انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ | 23:3

روزایی که تنهام تو خونه، از صبح تا شب ذهنم درگیر هزار تا فکر میشه. در اخر به نتایج جالبی از خودم و زندگی میرسم. کم کم حس میکنم گم شدم و روز بعدی کم کم حس میکنم زیادی دارم به کمبود ها فکر میکنم و از روز سوم به بعد یه افسرده تمام عیارم. واقعیتش به شدت حس میکنم که دچار کمبود دوست هستم تو این شهر!

نه کسی رو دارم که باهاش بیرون برم نه کسی که بیاد خونه م و برم پیشش و...

تنها معاشرتم با انسان ها خلاصه میشه به محل کارم که البته اینجانب از معاشرت با بیشتر زنان کارمند بیمارستان اصلا لذت نمیبرم.

خودمم جزو اونها هستم ولی متاسفانه معتقدم که کارمندهای بیمارستان اکثرا دچار یه سری مشکلات شخصیتی میشن. از جمله اینکه اولا خودشونو بالاتر از بقیه میبینن و فکر میکنن که نباید با هرکسی نشست و برخواست داشته باشن. مثلا بیشتر دکتر ها براشون کسر شانه که با پیراپزشک ها رفیق باشن و پیراپزشک ها براشون کسر شانه که با خدمات ها دوست باشن و...  از طرفی هم به شدت حسود میشن نسبت به کسانی که از نظر مالی یا شغلی ازشون بالاترن و دچار عقده های فراوان میشن. طوری که صبح تا شب میشینن پز داشته های نداشته شون رو میدن و به شدت رو بچه هاشون فشار وارد میکنن که پزشک بشن و کمبود هاشون رو جبران کنن. خلاصه هم با هم سطح خودشون مشکل دارن هم سطحای دیگه!!

 از طرفی هم به خاطر شیفت شب و بحث با مریض و همراه و قضیه خراشیدگی روحی به دلیل مواجهه با صحنه های دردناک و... یکم انرمال میشن.

همه اینطور نیستن ولی خب متاسفانه وقتی داخل یه بیمارستان باشی به وضوح میتونی تو تعداد زیادی از کارمندا اینارو حس کنی. خصوصا تو ماما ها و بعد از اون پرستار ها و به ترتیب تا میرسه به ما و ازمایشگاه و...

 

بگذریم!

امروز داشتم در مورد مهاجرت به عمان یه لایو میدیدم. به نظرم جالب بود و البته ممکن!!

دو تا مشکل سر راه هست. یکی اینکه من افسردگی فصلی تابستونی دارم و تابستونا نفسم بالا نمیاد و حس میکنم مریضم و تو عمان همیشه از تابستون تابستون تره!! و دوم اینکه تکلیف موقشنگ عزیز تا شش ماه دیگه معلوم نیست و بعد اونم واقعا نمیدونم چیکار میخواد بکنه.

+راستی یه چیز عجیب. این مدت کسایی که قبلا بهم پیشنهاد دادن همه یهو سروکله شون پیدا شد! نمیدونم به خاطر تعویض پروفایلم بود یا اینکه انتظار نداشتن رابطه م با موقشنگ انقدر طول بکشه!!

از اقای دوست بیمار براتون نگم که با بدو بیراه پیام داد و نمیدونم فازش چی بود و از هر وری پیام داد بدون جواب بلاکش کردم! و البته همکلاسی دانشگاهم که بعد چهار سال سروکله ش پیدا شده بود و دوست دوران دانشگاهم که فهمیدم روم کراش داشته و...

ولی خب چه اهمیتی داره؟ من پیشنهاد زیاد داشتم ولی بهترینشون موقشنگ بود! یعنی بیام همه شونو بذارم جلوتون براتون تعریف کنم به حالم میگریید! دیگه نمونه ش همون یه دونه نیمچه دوست پسر اینترنتی یعنی اقای دوست که معلوم نیست چه جوونوری بود و چه نقشه هایی برام داشت!

پس انقد نکوبید تو سر من که چرا با موقشنگی؟!

تنها بودن بهتر از بودن با بقیه بود و بودن با موقشنگ فعلا بهتر از تنهاییه فک کنم. (ان شالله)

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .