انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

31 شهریور 99

توسط ... | دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 19:53

فقط کافیه یه لحظه از زندگی لذت ببری و متوجه لذت بردنت باشی که زندگی برینه بهت :)

رفتیم باغ و درحال لذت عمیق بردن از جمع کردن برگ های پاییزی برای گردن بند های رزینی بودم و گفتم که وای که چقد خوبه که بعد مدتها از زندگی لذت میبرم که خواهرمو یه موجود زنده ای که معلوم نبود چی بود(به احتمال زیاد مار) گزید و با سرعت بردنش بیمارستان. این وسط یه سری اعصاب خوردی هایی هم به وجود اومد سر رفتار همه! ولی عجیب بود که اروم بودم! شاید اروم شدم! شایدم تلقین بود. نمیدونم ولی خداروشکر در هر صورت

بعدشم برگشتیم و رئیس برنامه رو برام فرستاد و دیدم ای دل غافل! این مدتی که نبودم یه برنامه ای نوشته اون سرش ناپیدا

برا بقیه کلی شیفت کم کرده و انداخته گردن من!

منم گفتم به من ربطی نداره بقیه امتحان دارن، مشکل دارن یا هرچی باید این برنامه رو درست کنی

گفت فردا حرف میزنیم و مطمئنم ازین حرف من سواستفاده خواهد کرد تا بین من و همکارامو مخصوصا دو تا دختری که تازه اومدن رو به هم بریزه

ریدم دهنش مهم نیست :)

 

30 شهریور 99

توسط ... | یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 22:53

به این نتیجه رسیدم این اندوه من ناشی از منفعل بودنه. تصمیم گرفتم کارای یدی بیشتر انجام بدم ان شالله اگر مشکلی پیش نیاد. 

امروز همه کمدهامو مرتب کردم. یه روبیک پیدا کردم که تمرین کنم و نمددوزی هام رو میخوام دوباره بیارم وسط ان شالله. دلم بشدت رزین میخواد. میخوام گردن بند با برگ پاییزی درست کنم اما فک کنم گرون در بیاد اگر بخوام همه وسیله هاشو بگیرم.

نه قرصای دکتر روم اثری داشته و نه حرفای روانشناس. همش میگم ممکنه جلسه بعد خوب باشه ولی بعدا که فکر میکنم میبینم برای من برون گرایی که انقدر منفعلم و اصلا از خونه نمیام بیرون فکر کنم این اندوه طبیعی باشه! و درمان من احتمالا منفعل نبودن و در اوردن سرم از گوشیه!

+ پریروز با خانواده خواهرم رفتیم یه جایی اطراف شهر، انقدر تعجب کردم که تو این شهر کوچیک یه همچین جای باحالی هست که من ندیدم!

شام رو اونجا بودیم و بعدشم برگشتیم خونه ما. خیلی خوش گذشت و حس اندوهم خداروشکر رفته بود و کلی صفا نمودم.

عشق آتشین و عجیبم نسبت به این دوتا خواهر زاده م با اینکه بزرگ شدن هنوزم پابرجاست. مطمئنم بعضی مادر هاهم انقد بچه هاشونو دوست ندارن که من عاشق این دوتا پسر 9 و 11 ساله م و حاضرم همه داروندارمو بریزم به پاشون. براشون حساب بورسی باز کردم و با پولای قلکشون براشون عرضه اولیه میخرم و سبدگردانی میکنم و گاهی خودمم یه چیزی بهش اضافه میکنم. میخوام یه پس اندازی برای اینده شون بشه ان شالله.

خداروشکر تربیت خیلی خوبی دارن و بچه های باحال و مودب و حرف گوش کن و سالمین.

خواهرم از وقتی اون یکی خواهرم ازدواج کرده بیشتر خونه ماست هم بخاطر اینکه من تنها نمونم و هم بخاطر اینکه قبلا به خاطر حساسیت های اون یکی خواهرم و شلوغی های خواهرزاده هام نمیتونست زیاد بمونه و الان راحت تره. چند روزه گوشیم همش دست بچه هاس و پابجی بازی میکنن. از وجودشون کنارم لذت میبرم خدا از من نگیرتشون.

 

+ پسرخاله م هم راه افتاد سمت اروپا. 

+ دیروز نون شیرمال درست کردم از رو رسپی همون پیج شیرین که نون خرمایی رو گذاشته بود. خوب بود اما حس میکنم یه جای کارم میلنگه.

