خب من حس میکنم که واقعا گاهی از طرف خانوادم به خصوووص خواهرام مورد تجاوز عاطفی قرار میگیرم.
دیروز خواهر دومیم زنگ زد و دقیقا چهل دقیقه پای تلفن پدر منو دراورد گفت باید بهم بگی با موقشنگ برنامه ت چیه و چرا انقدر رابطه ت طول کشیده؟
چند بار صریح بهش گفتم که نمیخوام درباره ش حرف بزنم و چیزی برای گفتن به خودمم ندارم چه برسه به اون و دست از سرم برنمیداشت تا جایی که میخواستم گوشی رو بکوبم و میدونستم اگر اینکارو بکنم زنگ میزنه به بقیه و گریه میکنه و میگه بهم بی احترامی کرده.
هفته پیش هم خواهر چهارمم زنگ زد و گفت که بابام دعوا راه انداخته و فحش و فحش کاری شده و کلی نگران و ناراحت شدم و وقتی تماس گرفتم با خونه فهمیدم که یه مساله کاملا کوچیک و عادی بوده و هیچ فحشی در کار نبوده و خواهر دیوانه روان پریشم اینارو از خودش در اورده که منو دق بده.
خب این کار امروز و دیروزشون نیست بلکه سالهاست دارن تو زندگیم دخالت میکنن و یکی از دلایلی که خواستم ازشون دور بشم هم همین بود که متاسفانه انگار کاملا موفق نشدم.
تو دوران دبیرستان یه بار به دور از چشم مسئول قلمچی که کلی هوامو داشت و بورسم کرده بود، توی گاج برای یه ازمون بورس شدم و رفتم اون ازمون رو دادم. صاحبای گاج دشمنای خونی بودن و واقعا نباید مسئول قلمچی میفهمید که من رفتم اونجا و شاید باورتون نشه ولی خواهرا چهارمم رفت شماره صاحب قلمچی رو پیدا کرد و بهش زنگ زد و گفت که من دزدکی رفتم ازمون گاج شرکت کردم و واقعا نفهمیدم که فاکینگ فازش چی بود :)
یا وقتی من بعد برگشتن از دانشگاه افسرده شده بودم و خواهر دوم عزیز انقدر دخالت کرد تو حال من که حالمو بهم زد. میخواست برام دعا بنویسه و دزدکی بذاره تو بالشم. که هنوز نمیدونم! شاید این کارو کرده باشن. و اینکه میخواست با دوستم که هیچوقت ندیده بود و نشناخته بود در مورد پرخاش و خودخوری من صحبت کنه. در حالیکه اصلا نمیدونست من چقدر با این دوست صمیمی هستم و ایا مناسبه که احوال شخصی من رو بهش بگه یا نه؟
خلاصه خونه مون سلیطه خونه ای بود برای خودش!
واقعا هنوزم نمیدونم چطور سالها توی اون خونه و کنار این دیوانه ها زندگی کردم؟ بارها اذیتم کردن و گردن خودم انداختن و پدر و مادرمو انداختن به جونم و...
آه! من هیچوقت اندازه بچگی هام قوی نیستم! اگر الان بود قطعا یه دختر فراری میشدم!