انصافا مردای طرف ما شبیه گاو میمونن
تازه از گاوم بدترن
صد رحمت به گاو که غذاشو میخوره و میره
اینا میان غذارو میخورن غر میزنن بعد میرن.
از دو روز پیش که برگشتم خاهرم رفته کمک پدر مادرم باغ، من موندم و چهار تا نر خانواده! دوماد و داداش و دوتا خاهرزاده ۱۲ و ۱۱ ساله
هی میشورم و میسابم و میذارم جلوشون و جمع میکنم.
با این حالم که دکتر گفته دیر نخابم دیشب تا چهار صبح قرمه سبزی درست کردم که امروز بی غذا نباشن.
امروز غذارو آوردم نگم براتون که چه طعم و لعابی داشت.
عین همون گاو بزرگوار نشستن پای سفره، دومادمون قاشقشو ندید شروع کرد به مسخره کردن من که قاشق نیاوردی و فلان
گفتم قاشق اون کناره، برداشت شروع کرد خوردن. ( دومادمون عشق غذای شوره و همیشه قبل حتی چشیدن دوغ و غذا بهش نمک میزنه)
دوباره شروع کرد مسخره کردن که غذات بی نمکه.
بعدش داداشم اومد گفت: ای بابا! این سفره چیه انداختی؟؟
(سفره یکبار مصرف انداخته بودم چون میدونستم همون چندتا استخونای تو غذارو در هر صورت میندازن رو سفره و واقعا کمر سفره پاک کردن نداشتم)
بعدش خاهرزاده هام تموم شدن و بلند شدن و کشیدن کنار، گوششون رو کشیدم و گفتم: مادر شما بهتون یاد نداده بعد غذا یه تشکری، خداروشکری چیزی بگین؟؟ (خب ظاهرا یاد نداده که نمیگن :/ )
بعد تازه دومادمون یادش اومد گفت: مرسی!!
و من حس یه برده بی مواجب بهم دست داد.
دو روزه از زندگیم زدم، هیچ کاری برای خودم نکردم که اینا برن پابجی بازی کنن و موقع غذا بیان و همین مونده فحش بدن بهم.
واقعا خداروشکر که ازینجا رفتم.