+برای مادرم لباسشویی انالوگ خریدیم البته با پول خودشون! و ان شالله قراره فردا ببریمش باغ.

پس فردا احتمالا شیفتم و رئیس گفت بخاطر اینکه دستگاه ساختمون دوم سوخته و از طرفی هم یکی از همکارا تست کرونا داده هنوز برنامه رو ننوشته.

خب سوختن دستگاه به نفع ماست چون کمتر کار میکنیم! اما دلم برای اون مردمی میسوزه که مجبورن برای یه دونه سی تی اسکن پاشن برن یه شهر دیگه.

+امروز انگاری جواب کنکور اومده. هر سال بیشتر از پارسال به این نتیجه میرسم که پرسیدن کنکور بیشعوری محضه.

بماند که کنکور تو ایران به شدت ناعادلانه س و اصلا ملاک توانایی های کسی نیست. مسئله اصلی اینه که کاملا چیز شخصییه و اصلا نباید پرسید.

یاد پنج سال پیش افتادم که جواب کنکورم اومد و نمیدونستم راضی باشم یا ناراضی و کاملا بی تفاوت بودم! شده بودم 5000 منطقه سه و پیراپزشکی هارو کلا قبول میشدم و باید از فرداش میرفتم دنبال تحقیق بابت انتخاب رشته. تا غروب پنج شش نفر زنگ زدن و چند نفر پیام دادن که رتبه م چند شده. هرچند که انتظارات از من خیلی بیشتر بود و خودمم روز قبل کنکور به نظرم باید 2000 میشدم اما اصلا ابایی از گفتن رتبه م نداشتم و به همه گفتم اما اگر الان بود میپریدم بهشون و میگفتم که رتبه یه چیز شخصیه.

 دو سه روز بعدش رفتم پیش مشاور برای انتخاب رشته. وقتی رتبه م رو گفتم گفت یا پرستاری و مامایی یا دوباره بشین بخون. گفتم هیچکدوم و زدم بیرون و شروع کردم به گریه کردن!!! خب من از پرستاری و مامایی متنفر بودم و از کنکور دوباره دادن متنفرتر!

کاش الان اون مشاور رو ببینم و حالشو سرجاش بیارم. چقدر واقعا اینا بچه های مردم رو نابود کردن. به زور مگه همه دکتر میشن؟ اصلا چرا باید همه دکتر بشن؟؟ واقعا چرا کسی درک نمیکنه که اون زحمتی که باید  بابت پزشک بودن کشید رو تو هرکاری بکشی بیشتر از اون پول در میاری فقط تفاوتش اینه که نود درصد افراد تو این رشته افسردگی نمیگیرن و زندگیشون و علایق و روحیه شون نابود نمیشه.

با خیال راحت برین دنبال علاقه تون، تو پزشکی هیچ خبری نیست! برین دنیال علاقه تون اما از همون روز اول به شدت دنبال کار و مهارت و کسب سرمایه باشید!

توسط ... | یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 8:27

دلم خوش بود یه خوابم خوبه و راحت خوابم میبره که اونم بهم ریخت بسلامتی

توسط ... | جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 12:55

+هلی بانو چرا هیچ غلطی نمیکنی؟

چرا چند ماهه همچنان نشسته ای؟

چرا به برنامه هات واسه زندگی نمیرسی؟

 

- نمیدونم از کجا شروع کنم!

28 شهریور 99

توسط ... | جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 12:20

های گایز بعد از دو روز!

اول از همه یه مسئله ای رو بگم

بچه ها ترکا هیچ مشکلی ندارن. نه فارس نه ترک و نه کرد

و واقعا نژادپرستی کار احمقانه ایه

مسئله اینجاست که احتمالش زیاده که خانواده من اگر خواستگار ترک یا فارسی داشته باشم ردش کنن. حالا دلیلش نمیدونم فقط تفاوت فرهنگیه یا تعصبشونم هست؟

من کار به اونا ندارم ولی از نظر خودم اگر همزبونم باشه بخاطر شباهتای فرهنگی بهتره

مثلا واقعا من و اقای دوست خانواده های همو درک نمیکردیم. اونا یه کارایی میکردن که من تعجب میکردم و برعکس.

پس اگر همزبان و هم فرهنگ باشن همه چی یکم راحت تره.

 

+دیروز عروسی خاهرم بود و کلی به خودمون رسیدیم و خوش گذشت

دیروز کلا چون مشغول بودم و دورم شلوغ بود حالم خوب بود

خواهرم رفت و نبودنش خوبی ها و بدی های خاص خودشو داره. ان شالله خوشبخت باشه

ساده ترین عروس و عروسی بود که دیدم. آرایشش و بیشتر عکاسیش با من بود. خیلی ساده و صمیمی رفت ماه عسل

من موندم و داداشم و یه خونه تنها و پاییز و بیمارستان

+ امروز اما باز دلم گرفته بود. میدونم شاید یه روزی به نظر خودم اسکول بیام که الکی دلم میگرفته این روزا. نمیدونم چه مرگمه ولی خب بازم اونطوری بودم.خیلی عجیبه که به نظر خودم همه چی خوبه ولی بازم حالم خوب نیست.

خداروشکر یه نیمچه پولی دارم یه مدرک دارم آزادی و وقت و سلامتی شکر خدا شکر خدا

ولی بازم غمگینم، چرا؟؟ نمیدونم! شاید از تنهاییه، شایدم از محدودیتیه که تو این شهر دارم. اما وقتی دوست پسر هم داشتم همین حال بودم. پس چیه؟ چه چیزی در درونم ارضا نمیشه که این اندوه سرکوب نمیشه؟

 

+دلم طراحی میخواد اما چند مدته که لپ تاپم کاملا هنگه و احتمالا ویندوز لازمه

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 16:26

توهین به زنا چقدر اینجا عادیه و کسی جیکش در نمیاد

انقدر در مورد ختنه کردن زنا و ختنه شدن هشتاد درصد زنای بالای ۲۵ سال اینجا صحبت نشده که من تا امسال اصلا نمیدونستم که اینکار کلا میل جنسی رو از بین میبره! و زن رو تو رابطه تبدیل به یه عروسک جنسی‌میکنه

انقدر درباره گواهی و دسمال شب عروسی صحبت نشده که فک میکردم همچین چیزی اینجا اصن وجود نداره!!

انقدر درباره عیب و ایراد بدن خانوما صحبت شده که کاملا یه تابو شده تا یکی یه ایرادی داشت یه لک و عیب پوستی داشت سریع میگن چطور میخای شوهر کنی!!!

در مورد نژاد پرستی هم که اصلا نمیخام حرف بزنم

(اگر من گفتم فلانی فارسه یا ترکه و ازدواج باهاش سخته، منظورم تفاوت فرهنگی بوده نه به قصد نژادپرستی)

 

 

آاااه

آروم باش هلی

نفس عمیییییق

تو نمیتونی این جماعتو تغییر بدی

چرا

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 15:24

ناشکریه اگه بگم من چرا اینجا دنیا اومدم؟

داستان

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 15:14

من تازه داره یادم میاد

خانوم ز یه تهمتی زد

چی شد چطور شد اصن نفهمیدم

یه روز پیام داد گفت یکی گفته که من پشت سرش بد گفتم و پیش خواستگارش خرابش کردم.

بعد یه هفته بعد که گفتم طرفو بیار رو به رو کنیم گفت نه گفته یکی از همکارات بد گفته!!

فازشون چیه

 

+خسته م. از صبح کل خونه رو تمیز کردم و خواهرم زنگ زده میگه سوپ درست نکن اشکال نداره :/

گفتم جان؟؟؟

گفت شب قراره خانواده دوتا خاهر و پدر و مادر برگردن و من تنها قراره غذا درست کنم غذای انچنانی و تمام خونه رو هم تمیز کنم.

ادامه مطلب

دیدار خیالی

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 14:32

الان باید تو اتوبوس بودم

به سمت آقای دوست

و تقریبا اولین دیدارمون بعد آغاز دوستیمون

قرار بود دو ساعت دیگه برسم و ببینمش

دلم گرفته

اخرای ۲۵ شهریور ۹۹

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 10:30

یه حس بی قراری تو وجودمه

خونه کثیفه و تمیزکاری کلش گردن منه

فردا عروسی خواهرمه و کلی کاراش از جمله آرایشش‌با منه

صورتم پر جوشه و فردا عروسیه!

گردن و دستم درده

امروز خاهرام با خانواده میان از شهرشون

دعا کنید کرونا نگیریم والا

اشتباهی

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 10:18
ادامه مطلب

25 شهریور 99

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 2:11
ادامه مطلب

اشتباه

توسط ... | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 0:11

داری چه غلطی میکنی هلی؟ :)

تست کرونا

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 19:1

آقای رفیق علائم کرونا داره و الان چند روزه که تو بریتانیا بلاتکلیفه. اول که نوبت تست نبود که بهش بدن. بعدم که میگه سواب رو دادن خودم از خودم تست بگیرم!!! و گفتن تستت نامفهومه و باز باید بدی.

والا از اروپا انتظار نداشتیم.

اوضاع اینجا خیلی بهتره. هرکی علائم داره همون لحظه توسط یه فرد دوره دیده و متخصص این کار تست میده خیلیم زود جوابش میاد. جالب اینجاس دو هفته مرخصی رو هم از روز تست میدن نه روزی که علائم طرف مشخص شده.

واقعا بعضی چیزا رو که میشنوم میبینم وضع اینجا بهتره تعجب میکنم.

ولی در کل نظر من همونه و در کل به نظرم اونجا جای بهتری برا زندگیه.

گواهی

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 18:42

وای خدای من اصلا باورم نمیشه

یه پست تو اینستا دیدم در مورد دسمال شب عروسی 

کامنتای زیرشو خوندم. هفتاد درصدشون گفته بودن که این رسم یا رسم گرفتن گواهی بکارت رو دارن

بعد یادم افتاد دوستمم گفت که ازش گواهی خواستن

واقعا چرا منقرض نمیشیم؟ اگر این توهین مستقیم نیست پس چیه؟

یه مشکل به مشکلات ازدواجم اضافه شد.

از طرفی آدم نمیدونه خانواده طرفش همچین رسمی دارن یانه و اگرم بپرسه طرف فک میکنه حتما ترسیدم که پرسیدم!!

واقعا هم زیر بار این توهین نمیشه رفت و اگر انجامش نده آدم، حتما بهش میگن مشکل داره که انجام نمیده.

چاره چیه؟

پارک نویس

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 9:2

شیفت تموم شد

در کل خلوت بود ولی شب پرکاری بود و مجبورم وقتی رفتم خونه زیاد بخابم

باز سر راه رفتم خرید سوپرمارکتی و چهار قلم جنس شد ۱۱۵ تومن

نمیدونم چیز‌میز گرون شده یا من عادت به خریدن چیزای گرون کردم؟

یه بستنی هم خریدم و اومدم پارک سر راه نشستم که بخورمش و مردم با نگاه هاشون دارن قورتم میدن.

خداروشکر خیلی شلوغ نیست

نشستم و دارم فکر میکنم که من شش بار رابطه رو وقتی فقط اون ابراز علاقه میکرد تموم کردم و بازم برگشت و دست بردار نبود به هر مدلی

اگر همون موقع تموم میشد هیچوقت انقد عزت نفسم داغون نمیشد.

سادگی کردم. فکر کردم واقعا دوستم داره و برام حاضره هرکاری کنه. یه توهم بچه گانه، احمقانه...

و الان شوکه م! چطور شد که اینطور شد!

قطعا کسی باورش نمیشه هلی که انقد بیرون زرنگه و حق خودشو میگیره و آدمارو کشف میکنه انقد تو رابطه سادگی کرده

۲۴ شهریور ۹۹

توسط ... | دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ | 21:44

هنوزم غروبا دلم میگیره

یادش میفتم و ناراحتم

از طرفی حس خوش رهایی گاهی میاد سراغم، حس اینکه دیگه مجبور نیستم تو اون رابطه با اون آینده مبهم و دشوار باشم و هرکار دلم بخاد میتونم بکنم

و از طرفی غمگینم و دلم برا قسمتای خوب اون روزا تنگ میشه

از طرفی هم اصلا حوصله اینو ندارم که باز با کس دیگه آشنا شم و ببینم خوبیم برا هم یا نه و ازین داستانا

واقعا تو رابطه حس رهایی ازینکه مجبور نیستی دیگه فسفر بسوزونی و انرژی صرف این کنی که یکیو بشناسی بعد ردش کنی و عواقبش لذت بخش بود

تفکیک جنسیتی

توسط ... | دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ | 10:58

وقتی همکارای بیشعورم طرح تفکیک جنسیتی رو رعایت نمیکنن، کاملا طبیعیه وقتی دارم عکس لگن از یه آقا میگیرم یه فعل و انفعالاتی درش رخ بده

 

 

+و البته غیر طبیعیه که کامنت کم رسید برای این پست! :)))

۲۳ شهریور ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹ | 22:29

از اون حس آزادی افتادم تو حس دلتنگی.

غروبا دلم میگیره.

امروز غروب یه لحظه دلم خواست فک کنم نکنه همش نقشه س و میخواد آماده ازدواج شه.

بعد گفتم هلی احمق نباش. قبول کن تموم شد! قبول اون اونی نبود که فکر میکردی

دروغ چرا، دلتنگم... دلتنگ اون نه! خودش از چشمم افتاد. دلتنگ قسمتای خوب رابطه م.

دلتنگ شب بخیرا و صبح بخیرامون. دلتنگ تماسای طولانی و پر خنده مون.

و فک کنم این دلتنگیا طبیعیه. البته نمیدونم بعد ۲۳ روز که از جدایی میگذره هنوز طبیعیه یانه.

امشب از خدا خواستم، از ته دلم که کمکم کنه.

خسته و دل شکسته و سردرگمم

الهی به امید تو

امیدوارم زود خوابم ببره

۲۲و ۲۳ شهریور ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۹ | 12:59

از دیروز خونه خواهرمم.

خوبه سرم گرم میشه

+ قضیه ازدواج دختر عموم با اون پسری که اروپاس لغو شده گویا

امیدوارم هرچه زودتر به سرو سامون برسه. زندگی سختی داره. پسر عموی روانیم سر هیچی به باد کتک گرفتتش. واقعا خیلی از مردای دورو برمو دوست دارم تیربارون کنم. 

+ یه مسئله ای که برام جذاب بود: 

خاهرم میگفت مادر شوهر اون فامیلمون که فوت شد تعریف کرده که که با هفت تا بچه زیر ۱۵ سال شوهرش فوت شده.

انقدر بی پول و فقیر بوده که مشت مشت آرد میاورده و نونش میکرده که بخورن. گویا یه روز به یه خانوم ناتوانی کمک میکنه. خانومه دعا میکنه که از خدا میخام بچه هات یکی از یکی پولدارتر و موفق تر شن.

بعد بچه هاش بزرگ شدن. تو همون اوایل جوونی از تاجرای بزرگ اونجا شدن. به یه جایی رسیدن که تو هر کشور یه خونه داشتن.

 

+ بعد جدایی بخاطر استرس و اعصاب خوردی و ور رفتن با پوستم و عدم رسیدگی به خودم صورتم پر جوش شده‌. ان شالله باید هرروز ماسک بزنم یکم بهتر شه.

+ بعد صحبت پریروز حس بهتری داشتم راستش. یکم آروم تر بودم و حس آزادی بیشتری میکردم خداروشکر.

+ اینستا بلاک کامنتم کرده :) انقد که کامنت تبلیغاتی گذاشتم برا پیج جدیدم

 

توسط ... | جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 21:19

نباید پیام میدادم

بازم حماقت کردم

فقط یه زخم کهنه رو تازه کردم هم برا خودم و هم برا اون

+ فعلا به خیر گذشت ازهم حلالیت طلبیدیم و تمام

توسط ... | جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 20:51

عصر به آقای دوست سابق پیام دادم و گفتم نامه هایی که براش فرستادم رو یا بسوزونه یا پس بفرسته

بعدم هرچی از دهنم در اومد گفتم. فحش نه ها! حرف. مثل اینکه لطفا بعد من باهرکی بودی بهش نگو بی تومیمیرم و بهش ابراز علاقه نکن وقتی نه از خودت مطمئنی نه طرف.

خودمو قشنگ خالی کردم ولی هیچی نگفت و موفق شد بیشتر آزارم بده.

ولی حس میکردم لازمه اینارو بگم. خیلی با آرامش تموم شده بود رابطه و یه سری حق احمق بودن و سوال بی جواب و حرف نگفته با من مونده بود. واقعا همه چی واضح بود من کی انقدر احمق شدم که انقد ارزون خودمو فروختم. احساسم، اوج صداقتم، موقعیت هام اولین ابراز حس هام. همه چیو دادم و چی گرفتم؟

واقعا اون چیشو پای من داد؟ وقتی فکر میکنم میبینم هیچی! اون حتی لازم نیست به یه نفرم جواب پس بده چون هیچکسش نفهمید با منه. نه چندان خرجی کرد نه کاری کرد نه صداقت داشت. تعهد هم خدا میدونه

۲۰ شهریور ۹۹

توسط ... | پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹ | 23:48

کسی میدونه این اندوه از چیه؟

یه مطلب مهم

توسط ... | پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹ | 16:19

به عنوان کسی که به واسطه شغلم رازدار بیماری و وضع مردمم شاید درست نباشه در مورد وضعیت مریضا به کس دیگه ای چیزی بگم اما اینجا میخام در جهت بهتر کردن حال بقیه قسمتیش رو لو بدم.

خب من تو جایی کار میکنم که حداقل هشتاد درصد مریضا تصادفی از بین مردم مختلف میان و گزینشی مثلا از قشر بیمار نیستن.

این ها افرادین که مثلا ممکنه تصادف کرده باشن یا زمین خورده باشن و... 

و اینا گاهی به دلیل نامناسب بودن لباسشون مجبورن لخت بشن.

جالب اینجاست برخلاف تصورمون تعداد افرادی که اندام های نرمال و پوست های معمولی دارن و لک بزرگ یا موهای زیاد یا سلولیت و استرچ مارک زیاد یا تیرگی زیاد و برجستگی و فرورفتگی یا شلی پوست زیاد و جوش و جای سوختگی یا زخم و... ندارن، حتی از نصف هم خیلی کمتره.

و تعداد افرادی که اندام های فوق العاده و پوستای بی عیب مثل عکسای اینستا و ماهواره دارن فوق العاده کم و در حد انگشت شماره.

منظورم اینه علاوه براینکه باید خودتونو هرجور هست دوست داشته باشیم بهتره بدونیم که کسی که عیبی داشته باشه همون ناحیه ش رو جلو کسی لخت نمیکنه مگر اینکه اعتماد بنفس خوبی داشته باشه. کسی که پوستش خوب نیست تو همون وضعیت استخر نمیره یا تو خوابگاه لباس باز نمیپوشه.

پس بدونید اکثر ما آدما عیب های مخصوص خودمونو داریم و باید در کنار اینکه قبولشون کنیم و دوستشون داشته باشیم اگر ممکن باشه سعی کنیم برطرفشون کنیم ولی نه با کارهایی که بهمون آسیب میزنه.

یه مسئله دیگه هم که متاسفانه تو جامعه هست مسئله شوهره! اینکه نکنه شوهرم منو دوست نداشته باشه چون بدنم سولیلت داره یا مو داره و...

جدا ازین مسائل که شوهری که ادمو به خاطر اینا نخاد به درد نمیخوره و خود شوهره مگه عیب نداره و... باید بگم که اکثر دوستای من مشکلاتی داشتن و قبل ازدواج دنبال لیزر و راه های مختلف برای درمانش بودن اما بعد مدتی که وارد زندگی میشدن بیخیال میشدن چون میفهمیدن واقعا زندگی خیلییی چیزای مهم تری از استرچ مارکا یا رفع موهای زائدشون برای همیشه داره و کسی که دوستشون داشته باشه همونارو هم دوست داره.

در وصف حال من

توسط ... |

شعر

| پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹ | 0:34

یک چمدان قدیمی
دو پای خسته
و جاده ای بی انتها
در کدامین نقطه این جهان پر فتنه سرانجام مأوا خواهی گرفت ای روح خسته من...؟

 

ادامه نوزدهم

توسط ... | پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹ | 0:30

با مشاور حرف زدم

یه کتاب معرفی کرد که مقدمه ش خوب بنظر میرسید. امیدوارم بقیه شم خوب باشه. یه تستم قراره برام بفرستن. تست روانشناسی.

بعدشم گفت ک تو هنوز نیازهاتو پیدا نکردی که رفعشون کنی تا حس اندوهت از بین بره.

هرچند واقعا نمیدونستم چمه و چی میخام بگم ولی خوب بود شکر خدا.

عرض کنم خدمتتون که همین که قیافه خواهرمو دیدم از دردودل پشیمون شدم. البته قبلش تصمیممو گرفته بودم که دردودل نکنم.

 

+ یه فرمول خوب: اگر برای انجام کاری دودل بودین یا بین دوتا کار موندین:

اول مزایا و معایبشو بنویسین. بعد به هر کدوم از مزایا و معایب نمره بدین. بعد نمره هارو جمع کنین. بعد بنویسین چه کارهایی برای تقویت هر مزایا و تضعیف هر عیب میتونین انجام بدین.

 

+ امشب با چند تا دوستم تو گروه بحث یه پسر فامیلشون شد که بقول خودشون خیلی به من میخوره و اگر میخاستم معرفی میکردن. یه لحظه فک کردم من؟ ازدواج؟ الان؟ به همین راحتی؟ زندگی معمولی؟ یه اندوهی منو گرفت. اونجا بود که فهمیدم حالا حالاها آمادگی ازدواج رو ندارم. چون هنوز حتی نمیدونم نیازم تو زندگیم چیه و چی از زندگی میخام چه برسه به ازدواج که بدونم چی میخام ازش

۱۹ شهریور ۹۹

توسط ... | چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۹ | 10:8

نمیدونم چرا هوا خنک نمیشه

اصلا انگار نه انگار که میخواد پاییز بشه

+ عروسی خواهرم احتمالا میفته ۲۷م

آرایش و عکاسیشم یه روز دیگه باز با خودمه

+ دیروز به خرمن نون خرمایی درست کردم. عالی شدن شکر خدا. شبیه شیرینی های بیرونه

آشپزی کردن سرگرمم میکنه و نمیذاره دلتنگ شم

+ عصر میخام برم خونه خواهرم

این دو سه روز آفمو اونجا باشم

کاش میشد باهاش حرف زد

دیروز به سرم زد باهاش دردودل کنم

پشیمون شدم چون اصلا تجربه خوبی از دفعات قبل ندارم

۱۸‌شهریور ۹۹

توسط ... | سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۹ | 23:2

انقد دلم گرفته که دوست دارم خدارو بغل کنم و گریه کنم

برای فردا وقت مشاوره گرفتم و انقد پریشونم که اصلا نمیدونم چی میخام بهش بگم

دلم میخواد با یه آدم حضوری دردودل کنم و درکم کنه اما هیچکس نیست

۱۷ شهریور ۹۹

توسط ... | سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۹ | 0:3

امروز چندشم شد از دست یه خانومه.

بدون هیچ پانسمانی اومده بود و میخواست همینجوری دست زخمیشو بذاره رو تخت کثیف. دستشو که برگردوند دیدم کلا تاول زده و از تاولاش چرک میزنه بیرون.

گفت شکسته و درمانش کردن اینطور شده‌.

گرافی رو که گرفتم دیدم اصلا دستش نشکسته! نمیدونم این درمانی ک خدا میدونه چی بوده و کی انجام داده و دست تاول زده و شکستگی خیالی تقصیر کی بوده ولی خیلی بهمم ریخت.

واقعا کاش فرهنگ رفتن پیش شکسته بند منقرض شه. خیلیارو سقط کردن اینجا.

+ چندتا شیفته که سردرد میگیرم طرفای ظهر. احتمالا از گرمای شدیدش باشه. کولرا خراب شدن و طبق معمول هیچکس تو کل بیمارستان اعتراض نمیکنه و همه دارن شر شر عرق میریزن.

عصر خواستم برم به تاسیسات و به مسئولین بگم. بعد پشیمون شدم. حساب کردم ازین ماه ان شالله فقط یه ۲۴ ساعتم مونده اونم ۵ روز دیگه. چرا برم بازم خودمو خراب کنم که بقیه کیفشو ببرن؟ یبارم یکی دیگه اعتراض کنه والا!

+ خیلی فکر میکنم و نگرانم که با این زخم روحی و آسیبی که دیدم تو این شهر، بازم عین بودن با اقای دوست، تصمیم اشتباه برای آینده نگیرم. بهتره با مشاورم صحبت کنم و این مدت تعطیلات بشینم فکر کنم.

صبح هفدهم

توسط ... | دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۹ | 11:35

صبح ساعت پنج پدر و مادرم اومدن خونه! ترسیدم! زود فهمیدم یه چیزی شده.

دختر دخترعموم تو کشور همسایه از سوختگی ناشی از انفجار فوت شد و باز مراسم خواهرم عقب افتاد!

 

+ زنگ زدم دانشگاه، گفت نیرو نمیخوان برای تمدید طرحم اونجا، ولی گفت زنگ بزن آذرماه. اووووو آذرماه! من اول دی تموم میشم!

آذر ینی همون موقع که میخوام تمدید کنم! اصن فرصتی نمیمونه دنبال کار دیگه باشم.

باید از الان دنبال یه کار دیگه باشم. دنبال کار گشتن چیز خوشی نیست‌.

 

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .