انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | جمعه سی ام مهر ۱۴۰۰ | 17:31

انقدددر بوی عرق خدماتمون زیاد شده که دیگه نمیتونم پذیرش بشینم

حالا فک کنین بخشمون پنجره نداره

پیام دادم رئیسمون گفتم چجوری بگیم بهش :/

دیگه واقعا مغزم کار نمیکرد

اینکه به خودش بگم احتمال دادم که اهمیت نده

چون اصولا منو حساب نمیکنن تو بخش چون کم سنم

ولی رئیس بگه عملیه

 

 

+بعدا نوشت:گویا رئیس قبلنم بهش گفته و گوش نداده :/

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ | 18:48

این دو روز قرصامو نخوردم گفتم دوستام میان حالم خوبه نیازی نیست یه قرص

امروز صبح انقد حالم بد شد که نزدیک بود جلو دوستام زار بزنم

یهو یاد همه مشکلاتم افتادم زود قرصامو خوردم و رفتم دراز کشیدم که اثر کنه

واقعا نگران خودمم

یه جوری شدم که اصلا بدون قرص دووم نمیارم. با قرص هم هنوز ناراحتم ولی میشه تحمل کرد.

دیروز شنیدم آمریکا گفته دسترس ایرانیارو به ارز دیجیتال قطع میکنه.

کاش میشد یه خبر خوب بشنویم...

خسته م ازین زندون

هر دفعه عین دیوونه ها یه چیزی به سرم میزنه

امروز دوستم میگفت خاله ش اینا و داییش که آلمانه منو میخوان برای داییش

داشتم فک میکردم کاش با موقشنگ نبودم با اون ازدواج میکردم و پرواز میکردم ازین قفس

خسته م ازینکه دنبال آرزوهام هی میدوم و هی ازم دورتر میشن

نمیدونم واقعا چیکار باید بکنم که به وضعیت دلخواهم برسم

توسط ... | سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۰ | 7:52

دوستم و خواهرم اومدن پیشم

اومدم با خواهرم بیرون

موقع بیرون اومدن، دوستم میگه مانتوت محل تا شدن موقع خریدش مونده

میگم به شخم سگ ترامپ :)

خواهرم میگه کفشت کثیفه

میگم به شخم سگ ترامپ :)

نمیدونم چرا انقد همه چی برام بی اهمیت شده

خیلی تلاش شکردم حرف مردم برام مهم نباشه و از ساید افکتای بدش اینه که دیگه ریخت و قیافه مم برام مهم نیست

موقشنگ بفهمه سکته میکنه :) انقد که رو مرتب بودن حساسه

مای بیرث دی

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰ | 20:17

موقشنگ انقد پسر ساده ایه که بهم گفت که چی میخاد بگیره برای تولدم

مثلا میخاست سورپرایز کنه زبون ولش نذاشت :)))))

اولش خوشحال شدم بعدش ناراحت شدم که اون که زیاد برا من کادو نمیگیره چرا برا تولدم چیز گرون نمیگیره؟

بعد فک کردم دیدم خودمم یه چیز همین قیمتی گرفتم برای تولدش :)))) هر چند فک کنم متوجه قیمتش نشد

حالا شما رو با این سوال که میخاد چی بگیره تنها میذارم :)

بوی عرق

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰ | 19:59

بوی عرق خدماتمون انقدر زیاد شده که دیگه واقعا فیلو میکشه

تا میاد اتاقمونو تمیز کنه من میمیرم و زنده میشم

امروز صبح هزار تا فکر به سرم زد

گفتم برم به رئیس بگم

بعد گفتم نه برم یه کاغذ بنویسم با یه زیربغل بندازم تو کمدش

نمیدونم واقعا

حالا این زن و بچه هم داره

فک میکنم میگم خدایا ینی زنش نمیگه بیار لباس بیمارستانتو بشور

یا نمیگه بو میدی؟

شایدم بویایی نداره عین خاهرم :/

۲۵ مهر ۱۴۰۰

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰ | 7:43

خببببب بالاخره شیفتای طاقت فرسای این ده روز به پایان رسید

بریم آف تا سی ام

تنکس گااااد

 

+ من اصلا آدم نژادپرستی نیستم و نبودم، اما اینجا این چند روز خیلی اذیتم کردن سر قضیه نژاد پرستی

به یارو میگم فارسی حرف بزن بهم فحش میده

دوست دارم به همه شون تجاوز کنم

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰ | 0:16

یکی بیاد به هلی ده میلیارد پول بده و ناشناس بره دیگه پیداش نشه

مرسی بوس بای

توسط ... | جمعه بیست و سوم مهر ۱۴۰۰ | 14:39

انصافا سرمارو میتونم تحمل کنم ولی گرما رو لا! لا!

LV

توسط ... | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 21:43

۱۵ سالم که بود یه بار جاییزه دادن بهمون تو مدرسه

باز کردیم دیدیم ازین دفترای جلد کلفته

خیلی خوشحال بودیم ولی من ناراحت بودم چون یه دفتر قهوه ای زشت با یه نوشته LV رو سراسر دفتر گیرم افتاده بود در حالیکه بقیه دفترای پر زرق و برق و خوشکل صورتی داشتن

یه دو قلوی فارس عجیب و غریبی همکلاسیمون بودن به یکیشون که همیشه ادای خفنا و باکلاسا رو در میاورد و اونم جایزه گرفته بود گفتم عجب دفتر خوشکلی داری خوشبحالت

اونم یه نگاه به مال من کرد گفت وای! مال تو مارک LV بیا عوض کنیم!

و من با کمال میل و ذوق عوض کردم و هنوزم فک میکنم چقد اوسکول بود :))))))

 

اینو الان یادم اومد که رفتم دیدم تو ترب کیف مارک فندی ۹۲۱ میلیون بود :)

توسط ... | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 7:27

واقعا حس میکنم دارم مریض میشم انقدری که این ده روز شیفت بودم

ینی واقعا این حجم فشار کاری آسیب نمیزنه به جسم و روان آدم؟

حالم داره از بخشمون بهم میخوره کم کم

 

نامه ای به فرزند آینده م ۱

توسط ... |

نامه ای به فرزندم

| سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 21:56

فرزندم

منو ببخش برای همه دردهایی که قراره بکشی

منو ببخش برای همه سختی هایی که در پیش داری

امیدوارم هیچوقت توی زندگیت به این نتیجه نرسی که من خودخواه بودم که تورو به دنیا آوردم و کاش این کارو نمیکردم.

فرزندم

بیشتر از هرچیزی برات آزادی رو آرزومندم، اینکه تو زندگیت بتونی سفر کنی، هرجا دلت خواست زندگی و کار کنی و چیزی دست و پاتو نبنده.

امیدوارم که طعم خیانت رو نچشی، 

عاشق بشی و عشق تورو ضعیف نه، بلکه قوی تر کنه و روح تورو رشد بده و بتونی از پس قدرت عشق بر بیای و اشتباهی نکنی و دردش رو تا جایی که رشدت میده تحمل کنی.

فرزندم

کاش به درک عمیقی از انسانیت و خدا برسی و از دین و اجرای خواسته هاش و توکل به خدا لذت ببری

کاش آدمی باشی که از بارون و زیبایی لذت میبره و خونه بزرگ با پنجره های بزرگ داشته باشی

امیدوارم هبچوقت مشکل مالی نداشته باشی که فقر سرطان بزرگیست

امیدوارم خنده های زندگیت چندین برابر گریه ها و بغض هاش باشه

فرزندم

کاش هیچوقت درد بیماری سختی رو نچشی و همه چی برات گذرا و ساده باشه

کاش تنها نباشی و وابسته هم نباشی

کاش افسردگی و کم خونی و میگرن و چربی خون و آلرژی (بیماری های موروثی که من دارم) رو از مادرت به ارث نبری

امیدوارم انقدر قوی باشی که حرف مردم برات مهم نباشه و چیزی به اسم آبرو زندگیت رو تلخ نکنه، اگر هم چیزی بخواد جلوی کار اشتباهت پیش دیگران رو بگیره احترامت، شان و منزلتت، وجدانت و ایمانت باشه نه حفظ آبرو.

امیدوارم قلبی نیمه سنگی داشته باشی که دیدن اذیت و آزار و ظلم و ناعدالتی جهان قلبتو به درد نیاره و زندگیتو مختل نکنه و تنها انگیزه ای بشه برای تلاشت برای کمک به دیگران و ذره ای بهتر کردن حال جهان.

فرزندم 

امیدوارم بتونی ورزش کنی و همیشه سرحال باشی و ضعف جسمانی زندگیت رو مختل نکنه. بتونی بری کوه و ساعت ها با لذت پیاده روی کنی. بری و به جای من هم در سطح جهان سفر کنی و جاهای بکر و زیبا رو ببینی و لذت ببری.

عزیز من

کاش در دوره تاریخی خوبی به دنیا بیای...

نه پاندمی بیاد، نه مسائل سیاسی اذیتت کنه، نه تحریم و گرونی وحشتناک رو بچشی...

 

ادامه دارد...

توسط ... | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 9:2

من از squid game حامله م شما چطور؟

توسط ... | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 0:37

اگر یه نامه بنویسین به فرزند آینده تون بهش چی میگید؟

توسط ... | یکشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۰ | 7:26

دوست عزیزی که گفته بودی پریودم بعد واکسن پریودش نامنظم شده

خواستم بگم بله! به واکسن ربط داره

توسط ... | شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰ | 20:52

پاره م

پااااره

از اول کرونا شلوغ نرین روزمون بود، نمیدونم چجوری آمار کمتر شده!

 

توسط ... | جمعه شانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 23:52

شمام قبل خواب ده دیقه دنبال طول و عرض پتو میگردین یا فقط من اینطوریم؟

قانون جذب شت

توسط ... | پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 15:9

تو اتوبوس موقع برگشت به شهر دانشگاه، فک کردم که خوبه که خیلی وقته کسی کنارم ننشسته و صندلیای دو نفره رو تکی میشینم.

بعدش یه سیلی زدم به خودم گفتم میدونم چون این حرفو زدی از دفعه ی بعد یکی میاد میشینه کنارم!

لعنتی صب نکرد تا دفعه ی بعد دو دیقه بعد یه خانوم پونصد کیلویی نشست کنارم که البته نصفش رو من بود. تازه سرفه میکرد و ماسکم نداشت 🥲.  :,)

حالا اگه میگفتم چرا تو حساب من هیچوقت صد میلیون تومن نبوده، اون صد هزارتومن هم دو دیقه دیگه میپرید که دیگه ازین فکرا نکنم :,)

سیفتی

توسط ... | چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۰ | 21:33

کاش چادری بودم؛

میتونستم از زیر چادرم به هرکس و هرچیزی که خواستم فاک نشون بدم!

توسط ... | سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ | 1:13

ان شالله اگر اتفاقی نیفته تصمیم دارم تا زمستون یه بار و زمستونم یه بار برگردم.

والا! میوه که دیگه نیست که بیارم. پدر مادر هم همین قدر ببینم خوبه، چیز جذاب دیگه ای اگر در این شهر میبینید بگید :/

+ هرچند گاهی واقعا حس تنهایی میکنم تو شهر دانشگاه، چون هیچ دوستی ندارم و فقط میرم بیمارستان و برمی گردم ولی خداروشکر هزاااار مرتبه شکر

فک کنم بد نباشه برای پیدا کردن دوست یکی دوتا کلاس حضوری ثبت نام کنم. مثل کلاس زبان یا ای سی دی ال یا فتوشاپ یا عکاسی

اصلا دلم نمیخاد برم مطب کار کنم، استرس بیمارستان و دیدن مریضا واقعا برام کافیه. 

دلم میخاد تو یه محیط آروم باشم.

کاش میشد هم پول درآورد هم استرس نکشید.

توسط ... | دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 21:33

انصافا مردای طرف ما شبیه گاو میمونن

تازه از گاوم بدترن

صد رحمت به گاو که غذاشو میخوره و میره

اینا میان غذارو میخورن غر میزنن بعد میرن.

از دو روز پیش که برگشتم خاهرم رفته کمک پدر مادرم باغ، من موندم و چهار تا نر خانواده! دوماد و داداش و دوتا خاهرزاده ۱۲ و ۱۱ ساله

هی میشورم و میسابم و میذارم جلوشون و جمع میکنم.

با این حالم که دکتر گفته دیر نخابم دیشب تا چهار صبح قرمه سبزی درست کردم که امروز بی غذا نباشن.

امروز غذارو آوردم نگم براتون که چه طعم و لعابی داشت.

عین همون گاو بزرگوار نشستن پای سفره، دومادمون قاشقشو ندید شروع کرد به مسخره کردن من که قاشق نیاوردی و فلان

گفتم قاشق اون کناره، برداشت شروع کرد خوردن. ( دومادمون عشق غذای شوره و همیشه قبل حتی چشیدن دوغ و غذا بهش نمک میزنه)

دوباره شروع کرد مسخره کردن که غذات بی نمکه.

بعدش داداشم اومد گفت: ای بابا! این سفره چیه انداختی؟؟

(سفره یکبار مصرف انداخته بودم چون میدونستم همون چندتا استخونای تو غذارو در هر صورت میندازن رو سفره و واقعا کمر سفره پاک کردن نداشتم)

بعدش خاهرزاده هام تموم شدن و بلند شدن و کشیدن کنار، گوششون رو کشیدم و گفتم: مادر شما بهتون یاد نداده بعد غذا یه تشکری، خداروشکری چیزی بگین؟؟ (خب ظاهرا یاد نداده که نمیگن :/ )

بعد تازه دومادمون یادش اومد گفت: مرسی!!

 

و من حس یه برده بی مواجب بهم دست داد.

دو روزه از زندگیم زدم، هیچ کاری برای خودم نکردم که اینا برن پابجی بازی کنن و موقع غذا بیان و همین مونده فحش بدن بهم.

واقعا خداروشکر که ازینجا رفتم.

توسط ... | دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 2:6

عجببببب

 مادر رونالدو هم تو زندگیش دخالت میکنه :/ از پسر ایرانی دیگه چه انتظاری میره

خدایی دوست دختر قبلیش کار خوبی کرد رفت، وگرنه الان به اونم انگ پول دوستی میزد مامانش

پسره ی مامانی :/ من جای جورجینا بهم برخورده

من جورجینا رو از گذشته تحسین میکردم همیشه

توسط ... | دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 0:19

ساعت ۳۰ دقیقه ی بامداد و میخوام اندازه ی ده نفر قرمه سبزی درست کنم :))))))))))))))

۱۰ مهر ۱۴۰۰

توسط ... | شنبه دهم مهر ۱۴۰۰ | 22:11

دیشب ۴ ساعت خوابیدم

صبح پریود شدم

شیفت بودم

ظهر سریعا السیر از شیفت اومدم خوابگاه جمع کردم و رفتم ترمینال

نفخ شدید کردم

درد پریودی داشتم

پنج ساعت تو اتوبوس بودم

نمیدونستم چطوری بشینم که عفونت نکنم

جای زخم کیست پیلونیدالم درد گرفته‌بود

اند ناو

آی دونت کِیر بیکاز آیم فاینلی هووم!

 

۹ مهر ۱۴۰۰

توسط ... | جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ | 20:13

روتین بعد شیفت شب من اینجوریه که منگ و خواب آلود و افسرده م تا شش عصر! تقریبا همه شو جز یه ساعت ظهرش که پامیشم یکم تو اینستا میچرخم و ناهار میخورم خوابم.

شش عصر تاره یادم میاد کجام و چه خبره و میرم یکم پیاده روی میکنم تا به زندگی نرمال برگردم.

امروز که رفتم پیاده روی تو راه دیدم وسط شهر مردمو دارن واکسینه میکنن و مردم صف کشیدن. انقد که خبر خوب نمیشنویم ذوق کرده بودم و الکی یکم لای مردم وایسادم و نگاهشون کردم و فیض بردم ازین صحنه دلنشین‌.

یادتونه قبل پیک آخر التماس کردم هرطور شده واکسن گیر بیارید بزنید و دوست عزیزی که کادر درمان بودن عصبی شدن و گفتن اینجوری فشار میارن به کسایی که واکسیناسیون میکنن.

امیدوارم ایشون در انتهای این پیک همچنان زنده و سالم باشن و پیک آخر مثل همه ی ما از هفت جا جرشون نداده باشه و معنی فشار رو نفهمیده باشن.

توسط ... | جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ | 18:53

انقدری که تو شهرما به خانومایی که پشت تاکسی مستقیما کنار مردا میشینن انواع و اقسام تجاوز میشه تو حرم سرای ناصرالدین نمیشد

توسط ... | جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ | 0:13

از وقتی شنیدم معلمای رسمی هم سابقه من و حتی بالاتر دریافتیشون سه میلیون و نیمه قصد دارم به زندگی در این دنیای ناجوانمردانه ادامه بدم و فعلا خودمو از پشت بوم بیمارستان پرت نکنم :)

توسط ... | پنجشنبه هشتم مهر ۱۴۰۰ | 18:35

بچه که بودم مد بود که بچه هارو داغ میکردن

ینی وقتی اشتباهی میکردن جهت تنبیه یه سیخ رو داغ میکردن و میچسبوندن به بدنشون

یادمه یه بار چهار پنج سالمون بود، میگفتن دوتا از همبازیای کوچه م یه پسر و یه دختر شلوارشونو کشیدن پایین و خودشونو چسبوندن به هم. اونام چهار پنج سالشون بود.

اون موقع که اصلاااا ازین اطلاعات نمیشد جایی به دست آورد ولی یکی گفت انگار پدر و مادرشونو دیدن

بعدم مامان دختره سیخ داغ زده بود به اندام تناسلیش

معلم اول ابتداییمون هم تا سر حد مرگ بچه ها رو میزد

قشنگ یادمه یه دختر مو قرمزی بود انقد میزدش که مقنعه ش کنده میشد و بعدش موهاشو میگرفت و میکشید و میچرخوند دور کلاس

 یه بار دختر عموم صورتش کبود شد و وقتی مامانش اومد مدرسه صدام کردن دفتر و جرات نکردم بگم معلممون زدتش!

وقتی فک میکنم من چقد خشونت دیدم تو بچگیام! رو خودم خیلی کم ولی خشونتای جدی رو دوروبریام خیلی!

عجب روزگاری داشتیم

خدایی حقمونه انواع و اقسام مشکلات روانشناختی داشته باشیم.

توسط ... | سه شنبه ششم مهر ۱۴۰۰ | 14:58

من به مرحله دست برداشتن از رویاهام رسیدم

دیگه به این فکر نمیکنم که عمر طولانی داشته باشم و سالم و سرحال و جوون و زیبا بمونم و بتونم بقیه زندگیم رو در خوشبختی باشم.

تنها چیزی که بهش فکر میکنم بیرون اومدن از منجلابیه که توشم و به دست آوردن قدرت ادامه دادن.

واقعا چیکار میشه کرد که یک میلیارد پول بدست آورد؟

انقدری که نیاز نداشته باشی دیگه تو بیمارستان کار کنی

کسی پیشنهادی برای من داره؟

توسط ... | دوشنبه پنجم مهر ۱۴۰۰ | 20:49

انقد حرف دارم که میدونم کدومو بنویسم

از کجا شروع کنم؟

خب

اولش اینکه آقای دوست داشته پیجمو چک میکرده یه ثانیه دستش خوده ریکوست داده بود تا رفتم حذف شده بود :)))))) دلم براش میسوزه لابد الان تپش قلب گرفته :)))) عین پسر همکلاسیمون که روم کراش داشت بعد که ردش کردم و دعوا و سرسنگینی و اینا پیش اومد یه بار دستش خورده بود رو تماس تلگرام و بعد یه پروفایل گنده گذاشت توش نوشت :«دستم خورد!» :)))))

حالا آقای دوست، استاتوس های عاشقانه شو برای عشق جدیدش ندیدین وای وای وای :)))

شاید بگین شماره شو چرا حذف نمیکنی ولی راستش انقد به تخمم نیست که برام مهم نیست :))))

 

+ بعد عرض کنم که هفته پیش برای مادرشوهر خواهرم نوبت ام ار ای همکاری و خارج نوبت گرفتم تو بیمارستان خودمون

خواهرم کلی ذوق کرد و تشکر کرد و گفت سریلندم کردی پیش خانواده شوهر و فلان و بهمان

بعد اون خواهر شوهرش زنگ زد گفت که دوتا ام آر دیگه داریم. باز رفتم پیش رئیس با خاهش که دوتا نوبت دیگه از تایمای همکاری بده

بعد فرداش دوباره زنگ زد یه نوبت ام آر دیگه میخایم :/

به خواهرم گفتم تو که میگفتی خوبن الان نمیفهمن یا خودشونو میزنن به نفهمی؟

بهشون گفتم من در ماه دوتا نوبت همکاری میتونم بگیرم همون اول مهر دوتای شمارو گرفتم تموم شد اگر معمولی میخاین در خدمتم برای دو هفته دیگه گفت نههه دیره مرسی :/ با وجود اینکه اینا قبلا میخاستن برن بیرون یه جا که یه ماه و نیم بعد نوبت میداد و ۱۵ برابر پول بیشتر میگرفت :/ با خودم گفتم به جهنم!

توسط ... |

شعر

,

آهنگ

| یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰ | 19:52

نبودی، باران بارید، جمعه تر شد...

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .