انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱ | 22:31

قصد دارم تا لحظه مرگم بدون محدودیت فقط بستنی با تیکه های‌ شکلات بخورم

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱ | 12:15

اومدم دندونپزشکب و انقدر هزینه ها زیاده و ازینور به اونور بردنم که اشک تو چشمام حلقه زده

هنوز حتی تشخیص هم داده نشده که دندونام چه مرگشونه

باید همون موقع که هوا خنک بود میومدم دندونامو درست میکردم. اشتباه کردم.

بیمه تامین اجتماعی هر ماه بالای پونصد تومن ازمون میگیره و رسما به هیچ دردی نمیخوره

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۱ | 0:12

وقتی سر کارم انرژی فوق العاده ای دارم و عین دیوونه ها میشم و هی چرت و پرت میگم و میخندم :/

بعد دقیقا روزایی که اینطوریم وقتی برمیگردم انگار بادم خالی میشه افسرده و دلگرفته یه گوشه میشینم

کسی میدونه این چه مرضیه؟

توسط ... | سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۱ | 10:16

بو گندوترین مریض دنیا اومد برای ماموگرافی و حالم شدیدا بده

فرض کنید کسی که معلوم نیست چند وقته بستریه و انقدر بو میده که وقتی از سالن راه میره بوش جا میمونه، به مدت ده دیقه سرتو بکنی تو زیر بغلش

واقعا حالم بده

توسط ... | یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۱ | 10:15

موقشنگ بابت نتیجه کنکورش خیلی ناامیده

میگه تقلب زیادی دشه و اینجوری قبول نمیشه

نمیدونم میخواد خودشو قانع کنه یا باور داره به این قضیه

ولی خب خیلی سنگینه برای آدم که ببینه ک بعد دوسال زحمت مداوم یه سریا با تقلب و یه روز خوندن جلو میفتن

ولی هنوزم نتونستم کامل قانعش کنم که برای مهاجرت اقدام کنیم.

بدی که داره اینه که اصلا ثبات تو تصمیماتش نیست و نمیشه رو حرفاش حساب کرد

از طرفی براش ناراحتم و از طرفی میگم بذار اگر قبولم نمیشه فک کنه بخاطر تقلبه که بیشتر خسته شه ازین مملکت

 

توسط ... | سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۱ | 18:42

یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که انقد پول داشتم که یه خدمتکار استخدام میکردم که همیشه خونه مو تمیز نگهداره.

از وقتی تنها زندگی میکنم فهمیدم که واقعا خونه داری عجب مصیبتیه.

خیلی خیلی وقتمو میگیره و خسته م میکنه و واقعا حس میکنم زندگیمو هدر میده.

توسط ... | یکشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۱ | 22:51

با یه همکارم که تو بیمارستان تخمی قبلیم تو کپی کار میکرد و الان اینجا استخدامه رفتم بیرون و چقدر دغدغه هامون مشابه بودن.

ظاهرا همچین تنها کسیم نیستم که ازونجا فرار کرده و طبعاتش رو کشیده

راستی از همون بخش هم که ازش فرار کردم چند روز پیش سومین دختر طرحی فرار کرده و گفته اگر بیکار هم بشم دیگه نمیرم اونجا و رفته

توسط ... | پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ | 1:53

به طرز احمقانه ای این چند روز که آف بودم نرفتم خونه و موندم اینجا، چون دماغمو فیلر کردم و فک کردم قراره قرمز شه و البته یه قرار بیرون رفتن با دوتا از همکارا داشتم که خودشون لغو کردن.

حالا تا مدتها نمیتونم برم

البته بد هم نشد راستش. میرفتم که چی؟. باز با خوارام دعوا میکردم و کار منبت و زبانمو پشت گوش مبنداختم که کلی از کلاسا عقب بیفتم.

+ با یکی از صمیمی ترین دوستام برای همیشه کات کردم.

من همیشه براش بیشترین وقت رو میذاشتم و من براش مهم نبودم اخر سر هم منو به دوست پسر احمق کسخلش فروخت.

ولی اصلا ناراحت نیستم و به چشم تجربه بهش نگاه میکنم.

یه جوریم! به قول دوستم حوصله اضافه کردن آدمای جدید به زندگیم و آزمون و خطا رو ندارم. واسه همینه یه سال و نیمه اینجام و هنوز تنهام و حتی یه دوست ندارم باهاش برم بیرون

توسط ... | سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ | 18:42

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

+در اسهال!

 

حالا میگن چرا از تابستون بدت میاد

در خوش امدگویی بهار که ده روز سرماخوردم.

بعد اونم یه روز در میون اسهالم، نفخ شدید دارم و هر چی میخورم تهوع میگیرم

توسط ... | یکشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۱ | 19:36

رفتم مماخمو ژل زدم و یه ذره بوتاکس زیرش که موقع خنده نیفته پایین.

یک و دویست گرفت و برند متوسط به بالا زد.

تغییریه که شاید خیلیا موقع دیدنم متوجهش نشن. اما خب منو به مقدار زیادی از کسی که دماغش نیاز به عمل داشته باشه در آورده و تغییرات جزئی و اساسی داده که خودم دوسشون دارم.

حیف هنوز نوکش تپله.

ولی خب باز خداروشکر

توسط ... | یکشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۱ | 14:42

کافیه چشمامو ببندم شروع میکنم به کابوسای فوق وحشتناک دیدن!

جک و جونور و... نیستن. اتفاقای وحشتناکن که حتی گفتنشون یا فکر کردن بهشون حال ادمو بد میکنه و خیلی وقتا اصلا قابل گفتن نیستن.

یه نمونه ش که قابل گفتنه امروز خواب دیدم خواهرم تو مواقع مختلف که با لباس باز تو خونه م یا چه میدونم حموم و اینور اونورم دزدکی ازم عکس گرفته گذاشته تو سوشال مدیا یه جا که همه ببینن و خیلی ریلکس بود و میگفت نمیدونم چی چی و بخاطر خودت گذاشتم(یادم نیست)

انقد حالم بد بود و فکر میکردم چه غلطی‌بکنم بقیه زندگیم و چقد ضربه ای که از خانواده م خوردم بزرگ بوده. (کاملا حس میکردم اون لحظه رو) که وقتی بیدار شدم یه لحظه خداروشکر کردم خواب بود.

اینم اشاره کنم پریشب برای دومین بار در این هفته خواب مرگ خودمو دیدم 

توسط ... | شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ | 11:14

چقد جالب من نمیدونستم که اینجا به سری مهمونی خانومانه هست که ورودی میگیرن ازت و برای همه خانوما آزاده رفتنش.

دیجی و رقص و خوردنی و ایناست.

جالبه برام چون هیچوقت یه مهمونی زنونه یا یه عروسی فقط زنونه نرفتم غیر از جقله تولدای خوابگا و به نظرم جذابه که هرچقدر دلت خواست میتونی برقصی یا لباس باز بپوشی و اینا. 

من هیچوقت همچین جایی نرفتم، واسه همین نه لباس دارم، نه اعتماد به نفسشو، نه کسیو که همراهش برم، نه رقص بلدم.

حیف شد

خدایی تو این شهر چقدر همه چی هست! و خیلیاشو خبر ندارم! دوست دارم اینجارو. افسردگی و اندوه حاکم بر تهران و بی امکاناتی شهر خودمو تحمل نمیکنم. ولی اینجارو (تو ایران البته) دوست دارم.

توسط ... | جمعه دهم تیر ۱۴۰۱ | 14:13

دیروز ظهر اشتباهی قرصی که دوسال پیش روانپزشک برام تجویز کرده بود رو جای قرص جدید خوردم و پدرم در اومد. سرگیجه شدید و خواب آلودگی داشتم تا خود الان که ۲۴ ساعت گذشته.

+ راستی امسال تابستون خنک تره واقعا یا من چون از ترس گرما خودمو زندونی کردم نمیفهمم هوارو؟

توسط ... | پنجشنبه نهم تیر ۱۴۰۱ | 9:49

کل عمرم شاکی بودم که چرا سن پدر و مادرم زیاده و منو تو سن بالا دنیا آوردن که انقد زود شاهد پیر و شکسته شدن و مریض شدنشون باشم.که دیروز مادرم یه چیزی‌گفت که دهانم دوخت!

گفت: خیلیا پدر و مادر جوون هم دارن اما پدر و مادرشون مریضی سخت دارن و ممکنه زیاد عمر نکنن.

توسط ... | چهارشنبه هشتم تیر ۱۴۰۱ | 14:54

باورم نمیشه فقط دوماه و ۲۳ روز مونده تا پاییز :))))))

البته ماه اخرو من معمولا پاییز حساب میکنم در کل

کرم پرفکشنیسم

توسط ... | سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ | 20:43

ماه پیش که در جو پول خرج کردن بودم یه غلطی کردم و رفتم وقت گرفتم برای فیلر بینی

دیگه اگر نرم هم حس میکنم افسرده میشم چون ذوق دارم براش

ولی حسابی افتادم تو فشار بخاطرش. چون باید لنز هم بگیرم بخاطر ایتکه نمیتونم عینک بذارم.

+از وقتی کلاس منبت ثبت نام کردم میلم به زبان خوندن کمتر شده و نگرانم باز یه کار کرده باشم که سرد شم ازش. و البته نگران خود کار منبت هم هستم که باز ولش نکنم عین همه کارای قبلی!

چند وقت پیش فکر میکردم چرا من هرکاری رو که شروع میکنم، با اینکه توش خوبم اما بعد یه مدت ولش میکنم؟

مسئله اینه که من یه ادم ایده ال گرام که هر کاری رو که شروع میکنم انقدر روش انرژی میذارم که خسته م میکنه و بعدش نمیتونم ادامه ش بدم.

اینو استاد کلاس منبت بهم گفت که واقعا برام ارزش داشت! خب راست میگه. من نزدیک چهار ماه مطالعه کردم در مورد کریپتو کارنسی اما باورتون میشه اصلا خرید و فروش واقعی رو شروع نکردم؟

کمال گرایی مضر یعنی این! هی مطالعه کردن و عمل نکردن! انتظار بهترین بودن داشتن! انرژی بیش از حد روی کارای اول گذاشتن!

برای همین کار منبت میخواستم که کار روی چوب رو شروع نکنم و رو همین تخته سه لا کار کنم! یعنی حس میکردم که امادگی کار روی چوب رو ندارم و ممکنه چوب رو حیف کنم! استادم خداروشکر نذاشت و الان فهمیدم که اگر کار روی چوب رو شروع نمیکردم چقدر عقب می افتادم!!

هوش و استعداد تو کار کافی نیست و خیلی چیزای دیگه برای موفقیت لازمه که متاسفانه خیلی وقتا ازش اطلاع نداریم.

 

توسط ... | دوشنبه ششم تیر ۱۴۰۱ | 0:29

ان روزا بشدت سعی میکنم حالمو خوب نگه دارم، همه کانالی خبری و پیجایی که پست غمگین میذاشتن رو حذف کردم، کلاس هنری و زبان ثبت نام کردم، کارمو میندازم تعطیلات که سبک تر باشه و زیر بار شیفتای سنگین صبح غیر تعطیل و سخت گیری رئیس نباشم و...

به پس انداز و آینده اصلا فکر نکنم.

ولی به محض اینکه میرم خرید خونه و قیمتا و رفتار مردمو میبینم تا یه روز افسرده میشم.

یا امروز عصر که تاریخ پنج بود و حقوق نداده بودن و پول قرض کردم برای کرایه و وقتی ریختم برای صاحبخونه تاکید کردم که حقوق نریختن و قرض کردم و معذرت خواستم اما به نشانه عصبانیت سین کرد و جواب نداد و تا چند ساعت حس خار و خفیف شدنی که هیچوقت تجربه نکرده بودم رو داشتم.

چون ماه قبل هم به پول فکر نکردم شدیدا کم آوردم و علاوه بر حقوقم سه میلیون هم بدهکار شدم. پس داداش این چیزا برا ما جواب نیست...

توسط ... | دوشنبه ششم تیر ۱۴۰۱ | 0:23

من در کل رفتارم با مریضا بد نیست، قبلا خیلی جدی و دقیق برخورد میکردم یعنی نه مهربون بودم نه بدرفتار و بی احترام.

اما اون شبی که مریض شدم دقیقا یک ساعت قبل مریض شدنم به یه مریضی که دادوبیداد میکرد گفتم برو بابا و رفتم و جوابشو ندادم.

بعدشم عذاب وجدان گرفتم چون همیشه با خودم تکرار میکنم که یادم بمونه کسی که میاد بیمارستان در حالت نرمال قرار نداره، یا عزیزش مریضه یا خودش و در جواب نفهمی هاش یا عصبانیتش باید جدی ولی با آرامش برخورد کرد. حالا اینکه چقد بتونم اینو یادم بمونه و بهش عمل کنم، نمیگم همیشه ولی تلاشمو میکنم دیگه.

بعد اون اتفاق که مریض شدم و فرداش رفتم بیمارستان و رفتار زشت و زننده پرستار رو دیدم و دیدم که چقدر رو حالم تاثیر داشت و چند برابر بدترم کرد تصمیم گرفتم بازم بهتر و با آرامش بیشتر با مریضا رفتار کنم. هرچند هیچوقت نباید باهاشون زیادی مهربون بود و صحبت اضافه کرد چون هی بهت نزدیک میشن و درخواست نامعقول میکنن(مثلا میخان نوبتشونو بندازی جلو و...) 

باید جدی بود و همراه با آرامش و جوری که مریض بفهمه که تمام حواست پیششه و سوالاشو دقیق و کافی جواب بدی و کارشو درست انجام بدی.

البته اینکه حجم مریضا و نوع مریضا چی باشه هم شدیدا تاثیر داره رو رفتار آدم. من جایی که الان هستم خیلی بهتر میتونم رفتارمو کنترل کنم تا بیمارستان قبلیم که فشار کار و اعصاب وحشتناکی روم بود.

توسط ... | یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ | 12:26

دیشب خواب دیدم توسط یه انفجار مردم.

انقدر خوشحال بودم. فکر میکردم که دیگه مجبور نیستم نگران این باشم پنجم شد و حقوق رو ندادن که کرایه خونه و شارژ رو بدم. یا اینکه شش ماه دیگه بیکار میشم.

نگران جسم و روحم نیستم، نگران گرونی و... نیستم.دیگه آزاد و رهام و غصه چیزی رو نمیخورم.

لایف استایل طوری

توسط ... | جمعه سوم تیر ۱۴۰۱ | 15:23

(چند عکس از لیوان چایی و شکلاتی که از زمان عید تو همه استوریا هست، میگذارد)

سلام عشقااااا صبح زیبای تابستونیتون بخیر!

(نیم ساعت بعد یک عکس بومرنگ از پیاز داغ در حال پخت می گذارد)

به نظرتون این قراره چی بشه برای ناهار؟؟؟🥰🥰

ههههه اکثرا تو دایرکت گفتین املت ولی نهههه قراره گوجه و تخم مرغ بشه! دوست دارین دستورشو براتون بذارم؟؟

 

+ ببخشید از اونجایی که نصف رفیقام بلاگر شدن قاطی کردم :/

هشتک امام

توسط ... | چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ | 2:56

میشه منم به هر جرمی که دلتون خواست تبعید کنید پاریس؟

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .