انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 0:38

تو مرز همینکه رد شدیم یه مغازه ی مشروب فروشی بزرگ بود که با یورو هم میفروخت و کپ کردیم :)))))

رسیدیم وان. دیدیم یه شهر کوچیکه که ساختمون اندازه ی خونه من نداره حتی :/

رسیدیم هتل و اونم اینجوری و سرچ کردیم ببینیم میتونیم بریم شهر دیگه و دیدیم بودجه مون صرف نمیکنه و پشیمون شدیم.

بعد تو یخبندون هتل خابیدیم و بیدار شدنی رفتیم بیرون بازارش و واقعا جنسا خفن و قیمتا خوب بود. جای همگی خالی. واقعا میصرفه که آدم سالی یبار اینجا خرید کنه‌.

جنسای خارجی که تو ایران خدا تومنه دقیقا نصف قیمته و خیالتم تقریبا راحته که اصله.

مامان دوستم و دوستم طبق معمول زود خسته شدن و برگشتن و از خدا خواسته من و اون یکی دوستم کلی گشتیم.

یه غذایی به اسم زورنا خوردیم. یه لقمه با نون لواش خیس شده تو سس خیلی آبکی گوجه، توشم سس و گوشت و سیب زمینی بود جاتون خالی عااااالی بود. یعنی مزه بهشت میداد هااا. ولی خیلی زیاد بود و گفتیم کاش کوچیکشو که اسمش دوروم بود میگرفتیم.

قیمت دوروم  مرغ ۴۰ هزارتومن بود. دوروم گوشت ۵۰ هزار. زورنای مرغ ۵۰ هزار و زورنای گوشت ۶۸ هزار . اب معدنی چهار هزار و دوغ لیوانی یا نوشابه قوطی ۱۶ هزار 

بعدشم رفتیم کافه که موکای بزرگ ۴۰ هزار و تیرامیسو که دو نفری خوردیم ۳۸ هزار و آیس موکای دوستم ۳۶ هزار

الان برگشتیم هتل. اتاقا دوتا سویتن که سویت دوستم و مادرش گرم شده و مال ما همچنان یخبندونه. تعارف نکردن تخارو ببریم اتاق اونا که هیچ! درم بستن که گرما نیاد برامون! :/ اتاقشونم بزرگ بودا شش تا تخت هم جا میشد

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 0:20

صبح ساعت ۹ اینا بود رسیدیم خوی و ازونجا حرکت کردیم سمت مرز. انقد جوگیر بودم که ازونجا سیم کارتمو دراورده بودم🤣

هی منتظر بودم نوشته های فارسی رو درو دیوار تموم شه و تند تند به دوستم میگفتم که کی ازین فاکینگ کانتری خارج میشیم؟

رسیدیم جایی که بهش میگفتن مرز! مثلا مرز خوبه بود! گشتن بدن و چمدونا و دویدن و هل دادن و... رد شدن از زمین خاکی و گلی و فوق العااااده سرد و هی هل دادن و دعوا و... دقیقا شبیه جنگ کشورای سوریه و... تو فیلما. یه لحظه بین جمعیت که بودیم دلم به حالم خودمون سوخت که بلیط هواپیما نداشتیم که سنگین و رنگین بیایم اینور.

تو مرز انواع و اقسام کاسبی های عجیب بود! از فروش تست کرونا گرفته تا حمل چمدونا توسط بچه های کوچیک که میگفتن توشون دزد خیلی زیاده و...

خلاصه بعد حدود یه ساعت و نیم (که اگر لیدر نبود ‌‌و بهمون مدیون نبود سه ساعت می کشید) رسیدیم اونور.

مدیون بودن لیدر بخاطر این بود که به اسم ما و تو چمدون ما سیگار حمل کرد. هر ایرانی میتونه سه کارتون سیگار ببره ترکیه و اونجا بفروشه و نود هزار سود کنه که برا ما چهار تا میشد ۳۶۰ تومن.

اقا همینکه رسیدیم ترکیه یهو همه جا شیک و مجلسی شد و خبری از گل و هل و... نبود!! این بود که به افسردگی دچار گشتیم!!!

دسشویی ها دو نوع فرنگی و ایرانی بود و شلنگ و آفتابه نداشتن و با پارچ خودشونو میشستن! چون معتقدن تو لوله جن میره!!

این وسط مامان دوستم انقد میرفت رو اعصاب.

گیر میداد به همه چی

 وااای کاغذ دارین بنویسیم که چیکارا باید بکنیم :/ وااای پول چنج نکردیم. وااای فلان و بهمان

ادامه در پست بعدی

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۰ | 0:10

اینجا زبونشونو نمیفهمیم

نه ترکیشونو میفهمیم نه کردی

انگلیسی هم اصلااااا بلد نیستن. اصلا هاااا یعنی رفتنی میگفتم که حتما مسخره مون میکنن که انگلیسیمون انقد فعلاش پس و پیشه اما دیدیم که آقااا اینا حتی تومارو و یستردی رو هم بلد نیستن :/

فک کنم تو مدرسه هیچی انگلیسی نمیخونن

کل روز گشتیم فقط یه نفرو تو یکی از هتلا پیدا کردیم که دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزد.

قضیه گاز و گرما رو هم بخاطر اینکه نمیفهمیم چی میگن نفهمیدیم که چرا بعضی هتلا گاز نداره و فقط شبا اونم خیلی سوسکی شوفاژا روشنه. هتل خودمون گفت که ایران گاز ترکیه رو قطع کرده واسه همین گاز نداریم. راست و دروغش با خودشونه

فردا میخوایم اگر امکانش باشه هتلمونو عوض کنیم و بریم جایی که گاز داره‌

اینجا واقعا افتضاحه. اتاقا خوشکله. یعنی تو عکس خیلی خوب میفته. بزرگه، لوکس میزنه. اما وقتی میای میبینی نه دمپایی داره نه خمیردندون نه مسواک نه هیچی. حتی خیلی تمیز هم نمیزنه.

از اول برگردیم🤣

تو پست بعد ان شالله هرچی جاموند بگم

 

 

وااای به اذن خدا تلگرام و یوتیوب باز شد😁

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ | 17:20

رسیدیم وان!

شهر کوچولو! کوچولوتر و ساده تر از شهری که توش زندگی میکنم! (الان نه شهر قبلی)

شاید باورتون نشه ولی گاز نداره هتل و تو سرما داریم سگ لرز میزنیم

گفتن فقط ساعت های خاصی گاز هست

عبور از مرز خیلی ترسناک بود جوری که از الان نگران برگشتم. انگار جنگ جهانی بود

تا اطلاعات بعدی خدانگهدار

وااای یه زن مولخت :))))

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ | 9:31

خب خداروشکر منفی شدیم

دلار مسافرتی گرفتیم ۳۰۰ دلار. کلا سه تا ۱۰۰ دلاری دادن در ازای ۷میلیون و ۶۰۰ هزار 🤕 فهمیدیم که واقعا چقد پولمون بی ارزشه

بعدش سراغ جواب تست و... رفتیم و آخرین شیفتمم دادم و الان احتمالا و ان شالله اخرین پستمو اینجا مینویسم(فعلا)

و رسیدنی اونور اگر هتل نت داشته باشه میام مینویسم چی شد.

رفتیم ترمینال و دیدیم چقد گناه داریم 😅 همه با هواپیما میرن و ما داریم با اتوبوس میریم. 

پشت سرمون دو تا پسر ترک نشسته بودن و کلی مسخره بازی در آوردیم و فحش دادیم. خدایی سفر با دوستا خیلی بهتره از خانواده و شوهر و...

اولین بارمه با دوستام بی هیچ هدفی! میرم سفر

هرچند وجود مامان دوستم یکم معذبمون کرده. نه درست حسابی مسخره بازی میتونیم دربیاریم نه هیچی

نگرا ناینم هستیم زیاد نتونیم بگردیم

شخصا زیاد حال نمیکنم باهاش

توسط ... | شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۰ | 11:40

داریم میریم تست کرونا برای عبور از مرز

دوستم گلودرد و سردرد داره و داریم از استرس می*نیم به خودمون

دعا کنید بتونیم بریم

توسط ... | جمعه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۰ | 15:36

پدر و مادرم دیروز رفتن و کلی غمگین بودن از رفتنشون

من هم همینطور!

هیچوقت فکر نمیکردم به خاطر رفتن کسی بخوام گریه کنم اما این اتفاق افتاد!

خداروشکر! 

با خواهرم تلفنی حرف میزدیم و گفتم که چرا وقتی خونه خودمون بودیم من هیچوقت انقد ارزشمند نبودم برای پدر و مادرم و انقدر دوستم نداشتن

گفت چون فرصت باهم بودن نداشتین!

راست میگه! کل زندگی من در مشکلات و خستگی پدر و مادرم گذشت و تنها مدتی که به دور از فقر و نداری و بدو بدو و بیماری و نگرانی بابت بقیه خاهر برادرا و دعواهای فامیلی و خستگی های کشاورزی و زندگی تو خونه کلنگی گذشت، همین یک ماه اخیر بود. تو این یک ماه برای اولین بار تونستم لبخندشون رو ببینم. هرچند پیر و فرسوده شدن و دست و پا و کمرشون درد میکنه. دیگه قدرت جوونیشون رو ندارن.

من همیشه از پدر و مادرم دور بودم. هیچوقت هیچ صمیمیت و خرفی باهاشون نداشتم‌.

این یک ماه به اندازه ی کل بیست سالی که مثلا باهاشون زندگی کردم ارزش داشت. هرچند هر لحظه ترس از دست دادنشون باهامه. اما خوشحالم که حداقل این یک ماه رو باهاشون گذروندم. مثل یک خانواده واقعی! چیزی که همیشه حسرتشو خوردم

الهی شکرت... بابت تجربه ی این یک ماه

برای همه تون زندگی واقعی رو آرزو میکنم، حتی کوتاه...

سفر به وان

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ | 11:53

خب از اولین تجربیات سفر فعلا نرفته م به وان ترکیه بگم خدمتتون که:

ارزون ترین سفر خارجی که میتونید برید وان ترکیه ست. بعد اون استانبول و ارمنستان و...

ما سفر زمینی به وان رو انتخاب کردیم.

برای ورود به کشورای مخالف تست کرونا متفاوته.

مثلا برای ورود به عراق نیازی نیست تست بدین و خودشون تست میگیرن تو مرز و پولشم میگیرن!

برای رفتن به ترکیه حتما باید تست بدین اونم نه تست معمولی! تست تو یه آزمایشگاه معتبر بین المللی که تو استان ما کلا دوتا بود! که یکیشم تق و لق داشت.

یعنی شما از شهرستان مستقیم نمیتونی بری سفر!

باید حتما قبلش بیای تست بدی و جواب تست هم ممکنه یه روز بکشه و تا ۷۲ ساعت هم اعتبار داره.

هزینه تست ۳۴۰ تومن ایناس که دود از ماتحتمون بلند خواهد شد!

هزینه عوارض خروج از کشور هم برای بار اول هم چهارصد تومنه که برای ترکیه هم میشه تو بانک ملی پرداخت کرد هم تو مرز موقع ترنسفر زمینی.

ارزون ترین راه سفر به وان تا جایی که ما دنیال تور و... گشتیم اینه که بلیط رزرو کنن براتون با هتل.

از شهر خودتون میرین ارومیه، تبریز یا خوی و ازون جا حدود ۲۰۰تا ۳۰۰ هزار رفت و همین مقدار برای برگشت پول بلیط میدین.

البته معمولا تو هر شهر اتوبوس رفت به این سه شهر تو ایران رو هم دارنو اونم حساب میکنن.

به ما گفتن اتوبوس مارو دم در هتل پیاده میکنه.

هتل ما سه ستاره هست که عکساش خیلی تمیزتر و بهتر از سه ستاره های ایران بود. هزینه ش هم اتاق چهار تخته برای چهار شب شد نفری ۷۵۰ هزار تومن یعنی به حسابی شبی ۱۹۰ تومن. به ازای اینکه اتاقا دو نفره بشن شبی حدودا میشه ۲۱۵ تومن

لیر هم که دو هزارتومنه

تا اطلاعات بعدی خدا یار و نگهدارتون

دعا کنید بتونم برم

ببینیم قیمتا چنده اونجا و چه جاهای دیدنیی داره

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۰ | 0:48

گفته بودم که با تغییر یه مدت حالم خوبه و بعد برمیگردم به افسردگی دیفالت. الانم اینطور شده یه ماهه پدر و مادرم اینجان و چند روزه برگشتم حالت دیفالت

ولی خب خداروشکر برگشتم به این حالت زیاد طول کشید، هرچند که این یک ماهم واقعا مفید نبود و هیچ کاری نکردم ولی باز شکر که حالم بهتر بود.

هفته ی آینده میرم مسافرت

تحت عنوان: ارزون ترین سفر خارجی!

امیدوارم بتونم تجربیاتمو بنویسم. مطمئنا برای شمام مفید خواهد بود.

واقعا نیاز دارم به این سفر

دعا کنید تست کرونام منفی باشه که مشکلی برای سفر پیش نیاد

توسط ... | سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 20:37

بچه که بودم همیشه ملاک عقاید ‌‌و کارهام حرف بزرگترهام بود. وقتی در مورد چیزی شک داشتم یا نمیدونستم چی درسته و چی غلط کافیه از یه بزرگتر که قشنگ حرف میزد میپرسیدم و جوابم رو میگرفتم.

بزرگتر که شدم و وارد دانشگاه که شدم تازه فهمیدم بعضی از راهنمایی های بزرگترا اشتباه بود! گیج شدم و نفهمیدم وقتی چیزی رو نمیدونم درسته یا غلط از کی بپرسم؟

ولی خب باز هم تا حد زیادی به اون بزرگترهایی که با اطمینان زیاد و مصمم حرف میزدن اعتماد داشتم.

وقتی از دانشگاه برگشتم و رفتم طرح فهمیدم که اتفاقا بیشتر اون حرفای بزرگترها اشتباهه! اما همش دودل بودم و نمیتونستم درست ثابت کنم یا گاهی فکر میکردم که اون افکار پوسیده دیگه اکثرا از بین رفته یا از من دوره!

دیشب یه کلیپ دیدم در مورد ختنه زنان.

شاید باورتون نشه ولی ویدیو مال الان بود!!!!

داشت مصاحبه میکرد از زنای پیر و جوون! توی روستاهای محل زندگی من!!! جایی که پدر و مادرم دنیا اومدن...

با همون اطمینانی حرف میزد که من تا چند سال پیش بهش باور داشتم. با همون لهجه و لباس های مادر و خواهرم...

یه چرت و پرتایی میگفت که نفسم گرفت

 میگفت:« حضرت فاطمه دختروش ختنه کرده و داستانشم تعریف میکرد بعد بین ما رسم شده این کارو کنیم. وقتی ختنه میکنی یه تیکه اندازه عدس رو میبری! همین! هر کی ختنه نشه کار دستش حرامه. دنیای دیگه خدا بازخواست میکنه مادرش رو که چرا ختنه نکردی؟ من دختر شش ساله ای دارم که ختنه کردم. اگر دختری ختنه نشه میل جنسیش سرشو بر باد میده!»

اینارو که با اطمینان و با داستانی که مشخص بود چقد بهش اطمینان داره میگفت و من بدنم میلرزید و اشکم جاری میشد. یاد پنج خواهر جوون و مادر ختنه شدم میفتم. و بازهم شک‌ کردم که منم ناقص شده باشم اما یادم اومد که خودمو پارسال معاینه کردم.

یاد حرفای مادرم افتادم که میگفت:«اومدن ختنه ت کنن دلمون نیومد!»

یاد حرفای دوتا دوست پسری که تا حالا داشتم که گفتن چطور میشه با دختری ازدواج کرد که ختنه شده باشه؟

بعد اونم یه روحانیی میمومد میگفت که بله چیز خوبیه و فلان و بهمان! کسی که الان امثال پدر من میرن پیشش نماز‌جمعه!

از بین بردن مرکز میل جنسی دختران و تبدیل کردنشون به ربات جوجه کشی به اسم اسلام...

تو زنده میمونی، ماییم که میمیریم...

توسط ... | سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 20:19

ابی یه تیکه آهنگی داره بسیاااار تامل برانگیز و زیبا... 

میگه: «تو زنده می مونی، منم که می میرم...»

داستان خیلی از مرگ هاست که قلبمون رو فشار میدن.

مثل دختری که زندگی سختی داشت و سرشو بریدن که من اصلا برای الآنش ناراحت نیستم. مرد! راحت شد! الان از همه مون دچار درد کمتریه! این ماییم که درد می کشیم.

برای هزاران هزار زنی ناراحتم که در موقعیت اون و در معرض هزار نوع آسیب از نَرهای دورور برشونن و با افسردگی و آسیب و نا آگاهی زندگی نکبت باری دارند. 

شیفت شب

توسط ... |

بیمارستان نشین

| سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 9:55

بعد شیفت شب نه تنها از لحاظ جسمی، بلکه از لحاظ روحی میشکنم. باز خداروشکر اینجا سه چهارتا شب بیشتر ندارم در ماه. واقعا نمیدونم بیمارستان قبلی چطور 8 تا شب وایمیسادم؟ آهان یادم اومد، هر روز گریه میکردم :/

واقعا اگر روح لطیفی دارین سمت بیمارستان نیاین.

اینکه میاین بیمارستان حالتون بد میشه بدونین که بعدا هم همین هستین، هر روز... هر روز... و هر روز...

۱۲_۲۲

توسط ... | شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 14:33

من بلد نیستم عکاسی کنم ولی

چندتا مرد ۴۰_۵۰ ساله سرشون تو سطل آشغال بود و داشتن زباله و پلاستیک جمع میکردن(کسایی که بشدت جمعیتشون در حال افزایشه)

و پشت سرشون چند تا پرچم زده بودن و نوشته بودن «عید بر عاشقان مبارک » :)

توسط ... | شنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 14:26

به یارو میگم اندازه سی تومن بال بریان بده. میگه قابل نداره میشه چهل تومن

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 22:10

اگر واقعا کسی رو که باباش زمان جنگ تو یه منطقه غیر مربوط شش ماه سربازیشو تو منطقه جنگی گذرونده، تبدیل وضعیت از طرحی به رسمی کنن و منی که از اول کرونا بودم و جنگیدم و رتبه کنکورم پنج برابر بهتر بود رو تبدیل نکنن، اصلا من این کارمندی رو نمیخوام! من سبک میشم اگر برای چنین انسان های گوه مغزی کار کنم.

شبح

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 21:59

لطفا همه جواب بدین

اگر برای چند روز کاملا غیر قابل ردیابی و نامرئی بشین چیکار میکنین؟

توسط ... | چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ | 10:22

بعد از قضیه چشم زخم، دیگه نمیخوام هیچ چیزمو نشون کسی بدم.

کار هنری، غذا، موفقیت و هرچی! بدبختیو که نمیذارم، اینارو هم نباید بذارم خب! هرچند من آدمی نیستم از همه چی استوری بذارم ولی از همینام نباید بذارم!

دیگه هیچی تو ایسنتا نمیذارم و حتی الامکان به کسی نمیگم.

کیک درست کردی، کردی! نوش‌جونت! دیگه چرا میذاری اینستا؟ والا!

به نظرت ملت خوشحال میشن؟ اتفاقا خیلیم ناراحت میشن! که تو تونستی درست کنی و شاید اونا نتونستن.

