واقعا نصیحت های بابام رو اعصابمه
دارم کم کم پشیمون میشم ازینکه این همه اصرار کردم که بمونن.
هر وعده سر سفره میشینه نصیحتم میکنه و نظر میده رو چیزایی که هیچ اطلاعاتی درباره شون نداره و فکر میکنه فقط حرف خودش درسته.
هر روز ده بار میگه میدونم تبدیل وضعیتت میکنن. گفتن ازمون میاد چند هزار نفر بر میداره.
دیشب میگفت چرا نمیری مطبتون منشی شی :| (منشی بودن عیب نیست فقط من کارم کلا فرق میکنه و از منشی گری متنفرم)
کارت چرا نگرفت؟ فلان چرا فلان نشد؟ چرا فلان کارو نمیکنی؟ من میدونم فلان چیز فلان جوره. تو حرف منو گوش کن موفق میشی.
هر دفعه هم که برادرم زنگ میزنه چند تا حرف بارش میکنه و میگه مگه اینجا مشکلش چی بود پا شد رفت المان که گشنگی و سرما و بی کسی بکشه :|
خلاصه گیری کردیم
+ از دیشب خیلی خیلی خیلی حالم بده و کل بدبختیامو دارم مرور میکنم. نمیدونم به خاطر پریودیه یا اتفاقات هفته پیش. حس میکنم این دفعه پریودی بد جور هورمونامو بهم ریخته
+چرا باز ساکت شدین؟صحبت کنید با این رفیقتون، یه حرفی سخنی امیدواری چیزی....