توسط ...
| شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰ | 0:33
خب از کجا شروع کنممممم
حس میکنم نصف اتفاقات این مدت یادم رفته.
اول خدمتتون عرض کنم که هفته پیش مثل چی کنه شدم به منشی دکتر دماغم که باید به من یه وقت بدی برای عمل حالا این ماه یا اون ماه یا هروقت من یه وقت مشخص میخوام بخاطر مرخصی هام و...
انقد کنه شدم که یه دفعه که زنگ زدم گفتش که اماده باش که برای پس فردا برات نوبت عمل نوشتم!!
حالا من پریود بودم و اندازه گاوی که سرشو بریدن داشت همینجوری ازم خون میرفت. چند شب بود که درست نخوابیده بودم و شیفتام به شدت فشرده بود و این چند شیفت هم همش اتفاقات بد افتاده بود. مثلا دو شب قبل همون روز نزدیک بود یه پیرمردی رو به کشتن بدیم بخاطر اینکه همراهش بهمون اطلاعات درست نداده بود و...
هم اون روز هم فرداش صبح و عصر بودم. با یه عجله ای پول قرض کردم و شیفت جابجا کردم و مرخصی گرفتم و به خاهرم زنگ زدم بیاد پیشم و... که خدا میدونه!!
شب برگشتم خوابگاه و با اون حالم که کمرم راست نمیشد از درد و خون ریزی کل اتاقو سابیدم و تمیز کردم که بعد عملم که خواهرم میاد تمیز باشه. شب از درد پریودی خوابم نبرد و با وجود اینکه اون روز و فرداش صبح و عصر بودم ولی سه ساعت خوابیدم.
صبحش باز رفتم شیفت، میخواستم مرخصی ساعتی بگیرم و برم یه آزمایشگاه بیرون آزمایش بدم که حوصله مرخصی گرفتن و رفتن و کلی هم هزینه دادن نداشتم. رفتم آزمایشگاه بیمارستانمون و از یه خانوم دماغ عمل و سرتا پا پروتز که اونجا بود پرسیدم که دستگاه هاشون چطوره به نظر خودشون و جواب ازمایشارو دقیق درمیاره؟ چون جواب ازمایشام حساس بود و میگفتن باید درست باشه برای عمل. خانومه فک کرد اشکال از کار اونا میگیرم یه دعوایی باهام کرد که خدا میدونه.
ازمایش رو دادم و کل کادر ازمایشگاه علیهم برخواسته بودن و همش نگران بودم که ازمایشمو خراب نکنن. بعد یکی از همکاراشون گفت این خانومه هر روز با یکی دعوا میکنه و کلا سر لجه.
ازمایش رو دادم و نرمال نبود. یه بخشی کم خونی شدید نشون میداد که معلوم نبود مال پریوده یا چی. عفونت هم نشون میداد که بخاطرش دکتر شک کرده بود کرونا داشته باشم. از طرفی به خاطر کم خونی یهویی که نسبت به چند هفته پیش پیدا کرده بودم شک داشتم ازمایش غلط باشه و در به در دنبال ازمایشگاه باز بودم که چند ساعته جوابو بهم بده که پیدا نکردم!
عصر روزی که فرداش قرار بود عمل بشم سی دی سی تی اسکنمو برده بودم بیمارستانمون که اونجا پرینت بگیرم که دیدم اشتباهی سی تی اسکن یه نفر دیگه رو زدن به جای من. حالا بیا ساعت 8:30 عصر روزی که فرداش 7 صبح بیمارستان قراره بستری شی برو دنبال سی تی اسکن! رفتم بیمارستانی که سی تی گرفته بودم و همکلاسیمو اونجا دیدم و برام سی تی مو زد رو سی دی. دیگه هوا تاریک شده بود. ساعت 9:30 بود و من در به در دنبال کافینت بودم که برام پرینت بگیره. یه کافینت باز پیدا کردم که یه یاروی پیری بود که حتی بلد نبود سی دی رو باز کنه! ازونجا باز کلی پیاده رفتم تا یه کافینت دیگه پیدا کردم. کلی یارو درگیر بود و آخرش انقدر افتضاح و کج و کوله پرینت گرفت که شک داشتم دکتر قبول کنه. 65 تومنم پول گرفت!
بعدش رفتم خرید و کلی خوراکی گرفتم چون به لطف چالش صرفه جوییم تو این مدت یخچالم کامل خالی شده بود. کیسه های سنگین ابمیوه و خوراکی رو با خودم حمل کردم.
برگشتم خوابگاه، تنها، شوکه، پریود، خسته، نگران اینکه فردا چی میشه و... غذا سفارش دادم با اینکه گرون بود ولی خیلی مزخرف بود. بعدش اومدم بخابم که به لطف پریودی و استرس تا چهار صبح خوابم نبرد.
ساعت شش بیدار شدم و حموم کردم و رفتم بیمارستان. پذیرش شدم و پذیرش و نگهبانی و... کلی دعوام کردن که چرا همراهی که قراره بیاد بچه همراهشه و نمیشه و ازین حرفا و با اون حال خستگیم و بی اعصابی پریودی مجبور بودم همه رو قانع کنم که کس دیگه ای رو ندارم که بیاد پیشم.
رفتم اتاقم یه اتاق مزخرف که بیمارستان ما خیلییییی بهتر از اون بود با وجود اینکه کلی پول داده بودم و بیمارستان خصوصی بود اما کوچکترین امکاناتی نداشت و بیشتر اعصابم خورد بود که خواهرم و بچه ش میان چجوری تو اتاق یه وجبی که سه تا تخت توشه و دسشویی هم نداره میخواد بچه رو نگهداره و نکنه پرستارا دعواش کنن و... از طرفی هم بی اعصابی پریودی و استرس و خستگی فشار آورده بود. با مو قشنگ دعوام شد چون بهم میگفت چرا اینجوری میکنی و به بیمارستان و... گیر میدی. بعدش کلی گریه کردم و خوابم برد. چند بار برای ازمایش و... بیدارم کردن ولی در کل تا ساعت 11 که وقت عملم بود خوابیدم یه جووووری خوابم برده بود که به پرستاره گفتم: چیه این داروها که من اینطوری غش کردم؟؟ گفت هیچی! اصن خواب اور نیست! و فهمیدم خستگی از خودمه!
دم در اتاق عمل دکتر اومد و دوباره نگاهم کرد همون دکتری که تو مطب میگفت اره دماغت خیلی خوب میشه و... این دفعه میگفت: نه خیلی بده برای عمل و کج میشه و ...!!! انقد شوکه بودم که هیچی نگفتم و خوابیدم روی تخت! ناراحت بودم و افسرده و به کلاه برداری دکتر فکر میکردم که تو مطب مشتری مداری میکرد و اینجا داشت دست پیش میگرفت که اگر خراب کاری کرد نتونم بعدا چیزی بگم. همه چیو بهم وصل کرده بودن و دیگه این توان رو در خودم نمیدیدم که عملو لغو کنم و سپردم به خدا. انقد بیحال بودم که یه پسر اتاق عمل گفت خانم حالت خوبه؟ چرا انقد ریلکسی؟؟ بعد از خدا خاستم هرچی صلاحه پیش بیاره. یهو یکی گفت : وای چقد ضربانش پایینه!! ضربانش رو 45 در حالیکه نرمالش 60 تا 100. دکتر گفت من ریسک قبول نمیکنم و دم و دستگاه رو ازم کندن و من برگشتم خونه با همون دماغ قبلی! و یه جورایی خوشحال بودم که لغو شد! خواهرم رو دو روز نگه داشتم گفتم لااقل یکم بگردونمت و خوش بگذره بهت و سر این جریانات عمل هم سرجمع 150 تومن اینا ضرر کردم که خیلی خوب تموم شد والا!
الانم دکتر بهم گفته که برم پیش دکتر قلب که ببینم مشکل قلبی دارم یا نه که امروز رفتم اورژانسمون و لختم کردن و نوار قلب گرفتن :| بعد نوارو فرستادم برای دوستم که داداشش متخصص قلبه و گفت نرماله خداروشکر.
+بعد این ماجرا ها هم یه پنج روز اف داشتم که برگشتم خونه و بسیار دلگیر بود. از کنار بیمارستان قبلیم رد شدم و... و کل خاطرات تخمیم یادم اومد. و تصمیم گرفتم این دفعه اگر اومدم شهرم بیشتر از سه روز نمونم.
+ پسر پسرعمومم ازم خواستگاری کرده. همونی که برای مادرش نوبت ام ار ای گرفتم و بردمشون مطب :| کلا ملت دو جا عاشق من میشن. یکی وقتی ازشون کمک میخوام بابت کارای طراحی یا عکاسی یکیم وقتی نوبت ام ار ای میگیرم براشون!
+ این مدت قرار بود بعد نزدیک یک سال قرصای افسردگیم رو به اصرار خودم قطع کنم. چون دکتر بخاطر سوابق ارثی و گذشته ی خودم در مورد افسردگی های مکرر نگران ترک قرصام بود و حق با اون بود. به محض کم کردنشون علائمم همه برگشت! شده بودم یه آدم زودرنج بی قرار! که بابت هر چیزی اعصابش بهم میریزه! شبا خوابش نمیبره و میترسه و حس تنهایی داره و بی قراره و حس خلا و پوچی می کنه. وقتی هوا تاریک میشه حالش بد میشه و اصلا دلخوش به هیچی نیست!
حتی موقشنگ هم با اینکه نمیدونست دارم قرصامو قطع میکنم به وضوح متوجه تغییر رفتارم شده بود ولی هرکاری میکرد نمیتونست ارومم کنه.
پول نداشتم وقت مشاوره بگیرم ولی به دکترم پیام دادم و گفت قرصاتو دوباره شروع کن.
اندوهگینم بخاطر اینکه فهمیدم من بدون اون قرصا نمیتونم یه آدم نرمال باشم و فقط اونان که منو سرپا نگه داشتن. هنوز مو قشنگ این مسئله رو نمیدونه و شاید اصلا یادش رفته که من قرص مصرف میکردم!