اگر روانشناس راست گفته باشه و من وسواس فکری داشته باشم، من شبیه یه ادمیم که رو تمیزی حساسه و انداختنش تو یه زباله دونی.
خیلی وقتا میخام خودمو گول بزنم و بگم نه هلی اوضاع خوبه و تو حساسی!
چیزایی که در مورد دیروز میخوام بنویسم انقدر غم انگیزه که از دیشب از نوشتنش طفره میرم و همش سعی میکنم به فراموشی بسپرم چیزایی رو که دیدم و شنیدم و شایدم تا حالا با این همه تلاشی که کردم واقعا قسمتیش رو فراموش کرده باشم. ولی بالاخره باید باهاش روبه رو بشم.
کلیپ بیمارستان کرونای چین رو حتما دیدین. کلیپ پرستار و دخترش که از دور همو در اغوش می کشن و دور بیمارستان علامت خطر کشیدن و نمیذارن کسی وارد بشه. این خانوم پرستار با حداکثر امکانات و محافظت بازم نمیذارن به بچه ش نزدیک بشه. چینی ها همه مردم رو مجبور کردن ماسک بزنن، چینی ها تو هر شیفت لباس حفاظتیشون رو عوض میکردن و به کسایی هم که تو خونه از مریض کرونایی محافظت میکردن لباس دادن. چینی ها کل شهر رو قرنطینه کامل کردن و در خونه ها رو پلمپ کردن. این چینی ها که دیدین تو مدت دو ماه و اندی بیماری رو کنترل کردن.
و اما اینجا ایرانه و اینجا بیمارستان ماست، پرستار و خدمه بخش قرنطینه که با کمترین امکانات کار میکنن با ما سوار یک سرویس میشن. بغل ما میشینن با ما حرف میزنن، ماسک ندارن. با ما به یک سلف میان، با همون گانشون هم میان و کسی چیزی نمیگه! خدماتی که چندین روز اونجا بوده و اصلا رعایت نمیکنه و لوازم حفاظتی و اموزش کافی نداشته حالا با من تو پاویوون لباس عوض میکنه، وسایلش کنار وسایل ماست و بخش مارو تمیز میکنه و یخچال و سماور و ... رو دست میزنه.
اینجا ایرانه و اینجا بیمارستان ماست، من در خط مقدم تشخیص کرونا قرار دارم و مریضایی که کروناشون صددرصد میشه رو معرفی میکنم که بستری بشن. من خبر ندارم که چند نفر بسترین!!! و مسئولین مارو گوش درازانی تصور میکنن که راحت میشه بهشون دروغ گفت.
اینجا ایرانه و اینجا بیمارستان ماست، در طول بیست روز گذشته چیزی حدود 500 میلیون تومن به بیمارستان کمک شده چه دادن وسیله چه کمک نقدی با این وجود هر روز امکانات کمتر میشه و هر روز یک وسیله از وسایلی که داشتیم کم میشه. یه روز دستکش نیست، فردا مایع ضدعفونی کننده نیست، فردای اون روز ماسک برای بیمار نیست و...
در همین بحبوحه به گوشمون رسیده که لباسایی که خیرین به بیمارستان بخشیدن رو رئیس بیمارستان میخواد دستی 100 هزار تومن به کارمندا بفروشه!!!
در همین گوشه و احوال نگاهی میندازیم به بخش اورژانس و خط مقدم که مریضا اولین بار وارد اونجا میشن. در نگاه اول بالاخره بعد از یک ماه پرستار ها از اون لباسای سفید سرهم معروف تنشونه و خیلی ادم خوشحال میشه که امکانات دارن. همچنین بخش قرنطینه هم به همین صورت هستش.
یکم که بیشتر دقت میکنیم میبینیم که پرستار ها کاور کفش و عینک و شیلد ندارن و تنها چیزی که موجوده همون لباسه و یک ماسک جراحی. ازشون سوال میپرسیم که خب این لباس ها رو کی داده و چند وقت به چند وقت عوض میکنید؟؟
جواب میرسه که برای یک ماه یک دست لباس!!!!!! و برای یک شیفت یک ماسک جراحی!!
لباس هارو هرروز درمیارن و ضدعفونی می کنن با وایتکس و... بعد دوباره میشورن!!!! لباس یک بار مصرف!!! اصلا گیریم یکبار مصرف نیست، اخه لعنتی بهترین پارچه دنیا رو هم یک ماه پشت سرهم هر روزی دو بار وایتکس بزنی تارو پودش از بین میره دیگه ویروس که چه عرض کنم منم ازش رد میشم!!!
باز میگیم اشکال نداره و کمی جلوتر که میریم میبینیم لباس یک سری از پرسنل که اندام نسبتا بزرگتری دارن پاره س!!!
میگن لباسا فقط سایز کوچیک بوده و یه سری ها یا نباید بپوشن یا باید لباس پاره بپوشن!!!
اینجا بخش ماست و ما 11 نفر هستیم، ما همه انسانیم و از حقوق بشر یکسانی برخورداریم، همه در معرض هستیم، جدای اینکه بعضی هامون نصف اون یکی حقوق میگیرن.
توی بخش ما پنج دست گان پارچه ای وجود داره. پارچه ویروس رو از خودش عبور میده ولی رئیس ما به دلیل بیسوادی خیلی زیاد(یه متن رو تو ورد نمیتونه چپ چین و راست چین کنه) معتقده که حتی لباس یکبار مصرف رو هم میشه شست و اصلا به مغز ناقصش خطور نمیکنه که اون لباس دیگه پرزهاش از هم باز میشه و خودش میتونه ازش رد شه چه برسه به ویروس!
این ها به کنار، به جهنم! اومدیم با همون پنج دست لباس بسازیم و دیدیم که فقط سه تاش هستن! و دوتاش گم شده و نه نفر داریم از سه دست استفاده میکنیم. خبر رسید دوتا از همکاران دوتا از لباس هارو گذاشتن تو کمدهاشون!!! نمیدونم اسمشو زور گویی بذارم یا معادل پست تری هم داره این کار؟؟؟ حالا این هم به کنار بذارین توضیح بدم اون دو فرد کی هستن؟؟
یکیشون صاحب یک کارخونه توی شهر و از با سابقه ترین هامونه. شغلش براش سرگرمیه نه منبع درامد. چندین مغازه و خونه داره و زمین کشاورزی! و حکم حقوقیش هم از همه مون بیشتره. ما اصلا از ایشون انتظار نداریم به بخش کمک کنه و لباس تهیه کنه و... بالاخره کار خیر زورکی نیست. فقط یک سوال دارم: آیا اینکه لباس هایی که حق همه مون هست رو بچپونه توی کمدش حس بهتری بهش میده؟ حس میکنه واقعا خیلی زرنگه؟ حق خودش رو گرفته؟ حس میکنه با کار توی بخش داره ایثار می کنه و به مردم کمک میکنه؟؟
و اما نفر دوم که از اون به عنوان خانوم ماست یاد میکنم. یه دبه ماست تمام عیاره. کسیه که هیچوقت تو اعتراضاتی که خواستم حق خودمونو از مسئولین و افراد زورگو بگیرم من رو همراهی نکرد و درحالی که گاهی مثلا داشتم اعتصاب میکردم و مثلا میگفتم من بدون فلان امکانات قبول نمیکنم که شیفت هام رو اینطوری بنویسین یهو از اون پشت میرسید و میگفت من قبول میکنم!!! الان لابد حس میکنه خیلی زرنگه و حق خودش رو گرفته!!! حالا برچسب نباید زد ولی در نظرم با این کارها یک انسان به یک ظالم تمام عیار نسبت به خودش و دیگران تبدیل میشه.
