انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

چسناله

توسط ... |

شعر

,

آهنگ

| جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۹ | 23:48

خواب پرواز تو با نامه ی خیسی در مشت

تو نباشی غم این عصر مرا خواهد کشت

جمعه

توسط ... |

شعر

| جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۹ | 22:26

نبودی

باران بارید

جمعه تر شد...

کنکور۹۹

توسط ... | پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 23:34

امروز از کنکور خلاص شدین

این غول چاق زشت

اگر من جاتون باشم اگر ۵۰ درصد تلاشمم کرده باشم، قطعا دوباره کنکور نمیدم

و میرم دنبال علاقه م و عششششق میکنم ازین ببعد تا حداقل چهار سال، البته قطعا از ترم اول دنبال درامد و سرمایه گذاری میرم‌ و تا درسم تموم میشه کارای مختلفو تست میکنم.

توسط ... | پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 21:21

یه داستان انقدر پیچیده و عجیبی امروز پیش اومد که حتما خواهم نوشت و برای همه مون درس عبرت خواهد شد

فقط دعا کنید به خیر بگذره و بتونم رابطه قبل رو از سر بگیرم و دوستمم از دست ندم

توسط ... | پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 9:20

نمیدونید تو این شرایطم چقد بهش دلخوش بودم

چقد ارزو داشتیم

حس‌میکردم شانس زندگیم اونه

چقد ارومم میکرد

همین دو شب پیش چقد برنامه ریختیم و حرفای قشنگ زدیم.

نمیدونید چقد شب بدی بود

دیگه واقعا ازش میترسم

حس میکنم یه بیمار روانیه که تمام مدت بهم دروغ گفته

اما چه میشه کرد

زندگی ادامه داره حتی بدون اون و تمام ارزوهام با اون

توسط ... | پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 9:13

با اقای دوست کات کردم، حس مبکنم کل این مدت بهم دروغ گفته

خیلی بد کات کردم

خدایا بهم صبر بده

بهم قدرت عبور ازین روزارو بده

تا گله ای میکنیم از روزگار

روی بدترشو بهمون نشون میده

انتهای ۲۹ مرداد ۹۹

توسط ... | پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 1:2

واقعا روز مزخرفی بود

۲۹ مرداد ۹۸ هم روز بسیار مزخرفی بود و تصورم این بود سال بعد همین روز شاید خوب باشه

انقد حالم بد شد یه لحظه سرگیجه گرفتم حس کردم ممکنه بیفتم زمین دستمو به دیوار گرفتم

از افسردگی بعد شیفت گرفته تااا دعوای با آقای دوست و لو رفتن پنهون کاری جدیدش و بعد مدتها شکَم به رابطه

مغزم داره منفجر میشه

فردا باید قرصایی ک روانپزشک داد بگیرم شاید بهتر شدم

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 18:26

انقد افسرده م که نشستم کلی گریه کردم بعد کلی به خودم فحش دادم بعد هرچی از دهنم دراومد به آقای دوست گفتم

بعدشم زنگ زدم نوبت روانپزشک گرفتم

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 16:38

حس میکنم انقد راهو کج رفتم که هرچند تلاش کنم نمیتونم زندگیمو درست کنم

واقعا حالم از خودمو از همه چی به هم میخوره

من یه عوضی بزدلم که پارسال تو همین روز تصمیم گرفتم ادامه بدم و برم سرکار

۲۹ مرداد ۹۹

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 15:16

خدایا قطعا حواست هست که در شرایط پاندمیک بین یکی از عجیب ترین قوم ها و تو چه شرایط محیطی و اقتصادیی کار کردم.

