توسط ...
| چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ | 10:19
اومدم بیمارستان آموزشی که توش کارآموزی میومدم
پدر و مادرمو آوردم فیزیوتراپی
شدیییید دلتنگ روزای دانشجویی شدم
چقد همه حس ها فِرِش و قشنگ بود. چقدر امید جریان داشت تو دلمون.
چقدر خوشکل میکردیم و میومدیم مخ زنی :)))))
مسخره بازی در میاوردیم و لذت میبردیم از جوونی
یادش بخیر... یادش بخیر...
امروز روی همون نیمکت نشستم، اما چقدر دلتنگم... کم امید و خسته و زخمی... آدما عوض شدن و من با همون کاپشن دوران دانشجویی نشستم رو همون صندلی، عجب زمستونیه، سرده... سرده... سرده... ولی آفتاب ملایم صبح مثل همون خاطرات زیبا یکم گرم نگهم میداره