همونطور که گفتم آثار خورد شدنم بر اثر حادثه اخیر هنوز تو وجودم هست.
و ترس و ابهام موجود و البته خلا و بیکاری
یه جوریم، بیحال... دوست دارم بالا بیارم. نه بخاطر مریضی، دوست دارم تمام چیزای بدی که تجربه کردم رو با یه عوق کش دااار بالا بیارم و سبک بشم.
الانم که دراز کشیدم بازم آروم نیستم و دلم میخواد ذوب شم و برم تو زمین. نه مثل اون اصطلاح خجالت و اینا که میگه اب شم برم تو زمین. نه
یه حسیه که توصیفش دقیقا اینه. انگار هر چقدر دراز بکشی و شل بیفتی به اندازه کافی لش نکردی و بازم نیاز داری بی حرکت تر شی و رسما ذوب شی و بچسبی به زمین که افسردگیت کامل شه.
+ امروز کل روز مشغول این بودم که برای پدرم ماه-واره پخش کنم با یه اینترنت داغغغغوووون. اینترنتا رو ریده بودن کلا.
وسطاش خیلی ناراحت و ناامید یه لحظه سرمو انداختم پایین و معذرت خاستم.
بعد به خودم اومدم و گفتم من چرا دارم معذرت خاهی میکنم؟
مگه تقصیر منه نت قطعه؟ یا تقصیر منه بابام ماه-واره نداره؟
چه چیزی باعث شده که برای هرچیزی تو زندگی خودمو سرزنش کنم؟
چرا انقدر غصه همه چیو میخورم و تو سر خودم میزنم که به این روز بیفتم؟