 

+ ظهر شده و بعد دیدن کلی چیز عجیب و غریب و شنیدن کلی توهین و بی احترامی و بی قانونی و... چند دیقه پیش از شیفت ۲۴ ساعته برگشتم. تو راه وقتی داشتم با کلی مشمای سنگین که شامل پتو و ملحفه و... بود که بخاطر شیوع احتمالی کرونا تو بخش اورده بودم بشورم، از سراشیبی تند بالا میومدم، از شدت گرما و خستگی چندبار واقعا نزدیک بود پخش زمین شم. فقط آب میخاستم و خواب. دست و پا و سرم داشت آتیش میگرفت و دلم میخاست بگیرمشون زیر آب خنک.

رسیدم خونه و دیدم آب قطعه. نشستم زیر شیر و شروع کردم به گریه کردن.

 

یکسال گذشت از روزی که کاملا پشیمون بودم و تصمیم داشتم نرم سرکار، موندم و هنوزم چیزی بهتر نشده

اگر قرار باشه زندگی ازین بهتر نشه امیدوارم هرچه زودتر بمیرم

هم گناه

توسط ... |

شعر

| چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 2:19

یک دوراهیست که از گریه به دریا برسم:

به تو تنها برسم

یا به تو تنها برسم

 

#علیرضا_قربانی

۲۸ مرداد ۹۹

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 2:7

یه کلیپ دیگه از دکتر هلاکویی دیدم که میگفت: چه فرقی میکنه صددلار داشته باشی یا صدهزار دلار؟؟ مهم اینه خوشحال باشی، امنیت داشته باشی، به پیش بری، آزادی و حق انتخاب داشته باشی، سلامت جسم و روان داشته باشی

هیچکدومشونو ندارم و همه دست کردن تو خرخره م و میگن درست اینه به هر قیمتی حقوقتو از دست ندی

زندگی و کار اینجا واقعا سخته. هر وقت با پسر طرحی جدید شیفتم چندتا زخم جدید تو روحم ایجاد میشه. البته خداروشکر با کارایی که رو روحیه خودم انجام دادم، جدیدا خیلی بهترم و کمتر توجه میکنم.

پسر طرحی جدید خیلی حرف میبره میاره، رک حرف میزنه، گستاخه و فضول!

امروز گفت که تو سرویس بین کارمندا بحث این بوده که من چقد پررو بودم که وقتی سرویس وسط کوه خراب شده از بیمارستان ماشین خواستم و...

همچنین گفت که نشستن در مورد رل داشتن و نداشتن من نظر دادن و خانوم ز گفته احتمالا یکیو دوست داره ولی اینجا نیست بخاطر همین ازینجا خوشش نمیاد. گفت تا وقتی بخوای بری همه همین فکرو میکنن.

حتی در مورد اینکه یه همکلاسی دانشگاهم که اینجا سربازه و خواسته بهم پیشنهاد بده خبر داشت. و واقعا نمیفهمم چطور ممکنه؟؟

همکلاسی دانشگاه من به این چه اخه؟؟

خیلی دوست دارم رو یه کاغذ بزرگ بنویسم: سرتونو از تو کون من درآرین و بچسبونم به استیشن

امروز موقع خبر تمدید طرح اون و نیروی جدید یه حرفای گفته شد. مثل اینکه من نصف اون ارزش ندارم و...

همه ازم متنفرن چون نوکریشونو نمیکنم و مثل پسر طرحی جدید هر شیفتی بدن واینمیسم. 

یاد حرف خیکی افتادم که پارسال همین روزا بود که تازه اومده بودم و تهدیدم کرد که اگر هرچی میگن انجام ندم و هرشیفتی میگن واینسم، آزارم میدن.

خیلی گریه کردم و آقای دوست بهم گفت که هیچ غلطی نمیتونن بکنن اگر کار خودتو و وظیفه خودتو درست انجام بدی. اما من هی بهونه میاوردم و میگفتم اینطور نیست و واقعا اذیتم میکنن و...

یکسال گذشت و من به حرف آقای دوست رسیدم. هر لحظه خشم و تنفرشونو نسبت به خودم توچشماشون میبینم اما تا میان دهن باز کنن و از بی کفایتی من بگن، میگم: من کمتر از شما کار کردم؟ آیا جز برابری و حق خودم چیزی خواستم؟ و خفه میشن.

پسر طرحی جدید نماد یه مرد کم عقل و گستاخ همزبون منه که زن رو به چشم برده میبینه.

واقعا هم اهل لاس زدنه. الکی آقای دوست ازش بدش نمیاد. واقعا اکثر اوقات نگرانی هاش بیخود نیست.

ماسک

توسط ... | سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۹ | 17:38

حرف اکثر مردمی‌که بدون ماسک میان اینه:

با ماسک حس خفگی داریم! یا اذیت میشیم! 

امروز به یکی گفتم: چرا فک میکنی که من با ماسک اذیت نمیشم؟ فک کردی من خوشم میاد ازش؟ ازین وضعیتی که توشم لذت میبرم؟

والا ما از جونمون سیر نشدیم که ماهی ۲۳۰ ساعت بشینیم اینجا و آقایون و خانوما چون با ماسک اذیت میشن، نزنن!

حالا اگرم واکسن بیاد اولین نفری که میدوه میزنه و منو هم تو صف له می کنه همینان.

دنیا و آدمها به تخمشونن و انسان هایی بشدت بیخیال و راحت طلبن.

جالب اینجاست که وقتی میگم برین ماسک بخرین برا مریضتون همراها همه برا خودشونم میخرن! این یعنی اینجوری نیست که اذیت شن یا بخاطر پولش یا اعتقاد غلطشون ماسک نزنن، بلکه به این دلیله که اینا اصلا فکر نمیکنن تا اعتقادی داشته باشن! عین گاو فقط میرن و میان و مهم نیست دورشون چه خبره.

اینا که میگم در مورد اکثریت مریضامه

شهریور

توسط ... | سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۹ | 14:55

وااای خدای من خیلی ذوق مرگم

خدایاشکرتتتت

دوتا نیرو دارن میارن

پسر طرحی جدید هم تمدید شد

۲۶ مرداد ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۹ | 2:10

ساعت دو شبه. آخرای شیفت ۲۴ه.

خیلی خسته م و سردرد دارم و بیناییم کم شده.

اومدم یکم دراز بکشم. داشتم فک میکردم چقدر زندگی ازین ببعد سخت تره.

چهارماه دشوار از بخشی که هر روز نیروهاش داره کمتر میشه مونده. جایی که حتی جای امن و درست حسابیی برای چند ساعت استراحت هر چند با استرس وسط شیفتای طولانی نیست.

امروز همکارم گفت چندتا عقرب دیگه تو اتاق استراحت ساختمون دوم کشتن.

چندماه هم قراره با برادرم تنها زندگی کنم و خب سخته.

پولام داره تو بورس روز به روز آب میشه.

باید در به در دنبال کار باشم ازین ببعد.

سخته. کجا میشه کار خوب پیدا کرد تو این اوضاع اقتصادی که بشه تنها زندگی رو باهاش بچرخونم اگر طرحم تمدید نشه؟

بعد اگر همه اینا به خیر بگذره باید برم دنبال بقیه گره و گیر و دارای عجیب زندگیم که باز سخت تر از قبلی هان.

خیلی حس تنهایی دارم. اونم بخاطر اینه که اصلا حمایت خانواده م رو حس نمیکنم و بعد رفتنم برای اولین بار میشم یک انسان تنها و رها و با جیب خالی تو گوه ترین کشور جهان از لحاظ اقتصادی. اما حداقل ازادم. تا حدودی البته!

خواستم چشمامو ببندم که یه لحظه باخودم گفتم چقد خوب میشد الان خدا روحمو میگرفت و میبرد پیش خودش. تا همه این درگیری ها و سختی ها تموم بشه...

 

+۲۶ مرداد۹۸

صبح ساعت ۷:۳۰ لحظه ای بود که برای اولین بار حس کردم که چه اشتباه بزرگی کردم و دلم غصه دار شد بابت وضعیتم و اشک ریختم.

یکسال گذشت و اشک های من هنوز قطع نشدن...

