انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱ | 11:31

اومدم دانشگاه آزاد برا کار یکی از مشتریا

چقققدر اینجاییا بچه مثبتن :) دانشگاه ما علوم پزشکی بود با اینهمه گیر، همه نصف ساق پاشون معلوم بود.

با عرض احترام و پوزش به دانشگاه آزادیا، مگه قرار نبود دانشگاه آزاد محل فسق و فجور باشه؟ :)))))))

توسط ... | شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ | 23:0

یادمه دبیرستانی بودیم معلمامون میگفتن حتی یک کلمه خارج بحث کاری با نامحرم حرامه، اشنا شدن برای ازدواج هم زیر نظر خانواده و تحت جلسات خواستگاری و خیلی رسمی باید صورت بگیره.

+امروز به مامانم میگم دوستم با یکی دوست شده بعد دیده به دردش نمیخوره الان پسره اذیتش میکنه، میگه خب نباید از اول باهاش حرف میزد. وقتی میدونه به دردش نمیخوره چرا اصلا حرف زده باهاش؟ میگم مامان جان باید حرف بزنه که بفهمه به دردش نمیخوره، بازم حرفشو تکرار کرد :) البته بیچاره یکم بیشتر توضیح دادم ظاهرا قبول کرد.

+خلاصه خواستم بگم واقعا جامعه انتظار داره ما نحوه ی رفتار تو رابطه رو بلد باشیم؟‌ :) انتظار دارن بلد باشیم همسر انتخاب کنیم؟

آموزش رابطه احساسی، جنسی، دوستی و پایدار و... رو ندیدیم که هیچ! تازه آموزش برعکس هم دیدیم :) بعد متعجبیم چرا رابطه هامون انقد داغونمون میکنه

توسط ... | جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ | 21:39

هلی تون یه یه سالی هست که بدجوری معتاد سریال دیدنه و الان مشغول دیدن بریکینگ بد شده

واقعیتش قبلا ها هم یه هفت هشت قسمتش رو دیده بودم ولی خوشم نیومد و ادامه ندادم

اما انقدر دیگه ازش تعریف کردن دوباره شروع کردم دیدنش و الان که فصل دوش هستم، به نظرم خوبه و سریال قشنگیه اما دیگه بهترین سریال دنیا؟؟ نمیدونم! همش منتظرم باز بهتر بشه.

توسط ... | جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ | 14:28

واقعا نصیحت های بابام رو اعصابمه

دارم کم کم پشیمون میشم ازینکه این همه اصرار کردم که بمونن.

هر وعده سر سفره میشینه نصیحتم میکنه و نظر میده رو چیزایی که هیچ اطلاعاتی درباره شون نداره و فکر میکنه فقط حرف خودش درسته.

هر روز ده بار میگه میدونم تبدیل وضعیتت میکنن. گفتن ازمون میاد چند هزار نفر بر میداره.

دیشب میگفت چرا نمیری مطبتون منشی شی :| (منشی بودن عیب نیست فقط من کارم کلا فرق میکنه و از منشی گری متنفرم)

کارت چرا نگرفت؟ فلان چرا فلان نشد؟ چرا فلان کارو نمیکنی؟ من میدونم فلان چیز فلان جوره. تو حرف منو گوش کن موفق میشی.

هر دفعه هم که برادرم زنگ میزنه چند تا حرف بارش میکنه و میگه مگه اینجا مشکلش چی بود پا شد رفت المان که گشنگی و سرما و بی کسی بکشه :|

خلاصه گیری کردیم

+ از دیشب خیلی خیلی خیلی حالم بده و کل بدبختیامو دارم مرور میکنم. نمیدونم به خاطر پریودیه یا اتفاقات هفته پیش. حس میکنم این دفعه پریودی بد جور هورمونامو بهم ریخته

+چرا باز ساکت شدین؟صحبت کنید با این رفیقتون، یه حرفی سخنی امیدواری چیزی....

توسط ... | جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱ | 1:21

واقعا چرا مجبورم جلوی نزدیک ترین کسای زندگیم خودمو قوی نشون بدم؟ پیش دوست پسرم، مادرم، پدرم، خواهر و برادرم...

