خدایا قطعا حواست هست که در شرایط پاندمیک بین یکی از عجیب ترین قوم ها و تو چه شرایط محیطی و اقتصادیی کار کردم.
+ ظهر شده و بعد دیدن کلی چیز عجیب و غریب و شنیدن کلی توهین و بی احترامی و بی قانونی و... چند دیقه پیش از شیفت ۲۴ ساعته برگشتم. تو راه وقتی داشتم با کلی مشمای سنگین که شامل پتو و ملحفه و... بود که بخاطر شیوع احتمالی کرونا تو بخش اورده بودم بشورم، از سراشیبی تند بالا میومدم، از شدت گرما و خستگی چندبار واقعا نزدیک بود پخش زمین شم. فقط آب میخاستم و خواب. دست و پا و سرم داشت آتیش میگرفت و دلم میخاست بگیرمشون زیر آب خنک.
رسیدم خونه و دیدم آب قطعه. نشستم زیر شیر و شروع کردم به گریه کردن.
یکسال گذشت از روزی که کاملا پشیمون بودم و تصمیم داشتم نرم سرکار، موندم و هنوزم چیزی بهتر نشده
اگر قرار باشه زندگی ازین بهتر نشه امیدوارم هرچه زودتر بمیرم