انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

۲۶ اسفند ۹۸

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۸ | 1:25

امروز پست ماهی رو دیدم، ناراحته

حالم گرفته شد. دیگه وقتی اون فاز منفی بنویسه ینی وضع خیلی خرابه

الهی که دلت شاد بشه دوباره

 

امروز بیشتر وقتم به بطالت رفت. عین اسکولا دو ساعت تمام مشغول شستن لباسای بیمارستلن با دست تو حیاط بودم که مبادا الوده باشن. کمر و دست و همه جام نابود شد. دیگه ازین کارا نمیکنم.

 

امروز فهمیدم روغن زیتونی که بهم فروختن فیک بوده چون نه رنگ داره و نه طعم و عکس اصلشو از تو اینترنت پیدا کردم و مقایسه شون کردم و تفاوت هاشو پیدا کردم.

شب با داداشم تا خونه خواهرم با احتیاط تمام رفتیم ک شلوارمو بدوزم. سر راه رفتم به فروشگاهه گفتم این فیکه. فک کردم نمیدونه! گفت خب فیک و اصلو همه جا داره!!! گفتم بخدا حرامه میدونی من با چه مشقتی این پولو پیدا میکنم؟ اگه مردی ی ساعت جای من تو بیمارستان وایسا. جلو چشمش انداختم تو سطل اشغال و اصصصلا به تخمشم نبود و داشت با رفیقش حرف میزد انقد نفرین و دعاش کردم و گفتم چرک و خون شه از بدنت بیاد بیرون پولش که امشب سکته نکنه خوبه! بیشتر ازین بهم ریختم که با وجود حرفام و دور انداختن روغنه هیییییچ عکس العملی نشون نداد!!! خیلی ریلکس داشت به کارش ادامه میداد و ذره ای آدم حسابم نکرد.

واقعا چرا انقدددر مردم جامعه مون خون همو دارن میخورن؟ اون از کوروش ک میگن قیمت بالاتر میزنن الکی

اینم از فروشگاه های دیگه، اصلا انگار نظارتی روشون نیست! تا دلشون میخاد لوازم فیک خوراکی و آرایشی میفروشن. گرون فروشی میکنن و...

خیلی خیلی به ندرت خصوصا تو این شهر پشت کوه خراب شده پیش اومده من خرید کنم و راضی باشم. انقدر که کلاه سر ادم میذارن. جالب اینجاس بیشترشونم نماز خونن و همه روزه میگیرن. 

کاش هیچوقت اسم این شهر خراب شده تو شناسنامه م نبود. کاش ایران فقط اسمی بود ک تو کتابای درسی میشنیدم. از محل تولدم بیزارم. از شهرم، از کشورم متنفرم.

 

در همون حین کارت بانکیم گم شد. از طرفیم فهمیدم کفشای نویی ک پاییز خریده بودم و فقط چندبار پوشیدم گم شده. اعصابم بهم ریخته بود کلا. اقای دوستم بخاطر رفتنم ب خونه خاهرم ناراحت بود و هیچ خبری تا حالا ازش نشده نه شب بخیری نه هیچی.

 

خواهرم داشت فیلم ۱۵ سال پیشو نگاه میکرد. من یه دختر بچه ۸ ساله بودم. دوست داشتم بشینم گریه کنم. بگم هلی کوچولو خبر نداری دنیات چقدر قراره تخمی بشه‌‌. چیا مونده که تجربه کنی. خوب و بد.‌..

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .