فقط کافیه یه لحظه از زندگی لذت ببری و متوجه لذت بردنت باشی که زندگی برینه بهت :)
رفتیم باغ و درحال لذت عمیق بردن از جمع کردن برگ های پاییزی برای گردن بند های رزینی بودم و گفتم که وای که چقد خوبه که بعد مدتها از زندگی لذت میبرم که خواهرمو یه موجود زنده ای که معلوم نبود چی بود(به احتمال زیاد مار) گزید و با سرعت بردنش بیمارستان. این وسط یه سری اعصاب خوردی هایی هم به وجود اومد سر رفتار همه! ولی عجیب بود که اروم بودم! شاید اروم شدم! شایدم تلقین بود. نمیدونم ولی خداروشکر در هر صورت
بعدشم برگشتیم و رئیس برنامه رو برام فرستاد و دیدم ای دل غافل! این مدتی که نبودم یه برنامه ای نوشته اون سرش ناپیدا
برا بقیه کلی شیفت کم کرده و انداخته گردن من!
منم گفتم به من ربطی نداره بقیه امتحان دارن، مشکل دارن یا هرچی باید این برنامه رو درست کنی
گفت فردا حرف میزنیم و مطمئنم ازین حرف من سواستفاده خواهد کرد تا بین من و همکارامو مخصوصا دو تا دختری که تازه اومدن رو به هم بریزه
ریدم دهنش مهم نیست :)