آفرین هلی عاقل باش :/

توسط ... | سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۰ | 23:29

امروز زنگ زدم به یه روحانی، ملا، آخوند یا هرچی میگین

دوستم گفته بود ازش جواب گرفته

برای رفع دعا و چشم زخم

نمیدونم اعتقاد دارین بهش یانه

ولی من شدیدا به چشم زخم اعتقاد دارم. بارها از بچگی حتی وقتی نمیدونستم چشم زخم چیه برام پیش اومده و...

بعد برگشتنم از دانشگاه و رفتنم به بیمارستان، فامیلای ما که خفن ترین مدرکشون کاردانی دوقوزآباده فک میکردن چه کار شاقی کردم! و میگفتن عههههه فلانی بیمارستان کار میکنه؟؟؟

بعدشم که اومدم اینجا دیگه بدتر! به وضوح چندین نفر گفتن که چقدر حسرت موقعیت تو رو خوردیم! تنها زندگی میکنی کیف میکنی و فلان و بهمان!

ملاهه به دوستم گفته بود دعای بد برات نوشتن. منم نه اسم دادم نه هیچی گفت حسودی شدید بهت شده.

گفت یه پارچ آب بیار یه سری آیه و سوره قرآنی روش خوند و گفت با این آب وضو بگیر و نماز بخون.

خدا خیرش بده بعد چهار ماه نماز خوندم!

ان شالله که خیره...

حالا ببینیم چی میشه

ولی اگر واقعی باشه، ترسناکه چون من هرجای دنیا باشم این قضیه هست.

توسط ... | سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۰ | 23:22

از یه جایی به بعد که خیلی درد کشیدی

دیگه نه به اون صورت از اتفاقات ناراحت میشی

نه خوشی ها خوشحالت میکنه

نه دلت میشکنه...

هیچی! تخس! بی حس! کرخت و سِر میشی

انگار دیگه احساساتت مرده

یه زمانی یادمه از سوار شدن پله برقی هم لذت میبردم.

از کوچکترین چیزی لذت میبردم. 

اما الان کم چیزی هست بتونه خوشحالم کنه

این رو به وضوح بعد اولین چالش دشوار زندگیم یعنی کنکور حس کردم.

دو سال خودمو زندانی کردم و درس خوندم. سوم و چهارم!

بعد اون میدیدم دیگه بودن تو جاهایی که قبلا میرفتم و دوسشون داشتم، بهم کیف نمیده

دیگه اون کارا یا اون اشخاص خوشحالم نمیکنن!

از حرفهاش لذت ببرید اما اعتماد نکنید!

توسط ... | سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۰ | 16:6

از دو رابطه اخیرم به نتیجه ای رسیدم بسی مهم

اگر کسی این جملات رو گفت بهتون:«بی تو میمیرم.»«یا تو یا هیچ کس دیگه»« زندگی بی تو برام معنایی نداره»

اون لحظه از اون حرفاش فقط لذت ببرید ولی روش حساب نکنید و انتظار نداشته باشید واقعا اینطور باشه :)

چون وقتی مشکل بین طرفین پیش میاد دیگه هیچکدوم این حرفای قشنگ رو یادش نمیاد.

دقیقا یک هفته قبل کاتم با آقای دوست بود که یه روز صبح زنگ زد گریه میکرد، گفت «خواب دیدم با یکی دیگه ازدواج کردی، هلی من بی تو میمیرم!»

بعد یک هفته خودش گفت« بیا کات کنیم!»

موقشنگ به وفور میگفت« پنج دیقه بی تو نمیتونم و‌‌...»

و تو دوتا دعوای اخیر اصرار داشت که به درد هم نمیخوریم. وقتی هم میگفتم «پس اون حرفات چی بود؟» میگفت:« آخه الان مشکل داریم باهم و فرق داره شرایط!»

در نظر ایشون در شرایط گل و بلبل نمیتونن پنج دیقه بی من باشن

ولی با کوچکترین درگیریی تو فکر میفتن!

 

خلاصه...

فکر نکنید کسی بدون شما میمیره

اره یک در میلیون ممکنه! ولی اگه واستون رگشم میزنه باز اعتماد نکنید که بعدا خودتون بشکنید و برای زودباوریتون تاسف بخورید.

توسط ... | سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۰ | 9:36

رابطه م با موقشنگ شکرآبه

تقصیر اونم نیست، تقصیر خودمه

من با خودم تکلیفم مشخص نیست و درگیرم با خودم، چطور با اون درگیر نباشم؟

این دو هفته چندبار دعوا کردیم همشم شروعش از من بود

انگار دیگه اون وابستگی گذشته رو نداریم. نمیدونم چی قراره بشه

توسط ... |

شعر

| دوشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۰ | 10:45

سلام به کسانی که در خواب ها به ما نزدیک

و در بیداری از ما دورند...

توسط ... | یکشنبه دهم بهمن ۱۴۰۰ | 23:57

مامانم یه کاکتوس برام آورده بود تو گلدون پلاستیکی

امروز سه تا گلدون قدو نیم قد رنگارنگ خریدم و یه کاکتوس گلدار و میخوام تو اون یکی هم آلورا بکارم و دارم میمیرم از ذوق مرگی :))))))

میگفتن باغبونی برا افسردگی خوبه ولی فک نمیکردم انقد موثر باشه

همیشه هم از گل و گیاه میترسیدم چون چند سال پیش یه گل خریدم مرد :(

من و تو کم دیدیم...

توسط ... |

شعر

,

آهنگ

| شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ | 0:58

رستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی‌ ها کم نیست من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ

از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم بی سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌ بی سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد

با دهانی‌ بسته وا ماندیم

 

 

 

 

توسط ... | چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ | 10:19

اومدم بیمارستان آموزشی که توش کارآموزی میومدم

پدر و مادرمو آوردم فیزیوتراپی

شدیییید دلتنگ روزای دانشجویی شدم

چقد همه حس ها فِرِش و قشنگ بود. چقدر امید جریان داشت تو دلمون.

چقدر خوشکل میکردیم و میومدیم مخ زنی :)))))

مسخره بازی در میاوردیم و لذت میبردیم از جوونی

یادش بخیر... یادش بخیر...

 

امروز روی همون نیمکت نشستم، اما چقدر دلتنگم... کم امید و خسته و زخمی... آدما عوض شدن و من با همون کاپشن دوران دانشجویی نشستم رو همون صندلی، عجب زمستونیه، سرده... سرده... سرده... ولی آفتاب ملایم صبح مثل همون خاطرات زیبا یکم گرم نگهم میداره

کلیشه های الکی برای سخت تر کردن زندگی!!

توسط ... | سه شنبه پنجم بهمن ۱۴۰۰ | 8:51

خوشحالم یه سری کلیشه های مسخره رو از خونواده مون برداشتم

بچه که بودم یادمه خواهرم از دانشگاه اومد، زیر مانتوش یه تیشرت داشت. مانتوشو در آورد با تیشرت و شلوار نزدیک بود بره هال، پیش بابام. یهو پرید هوا گفت: وااای حواسم نبود اگر بابام اینطوری منو میدید خودکشی میکردم :/

اعتقاد در خانواده من بر این بود که باید لباس بلند تا نوک پا بپوشیم پیش پدر و برادر و در مواردی حتی برداشتن روسری غیر مجاز بود!

اون یکی خواهرمم حامله بود و خجالت می کشید بگه، تا وقتی بچه ش دنیا اومد بابام نفهمید :/

مشخص بودن شکم حامله پیش پدر بسیار کار زشتی بود :/

 

حالا اینجانب از حدود ۵ سال پیش اول کلیشه لباس بلند رو برداشتم و سارافون پوشیدم، بعد کم کم به بلوز تبدیل شد و بعد به تیشرت و شلوار :) بسیار حرف ها از خواهران و مادر شنفتم. اما ماه پیش که مامان رفته بود خونه همون خواهری که قرار بود خودکشی کنه :)  بهش گفته بود دربیار بابا، تو هم عین هلی راحت باش و اونم کل اون بیست روز رو با تیشرت و شلوار جلوی مامان و بابا بود.

دیشب هم خواهرم اومد که حامله س. تو هوای گرم و محیط کوچیک خونه دنبال روسری میگشت که سر کنه جلو بابام که شکمش معلوم نشه. روسری شو برداشتم گفتم: خونه من ازین قانونا نداره. بابات وقتی محرمه، یعنی محرمه! اونم بابای پیر و بیچاره ما و بدون اینکه مقاومت کنه از خدا خواسته قبول کرد!

جوکر

توسط ... | یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ | 22:8

سریال جوکر رو دیدین؟

به نظرم تو فیلمای ایرانی این روزا که همه شون پفکی و بی مزه شدن خیلی خوبه.

فصل یکش عاشق ژوله شدم، فصل دوشم عاشق عباس جمشیدی فر شدم. انقدر جیگره دوست داشتم بگیرم بچلونمش.

خیلییی هم سر جوکر تایمش خندیدم

پیشنهاد میشه در کل

 

هرچند در کل من فرندز به نظرم خنده دار تره ولی جوکر چون دیدنش امرژی نمیخواد خوب بود.

ور ایز دت؟؟؟

توسط ... | یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ | 12:44

واقعا این پول من کجا میره؟

الان چند روزه با بوتای پاره میرم سر کار پول ندارم بوت بخرم. تو برف و خیابونای شیرکاکائو شده هم که نمیشه با کتونی پارچه ای رفت. 

امروزم رفتم کلینیک دولتی،آموزشی دندونپزشکی، دیدم پول همونجاهم برام زیاده چه برسه که برم کلینیک غیرآموزشی یا مطب!

ماه پیش من ۸ میلیون گرفتم و امروز پول از بابام قرض کردم.

دو میلیون قرض بابامو پس دادم بابت اون موقعی که برای اسباب کشی و خرج خونه ازش پول گرفتم. یک و نیم دادم پول شارژ و کرایه و برق و...

یک و دویست دادم لیزر

سه تومن هم خرج خورد و خوراک و رفت و آمد شد و یه سری ذخایری که خریدم بخاطر تورم پیش رو

لعنتیا چطور با همین حقوق خونه و ماشین میخرین؟؟ تازه طلا هم دارین

مگه میشه؟

فسردگی

توسط ... | یکشنبه سوم بهمن ۱۴۰۰ | 10:6

متوجه این مسئله شدم که من از بدو تولد اینجوری بودم و اصلا شرایط نمیشناسه

وقتی، من، وارد، روزمرگی، میشم، افسرده، میشوم!!!

تمام!

وقتی یه تغییری تو زندگیم میدم خوبم، اما بعد از مدتی که به روزمرگی تبدیل میشه باز همو نآشه و همون کاسه

همچین کسی باید چطور زندگی کند؟؟

آیا کسی راه حلی دارد؟

مثال:

پدر و مادرم اومدن و تا پنج روز عالی بودم اما بعدش!! برگشتم له همونی که بودم! و جالب اینجاست که افسردگیم رابطه مستقیم با رفتارم با موقشنگ بیچاره داره و هرچی اون شدت پیدا میکنه گوه اخلاقی من و کم شدن احساسم نسبت بهش افزایش پیدا میکنه

M or F?

توسط ... | شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ | 21:2

امروز یه بچه مریض دیدم که جدا از بحث مریضیش، معلوم نبود پسره یا دختر! یعنی هم داشت هم نداشت! معلوم نبود اون اندام بیرونی رو داره یانه!

تا ظهر نشستم غصه شو خوردم که ای وای این از اول زندگی بدبخته. حالا چجوری میخواد تو ایران دووم بیاره

واقعا من به درد این شغل نمیخوردم. من با تک تک مریضام میشینم غصه میخورم

کاش یه روزی بشه همه کادر درمان رو ربات ها بر عهده بگیرن که نه اشتباه کنن نه جسم و روحشون فرسوده بشه.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .