خب به میمنت و سلامتی دختر عموم که همکلاسی و همبازی بچگیام بود هم ازدواج کرد. اونم با یه پسر همشهری که اروپا درس میخونه و سرکوفت ها شروع شد.
بچه که بودیم همیشه اون سرزنش میشد بابت اینکه همیشه عملکرد و یادگیری من تو مدرسه و... بهتر بود.
الانم منو سرزنش میکنن :) میگن بیا این همه درس خوندی الانم میخوای خودتو پاره کنی تنها پاشی بری خارج، این عین آب خوردن داره میره رفتنی برامون دست هم تکون میده.
خواهر بزرگ میگه نظرت درباره شوهرش چیه؟ گفتم من نه دیدمش نه میشناسمش که بخوام نظر بدم. در ضمن بشناسمش هم به من ربطی نداره که چیه و کیه. من که نمیخوام باهاش ازدواج کنم. فقط ارزوی خوشبختی میکنم براش. دلیل هم نمیشه چون یکی مسیر زندگیشو اینجوری انتخاب کرده منم بخوام راه اونو برم و دنبال شوهر اونور آبی باشم.
از الان تا یکسال دیگه منتظر سرکوفت ها و غرهای خانوانه من و مقایسه من با دختر عموم باشید. چون زندگی ایده آل در نظر اونا ازدواج با همشهریه و در صورتی که بخایم ایران نباشیم ازدواج با همشهری در خارج از کشوره! استقلال یک زن در نظر اونا معنایی نداره و باید یه نره غول مورد پسندشون بالاسرمون باشه.
حالا من همیشه تو هرررر مسئله ای با آقای دوست دردودل میکنم اینبار نمیتونم بهش بگم چون ناراحت میشه. همیشه وقتی میگم فلانی هم ازدواج کرد و تکلیفش مشخص شد ناراحت میشه. میگه حس بی کفایتی میکنم وقتی کاری از دستم برنمیاد و فقط باید حسرت بخورم و غصه بخاطر اینکه تو هم دوست داری تکلیف زندگیت مشخص شه و فعلا نمیتونم کاری کنم.