مجبورم خودمو قوی نشون بدم و خیلی اتفاقاتی که سرم میاد رو پنهون کنم تا اعصابشون بهم نریزه. یا اینکه مجبورم نکنن از رویاهام دست بکشم.

زندگی سخته و بزرگسالی بشدت تخمیه

کسی رو نداری بهش تکیه کنی و تنهایی رو باید بپذیری

کاری که تازه شروع کردم یه جورایی کارپردازیه

یعنی من که مرکز استانم میرم کارایی که مردم مجبورن براش از شهرستان بیان رو براشون با پول انجام میدم.

همه خانواده استقبال کردن و کار خوبی تشخیصش دادن و کلی هم پیگیرن.

اما اونجوریاهم خوب پیش نمیره.

خیلی ذهن رو مشغول میکنه و بشدت جسم رو خسته میکنه و پول چندانی فعلا نداره.

وقتی کاری به هردلیلی درست انجام نمیشه نمیدونی به مشتری چی بگی و امروز یکی تقریبا داشت پولمو میخورد

مجبوری کلی دروغ به فک و فامیل تحویل بدی و خودتو فرد ناشناس معرفی کنی که ازت بیگاری نکشن و مغز خانواده مو نخورن.

پریروز رفتم برای یکی نوبت هیستروگرافی گرفتم‌. مجبور شدم برم بخش قدیمی خودم و بشدت حالمو بد کرد. دیدن اون مکان و همکلاسیای سهمیه دار خودم که اونجا رسمی شدن و با ترحم نگاهم میکنن و دورم جمع شدن و میپرسن برنامه م چیه وحشتناک بود...

برگه ای که گرفتم برای نوبت دهی رو خودم قدیما طراحی کرده بودم و موارد تخصصیشو نوشته بودم و الان شدم به آدم بی تخصص نوبت بگیر! که همون برگه رو برا یکی میگیره.

ولی بازم دوست دارم تلاش کنم ببینم اینکار به کجا میرسه. هر کاری سختی خودشو داره و واقعا تو مضیقه مالی ام.

سختیای کارمو از خانوادم پنهون کردم و فقط موفقیتاشو میگم که بهم نریزن و جلومو نگیرن.

امشب فهمیدم که حتی اگر مطب جدید هم برم بعد عید، بازم شیفت زیادی بهم نمیرسه و به زووور شاید شش میلیون بشه در بهترین حالتش!

پول کرایه، پول بیمه و... من اینارو چیکار کنم؟ اگر ازدواجی در کار باشه چی؟

امروز خیلی خسته بودم. روحی، جسمی و پریودی هم چند برابرش کرده بود.

اخیرا بشدت از مرگ نمیترسم و این خیلی منو میترسونه.

پدر و مادر هفتاد ساله م از ترس فروریختن ساختمون قدیمیم و زلزله شبا خواب ندارن. برام خیلی جالبه انقدر جونشونو دوست دارن و من حتی یک ثانیه هم در مورد این چیزا فکر نمیکنم. همش فکر میکنم مرگ ممکنه یک رهایی باشه. از همه فشار ها و سختی ها

گاهی هم نگرانم که ناشکری میکنم.

نمیدونم‌. فقط میدونم زندگی بشدت سخته و نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم‌.

یادمه دبیرستانی که بودم واسه خودم سری بودم. یه گولاخ همه چی به دست همه کاره تو مدرسه. تو شهر جزو پنج نوجوان باهوش در اومدم از آزمون هوش و کلی به خودم افتخار میکردم و آینده رو روشن می دیدم.

حس میکردم حتی اگر تو کشور و شهر و خانواده و با ژن اشتباهی دنیا بیام بازم میتونم با تلاش خودمو بیرون بکشم.

اما زندگی خیلی نامرد بود. من تلاشم رو کردم. با همه موانع بی پایانی که سر راهم سبز شد. با وجود بی پشتوانگی، بی پولی، فشار و ژن های قوی افسردگی و وسواس و اثرات یک کودکی وحشتناک

من تلاشمو کردم...

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ | 20:33

ملت کچلمون کردن که ولنتاین چی گرفتی؟

من تا بحال یه دوست پسر و نصفی داشتم، خداروشکر نه اون یکی نه اون نصفه اعتقادی به ولنتاین نداشتن :|

به جان خودم به جفتشون تبریک گفتم هیچکدومشون جواب تبریکمم ندادن

توسط ... | یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ | 21:55

یه کار جدید رو شروع کردم

نامرتبط به رشته م و...

کار خاصی نیست ولی خب دیگه بی پولیه دیگه

خدا کمک کنه لااقل خوب پیش بره

توسط ... | جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱ | 21:21

اگر من یه روزی ازدواج کنم و به زور برام عروسی بگیرن

قطعا یه عروس تخس میشم که میخواد هرچه زودتر مراسم تموم شه بره خونه فقط بخوابه

توسط ... | پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ | 18:30

برف میاد، امتحان زبانم تموم شد و به سلامتی این اتفاقات در اوج بی پولی پیتزا سفارش دادم

توسط ... | چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 21:14

پدر و مادرم اصرار دارن که براشون اعتراض بزنم که حقوق کمیته امدادشونو برگردونن. میگن امشب اعتراض بزن شاید بخاطر 22 بهمن رحمشون اومد :)

کاش انقدر پول داشتم که دو برابرشو ماهانه میدادم بهشون و میگفتن که منت هیچ کسو نکشن. اونم اینجوری

حس خار شدن دارم

توسط ... | دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ | 16:1

برای پدر و مادر تقریبا بی سواد هفتاد ساله م اهنگ شروینو ترجمه کردم و دیدم دزدکی داشتن گریه میکردن :)

خودم صبح کلی زار زدم بعد دیدن سخنرانی جایزه ش

+ و بار دیگه تسلیت به میدل ایست بابت مصیبت جدید، زلزله های متوالی و کشنده...

توسط ... | یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 2:2

همونطور که احتمالا مستحضر بخشی از این موضوع هستید، پدر و مادر من مسن و مریض هستن و کشاورز. اینا چند سال پیش عضو کمیته امداد شدن. وقتی سن بابام بالای 65 شد و تابستون امسال کمیته بیشعور مستمری نه چندان زیادشون (حدود هفتصد هشتصد تومن هر دو نفر باهم) رو قطع کرد چون گفته بود که تراکنش حساب بابام زیاد بوده و هفت تومن داده بیمه تکمیلی درمان خریده.

حالا مامانم اصرار داره فردا بریم و تمنا کنیم و راضیشون کنیم که حقوقشونو برگردونن :|

چند وقته ازین کار سرباز زدم و ظاهرا شتریه که دم در خونه م خوابیده و باید برم بگامش

از الان اعصابم خورده

حااااالم از سیستم دولتی اینجا و هرگونه درخواستی ازشون بهم میخوره و میدونم جواب نمیده

توسط ... | شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 15:1

اگر تبریکای روز پدر و عکس بابا و شوهر و بچه هاتون تموم شد صدام کنید برگردم اینستا

مرسی

توسط ... | جمعه چهاردهم بهمن ۱۴۰۱ | 21:58

یه جوراب سوپر پشمالوی بلند بابانوئلی برا تو خونه خریدم و کلی ذوق دارم که بعد سالها پاهام قرار نیست یخ بزنه

(قبلا هم جوراب گرم داشتم ولی جواب نمیدادن، ولی این اندازه یه کاپشتن پشم داره)

توسط ... | جمعه چهاردهم بهمن ۱۴۰۱ | 20:24

با مامانم دور از چشم بابام رفتیم تاناکورا

باورکنید یا نه، انقدری که کِیف تو خرید یه چیز دست دوم ارزون ولی اورجینال و از یه برند خوب هست، توخرید نو اون چیز نیست :)

تو این بی پولی کلی‌خرید کردم و با اینکه دو تومن پول دارم تا اخر ماه ۶۰۰ تومن خرید کردم.

قبلا ۶۰۰ یه خرید معمولی بود ولی الان که مار درست و حسابی ندارم خیلیه

توسط ... | پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 15:4

داشتم به این فکر میکردم که من خصوصی ترین مسائلمو اینجا مینویسم و امیدوارم کسی نخونه که بشناسدم که بگا برم ولی خب اگر هم اینطور بشه فک نکنم به هیچ جام باشه.

چند روز پیش شدیدا داشتم به این فکر میکردم که چرا چند سال پیش انقد چسی اومدم و با یکی از خواستگارام که خارج از کشور بودن ازدواج نکردم؟ اون عیب و عارای مسخره چی بود پیدا میکردم؟ واقعا زندگی قرار بود از الانم سخت تر بشه؟ نمیدونم ولی پشیمونم

توسط ... | پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 14:27

دوشنبه این هفته قسمت سه سریال ذ لاست او اس رو دیدم و واااااااااقعا محشر بود و دلم میخواست بازم فیلم ببینم.

دیشب به انتخاب این پیجای اینستا یه فیلم دیدم حتی تو خواب هم حالم بد بود. نه اینکه فیلم غم انگیزی باشه حالمو بد خوب کنه. نمیدونم چطور توضیح بدم. دیدن وقتی یه فیلم غم انگیز میبینی یا یه شعر غم انگیز گوش میدی، غمگین میشی ولی یه غم شیرینیه. اینطوری نبود! این حالمو واقعا بد کرد.

فیلم درباره سیاه پوستای امریکا بود که بهشون ظلم میشه و تظاهراتشون و این حرفا. میدونین حالم از چی بد شد؟ اینکه فیلم بدترین حالت زندگی امریکایی هارو نشون میداد و فک میکرد که ای وای بیننده چقد دلش میسوزه و این حرفا. واقعا هم بد بود ولی در مقابل چیزایی که اینجا سر مردم ما اومده و میاد یه شوخی بد بود. واسه همین حالم بد شد. اینکه چقد تلاش کردن اونارو بدبخت نشون بدن ولی چقد بدبختیشون هیچه در مقابل ما

فیلم The hate U give 2018

به هیچ وجه نبینید

توسط ... | پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 1:26

آیا ناستنکا زنده است؟ 💔

توسط ... | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ | 13:34

اگر میرید بیمارستان، از سوتین های دوبلتون، شورت نداشته تون یا عجیب و غریبتون یا پشمای بدنتون خجالت میکشید، بدونید که اصلا تنها نیستید و ۷۰ درصد مریضا همینن. تازه من خیلی حریمشونو رعایت میکنم و بیش از اندازه ی لازم ازشون نمیخوام لخت شن و همیشه میرم بیرون و درو میبندم که راحت لباس عوض کنن بازم اکثرشون یه چیز غیرنرمالی دارن که اتفاقا ازشم خجالت میکشن

درسته منم میام اینجا تعریف میکنم ولی به روی خودش نمیارم و نمیرم پیش بقیه همکارا بگم فلان مریض فلانه و واقعا هم نظر من مهم نیست. هرکسی زندگی خودشه و منم خودم ویژگی های عجیب و غریب دارم

فقط خواهشا بو ندید وقتی میرید دکتر. این از همه مهمتره

خدا شاهده شدیدترین بوهارو من از مریضا شنفتم

بوی عرق یا پایی که سگو قشنگ بیهوش میکرد و بعد رفتن مریض تا ساعتها تو اتاق میموند.

توسط ... | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ | 13:28

دیروز یه شیفت دیگه بهم افتاد و یه دختر جوون اومد عکس سینه شو بگیرم

گفتم سوتینتو دربیار اما پیراهنت بمونه

دو بار گفتم و اومدم بیرون و دوباره رفتم بیرون باز دیدم سوتینشو در نیاورده

اینبار جدی تر گفتم سوتینتو در بیااار

بعد چرخوند که قفلشو باز کنه گفتم اگه نمیتونی بذار کمکت کنم. پشت پیراهنشو که یکم دادم بالا دیدم دوتا سوتین اسفنجی بسته با یه مشت دستمال کاغذی بینش :))))))))

شمام الان مثل من در اون لحظه کنجکاوید بدونید که واقعا چقد ممه داشت

داشت! اینطوری نبود نداشته باشه کلا. ولی خب کوچیک بود خیلی

ولی اعتماد بنفسش داغون بود، بعد یکی مث بازیگر دختر سکوید گیم با اون حجم نداشته ی ممه بازم با اعتماد بنفس عکس میگیره، بخاطر همین اعتمادبنفسشم کلی طرفدار داره

توسط ... | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ | 13:25

امروز برای اولین بار رژ لبمو دو سانت خارج خط طبیعی لبم کشیدم و دهنم شبیه کون مرغ شد.

مرغی که تازه ریده و هنوز ریدمانش رو کونشه

دیگه ازین کارا نکن هلی عزیز

توسط ... | سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ | 11:50

واقعا چرا هیشکی برای من کامنت نمیذاره؟ قضیه چیه؟

توسط ... | دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ | 13:24

چند وقته همونطور که مستحضرید در تلاشم که حالمو خوب کنم با اینکه تقصیرای زندگیو نندازم گردن خودم که دیشب فهمیدم چه گندی زدم و زندگی باز رید به سر و صورتمون

هفته ی پیش تن ماهی و تخم مرغ دادم بابام خورد. اولین بارش بود میخورد. بابام نقرس داره و ازون موقع شدید پاش درد میکنه و خودشم نمیدونه چرا و منم نمیدونستم تا اینکه دیشب تو نت خوندم دلیل نقرس تو طب سنتی تن ماهی و تخم مرغه :/

یعنی اگر تلاش هم کنم چیزی رو گردن خودم نندازم دیگه نمیتونم

توسط ... | دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ | 1:36

اگر یه زمانی در آینده حامله بشم احتمالا نفهمم چون از وقتی یادمه همیشه خواب آلو بودم سرگیجه و تهوع داشتم و افسردگی

توسط ... | یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ | 23:26

دیشب یه لحظه زلزه احساس کردیم. پدر و مادرم سراسیمه اومدن و گفتن اماده شم بریم حیاط. منم پوکر فیس داشتم نگاهی به معنای "برو بابا حال داری" بهشون کردم و گفتم برای چی؟

گفتن زلزله اومده از پس لرزه هاش نمیترسی؟

خلاصه به زور بردنم پایین و بعدش حال نداشتم برگشتم بالا

واقعیتش یکم نگران خودم شدم.

حس میکنم زیادی بیخیال شدم، نکنه دارم ناشکری میکنم نسبت به زنده بودنم؟

راستی این روزا چرا اینقدر خواب الوم؟

توسط ... | شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ | 15:31

بالاخره یه شیفت مطب بهم افتاد شکرخدا

یه پیرزن اومد شصت ساله، عکس لگن داشت مجبور بود شلوار جینشو دربیاره

شورت توری سفید لامبادا داشت :)

انقد خوشکل بود منم دلم خواست ازینا بخرم😂

زمزمه های سرد نیمه شب

توسط ... | جمعه هفتم بهمن ۱۴۰۱ | 0:56

همونطور که گفتم آثار خورد شدنم بر اثر حادثه اخیر هنوز تو وجودم هست.

و ترس و ابهام موجود و البته خلا و بیکاری

یه جوریم، بیحال... دوست دارم بالا بیارم. نه بخاطر مریضی، دوست دارم تمام چیزای بدی که تجربه کردم رو با یه عوق کش دااار بالا بیارم و سبک بشم.

الانم که دراز کشیدم بازم آروم نیستم و دلم میخواد ذوب شم و برم تو زمین. نه مثل اون اصطلاح خجالت و اینا که میگه اب شم برم تو زمین. نه

یه حسیه که توصیفش دقیقا اینه. انگار هر چقدر دراز بکشی و شل بیفتی به اندازه کافی لش نکردی و بازم نیاز داری بی حرکت تر شی‌ و رسما ذوب شی و بچسبی به زمین که افسردگیت کامل شه.

+ امروز کل روز مشغول این بودم که برای پدرم ماه-واره پخش کنم با یه اینترنت داغغغغوووون. اینترنتا رو ریده بودن کلا.

وسطاش خیلی ناراحت و ناامید یه لحظه سرمو انداختم پایین و معذرت خاستم.

بعد به خودم اومدم و گفتم من چرا دارم معذرت خاهی میکنم؟

مگه تقصیر منه نت قطعه؟ یا تقصیر منه بابام ماه-واره نداره؟

چه چیزی باعث شده که برای هرچیزی تو زندگی خودمو سرزنش کنم؟

چرا انقدر غصه همه چیو میخورم و تو سر خودم میزنم که به این روز بیفتم؟

توسط ... | پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ | 15:0

پدر و مادرم اینجان و خوشحالم ازین بابت.

موقشنگ رفته باغ و داره با همکاراش کباب میزنه (طبق معمول)

و من شروع کردم به زبان خوندن و شاید باورتون نشه به همین دلیل که به مهاجرت مربوطه حس تحقیر شدن تو وزارت و دانشگاه رو موقع گرفتن مدرک یادم میاره و ناراحتم میکنه!!

+ من سرکار خیلی شادم و چرت و پرت میگم و تو خونه افسرده م. ایا این دو قطبی بودن محسوب میشه؟

یکم خودمو دوست داشته باشم

توسط ... | چهارشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۱ | 21:0

آه

پست قبلی و پستای اون زمانای قدیم خودمو خوندم و چقد دلم برای خودم سوخت.

از سال 98 همیشه دلم برای خودم میسوخت. ولی الان که بیکار شدم، اولین باریه تو زندگیم که بقیه دلشون به حالم میسوزه.

آه هلی... بیا بغلم... چقدر سختی کشیدی... چقدر تلاش کردی و نرسیدی...

برای یک بار تو زندگیمم که شده، میخوام خودم رو گناه کار ندونم و قبول کنم که تلاشم رو کردم و شرایط نبود... جامعه و جبر جغرافیا نذاشت...

نیمه اول زمستان 1401

توسط ... | چهارشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۱ | 20:50

یه مدته همونطور که معرف حضورتون هست یه تنبلی در وجودم نسبت به نوشتن روزمرگی هام به وجود اومده.

ولی شنبه که تهران بودم بنا به دلایلی که عرض خواهم کرد، تصمیم گرفتم که بیام و این روزارو ثبت کنم.

حالا این روزا چطور بود؟ پر از استرس، پشیمونی، ترس، غم و...

حالا چرا میخوام ثبت کنم؟ چون شنبه که تهران پیش دوستم بودم، کلی کاش کاش کردم که ای کاش فلان کارو میکردم... ای کاش فلان کارو میکردم... وای من چرا سه سال پیش فلان کارو نکردم و...

دوستم گفت: هیچ یادت هست اون موقع چه حالی داشتی؟ گفتم اره یادمه. گفت: یادته پای تلفن که حرف میزدیم چقد گریه میکردی. خلاصه هرچی گفته بودم یادم انداخت و واقعا برام جالب بود که چقدر مغز ادم خاطراتشو فیلتر میکنه و چیزای خیلی بد رو حذف می کنه. تصمیمی گرفتم بیام و وبلاگ رو بخونم و خوشحال بودم که همه چیز رو ثبت کردم. اینگونه شد که تصمیم بر آن شد که بیام این روزارو هم ثبت کنم که تو اینده تو سر خودم نکوبم که چرا فلان و فلان کارو نکردم؟

+ حدود بیست روز پیش شروع کردم به انجام یه سری کارها برای گرفتن دانشنامه تحصیلیم. از اونجایی که یکی از راه های درست کردم زندگی بی سروسامون مهاجرته و نمیخواستم این گزینه رو هم خاموش کنم برام مهم بود که مدرکم رو بگیرم.

رفتم بیمارستان و تسویه حساب کردم. حس خلا داشتم و ناراحت بودم که تا اطلاع ثانوی بیکارم.

تسویه که کردم یکی دو روز طول کشید تا مدارکم رو توی سایت بارگزاری کردم و همچنان نگران بودم چون که میگفتن که جدیدا قوانین رو خیلی سخت کردن و منم شرایطم یکم فرق داشت و کل تعهداتم توی منطقه خودم نبود(بخاطر اومدن به شهر دانشگاه تو دوسال اخیر از منطقه سه به دو محل کارم تغییر کرد و منم تعهدم به منطقه سه بود) و چند روز بعدش با وزارت بهداشت تماس گرفتم و گفتن که گرفتن دانشنامه تحصیلی بلامانعه.

منم حدود یک هفته منتظر موندم و بازم خیلی استرس داشتم چونکه میدونستم دانشگاه قراره اذیت کنه. چشمتون روز بد نبینه درخواستم توی سامانه رد شد!

رفتم دانشگاه و کلللللی اذیتم کردن. اون مرتیکه اقای ک و اقای ب کلی اذیتم کردن، تحقیرم کردن و منو اونجا کاشتن. یعنی هرکی جای من بود کلا بیخیال دانشنامه میشد.

بعد تصمیم گرفتم برم تهران که از خودشون اجازه ی صدور مدرکم رو بگیرم. نزدیک یک میلیون خرج کردم، کلی برنامه ریزی کردم، درخواست چاپ کردم، یکیو فرستادم دانشگاه که در صورت برنداشتن تلفن کارامو بکنه و...

رفتم تهران، دوازده ساعت توی راه و اونجا گیج گیج بودم. وزارت راضی بود همینکه با دانشگاه حرف زد اون دوتا مرتیکه احمق اشغال کونی انقد تو گوششون خوندن که پشیمون شدن! چند ساعت اونجا بودم و رسما منو با فحش و تهدید بیرون کردن و اصلا قبول نکردن که خودشون پای تلفن اجازه ی صدور دانشنامه رو داده بودن بهم.

اومدم دم در وزارت نشستم و تا میتونستم با صدای بلند روی صندلی فضای سبز بغلی گریه کردم.

دوستم ه اومد دیدنم و کلی درد و دل کردیم و اونم اوضاع خوبی نداشت.

برگشتم و باز هم بعد یکی دو روز استرس یه راهی پیدا کردم که اگرررر اختلالی توش پیش نیاد یک سال و نیم دیگه ان شالله اگررررر قانون جدیدی نیاد که احتمالش هست، بتونم مدرکمو بگیرم.

یهویی و توی سه ماه همه قوانین رو عوض کردن و مارو مجبور کردن که باهاشون کنار بیایم. نمیخوان کادر درمان مهاجرت کنه و خون مارو کردن تو شیشه و بهمون مدرکمونو نمیدن.

توی این مدت ریزش موگرفتم، پریودم عقب افتاد و خوابم نامنظم شد.

+ کلاس زبان رو کمابیش ادامه میدم و برای ازدواج هم خانواده هامون فشار اوردن ولی واقعا وقتش نیست.

+ هم اکنون یک بیکار محسوب میشم و منتظرم مطب جدید دکتر تاسیس بشه و برم اونجا و بدون قرارداد کار کنم.

این ماه همش پنج تا شیفت تو مطب قدیمی بهم رسیده که میشه یک میلیون و نیم و حتی هزینه کرایه خونه نمیشه.

+پدر و مادرم این ماه اینجان ولی باز دلم نمیاد به بابام بگم برای کرایه کمکم کنه.

+ ازمون استخدامی نمیخونم چون اولا از زبان سرد میشم. دوما همش میگن میاد و هیچ ازمونی نمیاد. سوما استخدامی از چشمم افتاده بعد از اینکه یه سری سهمیه دار (هفتاد درصد همکلاسی ها و همکارا) بدون هیچ زحمتی استخدام شدن و دارن پزشو به ما میدن و واقعا نمیتونم بخونم.

- خلاصه هلی عزیز، اگر دوسال دیگه اومدی گفتی وای من چرا اون موقع فلان کارو نکردم بدون واقعا تلاش خودمو کردم.

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .