عید نوروز و رسیدن بهار و این حرفا همیشه زیبا بوده. بعد یه زمستون سخت اینکه بارون بیاد و هوا دلپذیر بشه و قابل بیرون رفتن بشه خیلی خوبه.
من از بچگی همیشه نوروز رو دوست داشتم و دقیقا هر سال روزهای خاص حسرت خوردم که چرا در روزی که میتونه خیلی خوش بگذره مثل چهارشنبه سوری یا روز عید، مشغول خوش گذرونی نیستم؟ چون معمولا خانواده ما اهل جشن و این حرفا نبودن. بعدم که کارمند شدم که هر سال عیدارو شیفت بودم ماشالله
+امسال چهارشنبه سوری حسش با هر سال فرق داشت. غروب یه شمع روشن کردم برای خودم و از روش پریدم! بعد شیفت شب بودم و از خونه زدم بیرون که برم بیمارستان. پیاده رفتم و دیدم دم در ساختمونمون اتیش روشن کردن و همه جمع شدن و آسمون پر فشفشه و ایناس. چند دقیقه ای که تو راه بودم سعی کردم طبق معمول حواسم رو بدم به اونا و لذت ببرم و نفس عمیق بکشم و بهار رو حس کنم. اما اینبار لذتش همراه با یه غمی بود. نمیدونم دیگه بزرگ شدم یا اینک روزگار این کارو باهامون کرده؟ این روزا هرچیزی که میشه به مردم گرسنه کشورم فکر میکنم و دیروز هم دقیقا همینطور بودم. فکر میکردم که امسال بازم تعداد کسایی که سر سفره شون خوراکی عید نیست و تو تن بچه هاشون لباس نو نیست بیشتر شده و الان همه شون از عید متنفرن چون نمیتونن ازش لذت ببرن و بیشتر مایه ی عذابشونه.
+روی پل عابر پیاده همیشگی وایسادم و به شهر نگاه کردم و به یاد اوردم همه اون ضربه هایی که امسال خوردم و همه چیزهایی که در مورد ذات انسان ها دیدم و فهمیدم و همه امیدهام که نسبت به ادم های بسیاری ناامید شده و همه تنهاتر شدن هام. ولی با لبخندی اندوهناک باز خدارو شکر کردم بابت چیزایی که هنوز دارم.
چهارشنبه سوریتون مبارک