از بیمارستان برمیگردی و میبینی که توی حیاط بیمارستان بیمارستان صحرایی زدن و کلی چادر تو حیاطه درحالیکه ظاهرا بیشتر از بیست تا مریض شناسایی نشده!! و گویا قرار نیست کاری کنن که بیشتر نشه.
بعد با سرویس برمیگردی و توی دمای 6 درجه درحالی که بخاطر کرونا کمترین لوازم گرمایشی رو اوردیم و نخاستیم شال گردن و اینا هم بیاریم که الوده بشه، راننده در مینیبوسش رو در حالیکه با سرعت رانندگی میکنه کل 25 دقیقه مسیر باز نگهداشته از ترس اینکه ویروس از طرف ما بهش منتقل نشه و وقتی که یه نفر جرات میکنه بگه اقا دروببند همه بهش حمله میکنن که برو عقب بشین و راننده به تخمشم نمیشرتش!!! و اینگونه از هم و از حق خودمون و همدیگه حمایت می کنیم. ایا لیاقت این کارمندا بیشتر از اینه؟
بعد از کوهستان رد میشیم و میرسیم داخل شهر و میبینیم مردم خیلی راحت رفت و امد میکنن و خیلی مغازه های غیر ضروری بازه و کل زور مسئولین توی احداث بیمارستان صحرایی خلاصه شده نه جلوگیری از بیرون اومدن مردم!!!
لابد تا الان دوهزار تا قبر هم تو حومه شهر برامون کندن اماده و حاضر!!
با این اوصاف و مقایسه با چین، این بیماری کی میخواد کنترل بشه تو ایران؟
+ دیشب مریضی داشتم پسر جوون! روی ویلچر با دوتا پسر دیگه چندتا زخم رو بدنش بود و گلی شده بود. با توجه به تجربه کاریم کاملا میدونستم که غیر از اون چندتا زخم خفیف هیچ اسیب دیگه ای ندیده. ولی به خاطر اینکه خودشو زده بود به بدحالی و رفیقاش گنده لات بودن و امکان مست بودنشون بود و منم تنها و نگهبانی هم از اونا مست تر، نخواستم دردسر درست کنم و کارشو راه انداختم. هرجور توهینی بخواین کردن. تا به یه جاییش دست میزدم جیغ میزد و با لحن خیلی بدی میگفت: خانوم چه خبرته!!! بعدم که درباره خوردن مشروب و تجمعاتشون تو کوه با دوستان و رفقا و افرادی که مغزشون با گوه پرشده حرف میزدن. دخالتی نکردم فقط گفتم که بیمارستان الوده س اینکه میگیم نرین بیرون جدا از اینکه ویروس انتقال پیدا نکنه به خاطر اینه که اسیب نبینین که مجبور نشین بیاین بیمارستان!
آخر سر گفت ماسک بده بهم! گفتم نداریم برای خودمون هم نیست.
بعد گفت مایع ضدعفونی کننده بده بهم! درحالیکه اصلا نه وظیفه من بود بهش بدم نه اینکه لازم بود! گفتم نیست اقا. با لحن بدی داد زد چه وضعشه!! چه بیمارستانیه که مایع ضدعفونی کننده نداره!!؟؟
جوابشو ندادم و رفتم و صدای پیس پیس شنیدم. رفتم دیدم یه نصف مشت الکلی که تو اسپری داریم و من سه روز بود دلم نمیومد ازش استفاده کنم رو تو هوا دارن پخش میکنن!!! خانوم ز که باهاش شیفت بودم هم اونجا وایساده بود و عشوه میرفت!!!
یعنی سوراخی نموند که اون الکل رو نزنن بهش و اخرش چشماشم باز نمیشد!! تقریبا خالیش کردن تا رسیدم پیششون. چنان دادی زدم که صدام فک کنم تا صندوق رفت! الکل رو از دستشون قاپیدم و گفتم اقای بی فکر این برای سه روز ماست میفهمی؟؟؟؟؟ من مسئول دادن مایع ضدعفونی به تو نیستم!! گفت چرا اینجوری میکنی میخرم برااات!! گفتم برو بخر! برو اگر هست بخر بیار باید بخری.
رفت بیرون و درحالیکه دستام از عصبانیت میلرزید و تپش قلب داشتم دیدم خانوم ز اومد سمتم و گفت چرا ضایعم میکنی پیششون!!!؟؟ فهمیدم که اون مایع رو داده بهشون! انقد تعجب کردم و عصبانی شدم که داد زدم این برای سه روزه خانوم ز!!!! گفت مگه مال سطوح نیست؟؟؟ گفتم مگه نمیبینی بیست روزه این برچسب رو این اسپری هست که نوشته فقط کلید و صفحه موبایل باهاش ضدعفونی شود و به دلیل محدودیت برای دست استفاده نشه. اصلا اگر برا سطوحه چرا دادی میزنن به صورتشون؟ گفت ندیدم!! معذرت میخام! با خودم گفتم اره جون خودت! ولی سکوت کردم و رفتم. همونقدر که متوجه غلطی که کرده بود شده بود کافی بود برام.
این مدت خیلی خواستم که خودمو بزنم به اون راه و نخام قبول کنم که خانوم ز برای اقایونی که میان عشوه میریزه و بقیه مریضا رو به تخمش میگیره. ولی دیشب دیگه واقعا این برداشت رو کردم. چندبار دیده بودم شروع میکنه به لاس زدن و عشوه اومدن برای مردایی که میان ولی نمیخواستم برچسب یا تهمت بزنم بهش.
+اخر شب رفتم ساختمون دوم و کمی با اقای دوست حرف زدم. اولش هرکار کردم نتونستم بغضم رو نگه دارم و کلی گریه کردم. هرچند با این کار اونم کلی غصه خورد درحالیکه وضع خودشم به مراتب بدتر از منه. ولی بعدش یکم مسخره بازی در اوردیم و سعی کردیم فراموش کنیم. وسط ویدیوکال شروع کرد به خوندن: از دست من میری... از پیش تو میرم... تو زنده میمونی... منم که میمیرم... این اخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه... این اخرین باره من ازت میخام عاقل شی دیوونه...
ناخوداگاه اشکم در اومد. این اهنگ بوی تابستون 97 و دومین قرارمون رو میده. بوی دوری من و اون و این همه بدبختی... بوی چهره ش که تو سه سال اشناییمون اندازه ده سال پیر شد. بوی موهاش که سفید شد و ریخت. بوی چینایی که پیشونیش برداشت. داشتم فکر میکردم ینی میشه من و اون سالم بگذریم از این همه مشکل؟ ینی میشه تموم بشه این روزا... چقدر دوریم و چقدر زندگی غم انگیزه. هربار که میبینیم همو میگیم شاید اخرین بار باشه. سرطان... سکته قلبی... احتمال مرگش... چندین بار عمل شدنش... کرونا... مرگ پدرش... تصادف... بالا کشیدن دار و ندارش... خواستگارای من... مخالفت خانواده ش... چی نکشیدیم؟؟ چقدر مونده ازین راه؟ سالم میرسیم؟ ممکنه روزی بهم برسیم؟ دوست داشتم با این اهنگ تا صبح گریه کنم...
کار مفیدی که دیروز کردم یه صحبت مفصل با سوپروایزر بود درباره اینکه خدمات قرنطینه چرا بخش ماست و میگرده تو بیمارستان و نمیدونم موثر واقع شد یا نه ولی حداکثر کاری بود که تونستم بکنم و حداقل خواستم سکوت نکنم و لازم شه بیشتر هم پیگیر میشم. همچنین به گزارشگره پیام دادم و گفتم تو کانالای مختلف شهر اعلام کنن که خیرین کمک هاشون رو مستقیما به بخش ها تحویل بدن و ندن دست مسئولین.
الهی... خودت بهم قدرت گذشتن از این روزا رو بده...