 

 

#خدایا توکل به تو

بیمارستان

توسط ... | شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹ | 12:3

دوست دارم به همه شون تجاوز کنم

صبح ۲۵ مرداد۹۹

توسط ... | شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹ | 10:41

صبح ساعت ۵:۳۷ بیدار شدم و دیگه خابم نبرد.

منم آماده شدم و یه ده دیقه زودتر زدم بیرون و از طلوع و هوای خنک و خفن اول صبح لذت بردم.

خیلی خوب بود.

اومدم بخش و اون دختر کاراموز ماماییه اینجا بود.

یکم برام از وضعیت زایمان های عجیب گفت.

زایمانای نامشروع، زایمان مردم روستاهای دور که چون دختر دنیا آوردن خواستن بندازن دور و...

یه چیزی ک خیلی خوشحالم کرد این بود که گفت: ختنه کردن دخترا تقریبا ریشه کن شده. گفت دانشجوها و بهداشت خیلی پیگیر بودن.

ان شالله که همینطور باشه‌.

میگفت خیلیا سر همین مسئله طلاق میگیرن.  چون دیگه هیچ حس و لذت جنسیی ندارن و روابط سخت، هم برای مرد و هم زن دارن.

قبل سال ۷۰ اکثر دخترای اینجا ختنه شدن اما بعد سال ۷۰ کم و کمتر شده.

+ به رئیس یاداوری کردم برای نیرو تماس بگیره با مدیر داخلی. خیلی با لحن بدی گفت آخرش مارو به فنا میدی سر نیرو.

جالب اینجاس پسر طرحی جدید هم یه هفته دیگه تمومه و احتمالا تمدید نشه. ینی به عبارتی ما ازین ببعد قراره همینجا زندگی کنیم کلا!

راستش کم کم دارم فک میکنم بیخیال پیگیری نیرو شم.

به جهنم این چهارماهی که مونده هم وایمیسم هرطور شده.

بعدش کون خودشون پاره س.

انتظار

توسط ... | جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۹ | 19:26

چیزی که چند روز پیش یهو کلی متحولم کرد یه ویس یه دیقه ای از دکتر هلاکویی بود.

خدا خیرت بده مصطفی که منو باهاش اشنا کردی.

چیزی که این اواخر خودمم متوجهش بودم این بود که دارم خیلی پرخاشگر میشم و واقعا بی نظمی و بی قانونی اطرافم داره منو به مرز جنون میرسونه.

یه جمله دکتر هلاکویی گفت و انگار یه سطل آب یخ روم ریخته باشن، آتیشم خاموش شد!

«ریشه همه خشم و عصبانیت بشر در یک چیز است: انتظار!»

اگر ما از جهان و انسان ها انتظار داشته باشیم. داغون میشیم!

وقتی من انتظار دارم که سرویس هرروز سر وقت بیاد قطعا اگر دیر بیاد عصبی میشم.

وقتی انتظار دارم خواهرم ساعت ۷ به من زنگ بزنه و اون ۹ تماس بگیره من عصبی میشم!

از هرررر چیزی اگر انتظار داشته باشیم فاتحه مون خونده س!

انسان بیش از اون چیزی که فکرشو میکنه تو این جهان تنهاست و واقعا که جز خدا کسی رو نداره.

پس باید انتظار رو نسبت به اطرافیان و جهان اطراف از بین ببریم!

یکم مشکل به نظر میاد عملی کردنش و شاید خیلی وقتا یادم بره. ولی همینکه وسط خشم و ناراحتی مثل دیروز که خواهرم یک ساعت داشت زمین و زمانو بهم میریخت بخاطر اینکه ظرفاشو نشستم به خودم میگم: انتظار نداشته باش که چنینی حرفی زده نشه و اونطور میخای باهات رفتار بشه. آرومم میکنه! حتی یکم!

۲۴‌مرداد ۹۹

توسط ... | جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۹ | 19:18

با خودم درگیرم مثل همیشه

امروز خیلی بی حال بودم و سرگیجه داشتم.

سرگیجه هام بیشتر شده، احتمالا کم خونیم داره بیشتر میشه و دکتر و آزمایشگاه مورد اعتماد نیست که برم.

هرطورم حساب میکنم اخر شهریور تو برنامه مسافرتی که گذاشتم نمیتونم برم دکتر.

یکمم نگرانم. لعنت به این کرونا.

خواهرم دو روزه سردرد و بی حالی و تهوع داره. منم اون روز براش ارایش کردم و حسابی فوت کردیم تو صورت هم!!

لعنت به این کرونا که مارو از زمین و زمان ترسونده. لعنت بهش با این علائم مسخره و نامشخصش‌. نمیخوام بترسونم خاننده هارو . اما تجربه بهم ثابت کرده که علائمش سینوسیه. ینی ول میکنه و باز میاد. تو خیلی هاهم یه جوری شروع میشه که طرف فک میکنه تقصیر اونه. مثلاخیلیا میگن دیشب با موی خیس یا زیر کولر خوابیدیم و الان علایم داریم و فک میکنیم مال اونه و... بعدا میبینیم کروناس‌.

بعضیام همه علایمشو دارن و اما هرطور تست میگیری میبینی کرونا نیست.

لعنت بهش که انقد مرموزه.

یکی از خواهرام از شهر خودش با بچه ش اومده تا به اون یکی تو بردن جهیزیه ش کمک کنه.

براش خوشحالم و امیدوارم خوشبخت بشه.

من با هیچ کدوم از اعضای خانواده م از لحاظ فکری سازگاری ندارم.

اما با وجود تفاوت فکری شدید پدر مادرمو خیلی دوست دارم و دوست دارم همیشه خوشحال باشن و در حد چند وقت یکبار نصف روز ببینمشون.

اما در مورد بقیه دوماه یکبار تلفن برام کافیه.

دلم میخواد تنها زندگی کنم و حوصله ندارم کسی بابت چیزی ازم انتظاری داشته باشه.

مثلا دیروز خواهرم اومده دوسه تا ظرف منو شست بدون اینکه بهش بگم.

بعد شب من خیلی پکر بودم، یه لیوان قهوه خوردم و لیوانو شستم و بی توجه به اطرافم رفتم. خواهرم کلی غر زد و ناراحت شد که چرا ظرف ما رو نشستی رو ظرفشویی!!

نمیدونم چطور بهشون بفهمونم نه لطفشونو میخوام و نه میخوام در حقشون لطفی کنم. واقعا تنهایی آدم خیلی آسوده تره.

 

جاکلیدی

توسط ... | چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۹ | 23:19

یه پیج دیدم نوشته برای روز پزشک و پرستار و...

عروسک و جاکلیدی و ماگ و... با طرح گوشی پزشکی و اینا سفارش بدین.

به هرکس خواست همچین چیزی برام بخره بگین که حالم از هرچیزی که یادآور بیمارستانه بهم میخوره، چه برسه به اینکه با خودم حملش کنم :)

سه مطلب

توسط ... | چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۹ | 19:39

نمیدونم چرا هی کنکورو عقب میندازن

تصور من از کنکور اینه که اجازه نمیدن کسی بدون ماسک بره کسی هم بوس و بغل نمیکنه همو. صندلیها هم دومتر فاصله داره. حادثه منا هم دم درش رخ نمیده.

اگر اینا رعایت شه که اصلا خطر نداره. همه چیز امن و امانه چرا بچه مردمو علاف میکنن؟

 

+روحانی گفته بورس امن‌ترین جای سرمایه گذاریه، از وقتی این حرفو زده نگرانم. هفته پیشم گفت گشایش اقتصادی در راهه. این هفته بورس شد میدان خون! انقد افت کرد که نگو!

 

+سه ماه پیش تولد دوستم بود و یه عکس داشتیم باهم که کاملا بلور بود! ولی خیلی خوشکل بود. آقای دوست نذاشت برا تبریک استوریش کنم گفت خودت نباید باشی.

امروز اقای دوست تولد دوستش بود یه عکس از خودش و دوستش استوری کرد که مجبورش کردم پاکش کنه :) 

اینم بگم ما قبلا توافق داشتیم اگر من قرار باشه عکس نذارم، اونم نباید بذاره.

بعدش کلی گیر و... دادم و گفتم من تو هرچی محدود بشم توهم باید بشی. درست و غلطشو نمیدونم ولی خیلی چسبید :)))))

۲۱ مرداد ۹۹

توسط ... | چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۹ | 1:48

دلم گرفته ماه پیشونی...

بابت گذر عمر تو غم و درد

یکسال از بهترین سالهای جوونیم رو با غصه گذروندم.

 

+ امروز یه کلیپ یه دیقه ای متحولم کرد.

فردا دربارش مینویسم.

 

+ با خواهرم آرایش کردیم. بعد مدتها!

فک کنم همون مدل ارایش قبلنام بیشتر از هر مدلی بهم بیاد. این قرطی بازیا، خط چشم و مژه مصنوعی و... خیلی غیرطبیعیه

۲۰ مرداد ۹۹

توسط ... | دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹ | 22:37

+ دوتا مرد با یه دختر بچه ی تشنجی اومده بودن. یارو هی به دخترش میگفت پسرم! یه لحظه شک کردم گفتم: پسره؟؟ گفت: نه! بعد دیدم باز میگه پسرم!

یکی بیاد یه دلیل روشن برام بیاره من از ابهام و فکرای منفی دربیام :(

 

+ یکی از مشکلات اساسی که اینجا هست و خبر ندارم جاهای دیگه به چه صورته، قضیه شکسته بندای محلیه.

متاسفانه خیلی مراجعه میکنن بهشون. پولدار و فقیر هم نمیشناسه، هرچند اونایی که وضع مالیشون بده بیشتر میرن ولی بیشتر به فرهنگ ربط داره تا دارایی.

خیلیییی پیش اومده که میان و میبینیم که شکسته بند محلی یه ترک ساده رو به یه شکستگی بزرگ تبدیل کرده و یه در رفتگی هم گذاشته تنگش!

حالا اینکه خود طرف خودش بره شکسته بند محلی به درک! عقلش نرسیده رفته چوبشم خورده!

من دلم برای اون بچه های کوچولویی میسوزه که میبرن پیش اینا و با دست و پاهایی که کج و کوله جوش خورده و عواقبش تا آخر عمرشون باهاشونه میان.

هم امروز هم شیفت قبل این مورد رو داشتم. یکیش یه پسربچه شش ساله و یکی یه دختر بچه پنج ساله.

زندگی یه بچه خیلی مهمه. چون اون بچه انتخاب نکرده که بچه شما بشه. اون تا یه سنی عقلش نمیرسه چیکار باید بکنه و شما که اونو دنیا آوردین مسئولین به بهترین نحوی که در توانتونه تا روزی که مستقلا کاراشو بکنه بهش برسید. بخدا بچه دار شدن خیلی جرات میخواد. چون خیلی مسئولیت داره! زندگی یک انسانه! ولی متاسفانه بعضیا فقط تو تشکیل نطفه ش توانان. بعدا ولش میکنن به امون خدا.

این بچه ای که الان همچین بلایی سرش اومده و تا آخر عمرش با یه دست به وضوح کج که همیشه درد خواهد داشت زندگی میکنه، درحالیکه میتونست کاملا خوب بشه، چرا باید در آینده به رشته یا همسر یا شهر دانشگاه و شغل و... که پدر مادرش براش انتخاب میکنن احترام بذاره و حرفشونو گوش بده؟

بعد اگر حرف همچین پدر و مادر بی فکری رو گوش نده میگن این بی احترامه نسبت به والدینش!

تو هیچ جای اسلام صحبتی از اطاعت پدر و مادر نشده!! مسئله احترام و اطاعت رو بدجوری مردم ما اشتباه گرفتن.

 

+ شیفت مزخرفیه! نمیدونم امروز چرا همه مردم یا سقوط کردن یا تشنج یا تصادف :(

+ من معمولا تو شیفتام که خوراکی میارم حتی اگر خطر خراب شدنش باشه تا شیفت صبحیا تموم نشن نمیذارم یخچال.

امروز خربزه آورده بودم و بخاطر اینکه بوش میپیچید مجبور شدم بذارم یخچال و طبق معمول عصر دیدم نیست و قحطی زده های صبح غارتش کردن. داشتم میپوکیدم از گرسنگی و علی رغم میلم مجبور شدم از همکارم بخوام یه تیکه کیک بهم بده.

نفهمیون

توسط ... | دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹ | 12:26

شاید باورتون نشه ولی نود درصد مردم اینجا بلد نیستن یه عضوشونو شل کنن.

با همین عقلشون هم به این نتیجه رسیدن که ماسک نزنن

از صبح انقد گفتم خانوم، آقا پاتو شل کن و فلان جاتو شل کن و باز سفت ترش کردن و مجبور شدم هی هلشون بدم که زخمم درد گرفته.

الانم با همراه یکی از همین مغز خر خورده ها دعوام شد.

اولش که یه ساعت داشتم هلش میدادم تو اتاق و نمیفهمید چطور پاشو شل کنه. بعدشم که هی از میکروفونی که صداش تا بیرون میره میگفتم خانوم تموم شد و نمیشنید. منم میکروفونو نزدیک کردم و داد زدم و همراهش اومد دعوا!

مفت ننشستی اینجا داری دادوبیداد میکنی و...

کاش همه شهر بمیرن اول از همه من

۱۹ مرداد ۹۹

توسط ... | یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۹ | 23:8

با دوستم حرف میزدم که خوابگاه بود. میگفت الان اشپزخونه م، الان حیاژم رو نیمکت دم در و...

قلبم فشرده گشت.

من کی میخوام ازون دوران بیام بیرون :(

 

+فردا شیفتم و احتمالا صبحش اعصاب خوردی خواهم داشت بابت پیگیری نیروی جدید :(

تا اواسط مهر زورمو میزنم اگر نیرو نیاوردن دیگه مهم نیست. دوماه و نیم میمونه یه جوری میگذره ان شالله

مردان بی کفایت

توسط ... | یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۹ | 15:10

اینکه زنا اندازه مردا بیرون کار کنن خیلی زود داره حالت وظیفه میگیره.

اینکه توانایی کار بیرون از خونه و درجه خستگیشون مثل مردا باشه زود وظیفه و انتظاری شد که از زنا میره.

اینکه زنا اندازه مردا تو هر مسئله ای مقاومت داشته باشن زود انتظار مردم شد.

اما در دید اکثر مردم هرگز از یه مرد انتظار نمیره برای خانواده آشپزی کنه یا ظرف و لباس بشوره و تمیزکاری کنه اونم در حد خانوما و در این صورت خیلی تشویق و تحسین میشن چون ‌هرگز وظیفه شون محسوب نشده. و اگرم اندازه خانوما نتونن خوب انجامش بدن میگن خب مرده دیگه!

میگن مردا زود عصبی میشن و مغرورن و خانوما باید با آرامش خودشون تحمل داشته باشن و آرومشون کنن. باشه قبول! اینم غریضه نرهاس!‌ اما مسئله اینجاست اونا هیچوقت نمیتونن گریه یا ترس‌ یه خانومو که اونم جزو غریضه زنانه س تحمل کنن و همیشه اون خانوم محکومه.

نمیگم همه، ولی واقعا یه سری از مردا تبدیل شدن به یه نره غول با یه کیسه اسپرم برای تولید مثل، که دیگه هیچ کاربرد و فایده ای نداره که هیچ! یه سریاشون شدن عین غدد سرطانی‌ که جز زحمت و محدودیت و عدم امنیت هیچی ندارن برای خانوما.

رسما خانوما دارن کار هردو جنس رو میکنن.

دیگه نه زندگی قبیله ای درکاره. نه گرگ و شغال حمله میکنه.‌ متاسفم برای مردان،‌حق‌ دارن اگر حس بی کفایتی کنن.

رژیم مسخره

توسط ... | یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۹ | 13:35

بیشتر اعصابم از اقای دوست خورده که جای دلداری، «باز سرخود خرید کردی و به من نگفتی و این به سرت اومد» راه انداخته.

انگار من بچه دو ساله م هرکار کردم باید بهش بگم. سر همین باهاش دعوا کردم.

اینجایی هم که ازش گرفتم سایت غفاری دایت هست. واقعا مسخره س هیچوقت ازش رژیم نگیرین.

هیچ راه ارتباطی نداره یه پشتیبانی مسخره داره بعد دو سه ساعت نصفه و نیمه جواب یه سوالو میده.

رژیمشم کاملا مشخصه یه چیز آماده س از قبل برای همه میفرستن.

خیلیم گرونه تو تخفیف دو برابر بقیه جاها بود.

باشد متنبه شوم دیگه ازین کارا نکنم.

رژیم

توسط ... | یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۹ | 12:56

۱۸۰ تومن دادم بابت برنامه رژیم و ورزش

به شدت حس میکنم پولمو انداختم تو جوب

شوخر

توسط ... | شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ | 13:18

خب به میمنت و سلامتی دختر عموم که همکلاسی و همبازی بچگیام بود هم ازدواج کرد. اونم با یه پسر همشهری که اروپا درس میخونه و سرکوفت ها شروع شد.

بچه که بودیم همیشه اون سرزنش میشد بابت اینکه همیشه عملکرد و یادگیری من تو مدرسه و... بهتر بود. 

الانم منو سرزنش میکنن :) میگن بیا این همه درس خوندی الانم میخوای خودتو پاره کنی تنها پاشی بری خارج، این عین آب خوردن داره میره رفتنی برامون دست هم تکون میده.

خواهر بزرگ میگه نظرت درباره شوهرش چیه؟ گفتم من نه دیدمش نه میشناسمش که بخوام نظر بدم. در ضمن بشناسمش هم به من ربطی نداره که چیه و کیه. من که نمیخوام باهاش ازدواج کنم. فقط ارزوی خوشبختی میکنم براش. دلیل هم نمیشه چون یکی مسیر زندگیشو اینجوری انتخاب کرده منم بخوام راه اونو برم و دنبال شوهر اونور آبی باشم.

از الان تا یکسال دیگه منتظر سرکوفت ها و غرهای خانوانه من و مقایسه من با دختر عموم باشید. چون زندگی ایده آل در نظر اونا ازدواج با همشهریه و در صورتی که بخایم ایران نباشیم ازدواج با همشهری در خارج از کشوره! استقلال یک زن در نظر اونا معنایی نداره و باید یه نره غول مورد پسندشون بالاسرمون باشه.

حالا من همیشه تو هرررر مسئله ای با آقای دوست دردودل میکنم اینبار نمیتونم بهش بگم چون ناراحت میشه. همیشه وقتی میگم فلانی هم ازدواج کرد و تکلیفش مشخص شد ناراحت میشه. میگه حس بی کفایتی میکنم وقتی کاری از دستم برنمیاد و فقط باید حسرت بخورم و غصه بخاطر اینکه تو هم دوست داری تکلیف زندگیت مشخص شه‌ و  فعلا نمیتونم کاری کنم.

مینای حقیقت

توسط ... | شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ | 1:18

نگفتی…ماهتاب؛ امشب، چه زیباست!
ندیدی… جانم؛ از غم، ناشکیباست…

 

#بامداد ۱۸ مرداد ۹۹_ پشت بام خانه پدری_ زیر نور مهتاب

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .