انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

28 مرداد 1400

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 13:27

شدم جنگجوی سوسک ها

دقیقا کنار در اتاقم که به اشپزخونه باز میشه پر شده از سوسک و کمدی که کنار دره و کلللی وسیله توشه پر سوسکه. دو تا اتاقک کمد از نه تاشو باز کردم ده تا سوسک و جوجه سوسک کشتم. 

انقد اعصابم خورد بود که دیشب داشتم دنبال خونه میگشتم. اما خب واقعا خونه ویلایی به درد من تنها نمیخوره. دوست دارم یه اپارتمان پیدا کنم. یه طبقه از یه مجتمعی چیزی. البته فعلا تا تکلیف کارم مشخص نشه زیاد دستم به جایی بند نیست که بتونم پولشو جور کنم.

سم زدم به اتاقم و حس میکنم ریه هامم باهاش نابود میشه. این مرتیکه قراره بیاد فردا سم پاشی کنه. امیدوارم که بیاد!!

قضیه سوسک ها به خاطر اینه که خدمات اینجا یه مدت اصلا تمیز نمیکرد و فقط اب می پاشید کف اشپزخونه و میرفت و اینجارو سوسک برداشت وگرنه اینطوری نبود.

دلم خوش بود از خونه قدیمیمون و از شهر خودم که بیام بیرون دیگه جک و جونور نمیبینم که متاسفانه عملی نشد

قضیه بویاییمم که فعلا بیخیال شدم. نمیدونم شایدم توهم زدم که بویاییم ضعیف شده

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 2:2

حس میکنم حس بویاییم ضعیف شده

بیچاره شدم

صبح میرم تست میدم

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 23:44

به محض اینکه تبدیل وضعیت بشم یا استخدام بشم دلم میخواد خونه بگیرم

کاش میشد استخدام میشدم

اون موقع با خیالت راحت از اینکه یه روزی پولام ته نمیکشه و آواره نمیشم خونه میگرفتم

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 22:44

هفته پیش اتاقو سم زدم و از اون موقع سه چهار تا سوسک مرده دور انداختم و امروز هم دوتا سوسک گنده ی زنده پشت کمدم بود و جوجه سوسک هاهم که بماند

واقعا داره حالم بهم میخورهاصلا دلم نمیکشه غذا بخورم

 

۲۹ مرداد ۱۴۰۰

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 3:4

امروز ۲۷ مرداد ۱۴۰۰ 

یکسال گذشت از آخرین روزهای خوبم با آقای دوست

۲۹ مرداد ۹۹ جداییمون شروع شد و ۱ شهریور جدا شدیم. جدایی حتمی بود و میدونستم با وجود این همه دروغ و ابهام و تضاد دیگه هیچ امیدی بهش نیست.

چقدر زود گذشت...

پارسال همین موقع اصلا فکر این اتفاقات رو نمیکردم

اصلا فکر نمیکردم دو روز دیگه جدا شم و یکسال بعد ۹ ماه از رابطه م با موقشنگ گذشته باشه.

روز جداییم از آقای دوست موقشنگ کنارم بود و من انقدر گریه کرده بودم که حالم بد شد. البته همزمان مسموم هم شده بودم و موقشنگ کلی بهم رسید و از همون روز انگار ناخودآگاه مهرمون به دل هم نشست. اون هیچوقت نفهمید که من اون روز از آقای دوست جدا شدم. ولی خب، من محبتاشو فراموش نمیکنم به عنوان یک انسان و نه کسی که ارتباطی با من داشته باشه.

پارسال خیلی ناراحت بودم. شوکه بودم و از دنیا بریده بودم و هیچی برام قابل هضم نبود. با وجود همه شرایط بدش من کنارش مونده بودم و همه چیو به جون خریدم. به خاطرش با همه پسرای اطرافم از جمله موقشنگ بداخلاق بودم و بهشون رو نمیدادم و اصلا پیششون به خودم نمیرسیدم‌. و آخرش با کلی علامت سوال تو ذهنم رفت!

یکسال گذشت و من فکر میکنم که چقدر خوب شد! چقدر خوب شد که جدا شدم اونم اون مدلی! طوری که آخرش خودش تمومش کرد که هیچوقت خودمو مقصر ندونم‌.

امیدوارم هرجا هست خوشبخت و خوشحال باشه.

هیچوقت برام معلوم نشد و معلوم نخواهد شد که کدوم حرفاش راست بود و کدوم دروغ‌. ولی مهم نیست. ابهام بهتر از دونستن خیای چیزای دیگه س.

احتمالا تا الان رابطه دیگه ای رو شروع کرده و این از پروفایلش پیداست.

شاید ۱ شهریور به یاد این اولین عشق سرنگون شده یک شمع روشن کردم، هرچند این حس دیگه اصلا در من وجود نداره ولی به نظر من یک احساس هرچند غلط و فراموش شده باشه بازم مقدسه و دوست دارم یاد و خاطره شو گرامی بدارم. مثل رفتن سر قبر کسی. میخوام سر قبر این رابطه و این عشق و تمام رویاها و روزای خوبی که باهم داشتیم، برم و شمع روشن کنم.

 

و در آخر

تو را به یاد خواهم آورد، به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق...

توسط ... | شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ | 16:14

این همکارم که دیشب باهاش شیفت بودم و گفتم سرطان سینه رو تازه رد کرده، بخاطر داروهایی که میخوره اصلا شیفت شب نباید وایسه و دیشب رو مجبورا بخاطر کمبود نیرو داده بودن به ایشون.

حالا من باز مثلا خاستم باشخصیت بازی دربیارم گفتم شما بخاب من پوشش میدم :))))

خداروشکر از شانس شب خلوتی بود، منم که کرمم گرفته بود و بیدار موندم الکی. ساعت چهار زنگ زدن گفتن دکتر و مریضش میان. منم هی منتظر موندم تا پنج و نیم کسی نیومد. رفتم خابیدم و گفتم خب حواسم به در و تلفن هست اگر اومدن زود از جا میپرم.

ساعت ۷ همکارم بیدارم کرد گفت پاشو دستت درد نکنه و این حرفا. گفتم نه بابا مریض نبود که. گفت چرا بود یکی شو من الان پذیرش کردم دکتر و مریضش تو اتاقن :)))))) خودشون درو باز کردن رفتن تو

من هیچ :/ من نگاه :))))))))))

 

+ در مورد دی جی کالا برای دوستانی که نمیدونن. 

خرید بالای سیصد تومن هزینه پستش رایگانه. پایین سیصد، هزینه پست سی تومنه. اون سیصد تومنو ولی راحت میشه پر کرد. من حتی ادویه و روغن و دستمال کاغذی و بیسکویت هم میگیرم و هشتصد کیلومتر مجبورش میکنم بیاد دم در خابگاه :)))))

بعدشم هرچیزی که دوست نداشتین رو. کوچکترین چیز رو. تو دی جی تا یه هفته وقت داری میزنی مرجوع میخام بکنم. بدون هیچ هزینه ای پست میاد دم در خونه ازت میگیره، میبرن پس میدن و پولتو برمیگردونن.

تو هر مرحله ای میتونین سفارشو لغو کنین و اینکه انگار وام بدون ضامن هم برای خرید میدن ولی من استفاده نکردم.

هلی و سوتی های بی پایان

توسط ... | جمعه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۰ | 22:45

خدایااااا من چرا انقد سوتی میدممممممممممم :)))))))))))))))))

همکارم سرطان سینه داشته تازه خوب شده و الان های ریسک عود و متاستازه.

یه مریض کرونا بود گفتم من میرم بالا سرش شما نیا. گفت چرا؟ گفتم آخه من سالمم :)))))))) بیچاره پوکید!

به خدا من از گیجیمه وگرنه چیزی تو دلم نیست :))))))))))))))))))

توسط ... | جمعه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۰ | 16:5

بارونیه رو هرطور فکر کردم دیدم مدلش یه جوریه نمیشه کاریش کرد که بهم بیاد :( موقشنگ هم به نظرش خوشکل نبود

هیچی دیگه پس دادم و الان ناراحتم

برین به دی جی کالا بگین زوردی مدلای دیگه بیاره، آف گنده بزنه، هلی ناراحته :(

فری سایز

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ | 22:51

پریودم و با هیچکسم میل سخن نیست.

+یه پالتو از دی جی کالا سفارش دادم جنسش محشششرهههه به همون اندازه هم تن خورش مزخرفه.

حالا نمیدونم مرجوع کنم یا نه؟ راستش دلم نمیاد. هشتصد و خورده ای بود گرفتم سیصد و واقعا یه تومن می ارزه. قبلا ازین جنس تن خانوم ز دیدم که پارسال گرفته بود یه تومن. 

تلاش میکنم ببینم میتونم یه بلایی سرش بیارم بهم بیاد یا نه.

واقعا چرا نباید بتونم فری سایز بپوشم؟ هرچیز فری سایزی که میپوشم شبیه گاومیش میشم :(

همش باید چیزای جذب و پاکتی بپوشم که چاق و گنده نشون داده نشم.

اگر چیزای فری سایز بهتون میاد بدونید دارین آرزوی منو زندگی میکنید.

+ توی این سفرم خدا خیلی جاها بهم رحم کرد ولی دوبارش خیلی مشهود بود. یه بار وقتی ساعت ۱۱ بلیط داشتم که برم و بلیط رو هم خریده بودم اینترنتی. ساعت ۸:۳۰ خابیدم گفتم تا ۹ میخابم و بعد اماده میشم. ساعت ۱۰:۴۵ با اذن خدا و بدون هیچ ساعت و... بیدار شدم! و با سرعت نور پنج دیقه ای اماده شدم و ساعت ۱۱:۱۰ رسیدم ترمینال و ۱۱:۱۵ ماشین حرکت کرد.

یه بارم برگشتنی که ۹ ساعت تو ماشین بودم دقیقا لحظه پیاده شدن پریود شدم!

خدایا زمان بندیتو عشقهههه مرسی که هستی

 

هر واکسنی شد بزنید!

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ | 16:33

خب وضعیت کرونا همونطور که پیش بینی میشد اسفناکه

خیلی از همکارا با وجود واکسن مثبت شدن که خدا میدونه اگر واکسن نمیزدن چه حالی می شدن.

همکاراییم هستن که تو حلق خانواده کروناییشون بودن ولی مثبت نیستن، احتمالا به خطر واکسن و گفتن که نیان چون ممکنه ناقل باشن

موقشنگ میگه بیشتر افراد کرونایی که میرن بیمارستان جوونان و پیرا چون واکسن زدن حالشون بهتره.

 اگر واکسن نبود با این تعداد جوون بیماری که میبینیم صد برابرشون افراد پیر مریض میشدن و میمردن. این یعنی اوضاع به شدت وخیم تر از پیکای قبله. شما از هر پنج نفری که میبینی یکی رو آلوده در نظر بگیر.

خاهرم واکسن زده و خوشحالم. انگار واکسن به بالای چهل ساله ها رسیده.

به نظرم تو این شرایط هر واکسنی که از طرف بهداشت بهتون پیشنهاد شد بزنید.

برکت، روسی، هندی و...

اگر بالای بیست سال سن دارین، برید شبکه بهداشتای به نسبت خلوت و پیله بشید که واکسن بزنن بهتون. بگین در اولین فرصت صداتون کنن یا اگر بیماری دارین اونو بهانه کنید.

توسط ... | چهارشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۰ | 22:43

تو اتوبوسم و حدود ۲۰ تا پسر و یه منم وسطشون :)

مشخصه خیلی ذوق کردن خصوصا سربازا :)

خداروشکر در زشت ترین و بی آرایش ترین حالت ممکن اومدم و لباسمم زننده نیست. ولی خب ذکور که این چیزا براشون مهم نیست فقط دختر باشه :///

خلاصه امشب گوشامو تیز کردم ببینم هیچ سروصدایی از دور و برم نمیاد

بهم گفتن پسرا حتی با یه چت محترمانه با یه خانوم هم ارضا میشن و من به همه لاسایی که زدم و گوه هایی که خوردم و احتمالا مایه خیر شدم فک میکنم :)))

 خلاصه دارم برمیگردم شهر دانشگاه و اتاق خودمممم

موقع رفتن انقد خاهرزاده چاقالمو بوسیدم که نگو

واقعا این بچه های کوچولو آرامش عجیبی میارن

چهار روز تونستم بدون کولر و با دامن و زیرش شلوار و روسری و بلوز آستین بلند تو یه شهر که خیلی از شهر خودم گرم تره دووم بیارم و هنوز زنده م و بسیار شادمانم :)

هلی و دروغ های شاخدارش

توسط ... | چهارشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۰ | 1:31

خدا منو بابت همه روزایی که برای فرار از چیزای مختلف الکی گفتم شیفتم ببخشه :))))

همش میترسم یکی از همین روزا بیان بیمارستان و ببینن نیستم و به چاک برم :)))))

آخرین نمونه دروغم امروزه که بخاطر اینکه یه روز زودتر از خونه خواهرم برگردم خابگاه و از گرما و بی کولری و جیغ جیغ بچه ها خلاص شم گفتم همکارم کرونا گرفته و شب پس فردا شو من باید وایسم و خواهرزاده م از صبح هر چی نفرین و لعنت بلد بوده نثار رئیس و همکارم کرده :)))))))

+ یه نصیحت به خودم: هلی عزیز هر گوری خواستی بری حتی خونه پدرت، سه روز بیشتر نمون تا هم اذیت نشی هم بهت خوش بگذره. الان از وقتی فهمیدم فردا شب برمیگردم دارم لذت میبرم و بهم خوش میگذره :)) قبلا همش به فکر گرما و جیغ بچه ها بودم

همکار تخمی

توسط ... | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 20:43

تا حالا یه آنتی واکسن از نزدیک ندیده بودم!

یعنی اگر کسیم بوده باشه معمولا بروز نمیداد.

یه همکار مشنگ داریم با سهمیه کلفت بعد ده سال بیکاری استخدام شده. تعطیییییلا... یعنی نمره آزمونش انقد بد بوده که لو نمیدن.

محجبه هست و روز اول سر تایم نماز کلی دعوا کرد با رئیسمون. بعدم یه بار ازین آزمونای ارزشیابی داشتن همه جوابای آماده گرفتن این گفت نه مشغول الذمه میشم من خودم میخونم!

بشدت هم اهل نظام و نماز و... هست و راه سردار مثلا راهشه

واکسن هم نزده بود، ماسک هم نمیزد.

بعد ایشون هفته پیش عروسی داشتن.

تو عروسیش کرونا گرفتن خودش و شوهرش

شیفتشو رئیس داد به من که وایسم. صبح که از شیفتش برگشتم دیدم یه کلیپ با مضمون اینکه کرونا دروغه واکسنش دروغه با واکسن شما میمیرین. چرا مردمو از ویروس کوچولو میترسونین گذاشته تو گروه ://////

یعنی خووون جلو چشمامو گرفته بود. هرچی از دهنم در اومد تو گروه بارش کردم آخرشم گفتم احساس حماقت میکنم ازینکه شیفتتو وایسادم.

بعدش انقد حالم بد بود که هنگ بودم تا دو روز

ما کادر درمانیم! ما الگوی مردمیم! من هرروز ازم سوال میکنن واکسن چی بزنم چطور بزنم و...

بعدم ما مسئول سلامتی مردمیم. من اگر به کرونا اعتقاد نداشته باشم میام مریضای سالم و کرونایی رو قاطی میکنم و به تخمم هم نیست! این میشه چی؟ یک انتقال، هزار بیماری دیگر و مرگ های دیگر و من میشم چی؟ قاتل!

همیناس که اسم اسلام رو خراب کردن. یکی اینو ببینه نظرش به اسلام هم عوض میشه

 

توسط ... | دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 18:41

پاشدم اومدم خونه اون یکی خاهرم. تو یه شهر و استان دیگه.

به چند تا نتیجه رسیدم:

اگر کسی بهتون گفت کولر نداریم چون خونه مون خنکه باور نکنید تو تابستون همه جا گرمه :/

همیشه یه آرایشگاه مشخص برید که راضی هستین چون بقیه ممکنه اذیتتون کنن.

خاهرم زده جلوی موی بچه هاشو به اندازه یک سانت کوتاه کرده :/

آوردمشون آرایشگاه یکم ریدمانشو پاک کنن. یه ساعت و نیم تمام معطلمون کردن بعدش دیدم داشت برای یکی از مشتری هاش آرایش میکرد همه لوازم آرایشی هاش از مال من بود :/

من فک میکردم به شخصه خیلی مستضعفم که ازین مارکا استفاده میکنم نگو یه آرایشگرایی هم هستن که در این حد برا مشتریاشون مایه میذارن.

قرار بود مهمون بیاد برای خاهرم و طبق معمول من زرشک پلو درست کنم :/ که خداروشکر نیومدن. هی دعا میکردیم نیان تو این کرونا

راستش خودمم زیاد از خودم مطمئن نیستم ولی دیگه اومدم و نمیشه الان برگردم :/

الهی عفو

آمریکای جنایتکار

توسط ... | شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۰ | 0:19

کاش تو آمریکای جنایتکار به دنیا میومدم

توسط ... | پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۰ | 23:2

تو یه گروه وزارت بهداشت پرسیدن که رشته رادیولوژی خوبه یانه؟

من جواب دادم که اره خیلی راضیم به شخصه. ولی بستگی به علاقه خودتون و محل کارتون داره.

همکارم جواب داده: اصلا!! اصلا راضی نیستم! برو پرستاری!

اینکه مردم ایران یه سریشون جز غم و غصه چیزی نمیبینن راسته.

همکارم وضعش خیلی از من بهتره

اینجا استخدام رسمیه. در ماه یک هفته شیفت میده و میره. اونم شیفتای سبک که تو هر شیفتش دوتا مریض هست.

اونم تو بیمارستان به این ترو تمیزی

بعد تبلیغ میکنه برای پرستارای بخت برگشته ای که یه ثانیه هم نمیشینن و کلی تو سری هم میخورن.

این همکارم همونیه که دوتا شیفت شب اول رو بعد تاسیس بیمارستان وایساد. اومد تو گروه گفت: واااای چقد شیفت شب اینجا بده و وای چقد خسته میشه آدم و...

همه ترسیدیم! بعد که شیفت شب دادیم. رفتم گفتم اصلا فک نمیکردم یه جایی باشه که شباش انقد راحت باشه!!

 

 

+چش نزنم شیفت امشب بیچاره شم :/

توسط ... | یکشنبه دهم مرداد ۱۴۰۰ | 23:52

موقشنگ کنکورشو ریده و اعصابم یه جوری خورده که انگار خورد نیست :/

چجوری بگم! منگم! سردرد دارم! ولی آرومم! حس میکنم سر شدم نسبت به بدشانسی

شهرزاد

توسط ... | جمعه هشتم مرداد ۱۴۰۰ | 17:11

خواهرم اینا نشستن شهرزاد میبینن. با خاهرزاده چهارو نیم سالم که کل فیلم زو حفظ شده :/

فیلم پر از کشت و کشتار!

نمیدونم چرا این سریال جذبم نمیکنه :/

ینی کلا فیلمای ایرانی جذبم نمیکنن. حس میکنم خیلی سانتی مانتالن. چون نمیتونن آدرنالین آدمو بالا پایین کنن، میزنن سروتونین آدمو نابود میکنن :/

+آدرنالین: هورمون هیجان

+سروتونین: هورمون شادی

توسط ... | پنجشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 19:18

خب با تشکر از خانوم ناشناس که خودشو معرفی کرد و به خیر گذشت سلام مجدد به همگی :)))))

بنده در منزل خاهر به سر میبرم بازم زرشک پلو درست کردم :/

توقف موقت(شاید)

توسط ... | چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ | 17:16

با اینکه خیلی حرف دارم

ولی به دلیل حضور یکی تو وبلاگ که منو میشناسه ولی من نمیشناسمش فعلا پست نمیذارم

پس تا اطلاع ثانوی و وقتی که بفهمم طرف کیه خداحافظ همگی

روزگارتون خوش

توسط ... | چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ | 10:25

از اختراع سوسیس و کالباس ناراحتم

فقط زحمت منو واسه اینکه هر دفعه باید یاد آوری کنم که تو غذام نباشه زیاد کرده

توسط ... | چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ | 0:10

بیا خودتو معرفی کن قول میدم دوست میشیم و به خوبی و خوشی کنار هم همزیستی میکنیم تو این وبلاگ :/

توسط ... | سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰ | 23:57

دوست عزیز

به جان خودم نگی کی هستی تا اخر شب وبلاگمو میبندم :/

بابا میگم مشکلی ندارم 

فقط بفهمم کی هستی

+ خدایی راست میگی من عجب اوسکولیم

تاحالا به دو نفر ایمیل دادم با اسم واقعیم :)))))) ://///

خدایا نسل منو منقرض بفرما

 

+ زهرمار :/

هول نکنم؟

ترو جان هرکی دوست داری خودتو معرفی کن میزنم میرم دیگه منو نمیبینینا

استقلال، خوب یا بد؟

توسط ... | سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰ | 17:44

+ اگر آدم مامانی نیستین و خوتون از پس خودتون برمیاید پیشنهاد میکنم مستقل شین چون استقلال خیلی خوبه. شخصا وقتی برمیگردم خونه اصلا راحت نیستم و دوست دارم زود تر برگردم اتاقم. خوبیایی که استقلال برای من داشت یکی اینکه از جر و بحث های احتمالی تو خونه دورم. دو اینکه هر وقت دلم بخاد میخابم، بیدار میشم، گریه میکنم و با تلفن حرف میزنم و میرم بیرون. سه اینکه هرچی دلم میخواد میپوشم و مجبور نیستم جلو برادر و پدرم مودب باشم. اصلا دلم بخاد لخت میخوابم و کسی نیست بیاد بالا سرم.

هرچی دلم بخواد میخرم و میخورم و مجبور نیستم رعایت بقیه رو بکنم یا اینکه برای اونام بخرم. مجبور نیستم جواب پس بدم. هرجا دلم خواست زندگی میکنم.

از نکات منفی استقلال هم اگر بگم: اولا که آدم خیلی تنهاست. بعضی شبا میترسم. بعضی وقتا دلم میخواد یکی بود باهاش غذا مبخوردم مثلا. گاهی مریضم گاهی حال ندارم پاشم و دلم میخواست یکی بود کنارم که کمکم کنه. گاهی دلم میخواست یکی بود باهاش میرفتم بیرون. یا باهاش هار هار میخندیدم. یا مینشستیم باهم میوه و چایی میخوردیم و دردودل میکردیم.

دوما هزینه اتاقم سالی میشه حدودا 9 میلیون تومن که خب اگر خونه خودمون بودم میتونستم خرج یه چیز دیگه کنم. بماند خرج خورد و خوراک هم که بسیار بیشتر از وقتیه که با خونواده ای. 

سوما خونه که بودم مجبور نبودم خیلی از کارا رو انجام بدم. مثلا حیاطو همیشه مامانم میشست یا گردگیری خونه رو اون انجام میداد و...

در حالیکه الان وقت زیادی رو صرف تمیز کردن اتاق و راه روش و... میکنم. حالا اگرم خوابگاه باشین مشکلات همسایه ها و چیزای مشترک هم بهش اضافه میشه که من یه مدت مشکل همسایه داشتم و الانم مشکل خدمات داریم که ان شالله حل بشه.

خلاصه باید بسنجین که واقعا کدوم کفه ترازو براتون سنگین تره. من که ادم خیلی مستقلی بودم و هستم و از انتخابم راضیم.

 

شمام از تجربیاتتون بگین...

5 مرداد 1400

توسط ... | سه شنبه پنجم مرداد ۱۴۰۰ | 17:39

دیروز یه ادم نزدیک بهمون که کولبر بود رو از پشت با تیر زدن و فوت شد. زن خونه دارش موند و دختر ده سالش.

شب منگ منگ بودم. خابم که برد خواب دیدم که دارم مهاجرت میکنم. داشتم کشورای مختلفو بررسی میکردم که بیدار شدم. تو خواب مهاجرت خیلی برام آسون بود انگار.

صبح از بیمارستان که رسیدم خوابگاه، با اینکه شب چهار ساعت خوابیده بودم اما باز از نه صبح تا دو و نیم ظهر خوابیدم. انگار دلم نمیخواست بیدار شم و یادم بیفته چه اتفاقاتی افتاده یا داره میفته.

ناراحت نیستم ولی انگار منگم. قشنگ حس میکنم اثر قرصاس که باعث میشن افسردگی فوران نکنه.

+ جواب کنکور موقشنگ این هفته میاد و زیاد امیدوار نیستیم. البته بیشتر اونه که امیدوار نیست. چون میگه خیلی سخت بوده و درصداش اصلا خوب در نمیاد.

قول و قراری که پارسال داده بود برای اینکه سال 1400 ازدواج میکنیم و این حرفا ظاهرا جور نمیشه. چون امسال هم کاسبیشون خوابیده بوده هم کنکورشو تر زده هم اینکه هیچکدوممون استخدام نشدیم.

منم دیدم که فشار الکی برای ازدواج بدبخت کردن خودم و زده کردن اونه و تازه خودمم کلی برنامه دارم که بعد ازدواج نمیتونم انجام بدم و واقعیتش اینکه فعلا حوصله مسئولیت های ازدواج رو ندارم. پس تصمیم گرفتیم یکسال دیگه بهم فرصت بدیم تا شانس خودمونو تو چیزایی امتحان کنیم که بعد تاهل فرصتشو نداریم. حالا تو این مدت هزار تا اتفاق میتونه بیفته ولی خب اینده همیشه مبهمه و باید اینو قبول کرد.

دیگه به مرحله ای رسیدم که واقعا خیلی چیزا برام مهم نیست. 

 

+ فامیلمون باز ازم خواستگاری کرده. جالبه پسره شماره منو داره ولی اصلا نه زنگ زده و نه پیام داده ولی مامانش دو هفته س زنگ میزنه به خواهرام. چون فامیل پدریمونم هستن خواهر بزرگم بهش گفته که به بابام نگه که شر نشه. چون مطمئنا بابام خیلی ازین ازدواج خوشحال میشه و اگر بفهمه بی دلیل رد میکنم ممکنه شر بشه چون خواستگار قبلی هم که بابام اوکی داده بودو بی دلیل رد کردم. البته همچین بی دلیلم نیست ولی خب از نظر بابام چرا.

 

توسط ... | دوشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۰ | 22:41

امشب انلاینم بیاین کامنت بازی کنیم

از خودتون بگین

کی هستین و از کی وب منو میخونید و انگیزه تون برای خوندنش چیه؟ دردودل کنید یا سوال بپرسید...

4 مرداد 1400

توسط ... | دوشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۰ | 19:48

هر کی سهمیه داره رو استخدام رسمی قطعی کردن. حتی سهمیه شش ماه سربازی باباهاشون تو دوران جنگ و همه جاها برای استخدام پر شد. تبعیض موج میزنه و کسی مارو حساب نمیکنه که نه سهمیه داریم و نه آقازاده ایم.

کرونا بیداد میکنه. واکسن نیست. برق نیست. آب نیست. دارو نیست. بابام مریضه و من دورم ازش. خابگاه بوی گند میده و خدماتش تمیزش نمیکنه و اتاقم پر سوسکه. آینده معلوم نیست و دوست پسرمم از خودم سردرگم تر و بیکار تره. تنهام و برای خیلی از کارا نمیتونم رو کسی حساب کنم.

ولی حالم خوبه چون دارم قرص میخورم و دنیا به تخمم نیست :))))))

توسط ... | شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰ | 21:11

خیلی ممنون ازینکه این همه وقت گذاشتم برای پست قبلی و این همه کامنت گذاشتین :|

+ در ادامه پست قبل و مخصوص دماغ عملی ها عرض کنم که اون روز که من رفتم عمل سه نفر نوبت داشتیم که دوتاشون لغو شدن. من به دلیل ضربان پایین و یکی به دلیل اینکه تو بچگی قلبش عمل شده بود. پس اگر به هر دلیلی قلبتون احتمال این هستش که مشکل داشته باشه حتما قبل عمل با دکترتون در میون بذارین و اینکه اگر سرفه دارین یا هر چی هم حتما بهش بگین چون به هر دلیلی ممکنه که عملتونو لغو کنن.

هلی و دماغش!

توسط ... | شنبه دوم مرداد ۱۴۰۰ | 0:33

خب از کجا شروع کنممممم

حس میکنم نصف اتفاقات این مدت یادم رفته.

اول خدمتتون عرض کنم که هفته پیش مثل چی کنه شدم به منشی دکتر دماغم که باید به من یه وقت بدی برای عمل حالا این ماه یا اون ماه یا هروقت من یه وقت مشخص میخوام بخاطر مرخصی هام و...

انقد کنه شدم که یه دفعه که زنگ زدم گفتش که اماده باش که برای پس فردا برات نوبت عمل نوشتم!!

حالا من پریود بودم و اندازه گاوی که سرشو بریدن داشت همینجوری ازم خون میرفت. چند شب بود که درست نخوابیده بودم و شیفتام به شدت فشرده بود و این چند شیفت هم همش اتفاقات بد افتاده بود. مثلا دو شب قبل همون روز نزدیک بود یه پیرمردی رو به کشتن بدیم بخاطر اینکه همراهش بهمون اطلاعات درست نداده بود و...

 هم اون روز هم فرداش صبح و عصر بودم. با یه عجله ای پول قرض کردم و شیفت جابجا کردم و مرخصی گرفتم و به خاهرم زنگ زدم بیاد پیشم و... که خدا میدونه!!

شب برگشتم خوابگاه و با اون حالم که کمرم راست نمیشد از درد و خون ریزی کل اتاقو سابیدم و تمیز کردم که بعد عملم که خواهرم میاد تمیز باشه. شب از درد پریودی خوابم نبرد و با وجود اینکه اون روز و فرداش صبح و عصر بودم ولی سه ساعت خوابیدم.

صبحش باز رفتم شیفت، میخواستم مرخصی ساعتی بگیرم و برم یه آزمایشگاه بیرون آزمایش بدم که حوصله مرخصی گرفتن و رفتن و کلی هم هزینه دادن نداشتم. رفتم آزمایشگاه بیمارستانمون و از یه خانوم دماغ عمل و سرتا پا پروتز که اونجا بود پرسیدم که دستگاه هاشون چطوره به نظر خودشون و جواب ازمایشارو دقیق درمیاره؟ چون جواب ازمایشام حساس بود و میگفتن باید درست باشه برای عمل. خانومه فک کرد اشکال از کار اونا میگیرم یه دعوایی باهام کرد که خدا میدونه.

ازمایش رو دادم و کل کادر ازمایشگاه علیهم برخواسته بودن و همش نگران بودم که ازمایشمو خراب نکنن. بعد یکی از همکاراشون گفت این خانومه هر روز با یکی دعوا میکنه و کلا سر لجه.

ازمایش رو دادم و نرمال نبود. یه بخشی کم خونی شدید نشون میداد که معلوم نبود مال پریوده یا چی. عفونت هم نشون میداد که بخاطرش دکتر شک کرده بود کرونا داشته باشم. از طرفی به خاطر کم خونی یهویی که نسبت به چند هفته پیش پیدا کرده بودم شک داشتم ازمایش غلط باشه و در به در دنبال ازمایشگاه باز بودم که چند ساعته جوابو بهم بده که پیدا نکردم!

عصر روزی که فرداش قرار بود عمل بشم سی دی سی تی اسکنمو برده بودم بیمارستانمون که اونجا پرینت بگیرم که دیدم اشتباهی سی تی اسکن یه نفر دیگه رو زدن به جای من. حالا بیا ساعت 8:30 عصر روزی که فرداش 7 صبح بیمارستان قراره بستری شی برو دنبال سی تی اسکن! رفتم بیمارستانی که سی تی گرفته بودم و همکلاسیمو اونجا دیدم و برام سی تی مو زد رو سی دی. دیگه هوا تاریک شده بود. ساعت 9:30 بود و من در به در دنبال کافینت بودم که برام پرینت بگیره. یه کافینت باز پیدا کردم که یه یاروی پیری بود که حتی بلد نبود سی دی رو باز کنه! ازونجا باز کلی پیاده رفتم تا یه کافینت دیگه پیدا کردم. کلی یارو درگیر بود و آخرش انقدر افتضاح و کج و کوله پرینت گرفت که شک داشتم دکتر قبول کنه. 65 تومنم پول گرفت!

بعدش رفتم خرید و کلی خوراکی گرفتم چون به لطف چالش صرفه جوییم تو این مدت یخچالم کامل خالی شده بود. کیسه های سنگین ابمیوه و خوراکی رو با خودم حمل کردم.

برگشتم خوابگاه، تنها، شوکه، پریود، خسته، نگران اینکه فردا چی میشه و... غذا سفارش دادم با اینکه گرون بود ولی خیلی مزخرف بود. بعدش اومدم بخابم که به لطف پریودی و استرس تا چهار صبح خوابم نبرد.

ساعت شش بیدار شدم و حموم کردم و رفتم بیمارستان. پذیرش شدم و پذیرش و نگهبانی و... کلی دعوام کردن که چرا همراهی که قراره بیاد بچه همراهشه و نمیشه و ازین حرفا و با اون حال خستگیم و بی اعصابی پریودی مجبور بودم همه رو قانع کنم که کس دیگه ای رو ندارم که بیاد پیشم.

رفتم اتاقم یه اتاق مزخرف که بیمارستان ما خیلییییی بهتر از اون بود با وجود اینکه کلی پول داده بودم و بیمارستان خصوصی بود اما کوچکترین امکاناتی نداشت و بیشتر اعصابم خورد بود که خواهرم و بچه ش میان چجوری تو اتاق یه وجبی که سه تا تخت توشه و دسشویی هم نداره میخواد بچه رو نگهداره و نکنه پرستارا دعواش کنن و... از طرفی هم بی اعصابی پریودی و استرس و خستگی فشار آورده بود. با مو قشنگ دعوام شد چون بهم میگفت چرا اینجوری میکنی و به بیمارستان و... گیر میدی. بعدش کلی گریه کردم و خوابم برد. چند بار برای ازمایش و... بیدارم کردن ولی در کل تا ساعت 11 که وقت عملم بود خوابیدم یه جووووری خوابم برده بود که به پرستاره گفتم: چیه این داروها که من اینطوری غش کردم؟؟ گفت هیچی! اصن خواب اور نیست! و فهمیدم خستگی از خودمه!

دم در اتاق عمل دکتر اومد و دوباره نگاهم کرد همون دکتری که تو مطب میگفت اره دماغت خیلی خوب میشه و... این دفعه میگفت: نه خیلی بده برای عمل و کج میشه و ...!!! انقد شوکه بودم که هیچی نگفتم و خوابیدم روی تخت! ناراحت بودم و افسرده و به کلاه برداری دکتر فکر میکردم که تو مطب مشتری مداری میکرد و اینجا داشت دست پیش میگرفت که اگر خراب کاری کرد نتونم بعدا چیزی بگم. همه چیو بهم وصل کرده بودن و دیگه این توان رو در خودم نمیدیدم که عملو لغو کنم و سپردم به خدا. انقد بیحال بودم که یه پسر اتاق عمل گفت خانم حالت خوبه؟ چرا انقد ریلکسی؟؟ بعد از خدا خاستم هرچی صلاحه پیش بیاره. یهو یکی گفت : وای چقد ضربانش پایینه!! ضربانش رو 45 در حالیکه نرمالش 60 تا 100. دکتر گفت من ریسک قبول نمیکنم و دم و دستگاه رو ازم کندن و من برگشتم خونه با همون دماغ قبلی! و یه جورایی خوشحال بودم که لغو شد! خواهرم رو دو روز نگه داشتم گفتم لااقل یکم بگردونمت و خوش بگذره بهت و سر این جریانات عمل هم سرجمع 150 تومن اینا ضرر کردم که خیلی خوب تموم شد والا!

الانم دکتر بهم گفته که برم پیش دکتر قلب که ببینم مشکل قلبی دارم یا نه که امروز رفتم اورژانسمون و لختم کردن و نوار قلب گرفتن :| بعد نوارو فرستادم برای دوستم که داداشش متخصص قلبه و گفت نرماله خداروشکر.

+بعد این ماجرا ها هم یه پنج روز اف داشتم که برگشتم خونه و بسیار دلگیر بود. از کنار بیمارستان قبلیم رد شدم و... و کل خاطرات تخمیم یادم اومد. و تصمیم گرفتم این دفعه اگر اومدم شهرم بیشتر از سه روز نمونم.

+ پسر پسرعمومم ازم خواستگاری کرده. همونی که برای مادرش نوبت ام ار ای گرفتم و بردمشون مطب :| کلا ملت دو جا عاشق من میشن. یکی وقتی ازشون کمک میخوام بابت کارای طراحی یا عکاسی یکیم وقتی نوبت ام ار ای میگیرم براشون!

+ این مدت قرار بود بعد نزدیک یک سال قرصای افسردگیم رو به اصرار خودم قطع کنم. چون دکتر بخاطر سوابق ارثی و گذشته ی خودم در مورد افسردگی های مکرر نگران ترک قرصام بود و حق با اون بود. به محض کم کردنشون علائمم همه برگشت! شده بودم یه آدم زودرنج بی قرار! که بابت هر چیزی اعصابش بهم میریزه! شبا خوابش نمیبره و میترسه و حس تنهایی داره و بی قراره و حس خلا و پوچی می کنه. وقتی هوا تاریک میشه حالش بد میشه و اصلا دلخوش به هیچی نیست!

حتی موقشنگ هم با اینکه نمیدونست دارم قرصامو قطع میکنم به وضوح متوجه تغییر رفتارم شده بود ولی هرکاری میکرد نمیتونست ارومم کنه.

پول نداشتم وقت مشاوره بگیرم ولی به دکترم پیام دادم و گفت قرصاتو دوباره شروع کن.

اندوهگینم بخاطر اینکه فهمیدم من بدون اون قرصا نمیتونم یه آدم نرمال باشم و فقط اونان که منو سرپا نگه داشتن. هنوز مو قشنگ این مسئله رو نمیدونه و شاید اصلا یادش رفته که من قرص مصرف میکردم!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .