از دیروز خونه خواهرمم.
خوبه سرم گرم میشه
+ قضیه ازدواج دختر عموم با اون پسری که اروپاس لغو شده گویا
امیدوارم هرچه زودتر به سرو سامون برسه. زندگی سختی داره. پسر عموی روانیم سر هیچی به باد کتک گرفتتش. واقعا خیلی از مردای دورو برمو دوست دارم تیربارون کنم.
+ یه مسئله ای که برام جذاب بود:
خاهرم میگفت مادر شوهر اون فامیلمون که فوت شد تعریف کرده که که با هفت تا بچه زیر ۱۵ سال شوهرش فوت شده.
انقدر بی پول و فقیر بوده که مشت مشت آرد میاورده و نونش میکرده که بخورن. گویا یه روز به یه خانوم ناتوانی کمک میکنه. خانومه دعا میکنه که از خدا میخام بچه هات یکی از یکی پولدارتر و موفق تر شن.
بعد بچه هاش بزرگ شدن. تو همون اوایل جوونی از تاجرای بزرگ اونجا شدن. به یه جایی رسیدن که تو هر کشور یه خونه داشتن.
+ بعد جدایی بخاطر استرس و اعصاب خوردی و ور رفتن با پوستم و عدم رسیدگی به خودم صورتم پر جوش شده. ان شالله باید هرروز ماسک بزنم یکم بهتر شه.
+ بعد صحبت پریروز حس بهتری داشتم راستش. یکم آروم تر بودم و حس آزادی بیشتری میکردم خداروشکر.
+ اینستا بلاک کامنتم کرده :) انقد که کامنت تبلیغاتی گذاشتم برا پیج جدیدم