انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

شاید آخرین پست ۹۸

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ | 22:49

شاید درست نیست اما دوست دارم اینارو که تو وضع الانم عیدو تبریک میگن خفه کنم، امروز بلاهای مختلفی نازل شد و الان پاهام داره میترکه.

تنها چیزی که از سال اینده میدونم اینه که حداقل ده ماه از کار تو این جهنم مونده به علاوه یک عمل جراحی، نمیدونم ۹۹ قراره برام چی بیاره. خدایا بهم ثابت کن که حس بدم بی جاست. خدایا ازین افسرده تر و نابودتر نشم.

خدایا تو سال جدید بهم صبر بیشتر بده

بهم قدرت بده

کمکم کن درست تصمیم بگیرم

من رو از بلا و بیماری و ناراحتی و فقدان دور کن.

خدایا عزیزانم رو برام نگهدار

خدایا کمکم کن حسابی به اهدافم نزدیک بشم

خدایا زود شر این مریضی کنده شه و بلای جدیدی نیاد

خدایا ارزونی بیاد ولی گرون تر نشه

خدایا سلامتی ببخش بهمون

الهی چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار

اخرین شب لعنتی

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ | 22:28

خیلی داره سخت میگذره خیلی...

آخر اسفند

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ | 16:59

نمونه ادرارم چند ساعت بعد کاملا کدر شد :| نمیدونم چرا!!؟ خیلی ترسیدم. ماهی بیا ببینم چه خبره؟

 

+ باز دوباره کم خونم و همه اون اسیدفولیکا و تخم بلدرچینا و زیتونا و شیره انگورا انگار مستقیما از دهان به بوق بوده و هیچیش جذب نشده! دختر ازمایشگاهیه گفت احتمالا تالاسمی مینور داری.

تری گلیسریدمم باز ۱۹۰ بود با وجود این همه رعایت کردن. فک کنم اونم ارثیه

بقیه ش تا حالا خوب بود شکر خدا

 

+گروه خونمو داشته باشین😎

آماده این؟؟؟

آماده این؟؟؟

AB+

لذت ببرین 

خوشحالین که همه تون میتونین بهم خون بدین؟ :))

تنکس گاااااد :))))))

 

+ لباس برامون گرفتن مثلاااا قابل شستشو :) دستشون درد نکنه.

 

+ کارگزینی این ماه هم گوزیده. حق شغلمونو باز نریختن. نمیدونم اگر قراره کاری نکنن و بشینن اونجا عین لوله ظرفشویی چایی هورت بکشن و هرماه ما خودمون بریم پیگیر حکم و کارامون شیم چرا برشون نمیدارن این نخاله هارو. خودمون بریم سراغ حکمامون و کارامونو انجام بدیم دیگه! پولشم بدن به خودمون. والا!! انگار من خودم کار ندارم بدبختی و ذهن مشغولی ندارم که تو بیمارستان هم تکنسین باشم هم منشی، هم خدمات، هم کارگزینی

 

+ عجیییب آهنگ هم گناه قربانی بهم حس میده این روزا

۲۸ اسفند ۹۸

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ | 2:24

دلم یه عینک آفتابی، یه رژ قرمز و موی گوجه ای با تاپ مشکی و یه سیگار باریک تو تراس یه ساختمون بلند تو شهری مثل تهران میخواد.
اما من هرگز تخم همچین کاری نداشتم و ندارم و نخواهم داشت و نمیخام داشته باشم :)))

 

+ آزمایشات دوره ای فقط اونجاش که نگاه میکنی ببینی کسی از همکارا نیست. اگر کسی نبود در خفا نمونه های عن و جیشتو لای بقیه نمونه ها به سرعت میچپونی و فرار می کنی :)))
یادم بندازین صبح دسشویی رفتنی این کوزه شیرفرهادو پر کنم. فقط امیدوارم آزمایشام دست داداش آقای رفیق نیفته :)))) فک کن با کسی که مدفوعت رو آزمایش کرده و رنگشم نوشته، هر روز به عنوان همکار چش تو چش شی.

 

+ یه رفیق چهارساله م که پسر باشه امشب اومد گفت: سلام! اومدم مختو بزنم! گفتم: سلام! مرسی ولی فرصت نشده بود بگم. راستش من دوست پسر دارم :)
گفت: باشه ولی من رو حرفمم! (یه همچین چیزی)
تا حالا یه نفرم رابطه من و آقای دوست رو جدی نگرفته و همه فک میکنن شوخیه! یا منتظرن من جداشم! حتی دوتا دوست صمیمیم که یکیشون باهاش حرف زده یکیشونم تو دیت آخرمون نقش نخودی رو داشت :)

حالا کار ندارم که سایز پای من ازین پسر که دوستم باشه بزرگتره :)

 

+ فردا عصر شبم و پس فردا صبح! شب قبل و صبح بعد سال تحویل شیفتم و به تخم ترامپ! من امسال چه عیدی رو فهمیدم که اینو بفهمم؟ دلم به ۱۳ بدر خوش بود که با این اوضاع باید بعد شیفت ۲۴ صبح ۱۳ ک رسیدم خونه عین جنازه، فوقش برم باغ و در حالیکه از ترس کرونا تو فاصله ده متری پدر و مادرمم از سرما سگ لرز بزنم :)
خدایا ما مریض نشیم والله به همینم هزاربار شاکرم!

 

+ سعی کردم مقاله ترجمه کنم ولی چیز جدید و با اهمیتی که ارزش ترجمه داشته باشه و ترجمه نشده باشه فعلا پیدا نکردم. ولی اطلاعات خوبی درباره کورونا کسب کردم.

اولین قتل کرونا

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ | 23:54

نمیدونم چرا اینو یادم رفت بگم :|
ز‌ جمله اتفاقات شیفت قبلم، قبل اینکه برم ساختمون دوم و تو ویدیوکال با آقای دوست بزنم زیر گریه مرگ اولین بیمار کرونایی بود.
یعنی اونقدر صحنه وحشتناکی بود که بعد از چندسال بودنم تو بیمارستان همون اتفاق روز اول کارموزیم تو چهار سال پیش افتاد! یعنی نشستم با خانواده طرفی که فوت کرده گریه کردم!
کاش مردم اون صحنه رو میدیدن، بی شک هر کس از نزدیک میدید دیگه هیچوقت خایه نمیکرد بره مسافرت.
وقتی تو بیمارستان یکی فوت میکنه معمولا فامیلای طرف میریزن اونجا. یه سریا کارای اداری فوتو میکنن یه سریا خانواده شو اروم میکنن و یه سریا مرده رو تحویل میگیرن.
اما اون شب هیچکس اونجا نبود! جز یه زن جوون و یه دختر و پسر بچه! وسط سالن بیمارستان زمینو چنگ میزدن و جیغ میزدن و سمت پرستارا میرفتن و همه فرار میکردن ازشون! چون خانواده کرونایی بودن و ممکن بود مبتلا باشن!
تقریبا دو ساعت صدای ناله و جیغشون اومد و کسی نه حرفی زد و نه جوابی داد. سکوت مرگبار وحشتناکی تو سالن بود و همه پرسنل سرشونو انداخته بودن پایین و درحالیکه اون خونواده به سمتشون دست دراز میکردن از کنارشون با بغض رد میشدن.
زن داد میزد که بذارین شوهرمو ببینم بذارین منم این مریضی لعنتی رو بگیرم و پسر بچه داشت دعا میکرد و دختر بچه میلرزید از ترس و ناراحتی.
اونا هنوز نمیدونستن اون فوت شده و فقط فک میکردن حالش خراب شده! نمیدونم بعدش چی شد و چطور بهشون خبر دادن که شوهر و پدرشون فوت شده و دیگه از دور هم نمیتونن جسدشو ببینن. نمیتونن براش مراسم ترحیم بگیرن. برای اخرین بار لمسش کنن و کسی هم نمیاد پیششون که دلداریشون بده و بهشون تسلیت بگه.
من هم جزو پرسنلی بودم که سرمو انداختم پایین و با اشک از کنارشون رد شدم و رفتم ساختمون دوم درحالیکه دستشون به سمتم دراز بود و کاری جز دعا برای افزایش صبر و تحملشون نمیتونستم بکنم.

باران زیباست، مثل خدا

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ | 19:13

این روزا از معدود چیزایی که دوسش دارم و بهش دسترسی دارم آسمونه. هر روز یه لیوان قهوه درست میکنم و میرم پشت بوم رو به یه تیکه آسمونی که دارم میشینم و خداروبابتش شکر میکنم‌.

امروز هوا بارونیه، غروبه، و من لامپ هارو خاموش کردم و کنار پنجره نشستم و لیوان قهوه م دستمه و آهنگ بی کلام کوهستان رو گذاشتم‌.
برای چند دقیقه نمیخام به هیچ چیز فکر کنم. میخام از اسمون و بارونی که هنوز کسی اونو ازم نگرفته لذت ببرم.

خدایا شکرت که فعلا قدرت خرید قهوه رو دارم. خدایا شکرت چشمامو ازم نگرفتن و میتونم سیر نگاهش کنم. خدایا شکرت که آسمون مال کسی جز خودت نیست‌ و زیباست، مثل خودت...
خدایا شکرت برای این حس خوب‌ و آرامش آنیی که هنوز مونده.

 

+قالب وبلاگو آسمون میذارم. چون هنوز دوستش دارم‌.

بی سرزمین

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ | 5:49

کاش عین یه سری مردم یه سری از کشورای پیشرفته درگیری اینو نداشتیم که دولت چی میگه و مسئولین چیکار میکنن و...

کاش وظیفه هرکس رو خودش انجام میداد و نگرانش نبودیم

از رئیس بخشمون گرفته تا کارگزینی و رئیس اون و رئیس اون و... مسئولین قرنطنه شهر و مسئولین چک کردن مسافرا و... همه شو باید نگران باشم و پیگیر شم که چیکار میکنن. چقدر انرژی برای زندگی و وظیفه خود آدم میمونه؟؟

چرا پیجای خارجی استوری گله از وضعیت کشور رو نمیذارن و استوریای ما کلا شده این؟

تو کشوری که نمیخوام اسمشو بیارم دنیا اومدم، انقد اذیت و آزار دیدم که حتی از اسمش متنفر شدم. دیگه هرجای دنیا هم که برم اسمش تا ابد رومه. هرچند که با زبان و مذهبم بخوام بپوشونمش باز چندان فایده ای نداره و همیشه تو فرودگاه ها و خیلی جاهای دیگه مجرم درجه اولیم ‌‌‌‌و گیت بازرسی جدا داریم.

کاش یکم اینورتر و اونور مرز دنیا میومدم.

کاش ۳۰ سال پیش که پدرم تصمیم گرفته بود مهاجرت کنه واقعا میکرد.

 

درضمن، به منم ربطی نداره شما چی فکر میکنید و چطور رفتار میکنید و طرفدار چی هستین و فکر می کنین چی درسته و چی غلط!؟

ممکنه از معترضین ابان گرفته تا کسایی ک چند روز پیش در حرم رو شکستن تو خواننده ها باشه. اینجا وبلاگ منه و من مختارم فکرم رو کاملا آزدانه و بدون سانسور و با واقع بینی کامل بنویسم. به هرکسی و هرجایی دلم بخاد فحش بدم و خودمو خالی کنم. میدونم آقای شیرازی هم حمایت میکنه :*

 

+ تصمیم گرفتم بشینم یکم مقاله های جدید رو ترجمه کنم درباره کورونا و در اختیار بیمارستان قرار بدم. تا حالا دوبار شنیدم نتونستن تشخیص بدن و مریض کورونایی رو برگردوندن خونه. کوچک ترین کاری این روزا کمک میکنه زودتر ازین شرایط خلاص شیم.

واقع بینی

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ | 5:39

خوشحالم که تو وبلاگم همیشه خود واقعیمم و سعی در پنهان کردن حسم یا تغییر واقعیتی ندارم وگرنه سالها بعد موقع خوندنش با یه سری حسی که دروغ و راستش مشخص نیست روبه رو میشدم. عین وبلاگ سال ۹۰م یا ۹۳م

البته من اینجارو باز کردم که خودم باشم

که سفره دلم رو باز کنم توش

خصوصا وقتایی که دلم گرفته بیشتر دلم میخاد بنویسم وجای استوری و پروفایل گذاشتن خودمو اینجا خالی میکنم

وگرنه نوشتن دیگه برام معنایی نخواهد داشت

هرجا دیدین آرشیوم خالیه بدونین خیلی حالم خوب بوده، البته قول میدم اگر اوضاع خوب شه بازم بنویسم

تو کل هفت ماه اخیر ۲۲ تا ۳۰ ابان خوشحال بودم ک اونم نت قطع بود‌.

هم گناه

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۸ | 0:57

خواب پرواز تو با نامه ی خیسی در مشت

تو نباشی غم این عصر مرا خواهد کشت

عصر تلخی که به جز خاطره ای قرمز نیست
عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست

 

دانلود و متن

ابر سیاه

توسط ... | سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ | 21:26

 

 

خیلی از یادآوری دیده ها و شنیده های دیروز میترسیدم. ولی بالاخره تو پست قبل همه شو نوشتم که یادم بمونه کجا بودم.

 

 

+نیاز دارم بالا بیارم...

26 اسفند 98

توسط ... |

بیمارستان نشین

| سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ | 21:2

اگر روانشناس راست گفته باشه و من وسواس فکری داشته باشم، من شبیه یه ادمیم که رو تمیزی حساسه و انداختنش تو یه زباله دونی.

خیلی وقتا میخام خودمو گول بزنم و بگم نه هلی اوضاع خوبه و تو حساسی!

 

چیزایی که در مورد دیروز میخوام بنویسم انقدر غم انگیزه که از دیشب از نوشتنش طفره میرم و همش سعی میکنم به فراموشی بسپرم چیزایی رو که دیدم و شنیدم و شایدم تا حالا با این همه تلاشی که کردم واقعا قسمتیش رو فراموش کرده باشم. ولی بالاخره باید باهاش روبه رو بشم.

کلیپ بیمارستان کرونای چین رو حتما دیدین. کلیپ پرستار و دخترش که از دور همو در اغوش می کشن و دور بیمارستان علامت خطر کشیدن و نمیذارن کسی وارد بشه. این خانوم پرستار با حداکثر امکانات و محافظت بازم نمیذارن به بچه ش نزدیک بشه. چینی ها همه مردم رو مجبور کردن ماسک بزنن، چینی ها تو هر شیفت لباس حفاظتیشون رو عوض میکردن و به کسایی هم که تو خونه از مریض کرونایی محافظت میکردن لباس دادن. چینی ها کل شهر رو قرنطینه کامل کردن و در خونه ها رو پلمپ کردن. این چینی ها که دیدین تو مدت دو ماه و اندی بیماری رو کنترل کردن.

و اما اینجا ایرانه و اینجا بیمارستان ماست، پرستار و خدمه بخش قرنطینه که با کمترین امکانات کار میکنن با ما سوار یک سرویس میشن. بغل ما میشینن با ما حرف میزنن، ماسک ندارن. با ما به یک سلف میان، با همون گانشون هم میان و کسی چیزی نمیگه! خدماتی که چندین روز اونجا بوده و اصلا رعایت نمیکنه و لوازم حفاظتی و اموزش کافی نداشته حالا با من تو پاویوون لباس عوض میکنه، وسایلش کنار وسایل ماست و بخش مارو تمیز میکنه و یخچال و سماور و ... رو دست میزنه.

اینجا ایرانه و اینجا بیمارستان ماست، من در خط مقدم تشخیص کرونا قرار دارم و مریضایی که کروناشون صددرصد میشه رو معرفی میکنم که بستری بشن. من خبر ندارم که چند نفر بسترین!!! و مسئولین مارو گوش درازانی تصور میکنن که راحت میشه بهشون دروغ گفت.

اینجا ایرانه و اینجا بیمارستان ماست، در طول بیست روز گذشته چیزی حدود 500 میلیون تومن به بیمارستان کمک شده چه دادن وسیله چه کمک نقدی با این وجود هر روز امکانات کمتر میشه و هر روز یک وسیله از وسایلی که داشتیم کم میشه. یه روز دستکش نیست، فردا مایع ضدعفونی کننده نیست، فردای اون روز ماسک برای بیمار نیست و... 

در همین بحبوحه به گوشمون رسیده که لباسایی که خیرین به بیمارستان بخشیدن رو رئیس بیمارستان میخواد دستی 100 هزار تومن به کارمندا بفروشه!!!

در همین گوشه و احوال نگاهی میندازیم به بخش اورژانس و خط مقدم که مریضا اولین بار وارد اونجا میشن. در نگاه اول بالاخره بعد از یک ماه پرستار ها از اون لباسای سفید سرهم معروف تنشونه و خیلی ادم خوشحال میشه که امکانات دارن. همچنین بخش قرنطینه هم به همین صورت هستش.

یکم که بیشتر دقت میکنیم میبینیم که پرستار ها کاور کفش و عینک و شیلد ندارن و تنها چیزی که موجوده همون لباسه و یک ماسک جراحی. ازشون سوال میپرسیم که خب این لباس ها رو کی داده و چند  وقت به چند وقت عوض میکنید؟؟

جواب میرسه که برای یک ماه یک دست لباس!!!!!! و برای یک شیفت یک ماسک جراحی!!

 لباس هارو هرروز درمیارن و ضدعفونی می کنن با وایتکس و... بعد دوباره میشورن!!!! لباس یک بار مصرف!!! اصلا گیریم یکبار مصرف نیست، اخه لعنتی بهترین پارچه دنیا رو هم یک ماه پشت سرهم هر روزی دو بار وایتکس بزنی تارو پودش از بین میره دیگه ویروس که چه عرض کنم منم ازش رد میشم!!!

باز میگیم اشکال نداره و کمی جلوتر که میریم میبینیم لباس یک سری از پرسنل که اندام نسبتا بزرگتری دارن پاره س!!! 

میگن لباسا فقط سایز کوچیک بوده و یه سری ها یا نباید بپوشن یا باید لباس پاره بپوشن!!!

اینجا بخش ماست و ما 11 نفر هستیم، ما همه انسانیم و از حقوق بشر یکسانی برخورداریم، همه در معرض هستیم، جدای اینکه بعضی هامون نصف اون یکی حقوق میگیرن. 

توی بخش ما پنج دست گان پارچه ای وجود داره. پارچه ویروس رو از خودش عبور میده ولی رئیس ما به دلیل بیسوادی خیلی زیاد(یه متن رو تو ورد نمیتونه چپ چین و راست چین کنه) معتقده که حتی لباس یکبار مصرف رو هم میشه شست و اصلا به مغز ناقصش خطور نمیکنه که اون لباس دیگه پرزهاش از هم باز میشه و خودش میتونه ازش رد شه چه برسه به ویروس!

این ها به کنار، به جهنم! اومدیم با همون پنج دست لباس بسازیم و دیدیم که فقط سه تاش هستن! و دوتاش گم شده و نه نفر داریم از سه دست استفاده میکنیم. خبر رسید دوتا از همکاران دوتا از لباس هارو گذاشتن تو کمدهاشون!!! نمیدونم اسمشو زور گویی بذارم یا معادل پست تری هم داره این کار؟؟؟ حالا این هم به کنار بذارین توضیح بدم اون دو فرد کی هستن؟؟

یکیشون صاحب یک کارخونه توی شهر و از با سابقه ترین هامونه. شغلش براش سرگرمیه نه منبع درامد. چندین مغازه و خونه داره و زمین کشاورزی! و حکم حقوقیش هم از همه مون بیشتره. ما اصلا از ایشون انتظار نداریم به بخش کمک کنه و لباس تهیه کنه و... بالاخره کار خیر زورکی نیست. فقط یک سوال دارم: آیا اینکه لباس هایی که حق همه مون هست رو بچپونه توی کمدش حس بهتری بهش میده؟ حس میکنه واقعا خیلی زرنگه؟ حق خودش رو گرفته؟ حس میکنه با کار توی بخش داره ایثار می کنه و به مردم کمک میکنه؟؟

و اما نفر دوم که از اون به عنوان خانوم ماست یاد میکنم. یه دبه ماست تمام عیاره. کسیه که هیچوقت تو اعتراضاتی که خواستم حق خودمونو از مسئولین و افراد زورگو بگیرم من رو همراهی نکرد و درحالی که گاهی مثلا داشتم اعتصاب میکردم و مثلا میگفتم من بدون فلان امکانات قبول نمیکنم که شیفت هام رو اینطوری بنویسین یهو از اون پشت میرسید و میگفت من قبول میکنم!!! الان لابد حس میکنه خیلی زرنگه و حق خودش رو گرفته!!! حالا برچسب نباید زد ولی در نظرم با این کارها یک انسان به یک ظالم تمام عیار نسبت به خودش و دیگران تبدیل میشه.

از بیمارستان برمیگردی و میبینی که توی حیاط بیمارستان بیمارستان صحرایی زدن و کلی چادر تو حیاطه درحالیکه ظاهرا بیشتر از بیست تا مریض شناسایی نشده!! و گویا قرار نیست کاری کنن که بیشتر نشه.

بعد با سرویس برمیگردی و توی دمای 6 درجه درحالی که بخاطر کرونا کمترین لوازم گرمایشی رو اوردیم و نخاستیم شال گردن و اینا هم بیاریم که الوده بشه، راننده در مینیبوسش رو در حالیکه با سرعت رانندگی میکنه کل 25 دقیقه مسیر باز نگهداشته از ترس اینکه ویروس از طرف ما بهش منتقل نشه و وقتی که یه نفر جرات میکنه بگه اقا دروببند همه بهش حمله میکنن که برو عقب بشین و راننده به تخمشم نمیشرتش!!! و اینگونه از هم و از حق خودمون و همدیگه حمایت می کنیم. ایا لیاقت این کارمندا بیشتر از اینه؟

بعد از کوهستان رد میشیم و میرسیم داخل شهر و میبینیم مردم خیلی راحت رفت و امد میکنن و خیلی مغازه های غیر ضروری بازه و کل زور مسئولین توی احداث بیمارستان صحرایی خلاصه شده نه جلوگیری از بیرون اومدن مردم!!!

لابد تا الان دوهزار تا قبر هم تو حومه شهر برامون کندن اماده و حاضر!!

با این اوصاف و مقایسه با چین، این بیماری کی میخواد کنترل بشه تو ایران؟

 

+ دیشب مریضی داشتم پسر جوون! روی ویلچر با دوتا پسر دیگه چندتا زخم رو بدنش بود و گلی شده بود. با توجه به تجربه کاریم کاملا میدونستم که غیر از اون چندتا زخم خفیف هیچ اسیب دیگه ای ندیده. ولی به خاطر اینکه خودشو زده بود به بدحالی و رفیقاش گنده لات بودن و امکان مست بودنشون بود و منم تنها و نگهبانی هم از اونا مست تر، نخواستم دردسر درست کنم و کارشو راه انداختم. هرجور توهینی بخواین کردن. تا به یه جاییش دست میزدم جیغ میزد و با لحن خیلی بدی میگفت: خانوم چه خبرته!!! بعدم که درباره خوردن مشروب و تجمعاتشون تو کوه با دوستان و رفقا و افرادی که مغزشون با گوه پرشده حرف میزدن. دخالتی نکردم فقط گفتم که بیمارستان الوده س اینکه میگیم نرین بیرون جدا از اینکه ویروس انتقال پیدا نکنه به خاطر اینه که اسیب نبینین که مجبور نشین بیاین بیمارستان!

آخر سر گفت ماسک بده بهم! گفتم نداریم برای خودمون هم نیست.

بعد گفت مایع ضدعفونی کننده بده بهم! درحالیکه اصلا نه وظیفه من بود بهش بدم نه اینکه لازم بود! گفتم نیست اقا. با لحن بدی داد زد چه وضعشه!! چه بیمارستانیه که مایع ضدعفونی کننده نداره!!؟؟

جوابشو ندادم و رفتم و صدای پیس پیس شنیدم. رفتم دیدم یه نصف مشت الکلی که تو اسپری داریم و من سه روز بود دلم نمیومد ازش استفاده کنم رو تو هوا دارن پخش میکنن!!! خانوم ز که باهاش شیفت بودم هم اونجا وایساده بود و عشوه میرفت!!!

یعنی سوراخی نموند که اون الکل رو نزنن بهش و اخرش چشماشم باز نمیشد!! تقریبا خالیش کردن تا رسیدم پیششون. چنان دادی زدم که صدام فک کنم تا صندوق رفت! الکل رو از دستشون قاپیدم و گفتم اقای بی فکر این برای سه روز ماست میفهمی؟؟؟؟؟ من مسئول دادن مایع ضدعفونی به تو نیستم!! گفت چرا اینجوری میکنی میخرم برااات!! گفتم برو بخر! برو اگر هست بخر بیار باید بخری.

رفت بیرون و درحالیکه دستام از عصبانیت میلرزید و تپش قلب داشتم دیدم خانوم ز اومد سمتم و گفت چرا ضایعم میکنی پیششون!!!؟؟ فهمیدم که اون مایع رو داده بهشون! انقد تعجب کردم و عصبانی شدم که داد زدم این برای سه روزه خانوم ز!!!! گفت مگه مال سطوح نیست؟؟؟ گفتم مگه نمیبینی بیست روزه این برچسب رو این اسپری هست که نوشته فقط کلید و صفحه موبایل باهاش ضدعفونی شود و به دلیل محدودیت برای دست استفاده نشه. اصلا اگر برا سطوحه چرا دادی میزنن به صورتشون؟ گفت ندیدم!! معذرت میخام! با خودم گفتم اره جون خودت! ولی سکوت کردم و رفتم. همونقدر که متوجه غلطی که کرده بود شده بود کافی بود برام.

این مدت خیلی خواستم که خودمو بزنم به اون راه و نخام قبول کنم که خانوم ز برای  اقایونی که میان عشوه میریزه و بقیه مریضا رو به تخمش میگیره. ولی دیشب دیگه واقعا این برداشت رو کردم. چندبار دیده بودم شروع میکنه به لاس زدن و عشوه اومدن برای مردایی که میان ولی نمیخواستم برچسب یا تهمت بزنم بهش. 

 

 

+اخر شب رفتم ساختمون دوم و کمی با اقای دوست حرف زدم. اولش هرکار کردم نتونستم بغضم رو نگه دارم و کلی گریه کردم. هرچند با این کار اونم کلی غصه خورد درحالیکه وضع خودشم به مراتب بدتر از منه. ولی بعدش یکم مسخره بازی در اوردیم و سعی کردیم فراموش کنیم. وسط ویدیوکال شروع کرد به خوندن: از دست من میری... از پیش تو میرم... تو زنده میمونی... منم که میمیرم... این اخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه... این اخرین باره من ازت میخام عاقل شی دیوونه...

ناخوداگاه اشکم در اومد. این اهنگ بوی تابستون 97 و دومین قرارمون رو میده. بوی دوری من و اون و این همه بدبختی... بوی چهره ش که تو سه سال اشناییمون اندازه ده سال پیر شد. بوی موهاش که سفید شد و ریخت. بوی چینایی که پیشونیش برداشت. داشتم فکر میکردم ینی میشه من و اون سالم بگذریم از این همه مشکل؟ ینی میشه تموم بشه این روزا... چقدر دوریم و چقدر زندگی غم انگیزه. هربار که میبینیم همو میگیم شاید اخرین بار باشه. سرطان... سکته قلبی... احتمال مرگش... چندین بار عمل شدنش... کرونا... مرگ پدرش... تصادف... بالا کشیدن دار و ندارش... خواستگارای من... مخالفت خانواده ش... چی نکشیدیم؟؟ چقدر مونده ازین راه؟ سالم میرسیم؟ ممکنه روزی بهم برسیم؟ دوست داشتم با این اهنگ تا صبح گریه کنم...

 

کار مفیدی که دیروز کردم یه صحبت مفصل با سوپروایزر بود درباره اینکه خدمات قرنطینه چرا بخش ماست و میگرده تو بیمارستان و نمیدونم موثر واقع شد یا نه ولی حداکثر کاری بود که تونستم بکنم و حداقل خواستم سکوت نکنم و لازم شه بیشتر هم پیگیر میشم. همچنین به گزارشگره پیام دادم و گفتم تو کانالای مختلف شهر اعلام کنن که خیرین کمک هاشون رو مستقیما به بخش ها تحویل بدن و ندن دست مسئولین.

 

الهی... خودت بهم قدرت گذشتن از این روزا رو بده...

قاتلا

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 22:38

باز دوباره مریض اومد ماسک نداشت

این دفعه دیگه تشخیصش کرونا بود. زنگ زدم اورژانس میگه فقط دوتا ماسک هست :|

اگر دیدین پست گذاشتم میگم دیگه سرکار نمیرم تعجب نکنید 

واقعا این مورد دیگه برام قابل پذیرش نیست

دولت چین همه رو مجبور کرده ماسک بزنن که اگر احیانا و به احتمال یک صد هزارم الوده باشن منتقل نشه

بعد اینجا به مریضایی ک نوشته اقا این کرونا داره ماسک نمیدن به مام امکانات نمیدن! گوه خوردن کونیای اشغال تا من کار کنم با این وضع

خدایا این ۱۰ ماه زود تموم شه

هلی و خواب های صادقه اش 4

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 21:53

خب خوابم براورده شد خداروشکر به خیر گذشت

خابم ترکیب ی اتفاق خوب و بد بود، ی مریض تو خوابم دیدم تخمی گونه نمیفهمید و هی نزدیک میشد و میخاستم دورش کنم :/

قسمت خوبشم ی باکس هدیه بود ک تو خواب دیدم و حس خوبی داد بهم

تعبیر قسمت اول ک ی مریض مشکوک اومد و ماسک نداشت :/ هی میومد جلو و وقتی میگفتم نیا نمیشنید بعدا فهمیدم گوشاش سنگینه! بعدم با اورژانس درگیر شدم که چرا ماسک نداره و گفتن که فقط به مریضایی ک دیگه مطمئنا کرونا دارن ماسک میدن :| باور کنید این ایثار نیست خداهم راضی نیست. وقتی انبار پر ماسکه و هر روز خیر ها وسیله میفرستن و ما جونمونو ب خطر میندازیم با بی امکاناتی اصلا مخالف سوگند پزشکیه! ولی کسی تخم نداره بیاد اعتراض کنیم و تنهایی به جایی نمیرسم

خلاصه با هزار مصیبت به خاطر گوشای سنگینش و اینکه نخاستم نزدیک شه کاراشو کردم و رفت

و اما قسمت خوب خوابم :)

بالاخره از خیکی یه چیزی چکید و اومدم و دیدم یه پک بهداشتی از طرف یه خیر برامون آورده. سه تا ماسک و چندتا لاتکس و یه مایع ضدعفونی کوچیک :))

 

+ یه خدماتی هست که تو سلف وقتی میاد حتما به یه چیز آدم گیر میده، به لباس آدم به غذای آدم یه چیزی پیدا میکنه خلاصه! بعد دیدین ی سریا الکی نچسبن؟ این ازوناس. رفتم سلف و دیدم رد شد و شکر گفتم که چیزی نگفت که برگشت و گفت چرا با گان اومدی اشپزخونه؟ گفتم شما نگران نباش تمیزه الان پوشیدم غذاروهم میبرم نمیشینم اینجا :| 

انگار مثلا خودشون خیلی مراعات میکنن. بیشترین نگرانیم از جانب خدماته. چون خیلی درگیرن با قضیه و مجبورن تمیز کنن جاهایی ک مریض هست و خیلیاشونم رعایت نمیکنن. الان خدمات صبحمون کفششو درمیاورد میومد رو صندلی کفشه رو زمین برعکس میشد بعد که میخاست بپوشه پاش لختکی نصفش رو زمین بود :| گانشو درمیاورد و پرت میکرد اینور و اونور و دوباره میپوشید :|

آهای مردم بخونید

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 18:9

تروخدا تروخدا اگر مجبووووور نیستید از خونه هاتون نیاین بیرون

این بیماری سرماخوردگی نیست هر روز مشخص میشه که خطرناک تر از این حرفاست و اثرش ممکنه تا ابد بمونه. رو کلیه رو ریه، رو نازایی

باور کنید کسی به فکر شما نیست

مردی ک ازمایشش تو تهران مثبت دراومده فرستادن اینجا! گفتن امکانات نداریم برگرد خونه تون

چندین مورد آلوده رو از قرارگاه های نظامی شهر فرستادن شهراشون، انگار بچه بازیه! شهرا به هم میگن این مریض شماس مریض ما نیست پاس میدن به هم. 

خودتون از خونه نیاین بیرون و مراقب باشین.

کسی قرار نیست نجاتمون بده جز خودمون و خدامون

شروع تخمی

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 15:14

اومدم شیفت

اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم این بود که خدمات بخش قرنطینه داشت تو پاویون  یک متری ما لباس عوض میکرد :|||| گفت امروز من اینجام!

رفتم پیش سوپروایزر و گفتم این چه وضعشه؟؟؟ زیاد پاسخگو نبود ولی بعدش خدماتیو صدا کرد نمیدونم چی بهش گفت! من که نمیخاستم چیزی به اون بگه میخاستم این جوری شیفت چرخشی ندن به اینا

همیشه راه حلاشون جای باز کردن گره از مشکل بیشتر گره رو کور میکنه

 

بیمارستان صحرایی زدن، چادرای بزرگ تو حیاطه‌. شبیه جبهه جنگ شده

شواهدی هست که میگه شهر الوده تر از این حرفاس و این خیلی غم انگیزه

من پیش از شیفت

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 11:51

کفشام پیدا شد :)))))))))

کارت بانکیم نه ://////

امروز عصر و شبم :(((((((

خواب بد هم دیدم :,(((((((

ینی خوب و بد قاطی بود. انگار ی اتفاق خوب توش بود یه بد. یه حسی میگه امروز یه مریض مشکوک تخمی قراره بیاد :,(

این مدت یه درمیون ۲۴ شدم تقریبا :| قراره پاره شیم ماه بعد

دو برابر +۱ شیفت بیشتر از حق خودم دارم!!! ینی قشنگ دوبرابر یه کارمند کار میکنم و تقریبا نصف چیزی که باید بگیرم و حقوق میگیرم :)

باز بهتر شده حالا الان با این افزایشی که زدن از ترس استعفامون بخاطر کرونا

شعر های قدیمی

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 10:27

من چرا خیلی وقته شعرم نمیاد؟ :(

عجیبه این همه غم چرا فوران نمی کنه؟

 

بیشتر فحشم میاد :| شاید بخاطر اینه خیلی کینه به دل گرفتم از مسبب های این وضعیت

۲۶ اسفند ۹۸

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 1:25

امروز پست ماهی رو دیدم، ناراحته

حالم گرفته شد. دیگه وقتی اون فاز منفی بنویسه ینی وضع خیلی خرابه

الهی که دلت شاد بشه دوباره

 

امروز بیشتر وقتم به بطالت رفت. عین اسکولا دو ساعت تمام مشغول شستن لباسای بیمارستلن با دست تو حیاط بودم که مبادا الوده باشن. کمر و دست و همه جام نابود شد. دیگه ازین کارا نمیکنم.

 

امروز فهمیدم روغن زیتونی که بهم فروختن فیک بوده چون نه رنگ داره و نه طعم و عکس اصلشو از تو اینترنت پیدا کردم و مقایسه شون کردم و تفاوت هاشو پیدا کردم.

شب با داداشم تا خونه خواهرم با احتیاط تمام رفتیم ک شلوارمو بدوزم. سر راه رفتم به فروشگاهه گفتم این فیکه. فک کردم نمیدونه! گفت خب فیک و اصلو همه جا داره!!! گفتم بخدا حرامه میدونی من با چه مشقتی این پولو پیدا میکنم؟ اگه مردی ی ساعت جای من تو بیمارستان وایسا. جلو چشمش انداختم تو سطل اشغال و اصصصلا به تخمشم نبود و داشت با رفیقش حرف میزد انقد نفرین و دعاش کردم و گفتم چرک و خون شه از بدنت بیاد بیرون پولش که امشب سکته نکنه خوبه! بیشتر ازین بهم ریختم که با وجود حرفام و دور انداختن روغنه هیییییچ عکس العملی نشون نداد!!! خیلی ریلکس داشت به کارش ادامه میداد و ذره ای آدم حسابم نکرد.

واقعا چرا انقدددر مردم جامعه مون خون همو دارن میخورن؟ اون از کوروش ک میگن قیمت بالاتر میزنن الکی

اینم از فروشگاه های دیگه، اصلا انگار نظارتی روشون نیست! تا دلشون میخاد لوازم فیک خوراکی و آرایشی میفروشن. گرون فروشی میکنن و...

خیلی خیلی به ندرت خصوصا تو این شهر پشت کوه خراب شده پیش اومده من خرید کنم و راضی باشم. انقدر که کلاه سر ادم میذارن. جالب اینجاس بیشترشونم نماز خونن و همه روزه میگیرن. 

کاش هیچوقت اسم این شهر خراب شده تو شناسنامه م نبود. کاش ایران فقط اسمی بود ک تو کتابای درسی میشنیدم. از محل تولدم بیزارم. از شهرم، از کشورم متنفرم.

 

در همون حین کارت بانکیم گم شد. از طرفیم فهمیدم کفشای نویی ک پاییز خریده بودم و فقط چندبار پوشیدم گم شده. اعصابم بهم ریخته بود کلا. اقای دوستم بخاطر رفتنم ب خونه خاهرم ناراحت بود و هیچ خبری تا حالا ازش نشده نه شب بخیری نه هیچی.

 

خواهرم داشت فیلم ۱۵ سال پیشو نگاه میکرد. من یه دختر بچه ۸ ساله بودم. دوست داشتم بشینم گریه کنم. بگم هلی کوچولو خبر نداری دنیات چقدر قراره تخمی بشه‌‌. چیا مونده که تجربه کنی. خوب و بد.‌..

۲۳و ۲۴ اسفند ۹۸

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸ | 1:51

خب عرض کنم خدمتتون که
دیروز عصرو شب شیفت بودم.
صبح با یه روانشناس که پریروز بهش پیام داده بودم حرف زدم و جالب بود که گفت تو افسردگی نداری و مشکلت وسواس فکریه! و البته سندروم سازگاری اجتماعی که انگار یه جور بی حسی فیزیولوژیکی در پاسخ به درد روحی مزمنه! که گفت با قرص خوب میشی. ولی خب راضی نشد تلفنی بهم وقت بده و الان ایدی یکی دیگه رو پیدا کردم ببینم با اون به کجا میرسم.

+قبل رفتن شیفت با خلاقیت تمام برا خودم کاور کفش درست کردم و کلی وسیله برداشتم از ساعت ۱۳:۰۵ منتظر سرویس بودم تا ۱۳:۳۵ کلی تلفن زدم اینور و اونور و اخرش فهمیدم تایم سرویسا عوض شده و عوضیا خبر ندادن.
رسیدم شیفت و خیکی شیفت بود (همون قضیه که میوه هاشو خوردم و اینا... اسمشو میذاریم خیکی) ساعت ۱۳:۵۷ ظهر رسیدم و رفتم لباس عوض کنم و وسایلمو جابجا کنم با وجود کرونا باید حداقل بیست دقه مشغول لباس عوض کردن میبودم اما ساعت ۲:۰۲ دقیقه صدام کرد گفت بیا مریض هست! حالا این قسمتو داشته باشین که بگم فرداش چی شد. ینی امکان نداره من حتی تعویض شیفت با خیکی نداشته باشم و یه باری رو دوشم نندازه!

 

+بعد دیدم دوتا اقا اونجا وایسادن فک کردم مریضن. یکیشون مریض بود البته. شروع کردم گلایه کردن پیش‌همکارم و گفتم یه گزارشگر نا آگاهی رفته تو تلویزیون و کانالا نوشته که ما امکانات کم نداریم! که خیکی اومد و گفت ایناها :))) گفتم کی؟ چی؟ گفت گزارشگره این بود!!! اشاره کرد به یکی از دوتا مردی که اونجا وایساده بودن!!
منم از خدا خواسته پریدم بهش! گفتم آقا آمار الکی چرا میدی؟ الان هرچی آدم خیر بود پشیمون شده که امکانات بیاره. گفت والا من از مسئولین شنیدم :| و انباراروهم دیدم که ده ها هزارتا ماسک و دستکش توشه :| و ظاهرا نمیدن بهتون! اعصابم بهم ریخت ولی از طرفی خوشحال بودم که واقعیت هارو بهش گفتم. بعدشم شماره شو گذاشت و خاهش کرد هرخبری شد بهش بدیم.
خیکی و خانوم ز اونجا بودن و راستش سر سووووزنی بهشون اعتماد ندارم بخاطر همین ترسیدم بر دارم شماره رو و دزدکی ازش عکس گرفتم و امروز بهش پیام دادم و هرچی ازش مطمئن بودم بهش گفتم. بسه این همه دروغ و پنهون کاری!! آمار دقیق مریضای کرونایی تو بخش قرنطینه رو ماهم نداریم!!‌ ۱۰_۱۲ نفرو میفرستیم با علائم کامل و تایید پزشک بستری شن بعد تا صدای استان و رئیس دانشگاه در نیاد و ازونجا اعلام نشه نمیگن که کسی جوابش‌مثبته! دیروز گفتن حدود ۱۲ نفر به تشخیص کوید ۱۹ بسترین و جواب تست چهارتاشون فعلا اومده که مثبته و رئیس داخلی اومد و پرسیدیم گفت یک نفر مثبته! دو ساعت بعد خبر گذاشتن که رئیس دانشگاه گفته چهار نفر قطعین. اخه مرتیکه اشغال ینی تو کمتر از رئیس دانشگاه اطلاعات داری؟ دیگه به ما چرا دروغ میگی!!! ماکه خودمون تشخیص قطعی میدیم و میفرستیم بستری!!

 

 

++عصر یه مریض اومد که ازین نظامیای غیر بومی بود و کاراشو انجام دادم و با تشخیص کرونا بستریش‌ کردیم. بعدش دکتر متخصصمون اومد و خبر فوق العاده شوکه کننده ای که ازون موقع ذهنمو درگیر کرده ازش شنیدم!!

آثار کرونا تا ابد با آدم میمونه!!! عین پایی که بشکنه و دیگه هیچوقت مث ی پای سالم نشه، ریه هم اسیب میبینه، فیبروز میشه و دیگه هیچوقت مثل اولش نمیشه:(
حالا بستگی به شدت بیماری و ایناهم داره.

 

+شیفت تموم شد و اخر شب کمی با اقای دوست ک اونم تو شرایط فوق العاده سختی شیفت میده حرف زدم. خیلی نگرانشم.
‌بعدش ذهنم درگیر این بود که نکنه عاشقش نیستم؟ دوستش ک دارم و خوبیم باهم اما دروغ چرا گاهی میگم نکنه عاشقش نیستم و قراره این همه سختی و ابهام و ریسک رو بخاطرش تحمل کنم؟
‌اما خب بعدش فکر میکنم که من ی سری قولایی دادم هم به خودم و هم به اون و دیگه انتخابم رو کردم و اونم بی من دووم نمیاره و نمیشه جدا شد.
‌
‌
‌+ صبح بیدار شدم و بازم شیفت بودم. کل صبح بین رئیس و کارمندا و مدیر و... دعوا بود. عین گرگ گرسنه هرکی دنبال منافع خودشه و اگر دنبالش نباشی هیچی بهت نمیرسه.
‌کلی اعصابم خورد شد سر تهمتی که بهم زدن بابت اینکه سطل زباله رو من گذاشتم رو میز غذاخوری ساختمون دوم و...
‌اخرشم ساعت دو و پنج دیقه میخاستم از بخش بیام بیرون و رئیس گفت کجااا؟؟! گفتم تموم شده شیفتم گفت عوض شده تا دو و سی باید باشی! گفتم اینو به همه همکارا بگو نه فقط به من که دیروز فرصت لباس عوض کردنم بهم ندادن!
‌مطمئنم اینارو برای خیکی تعریف میکنن و به تخم ترامپ!! بعد در کمال پررویی گفت آخه فقط جرات زورگویی به تورو دارم!!!
‌


+راستشو بخاین خیلی نگران خودمم که به چیزای مضر برا روح و جسم رو بیارم از شدت فشار روانی.

 

+ظهر برگشتم و رفتم فروشگاه و متوجه ی نکته عجیب و جالب شدم! من که همیشه از کوروش خرید میکردم رفتم دو تا فروشگاه دیگه و دیدم یه سری چیزا مارکاشون متفاوت بود ولی قیمتاشونو زمین تا اسمون فرق میکرد. مثلا شکلات تلخ هشتاد و اندی درصد تو کوروش نزدیک بیست تومن اینا بود و تو اون یکی سیزده چهارده تومن! زیتون کنسروی هم تو کوروش بیست و بالای بیست تومن بود و تو اون یکی ها ۱۴_۱۵ تومن! یه حسی بهم گفت کوروش همدستی میکنه با یه سری از برندا!!

 

+خلاصه برگشتم و حموم و ضدعفونی کاری و... با اینکه هنوز کلی شستنی دارم ولی ساعت ۵:۳۰ تموم شد!!! مثلا امروز فقط صبح بودم‌. ۶ خابم برد و ۸ بیدار شدم ولی انقدددر خسته بودم و سرگیجه داشتم که تا ۹ تو رخت خواب بودم!

احساسات عجیب

توسط ... | پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ | 21:27

شاید باورتون نشه ولی گاهی یه فکرایی به سرم میزنه مثل اینکه کاش بیهوش بشم یا اینکه سکته کنم تا اطرافیانم باور کنن که حالم بده و اگر خواستم تو زندگیم تغییری بدم یا اینکه بخوام گریه کنم و... بهم حق بدن و جلومو نگیرن و سرزنشم نکنن.

کار    م

توسط ... | پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ | 19:54

من ازینجای زندگیم متنفرم

از این بیمارستان بیزارم

از این شهر متنفرم

من از این کشور کینه به دل دارم

دوست دارم بخوابم، بیدار شم و ببینم همه چی یه کابوس بد بود و تموم شد

گاهی یه جوری میشم، یهو همه چیز برام غیرقابل باور میشه و همش منتظرم یادم بیاد که فقط یه فکر بد بوده ولی این اتفاق نمیفته و هی منتظرم

حس میکنم فردا که سرویس منو میبره بیمارستان، منو میبرن سمت چوبه دار

هربار که میرم یه روز قبل و بعدش حملات افسردگی دارم و اون روز هم اضطراب شدید رو تجربه میکنم.

واقعا از محل کارم با تمام وجود متنفرم و کینه به دل دارم و زخم خوردم.

من نیاز به یه منبع درامد جدید دارم تا از دی ماه ۹۹ که اجباریم تموم شد دیگه نرم سر این کار نفرین شده

آسمونم

توسط ... | پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۸ | 19:31

خداروشکر که هنوز همین یه تیکه آسمونو ازمون نگرفتن

این روزا زیاد میام تو حیاط، میشینم و به اسمون خیره میشم، تنها چیزی که در نظرم هنوز پاکه، مهربونه و رهاست...

چقد دلم میخواست آسمون بودم.

همون قدر رها، آروم و دور...

 

+فردا شیفتم و خیلی دلم گرفته، تقریبا میشه گفت کل روز رو گریه کردم

خدایا این وقتش نبود... من خیلی داشتم مصیبت میکشیدم وقتش نبود یکی دیگه هم اضافه شه. نمیدونم... حتما حکمتی داری...

 

 

 باید یه فکر جدید به حال خودم بکنم

مستر فرند :d

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ | 22:20

خب خبر خوب بدم :)

۱۴ روز گذشت از روزی که آقای دوست با همکار کروناییش شیفت بود و علائم نداده. خدارو هزار مرتبه شکر. هرچند بعد اونم خیلی با کرونایی ها در ارتباط بوده ولی خب حداقل از اول میدونسته کرونا دارن!

 

 

+ خجالت می کشم ازین که در مورد کیست موییم خبر داره :/

نمی شد نگم!

چیکار کنم خودم نکاشتم اونجا که :( والا

سوپ سرماخوردگی

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ | 19:49

طرز تهیه سوپ تقویت کننده سیستم ایمنی بدن، خیلی خوشمزه س و حسابی هرچی برا بدن لازمه توش داره.

بنویسم که هم خودم یادم بمونه هم باهاتون به اشتراک بذارم :)

هرچی دارین خورد کنین و آب بریزین توش و بذارین تا میپزه بجوشه :))))

ازین مواد هرچی داشتین بریزین: 

نخود یه پیمانه

مرغ(ترجیحا پا و استخوناش، نبود حتما به قطعات کوچیک تقسیم شه و اندازه یه طرف سینه مرغ) 

فلفل دلمه ای یک عدد بزرگ

هویج سه عدد

جو یه پیمانه

پیاز دو عدد متوسط یا یک و نیم بزرگ

گوجه رنده شده سه عدد

سیر سه حبه متوسط

آب لیمو(در اخر همراه رشته ها اضافه کنید) بسته به ذائقه خودتون اگر نمیخاین ترش شه یه قاشق غذا خوری اب لیموی تازه کافیه

رشته سوپ(ده دیقه اخر اضافه بشه) نصف پیمانه

سبزی(ترجیحا جعفری) یه پیمانه

سیب زمینی یک عدد متوسط

زرشک(چند عدد)‌‌‌‌

غوره پنج شش تا

زنجبیل رنده شده یا پودر زنجبیل دوسوم قاشق غذاخوری 

دارچین نصف قاشق چای خوری

نمک

فلفل یک سوم قاشق غذاخوری( به ذائقه خودتون میتونین کم و زیادش کنین)

زردچوبه یک سوم قاشق غذاخوری

 

 

اگر چندتا از موادشو نداشتین نگران نباشین، تنها چیزی که حتما باید باشه مرغ و پیاز و آب لیمو هست، بقیه ش کاملا اختیاریه.

همه شو نگینی خورد کنین و همه شو باهم بریزین تو قابلمه و حدود یه ساعت، دیگه تا هر وقت حس کردین همه مواد پخته بذارین بپزه. فقط اب لیمو و رشته رو در اخر اضافه کنین. البته مرغ رو من اول میذارم تو اب بجوشه و قل اول رو که زد ابشو عوض میکنم.

 

اصلا نگران نباشین طعم زنجبیل و دارچین و سیر نمیگیره. اینا فقط برای بیشتر کردن خواصش اضافه میشه.

همه مواد کلی خواص خوب دارن و سیستم ایمنی رو تقویت میکنن خصوصا که آبپز میشه و روغن هم توش نمیریزیم دیگه غذای فوق العاده سالمیه.

روزهای وایتکسی

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ | 17:49

نگفتم بهتون که شلوار و مقنعه ای ک تازه خریده بودمو به گا دادم؟ :)

دیگه انقدر مشکل کوچیکی بود در مقابل مسائل این روزام با وجود اینکه دیگه شلوار پارچه ای نداشتم بپوشم برای بیمارستان، اصلا به هیچ جام نبود!

 

اون روز که از شیفت اومدم همه وسایلای بیمارستان رو گذاشتم تو محلول وایتکس دو درصد. همه گفتن که این لباسارو خراب نمیکنه چون خیلی رقیقه.

روپوشم که سفید بود و چیزیش نشد اما چشمتون روز بدنبینه شلوار بیمارستانم و مقنعه م به گا رفتن!! حالا مونده بودم بی شلوار و مقنعه چیکار کنم اونم تو این اوضاع که نباید بیرون رفت و مغازه هام بسته س. زنگ زدم خواهرم گفت اضافه ندارم بهت بدم.

(اینا رو داشته باشین)

 

منو یه خاهرام که باهم زندگی میکنم و مجرده، یه مدتیه باهم قهریم. سر چیزای الکی! باهم حرف نمیزنیم.

من همش حس میکردم به خونم تشنه س. امروز مریض شده بود بردنش دکتر

بعد اومدن و رفت خزید زیر لحاف. فقط منو اون خونه بودیم. رفتم یه سوپ پرملات خوب درست کردم که هرچی برای بدن از سبزیجات تازه لازم بود توش ریختم. گذاشتم بیاد بخوره و رفت خورد.

بعد اومدم کنار بخاری خابم برد بیدار که شدم چشمم افتاد به یه شلوار و مقنعه عییین مال خودم رو زمین!! دوسه بار چشممو والیدم فک کردم خابه. دیدم نه!! پیام دادم خاهرم گفتم اینا مال منه؟ (کلا با پنج متر فاصله ازم اتاق بغلی نشسته بود) گفت آره. نگو موقع زنگ زدن به اون یکی ابجیم این شنیده و رفته از قدیمیای مال خودش برام اورده.

وای که چه حس خوبی بود. 

روزاتون پر این حسای خوب :)

 

انتظارات بی جا

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ | 11:58

شما از ملتی که پنج درصد جمعیتش فالور تتلوئه چه انتظاری دارین؟ :)

ده روز مانده به ۹۹

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ | 1:21

بعد از چیزایی که عصر شنیدم و تو پست قبلی گفتم، سرگیجه بدی گفتم و معده م هم ترش کرده بود. مثلا خاستم حالمو خوب کنم بلافاصله اومدم فیلم طنز دیدم ولی دیدم با اینکه میخندم هی دارم بدتر میشم. کم کم حس میکردم یکم سرگیجه م بیشتر شه رسما میخورم زمین‌.

تصمیم گرفتم برم و خودمو خالی کنم. درحالیکه قهقهه میزدم پای فیلم طنز پاشدم رفتم حیاط یهو شروع کردم زار زدم! در این حد اشکم لب مشکمه!

حس میکنم بهترم!! تنها کاری که لازم بود همین بود. مواجهه با اضطراب! نه اینکه خودمو بزنم به اون راه. البته هنوز کامل خوب نشدم.

بیچاره اقای دوست که همیشه در خوب کردن حال من ناکلمه و خیلی ازین بابت ناراحته که کاری نمیتونه برام بکنه. حتی روانشناسیم ک برام گرفته بود ب هیچ دردی نخورد‌.

اگر برگردم دوران کنکور

توسط ... | سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۸ | 20:48

من اگر برگردم دوران کنکورم، قطعا ورزش رو خصوصا تو فضای آزاد به همراه موسیقی جزو برنامه م قرار میدم و غذامو میبرم تو حیاط می خورم.

دوران کنکورم بخاطر عدم تحرک زیاد افسردگی و درد ستون فقرات گرفتم و حتی روز کنکور پدرمو دراورد.

همچنین سعی می کنم از روش های به روز مطالعه و روشایی برای ترشح هورمونای شادی استفاده کنم و بولت ژورنال داشته باشم.

۲۰ اسفند ۹۸

توسط ... | سه شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۸ | 20:41

خب دوستان گل گلاب باید بگم که از وبلاگاتون خیلی چیزا یاد میگیرم. چون اکثر وبلاگایی که اینجارو میخونن و من اونارو میخونم به نوعی دنبال ارتقای خودشونن و تو این راه روش های مفیدو میگیم و این عالیه.

 

 

+امروز صبح یه آرایش خوشکل و کامل کردم و خواستم موهامم حالت بدم ولی به خاطر اینکه خیلی زیاد شده موهام و اینکه حسش نبود و راستش یادمم رفته چطور با اتو مو فر کنم دیگه حالت ندادم و فقط جلوشو درست کردم. ان شالله مشکلم باموهام همیشه زیاد بودنشون باشه. چون خیلی سر مشکلات مو از جمله ریزش و توقف رشد اذیت شدم. هنوزم با موخوره مشکل دارم.

بعد کلی عکس خوشکل از خودم گرفتم و شارژ شدم :)))) از رژ قرمز زیاد خوشم نمیاد و بیشتر طرفدار لیپ گلاسم با آرایش‌ چشم زیاد، چون من لبام خوبه و ارایش نمیخواد و چشمام هم با آرایش مشکی خیلی خوب میشه و بدون آرایش معمولیه، همیشه عقیده م بر اینه عضوی که زیباییش بیشتره باید کمتر آرایش بشه. ولی خب بنا بر علاقه ی آقای دوست برعکسشو انجام دادم ینی ارایش چشم کمتر و رژ پررنگ تر. انگار مثلا چقدم همو میبینیم علاقه همو بدونیم :)))

 

 

+سپس طبق توصیه های روانشناسی ناهارمو بردم حیاط پشت به افتاب خوردم و واقعا عالی بود. هیچوقت فکر نمیکردم یه کار انقد ساده بتونه انقد حال ادمو خوب کنه.

 

+سپس یه ذره ورزش کردم و ازونجایی که تخس عزیز نسبت به بی استعدادی شدیدم به رقص کمی امیدوارم کرد، یه کلیپ رقص دانلود کردم و شروع کردم به تمرین که همون اول کار مچ دستم درد گرفت. فک کنم اشتباه انجام میدم!

من از ازل حس کردم به خاطر اندام کمی درشتم و کلا روحیات پسرونه م نمیتونم برقصم. کلا هم زیاد تسلط رو حرکات بدنم ندارم و از محدود بی استعدادی های منه تعریف از خود نباشه :))))

 

 

+خودمو خوب نگهداشتم تا اینکه شب شد و خانواده زنگ زدن گفتن ببین راست نمیگفتی :|

گفتم چی شده؟؟؟ چیو راست نمیگم؟؟

گفتن مسئولین و روسای شهر اعلام کردن هیچ مورد کرونایی وجود نداره!!!از دونفر شنیدم که خانواده فرد کرونایی با فحش و دعوا و تهدید حقیقتو فهمیدن و ازشون پنهون کردن!!!

بابام تلویزیونو روشن کرد و اخبارو دیدم از یه شبکه بی طرف! یه خبرنگار داشت در مورد شهر ما حرف میزد و میگفت همه چی تو بیمارستان عالیه من خودم دیدم، دستکش و ماسک و همه چی به اندازه کافی هست!!!

و خانواده منو نگاه میکردن طوری که انگار من دروغ گفتم!

دوست داشتم بشینم زار زار به حال خودم گریه کنم. پر شدم از نفرت و کینه و دستام و گردنم دردعصبی گرفت. احساس بدبختی عمیقی کردم و داشتم فکر میکردم که با این کارشون چه ظلمی دارن به ما میکنن!!

خبرنگار میگفت که مسئولین اینارو گفتن و نشون دادن، نمیدونم راس میگفت یا خودشم ازونا بود ولی با این کارش ظلم خیلی بزرگی کرد. با گفتن اینکه امکانات کامل داریم درحالی که حتی دستکش نایلونی هم تو بیمارستان تموم شده خیال همه خیرین رو راحت کرد که نمیخواد کمک کنن! شاید اگر اینو نمیگفت مردم زیادی میومدن و ماسک و دستکش به ما میدادن. اینو به چشم خودم دیدم که میگم. همچنین اگر میگفتن که یه کرونایی قطعی و چندین قرنطینه تو این شهر کوچیک هست شاید مردم بیشتر جدی میگرفتن و درحالیکه تالارارو بستن، نمیرفتن تو دشت عروسی بگیرن! یا مهمونیاشون همچنان ادامه نداشت و باهم دست نمیدادن که بیماری پخش شه و آلوده بشن و آخرشم بیشترین فشار برای ما بیاد. ما تو بیمارستان شبیه برده هایی هستیم که هیچ اهمیتی نداریم. از طرف مردم و مسئولین مورد حمله واقع میشیم. حتی خانواده مون باورمون ندارن و مسئولین اصرار دارن کاری بکنن که بیشتر تحت فشار باشیم و به تخمشونم نیست. حس بردگی دارم، حس میکنم جونمو گذاشتن کف دستم! این دیگه ایثار نیست، این خودکشیه! اگر فقط یه نصف روز اون کارمندای بی خایه اعتصاب کنن قبل اینکه بیماری اپیدمی بشه اتفاقی نمیفته جز اینکه حقمونو شاید بگیریم. 

واقعا حس میکنم کار تو این بیمارستان یه نمونه توهین به خودم و شعورمه و واقعا و از ته دل میخوام که خدا کمکم کنه که سال دیگه اینجا نباشم و بتونم نجات پیدا کنم‌.

غمگین بودم و هنوزم هستم. ولی یه لیوان قهوه بردم حیاط و نشستم و سعی کردم به خودم بقبولونم که چیزی رو که فعلا نمیتونم تغییر بدم نباید براش غصه بخورم.

دعام کنید

باید بتونم خودمو نجات بدم. اول باید این افسردگی لعنتی رو از بین ببرم.

امروز می خواستم در مورد یه مسئله انسانی پست بذارم و البته یه پستم به سفارش ماهی و همچنین برای خودم که یادم بمونه باید بذارم در مورد نحوه اشناییم با اقای دوست. فعلا نمیدونم کی بذارم تا حسش بیاد.

پیلونیدال

توسط ... | دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۸ | 22:31

امروز دیدم که به طرز غم انگیزی تعداد سوراخ های کیست موییم از یکی به دوتا افزایش پیدا کرده و بیشتر با لمس حس میشه :,)

ازونجایی که فوبیای دارو دارم نمیتونم آنتی بیوتیک بخورم و خودمو دارم خفه میکنم با سیر و زنجبیل و کلا مواد غذای انتی بیوتیکی بلکه فرجی بشه و عفونتش اورژانسی نشه تا بعد داستان کرونا و...

در بهترین حالت دوماه دیگه میتونم عمل کنم.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .