انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

این داستان: دسته کلید اسرار هلی!

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ | 20:41

قضیه لباسشوییمو تعریف نکردم براتون؟؟

من یه کهنه شور یا مینی واش یا هرچی میگین، ازین دوقلوها دارم. بعد یه روز وصلش کرده بودم به شیر اشپزخونه که مثلا شاد و خوشحال باهاش لباس بشورم. من وقتی این لباسشویی رو خریدم زیرش یه یونولیت داشت که اینو ازش جدا نکردم و گذاشتم بمونه بخاطر اینکه سیستمش تو حموم یه وقت خیس نشه و مشکل ساز تشه. اون روز که تو اشپزخونه باهاش کار کردم، چون همیشه میبردم حموم باهاش لباس میشستم و بازم برمیگردوندم، خیلی ذوق داشتم که سرجاش باهاش کار کردم. بعد که کارم تموم شد دیدم که طبق معمولِ همه شیر های خونه ، این شیر هم که لباسشویی رو بهش وصل کردم خرابه و درست بسته نمیشه. خلاصه چند روز شیره به شدت چکه میکرد و منم یه سطل کوچیک گذاشته بودم زیرش و جلوشم لباسشوییم بود.

حالا این سطله میدیدم که پر میشه ولی سر ریز نمیشه رو زمین و برام جالب بود که خدایا این اب کجا میره؟ یعنی واقعا تبخیر میشه؟؟

 این شد که من اون اقای شیر درست کن! رو صدا زدم که تو یکی از پستا گفتم و گفتم فقط اون شیرو خفه کن دیگه هیچی نمیخام! گفت نه برات شیر میارم! فرداش شیر اورد و کلللی مشغول بود چند ساعت روش کار کرد اما شیره به لوله نمیخورد! یعنی هر چی داشت تونست بهش وصل کنه ولی انگار اون شیر با لوله قهر کرده بود! خودمم امتحان کردم دیدم با اینکه اندازه شه به طرز عجیبی وصل نمیشه.

اقا این اومد که بره و منم گفتم چند میشه ؟ گفت کارتو راه ننداختم پول نمیخوام. گفتم چرا بابا راه انداختی شیرتم به چخ دادی و چند ساعت مشفول بودی و این حرفا و از طرفی هم دلم براش میسوخت لباساش کهنه بود و سالن اینارو همیشه تمیز میکرد، چند باری که تعمیرکار اورده بودم برای یخچال برای دو دیقه نگاه کردن کلی پول میگرفتن و منم یه پول معقولی براش کارت به کارت کردم و رفت.

منم لباسشویی رو که فقط یکم زده بودم کنار اومدم بردارم باز ببرم حموم و کلی غر زدم که ای وای ازین ببعد باز همیشه باید ببرم حموم و این داستانا! همینکه برش داشتم! دیدم ای وای بر من!!! داخل اون یونولیته و زیر لباسشویی اب اون سطله ریخته و اصلا یه دریایی شده که نگو و نپرس!!

کلی حکمت خدارو شکر کردم چون اگر شیر به لوله میخورد و وصل میکرد من لباسشویی رو از جاش برنمیداشتم و نمیدیدم که پر ابه و همونجا روشنش میکردم، اون که میسوخت هیچی شاید خودمم برق میگرفت!   :!!!!!!!!!!!!

خلاصه

دررن دن دن دن دن دررن دن دن (اهنگ کلید اسرار)

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .