ساعت دو شبه. آخرای شیفت ۲۴ه.
خیلی خسته م و سردرد دارم و بیناییم کم شده.
اومدم یکم دراز بکشم. داشتم فک میکردم چقدر زندگی ازین ببعد سخت تره.
چهارماه دشوار از بخشی که هر روز نیروهاش داره کمتر میشه مونده. جایی که حتی جای امن و درست حسابیی برای چند ساعت استراحت هر چند با استرس وسط شیفتای طولانی نیست.
امروز همکارم گفت چندتا عقرب دیگه تو اتاق استراحت ساختمون دوم کشتن.
چندماه هم قراره با برادرم تنها زندگی کنم و خب سخته.
پولام داره تو بورس روز به روز آب میشه.
باید در به در دنبال کار باشم ازین ببعد.
سخته. کجا میشه کار خوب پیدا کرد تو این اوضاع اقتصادی که بشه تنها زندگی رو باهاش بچرخونم اگر طرحم تمدید نشه؟
بعد اگر همه اینا به خیر بگذره باید برم دنبال بقیه گره و گیر و دارای عجیب زندگیم که باز سخت تر از قبلی هان.
خیلی حس تنهایی دارم. اونم بخاطر اینه که اصلا حمایت خانواده م رو حس نمیکنم و بعد رفتنم برای اولین بار میشم یک انسان تنها و رها و با جیب خالی تو گوه ترین کشور جهان از لحاظ اقتصادی. اما حداقل ازادم. تا حدودی البته!
خواستم چشمامو ببندم که یه لحظه باخودم گفتم چقد خوب میشد الان خدا روحمو میگرفت و میبرد پیش خودش. تا همه این درگیری ها و سختی ها تموم بشه...
+۲۶ مرداد۹۸
صبح ساعت ۷:۳۰ لحظه ای بود که برای اولین بار حس کردم که چه اشتباه بزرگی کردم و دلم غصه دار شد بابت وضعیتم و اشک ریختم.
یکسال گذشت و اشک های من هنوز قطع نشدن...
#خدایا توکل به تو