشتر مریض میشن و بیشتر در خطر نارس بودن و این داستانا هستن. جالبه که کلا کروموزوم ایکس که مسئول تولید جنس مونثه هم قوی تره و وقتی یک مرد نازا میشه در درجه اول کروموزوم ایگرگ که مسئول جنس مذکر هست رو از دست میده و فقط دختر دار میشه و بعدش اگر اونم از دست داد حالا نازا میشه!

توسط ... | شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ | 23:41

خب من حس میکنم که واقعا گاهی از طرف خانوادم به خصوووص خواهرام مورد تجاوز عاطفی قرار میگیرم.

دیروز خواهر دومیم زنگ زد و دقیقا چهل دقیقه پای تلفن پدر منو دراورد گفت باید بهم بگی با موقشنگ برنامه ت چیه و چرا انقدر رابطه ت طول کشیده؟

چند بار صریح بهش گفتم که نمیخوام درباره ش حرف بزنم و چیزی برای گفتن به خودمم ندارم چه برسه به اون و دست از سرم برنمیداشت تا جایی که میخواستم گوشی رو بکوبم و میدونستم اگر اینکارو بکنم زنگ میزنه به بقیه و گریه میکنه و میگه بهم بی احترامی کرده.

هفته پیش هم خواهر چهارمم زنگ زد و گفت که بابام دعوا راه انداخته و فحش و فحش کاری شده و کلی نگران و ناراحت شدم و وقتی تماس گرفتم با خونه فهمیدم که یه مساله کاملا کوچیک و عادی بوده و هیچ فحشی در کار نبوده و خواهر دیوانه روان پریشم اینارو از خودش در اورده که منو دق بده.

خب این کار امروز و دیروزشون نیست بلکه سالهاست دارن تو زندگیم دخالت میکنن و یکی از دلایلی که خواستم ازشون دور بشم هم همین بود که متاسفانه انگار کاملا موفق نشدم.

تو دوران دبیرستان یه بار به دور از چشم مسئول قلمچی که کلی هوامو داشت و بورسم کرده بود، توی گاج برای یه ازمون بورس شدم و رفتم اون ازمون رو دادم. صاحبای گاج دشمنای خونی بودن و واقعا نباید مسئول قلمچی میفهمید که من رفتم اونجا و شاید باورتون نشه ولی خواهرا چهارمم رفت شماره صاحب قلمچی رو پیدا کرد و بهش زنگ زد و گفت که من دزدکی رفتم ازمون گاج شرکت کردم و واقعا نفهمیدم که فاکینگ فازش چی بود :)

یا وقتی من بعد برگشتن از دانشگاه افسرده شده بودم و خواهر دوم عزیز انقدر دخالت کرد تو حال من که حالمو بهم زد. میخواست برام دعا بنویسه و دزدکی بذاره تو بالشم. که هنوز نمیدونم! شاید این کارو کرده باشن. و اینکه میخواست با دوستم که هیچوقت ندیده بود و نشناخته بود در مورد پرخاش و خودخوری من صحبت کنه. در حالیکه اصلا نمیدونست من چقدر با این دوست صمیمی هستم و ایا مناسبه که احوال شخصی من رو بهش بگه یا نه؟

خلاصه خونه مون سلیطه خونه ای بود برای خودش!

واقعا هنوزم نمیدونم چطور سالها توی اون خونه و کنار این دیوانه ها زندگی کردم؟ بارها اذیتم کردن و گردن خودم انداختن و پدر و مادرمو انداختن به جونم و...

آه! من هیچوقت اندازه بچگی هام قوی نیستم! اگر الان بود قطعا یه دختر فراری میشدم!

 

توسط ... | پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 13:16

چهار روزه تمام علائم پریودی رو کشیدم و بالاخره بعد کلی درد و گیجی امروز پریود شدم. انقدر فشارم افتاده بود و حالم بد بود که موقع کشیدن دستگاه از زوری که زدم انرژیم خالی شد و یه لحظه نزدیک بود بیفتم و مریض دستمو گرفت :/

ولی خب خوشحالم پریودم زیاد عقب نیفتاد چون واقعا حوصله آزمایش هورمونی و کلی پول خرج کردن و... رو ندارم.

+ دیشب به این فکر افتادم که واقعا بزنم تو یه کاری

یعنی خیلی وقته به این فکر افتادم اما نمیتونم!

یه چندتا تست شغل شناسی اینا حل کردم حالا میام نتیجه شو میگم

توسط ... | چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ | 23:3

روزایی که تنهام تو خونه، از صبح تا شب ذهنم درگیر هزار تا فکر میشه. در اخر به نتایج جالبی از خودم و زندگی میرسم. کم کم حس میکنم گم شدم و روز بعدی کم کم حس میکنم زیادی دارم به کمبود ها فکر میکنم و از روز سوم به بعد یه افسرده تمام عیارم. واقعیتش به شدت حس میکنم که دچار کمبود دوست هستم تو این شهر!

نه کسی رو دارم که باهاش بیرون برم نه کسی که بیاد خونه م و برم پیشش و...

تنها معاشرتم با انسان ها خلاصه میشه به محل کارم که البته اینجانب از معاشرت با بیشتر زنان کارمند بیمارستان اصلا لذت نمیبرم.

خودمم جزو اونها هستم ولی متاسفانه معتقدم که کارمندهای بیمارستان اکثرا دچار یه سری مشکلات شخصیتی میشن. از جمله اینکه اولا خودشونو بالاتر از بقیه میبینن و فکر میکنن که نباید با هرکسی نشست و برخواست داشته باشن. مثلا بیشتر دکتر ها براشون کسر شانه که با پیراپزشک ها رفیق باشن و پیراپزشک ها براشون کسر شانه که با خدمات ها دوست باشن و...  از طرفی هم به شدت حسود میشن نسبت به کسانی که از نظر مالی یا شغلی ازشون بالاترن و دچار عقده های فراوان میشن. طوری که صبح تا شب میشینن پز داشته های نداشته شون رو میدن و به شدت رو بچه هاشون فشار وارد میکنن که پزشک بشن و کمبود هاشون رو جبران کنن. خلاصه هم با هم سطح خودشون مشکل دارن هم سطحای دیگه!!

 از طرفی هم به خاطر شیفت شب و بحث با مریض و همراه و قضیه خراشیدگی روحی به دلیل مواجهه با صحنه های دردناک و... یکم انرمال میشن.

همه اینطور نیستن ولی خب متاسفانه وقتی داخل یه بیمارستان باشی به وضوح میتونی تو تعداد زیادی از کارمندا اینارو حس کنی. خصوصا تو ماما ها و بعد از اون پرستار ها و به ترتیب تا میرسه به ما و ازمایشگاه و...

 

بگذریم!

امروز داشتم در مورد مهاجرت به عمان یه لایو میدیدم. به نظرم جالب بود و البته ممکن!!

دو تا مشکل سر راه هست. یکی اینکه من افسردگی فصلی تابستونی دارم و تابستونا نفسم بالا نمیاد و حس میکنم مریضم و تو عمان همیشه از تابستون تابستون تره!! و دوم اینکه تکلیف موقشنگ عزیز تا شش ماه دیگه معلوم نیست و بعد اونم واقعا نمیدونم چیکار میخواد بکنه.

+راستی یه چیز عجیب. این مدت کسایی که قبلا بهم پیشنهاد دادن همه یهو سروکله شون پیدا شد! نمیدونم به خاطر تعویض پروفایلم بود یا اینکه انتظار نداشتن رابطه م با موقشنگ انقدر طول بکشه!!

از اقای دوست بیمار براتون نگم که با بدو بیراه پیام داد و نمیدونم فازش چی بود و از هر وری پیام داد بدون جواب بلاکش کردم! و البته همکلاسی دانشگاهم که بعد چهار سال سروکله ش پیدا شده بود و دوست دوران دانشگاهم که فهمیدم روم کراش داشته و...

ولی خب چه اهمیتی داره؟ من پیشنهاد زیاد داشتم ولی بهترینشون موقشنگ بود! یعنی بیام همه شونو بذارم جلوتون براتون تعریف کنم به حالم میگریید! دیگه نمونه ش همون یه دونه نیمچه دوست پسر اینترنتی یعنی اقای دوست که معلوم نیست چه جوونوری بود و چه نقشه هایی برام داشت!

پس انقد نکوبید تو سر من که چرا با موقشنگی؟!

تنها بودن بهتر از بودن با بقیه بود و بودن با موقشنگ فعلا بهتر از تنهاییه فک کنم. (ان شالله)

بیاین کار خوب کنیم بریم بهشت :)

توسط ... | دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 23:14

اگر رفتم بهشت به خدا میگم یه شیکم شش تکه و یه کمر باریک بهم بده با یه تالار پررررر غذا، از شیرین به شور، از شور به ترش، از ترش به تلخ همه طعمی باشه توش و من هی بخورم و هی بخورم و چاق نشم. بعدم هروقت دلم خواست برم دسشویی و پس از شماره دو کردن احساس خوشبختی کنم :| (من از بچگی به این معروفم که بعد دسشویی احساس خوشبختی میکنم:|  ) دسشوییشم بوی خوب بده. ایرانی هم باشه. شلنگ هم داشته باشه و البته سیفون :| حالا اگه دفعیاتمون هم بوی خوب بده که عالیه. بعد از اینکه خودمونو شستیم هم خود به خود خشک شیم. (از دستمال کشیدن بعد دسشویی متنفرم)

خب کجا بودیم؟ اها! بعدش در کمال ارامش و بدون اینکه معده م اذیت بشه بلافاصله بعد غذا ده ساعت بخوابم و خوابای بی تربیت ببینم :)

بعدش یه حوری بیدارم کنه ازین ته ریش مشکیا منو دعوت کنه به صبحانه. تازه دهنمم بو گاو مرده نده ، نخ دندون و مسواک لازم نداشته باشم :)))))))

عین قحطی زده ها گرسنه باشم و تشنه! هی بخورم گرسنه تر شم :)))

بعدشم تو آینه ببینم وااای چقد پوستم صاف شده چقد دماغم خوب شده :))))) چندتا سلفی بگیرم بذارم اینستا ماتحت اکس هام بسوزه

توسط ... | دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 14:40

کسی میدونه از کجا میشه بدون دردسر زیاد یه وام پنج میلیونی گرفت؟

سه ماهه پس داد مثلا

توسط ... | دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 13:5

با کلی آرنولد بازی بعد شش ماه تلاش امروز صبح پاشدم دوش گرفتم، لباس انتخاب کردم. پاشدم رفتم باشگاه، دیدم کفش تمیز لازم داره، خرامان خرامان برگشتم :/

 

+ این یارو خدماتی مجتمعی که توش هستم یه پیرمرده لاغره. اومده شیرمو درست کنه. چرا من حس میکنم ممکنه حیز بازی در بیاره؟ :/

آیا من در اشتباهم؟ آیا من تهمت میزنم؟

من تو خونه تنهام :/ خلاصه بیاین نجاتم بدین.

فرزندم در آینده قدرم را بداند

توسط ... | دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 1:3

ایا میدانستید که من 25 سالم است و نزدیک به سه سال از زندگیم رو پریود بودم؟ آنهم سه سال از دوران جوانی و نوجوانی نه کودکی!

ایا میدانستید از این مدت من حداقل یک سال و نیمش رو در درد بسیار زیاد و به هم خوردن اعصاب و کل سیستم بدن به سر بردم؟ طوری که نه مناسب درس خوندن بودم نه مسافرت نه مهمانی نه کلاس و نه کار و...

آیا رستگار نمی شوید؟

Imagine someone asking you:

توسط ... | دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 0:45

What is your perfume name?

The shit after eating university kebab :|

اگر چندشی هستید نخوانید

توسط ... | یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 19:33

اینا که میرن دسشویی بعد با دسمال خودشونو تمیز میکنن جای اینکه بشورن،

بعدا بو عن نمیدن؟

من گاهی سه بار دستمو میشورم بازم بو عن میده وقتی میارم نزدیک دماغم.

در ضمن کونشون نمیسوزه؟ از باقیمونده اون عزیز

آخه ناحیه ی مقعد کلا چروکه. چطور بین همه چرکارو تمیز میکنن؟

فک کن! یعنی خارجیا همیشه کونوشن عنیه!!!؟

مای فاکینگ کانتری

توسط ... | پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 23:3

شهیدایی که چهل و اندی سال پیش بخاطر خدا و با اوج از خودگذشتی رفتید و جنگیدید و شهید شدید. خوش به حالتون... خوش بحالتون... خوش بحالتون که هم شهید شدین و هم ندیدید بعد اینکه خاکتون کردن رو خاکتون چه کارها که به اسمتون نکردن...

شما خوش شانسای جنگ بودین!

فقط دلم میسوزه برای اون جانبازای واقعی و آگاهی که هم جسمشونو از دست دادن هم روحشون زخمیه از کارای کسایی که جنگیدن و کشورو دادن دستشون.

 

+ من نه طرف شاهو میگیرم و نه کس دیگه

دنیا دست ما زنهاست!

توسط ... | پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 21:38

دیشب داشتم فیلم غرور و تعصب رو میدیدم

میخواستم کتابشو بخونم که چون خیلی دچار فراخ ک*ون هستم نخوندمش و فیلمشو دانلود کردم.

بد نبود، عالی هم نبود. چیزی به ارزش هام اضافه نکرد! (ملاک من برای خوبی فیلم)

غیر از اینکه یه چیز آشنا دیدم تو فیلم!

مردهایی که کاری به کار دختراشون نداشتن و زن هایی که باعث بدبختی دخترانشون بودن!!!

پدر من کسی بود که تنها حامی من برای دور شدن از شهری بود که ازش متنفر بودم! و خواهران من به اسم پدرم منو تحت فشار روانی شدیدی قرار داده بودن که نباید برم! و هزار تا حرف پشت سرم زدن.

همیشه اونا بودن که به پوشش من گیر دادن، به چس مثقال خرجی که داشتم و آزادیم و... پدر من همیشه حامی بود!

زنای خانواده ی من بودن که باعث شدن که من سالها از پدرم متنفر باشم! به خاطر هیولاسازیاشون ازش.

خواهر بزرگ من وقتی بچه بودن رفته بود پیش بقیه خاهرا و خواسته بود به زور ترک تحصیلشون بده اما پدرم نذاشته بود.

مادر من بود که خواهرای منو ختنه کرد وگرنه پدر من چیکار داشت به این کارا؟

این زنان هستن که پشت در حجله میشینن تا دستمال خونی تحویل بگیرن وگرنه مرد رو چه به این کارا؟

این زنا هستن که گواهی میخوان.

زنا هستن که جهیزیه رو کاوش میکنن ببینن عروسشون چی آورده؟

زنا هستن که با دخالت و چشم و هم چشمی خانواده هارو به هم میریزن.

غیبت و خبرچینی و یک کلاغ‌چل‌ کلاغ کردن اکثرا توسط زنا انجام میشه.

زنا هستن که میچسبن به بچه هاشون و مانع پیشرفتشون میشن.

این زنا هستن که با طعنه اینکه چرا ازدواج نمیکنی، چرا بچه دار نمیشی و چقد چاق شدی، لاغر شدی و... همدیگه رو افسرده میکنن.

من طرفدار حقوق زنان هستم و قبول دارم که بسیاری از حقوق تو دنیا و مخصوصا جهان سوم از زنان گرفته شده! اما! اما! اگر دقت کنیم میبینیم که قسمت زیادی از این حقوق رو خود زنان از خودشون گرفتن!

درسته مردا سر میبرن، جسم دخترارو میکشن و... اما زنا روح دخترا رو ممکنه بکشن. که به مراتب وحشتناک تره!

یک مرد خیلی راحت تر از یک زن قابل دسترسی و تغییره.

خود زنها باعث میشن که پسراشون و شوهرانشون دست به سیاه و سفید نزنن‌. اگر از اول اجازه ندن این اتفاق بیفته و به‌پسرشون یاد بدن که اونم باید فداکار باشه و از گاهی از حقوقش بگذره. اونوقت به جنسیت خودشون کمک کردن. اخلاق هایی رو در موقشنگ میبینم که جای تاسفه. 

گاهی بهم میگه چرا فلان کارو برام نمیکنی؟ آخه مادرم همیشه انجامش میده! میگم من مادرت نیستم و مادرتم کار اشتباهی میکنه که کاریو که باید خودت انجام بدی برات انجام میده! و اونم تو موقعیت عجیب و جدیدی قرار میگیره. چیزی که از اول زندگیش وظیفه دیگری بوده و بهش فکر نکرده! حالا به اون محول شده. چند سال طول میکشه تا این چیزا رو تو ذهنش جا بدم؟ تاوان ارزش نذاشتن‌مادرش برای زن بودن خودش رو من باید بدم.

 

اگر طرفدار برابری زن و مرد هستی و مدعی حقوق زنانی

از خودت و مردهای اطرافت خصوصا پسر و برادرت شروع کن.

برای دختر و عروست ارزش بذار و عقده هاتو سرشون خالی نکن.

چشم و هم چشمی نکن بذار هرچی میخوان بگن! 

برای خودت ارزش بذار و به مردها عشق بورز و رامشون کن! با مهربونی و لجبازی زنانه ازشون بخواه که کمکت کنن! اونا این رو دوست دارن! اینکه صبح تا شب تو آشپزخونه باشی و بشوری و بسابی و از شوهرت نخوای کمک کنه عشق بیشتری در اون ایجاد نمیکنه. بلکه خودت رو از اون متنفر میکنه و عین آینه این تنفر از طرف اون بهت برمیگرده. 

نذار دخترت مثل من! همیشه آرزو کنه که ای کاش پسر بود! براش ارزش بذار و بذار با پدرش صمیمی باشه و مهارت های ارتباط با جنس مخالف رو یاد بگیره. یاد بگیره چطور درخواستش رو پیش پدر و برادرش مطرح کنه یا اینکه خوشحالشون کنه و ازشون حس ارزشمند بودن بگیره و انقدر تو زندگیش دخالت های بیخود نکن.

به پسرت یاد بده برای زن ها احترام بذاره و براشون کادو بخره. تو کار ها کمک کنه و درکشون کنه. نیازهای یک زن رو به پسرت بشناسون و ازش بخواه همیشه با ملایمت و مثل یک ملکه با خانمها (از‌جمله خودت!) برخورد کنه نه مثل یک کلفت!!

دنیا دست ما زن‌هاست!

 

 

# اینا رو بیشتر برای خودم نوشتم که یادم بمونه. اگر چیزی رو میخواید اضافه کنید تو کامنتا بنویسید.

توسط ... | پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 21:6

من به یه نتیجه ای رسیدم که نمیدونم چقدر میتونه صحت داشته باشه.

اما انگار دوران بارداری هرکسی با خلقیات اون بچه در آینده شدیدا مرتبطه.

دقیقا تو خواهرزاده هام اینو میبینم.

و البته تو خودم و دوستام!

مادر من وقتی منو باردار بوده افسردگی داشته :/ افسردگی از دست دادن فرزند قبلیش

یه دوست دارم خیلی خیلی دختر خوبیه. میگه مامانم وقتی منو باردار بوده یه ماه حج بوده.

تا وقتی حس کردیم اوضاعمون استیبل نیست حامله نشویم :/ باتشکر

توسط ... | پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 17:24

بعد سالها فهمیدم که یکی از خواهرام خیلی بیشعوره. البته به احتمال زیاد قبلا بیشعور نبود و الان که قاطی شوهر بیشعورش شده روش تاثیر گذاشته.

انقد که میومدن اینجا و منم از شوهرش و جدیدا خودش و بچه ش خوشم نمیاد هفته پیش که قرار داشتم الکی گفتم کرونا گرفتم نیایید پیشم. شاید باورتون نشه ولی امروز، یه هفته از دروغ کرونا گرفتنم و مرخصیم نگذشته اومد خونه م.

صبح بچه شو آورد گفت داریم میریم کارای دانشگاهمو بکنم. مراقب بچه م باش. باهاش بازی کن. بهش غذا بده و ببر دسشویی و...

قبلنا من خیلییی مهمون نواز بودم. اما این دفعه

 یه بیسکویت خشک و یه لیوان آب و یه بالش گذاشتم کنار بچه ش گفتم بخور، بعدا بخواب و خودمم رفتم خوابیدم. بعدش که اومدن اصلا تکون نخوردم. ظرفا همه کثیف بود و حتی خونه رو مرتب نکرده بودم و مجبور شد برای چاییشون یکم ظرف بشوره. بعدش دومادمون تیکه انداخت گفت: خوبه به خاطر من که چایی خواستم شما هم یه چایی میخورید!

من اینجور برداشت کردم که تو این خونه چایی نمیشه خورد. منم با جدیت گفتم: من قصد نداشتم و دلمم نمیخواد چایی بخورم و لب نزدم و باز رفتم خوابیدم.

بعدش هی خواهرم میگفت داریم میریماااا. منتظر بود بهش ناهار بدم میگفت ناهارم نداریمااا. گفتم: به سلامت! خواستی بمونی خودت ناهار درست کن! خداحافظ

جالب اینجاست بابام بدون اجازه من رفته براش کلید از خونه من برداشته. اقا من حریم خصوصی نمیخوام؟؟؟ الله اکبر. من نخوام خونه ای که کل وسایلش مال خودمه و کرایه شم خودم میدم و کلیدشو ندم به کسی کیو باید ببینم؟

منم از حرص رفتم یه قفل پرتابل خریدم میزنم به در. فقط وقتایی که میدونم میان برش میدارم که نبیننش که بخوان ازونم کلید بردارن.

 

 

#آخیشششش امروز یه دل سیییییر خوابیدم‌.

توسط ... | چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 22:7

ده ماه دیگه قراردادم با بیمارستان تموم میشه و از الان عزا گرفتم

عزا که نه ولی هر شب خواب میبینم دنبال کارم

با در به در دنبال این کار و اون کار بودن هلی همراه باشید

توسط ... | چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ | 19:34

شاید باورتون نشه ولی تاره فهمیدم که موقشنگ قبل خواب موهاشو میشوره، سوشار میکشه و اسپری و ژل میزنه :////////

توسط ... |

شعر

,

آهنگ

| پنجشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۰ | 22:23

تو بی من و با یاد تو شکستم...

آویخته بر دار

تو انگار نه انگار!

 

#بابک امینی

توسط ... | چهارشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۰ | 13:37

احتمالا امروز که برم خونه یه دل سیر گریه کنم

امروز کلا مزخرف شروع شد و اعصاب ندارم سر چیزای ریز و درشت

فقط برسم خونه و گریه کنم...

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .