امروز ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
یکسال گذشت از آخرین روزهای خوبم با آقای دوست
۲۹ مرداد ۹۹ جداییمون شروع شد و ۱ شهریور جدا شدیم. جدایی حتمی بود و میدونستم با وجود این همه دروغ و ابهام و تضاد دیگه هیچ امیدی بهش نیست.
چقدر زود گذشت...
پارسال همین موقع اصلا فکر این اتفاقات رو نمیکردم
اصلا فکر نمیکردم دو روز دیگه جدا شم و یکسال بعد ۹ ماه از رابطه م با موقشنگ گذشته باشه.
روز جداییم از آقای دوست موقشنگ کنارم بود و من انقدر گریه کرده بودم که حالم بد شد. البته همزمان مسموم هم شده بودم و موقشنگ کلی بهم رسید و از همون روز انگار ناخودآگاه مهرمون به دل هم نشست. اون هیچوقت نفهمید که من اون روز از آقای دوست جدا شدم. ولی خب، من محبتاشو فراموش نمیکنم به عنوان یک انسان و نه کسی که ارتباطی با من داشته باشه.
پارسال خیلی ناراحت بودم. شوکه بودم و از دنیا بریده بودم و هیچی برام قابل هضم نبود. با وجود همه شرایط بدش من کنارش مونده بودم و همه چیو به جون خریدم. به خاطرش با همه پسرای اطرافم از جمله موقشنگ بداخلاق بودم و بهشون رو نمیدادم و اصلا پیششون به خودم نمیرسیدم. و آخرش با کلی علامت سوال تو ذهنم رفت!
یکسال گذشت و من فکر میکنم که چقدر خوب شد! چقدر خوب شد که جدا شدم اونم اون مدلی! طوری که آخرش خودش تمومش کرد که هیچوقت خودمو مقصر ندونم.
امیدوارم هرجا هست خوشبخت و خوشحال باشه.
هیچوقت برام معلوم نشد و معلوم نخواهد شد که کدوم حرفاش راست بود و کدوم دروغ. ولی مهم نیست. ابهام بهتر از دونستن خیای چیزای دیگه س.
احتمالا تا الان رابطه دیگه ای رو شروع کرده و این از پروفایلش پیداست.
شاید ۱ شهریور به یاد این اولین عشق سرنگون شده یک شمع روشن کردم، هرچند این حس دیگه اصلا در من وجود نداره ولی به نظر من یک احساس هرچند غلط و فراموش شده باشه بازم مقدسه و دوست دارم یاد و خاطره شو گرامی بدارم. مثل رفتن سر قبر کسی. میخوام سر قبر این رابطه و این عشق و تمام رویاها و روزای خوبی که باهم داشتیم، برم و شمع روشن کنم.
و در آخر
تو را به یاد خواهم آورد، به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق...