یه مدته همونطور که معرف حضورتون هست یه تنبلی در وجودم نسبت به نوشتن روزمرگی هام به وجود اومده.
ولی شنبه که تهران بودم بنا به دلایلی که عرض خواهم کرد، تصمیم گرفتم که بیام و این روزارو ثبت کنم.
حالا این روزا چطور بود؟ پر از استرس، پشیمونی، ترس، غم و...
حالا چرا میخوام ثبت کنم؟ چون شنبه که تهران پیش دوستم بودم، کلی کاش کاش کردم که ای کاش فلان کارو میکردم... ای کاش فلان کارو میکردم... وای من چرا سه سال پیش فلان کارو نکردم و...
دوستم گفت: هیچ یادت هست اون موقع چه حالی داشتی؟ گفتم اره یادمه. گفت: یادته پای تلفن که حرف میزدیم چقد گریه میکردی. خلاصه هرچی گفته بودم یادم انداخت و واقعا برام جالب بود که چقدر مغز ادم خاطراتشو فیلتر میکنه و چیزای خیلی بد رو حذف می کنه. تصمیمی گرفتم بیام و وبلاگ رو بخونم و خوشحال بودم که همه چیز رو ثبت کردم. اینگونه شد که تصمیم بر آن شد که بیام این روزارو هم ثبت کنم که تو اینده تو سر خودم نکوبم که چرا فلان و فلان کارو نکردم؟
+ حدود بیست روز پیش شروع کردم به انجام یه سری کارها برای گرفتن دانشنامه تحصیلیم. از اونجایی که یکی از راه های درست کردم زندگی بی سروسامون مهاجرته و نمیخواستم این گزینه رو هم خاموش کنم برام مهم بود که مدرکم رو بگیرم.
رفتم بیمارستان و تسویه حساب کردم. حس خلا داشتم و ناراحت بودم که تا اطلاع ثانوی بیکارم.
تسویه که کردم یکی دو روز طول کشید تا مدارکم رو توی سایت بارگزاری کردم و همچنان نگران بودم چون که میگفتن که جدیدا قوانین رو خیلی سخت کردن و منم شرایطم یکم فرق داشت و کل تعهداتم توی منطقه خودم نبود(بخاطر اومدن به شهر دانشگاه تو دوسال اخیر از منطقه سه به دو محل کارم تغییر کرد و منم تعهدم به منطقه سه بود) و چند روز بعدش با وزارت بهداشت تماس گرفتم و گفتن که گرفتن دانشنامه تحصیلی بلامانعه.
منم حدود یک هفته منتظر موندم و بازم خیلی استرس داشتم چونکه میدونستم دانشگاه قراره اذیت کنه. چشمتون روز بد نبینه درخواستم توی سامانه رد شد!
رفتم دانشگاه و کلللللی اذیتم کردن. اون مرتیکه اقای ک و اقای ب کلی اذیتم کردن، تحقیرم کردن و منو اونجا کاشتن. یعنی هرکی جای من بود کلا بیخیال دانشنامه میشد.
بعد تصمیم گرفتم برم تهران که از خودشون اجازه ی صدور مدرکم رو بگیرم. نزدیک یک میلیون خرج کردم، کلی برنامه ریزی کردم، درخواست چاپ کردم، یکیو فرستادم دانشگاه که در صورت برنداشتن تلفن کارامو بکنه و...
رفتم تهران، دوازده ساعت توی راه و اونجا گیج گیج بودم. وزارت راضی بود همینکه با دانشگاه حرف زد اون دوتا مرتیکه احمق اشغال کونی انقد تو گوششون خوندن که پشیمون شدن! چند ساعت اونجا بودم و رسما منو با فحش و تهدید بیرون کردن و اصلا قبول نکردن که خودشون پای تلفن اجازه ی صدور دانشنامه رو داده بودن بهم.
اومدم دم در وزارت نشستم و تا میتونستم با صدای بلند روی صندلی فضای سبز بغلی گریه کردم.
دوستم ه اومد دیدنم و کلی درد و دل کردیم و اونم اوضاع خوبی نداشت.
برگشتم و باز هم بعد یکی دو روز استرس یه راهی پیدا کردم که اگرررر اختلالی توش پیش نیاد یک سال و نیم دیگه ان شالله اگررررر قانون جدیدی نیاد که احتمالش هست، بتونم مدرکمو بگیرم.
یهویی و توی سه ماه همه قوانین رو عوض کردن و مارو مجبور کردن که باهاشون کنار بیایم. نمیخوان کادر درمان مهاجرت کنه و خون مارو کردن تو شیشه و بهمون مدرکمونو نمیدن.
توی این مدت ریزش موگرفتم، پریودم عقب افتاد و خوابم نامنظم شد.
+ کلاس زبان رو کمابیش ادامه میدم و برای ازدواج هم خانواده هامون فشار اوردن ولی واقعا وقتش نیست.
+ هم اکنون یک بیکار محسوب میشم و منتظرم مطب جدید دکتر تاسیس بشه و برم اونجا و بدون قرارداد کار کنم.
این ماه همش پنج تا شیفت تو مطب قدیمی بهم رسیده که میشه یک میلیون و نیم و حتی هزینه کرایه خونه نمیشه.
+پدر و مادرم این ماه اینجان ولی باز دلم نمیاد به بابام بگم برای کرایه کمکم کنه.
+ ازمون استخدامی نمیخونم چون اولا از زبان سرد میشم. دوما همش میگن میاد و هیچ ازمونی نمیاد. سوما استخدامی از چشمم افتاده بعد از اینکه یه سری سهمیه دار (هفتاد درصد همکلاسی ها و همکارا) بدون هیچ زحمتی استخدام شدن و دارن پزشو به ما میدن و واقعا نمیتونم بخونم.
- خلاصه هلی عزیز، اگر دوسال دیگه اومدی گفتی وای من چرا اون موقع فلان کارو نکردم بدون واقعا تلاش خودمو کردم.