توسط ...
| یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 19:19
این شیفت هم گذشت... جدیدا اینجوری حال خودمو خوب میکنم که میگم ببین این همه مدت گذشت این یه روزم میگذره... این چند ماه هم میگذره...
خیلی غم انگیزه که منتظر گذشتن روزهای بهترین سن زندگیت بشینی. ولی تنها کاریه که الان حالمو خوب میکنه متاسفانه.
+دیروز سحر، ینی پریشب، نمیدونم با چه منطقی لازانیا خوردم! با این معده داغونم. خیلی وقت بود دلم لازانیا میخواست و از قضا درست کردم که برای سحر قبل شیفت بخورم! سس بشاملش خیلی زیاد شده بود و کم گذاشتم بپزه، بخاطر همین حالت خمیری داشت یکم. اقا چشمتون روز بد نبینه شکمم باااااد کردااا. قشنگ انگار گاو خوردم! تا یه ساعت و نیم بعدش نخابیدم با اینکه قبل سحر هم دو ساعت خابیده بودم فرداش 24 ساعت شیفت بودم. بعدشم به زور یه ساعت خابیدم و بیدار شدم و واقعا حس میکردم شکمم داره منفجر میشه. این حس انفجار تا طرفای عصر با من بود. حالا حال دلم اونجوری کم خوابی هم روش! کلا سرگیجه داشتم. صبح منو یه همکارا و خانوم ز شیفت بودیم. رفتم ساختمون دوم و دیدم که بله! دوباره تو اتاق استراحت سیگار کشیدن!! و بدتر از اون شواهد نشون میداد که همونی کشیده که من اون روز کلی پیشش اعتراض کردم و ظاهرا بهم حق داد!! ینی اگه اون بوده باشه منو اسکول فرض کرده و حرفم به هیچ جاش نبوده. انقد اعصابم خورد بود که با داد و بیداد اومدم ساختمون اول و به رئیس گفتم اگر تکرار بشه میرم حراست شکایت میکنم و بهشون تذکر بده و... که رئیس هم ظاهرا اصلا براش مهم نبود. چون تو این قضیه من اذیت میشم نه اون! ولی خب فک کنم و ان شالله بهشون تذکر بده.
بعد خانوم ز گفت که شب نخابیدم گفتم منم سه ساعت خابیدم که واقعا کافی نیست برای این شیفت. بعد گفت حس میکنم مریضم و نمیخام وایسم و شیفت و واگذار میکنم. جالب اونجا بود که همکارم میگفت شنیده که به مربی اموزش رانندگیش زنگ زده و گفته که عصر میام :|
دیگه پاس ساعتی گرفت و عصر وشب رو سپرد به خیکی. حالا یاااخدا. من با اون حال سیستم گوارشم، زبون روزه، بی خواب، خسته، با سرگیجه، با لباس حفاظتی و... بیا با خیکی شیفت بده. دیگه من روزای عادیشم نمیتونم باهاش شیفت بدم!
خلاصه سپردم دست خدا و گفتم خدایا توکل به خودت. خودت بهم قدرت بده که کاری از دستم برنمیاد. شاید باورتون نشه ولی از عصر به بعد از هر شیفتی سرحال تر بودم!!! مریض هم خیلی کم اومد و نذاشتم که خیکی هم اذیتم کنه. موقع افطار و سحر هم خیلی اروم اروم غذا خوردم و دیگه اذیت نشدم. کلی خداروشکر کردم و میکنم بابت این قضیه. واقعا به این نتیجه رسیدم خدا هیچوقت توکل به خودشو بی جواب نمیذاره.
عصر هم دستگاه جدید رو درست کردن و کلی شاد گشتیم بابت اینکه دیگه لازم نیست کاستای سنگین فلزی ببریم و بیاریم و تو تاریکی کار کنیم. و البته خصوصا برای من که کار با دستگاه جدید رو بلد نبودم و خیلی برام سخت بود.
شب هم خیلی نامحسوس بهش فهموندم که زورگویی رو بس کنه و نوبت منه که ساختمون دوم بخابم و با بی میلی به خواسته م که چه عرض کنم به حقم تن داد :)
ولی خب نخوابیدم و نشستم با اقای دوست حرف زدم تا سحر که خیلی دلم براش تنگ بود و خداروشکر از ساعت یک و بیست دیقه دیگه مریض نیومد اونجا.
دیروز رئیس گفت که بابت اشتباهات بیمه ای خانوم ز که با اکانت شخصی من انجام داده بود قراره از حقوقش کم کنن. حالا باز خداروشکر قبول کردن از من کم نکنن! البته بعد دعواهای فراوان! یکی از چیزایی که خیلی بابتش دیروز ناراحت شدم این بود که یکی دوبار که اکانتم رو نبستم هربار بعدش میدیدم که یکی داره با اسم من پذیرش میکنه. و البته اینکه خیلی حواسشون بود که اکانت خودشون رو ببندن! ینی چی؟؟ ینی حواسشون بود که اکانتشون رو ببندن ولی حواسشون نبود که باز کنن و گندکاریاشون رو تو اکانت خودشون بکنن! یه جوریه که از هر فرصت کوچیک و بزرگی برای سواستفاده استفاده میکنن! دیگه تلاشم در این جهت بود که واقعا هر دفعه صفحه م رو ببندم و برای هر مریض دوباره باز کنم هرچند با این کار هم من هم مریض هر بار دو دیقه بیشتر معطل میشیم ولی ارزشش رو داره.
+چیزی که جدیدا خیلی ازش خوشحالم اینه که همکارا شکرخدا یاد گرفتن که دیگه سربه سرم نذارن و حرف اضافه باهام نزنن. خیلیم یهویی این اتفاق افتاده و احتمالش هست که باهم درباره من حرف زده باشن و به این نتیجه رسیده باشن ولی خب هرچی هست مهم نیست و از بابتش خیلی خوشحالم!
خیکی خیلیییی پر حرفه. یادمه پاییز که باهاش شیفت میدادم تا اخر شیفت منو به حرف میگرفت و چرت و پرت میگفت و وقتی تنها بود کلافه میشد! ولی دیروز کلا ده جمله باهم حرف نزدیم! اصلا هم بهش نگاه نمیکردم که باهاش چشم تو چشم نشم و مجبور نشم حرف بزنم یا اون حرف بزنه.
میدونین من ادم خیلی پرحرفی بودم تو دانشگاه. فک کنم از پستای طولانی اینجامم مشخصه J همیشه دوست داشتم شوخی کنم و حرف بزنم اما اینجا با اینا هرچی کمتر حرف بزنی بیشتر در امانی! هر حرفی که میزنی بر علیهت در دادگاه استفاده میشه J
هر چی میگی برای بقیه تعریف میکنن و حتما یه چیزی از توش در میارن .
خانوم ز هنوزم پیششون میشینه و حرف میزنه و نمیدونم این همه پشت سرش حرف میزنن چرا متنبه نمیشه K
از طرف دیگه هم اصلااااا باحال نیستن و حرف زدن باهاشون فقط اعصاب ادمو بهم میریزه. تمام باحال بودن و شوخیشون تو چیزای بی تربیتی خلاصه میشه.
#9 ماه و 10 روز گذشته و 7 ماه و 15 روز مانده به پایان طرح اجباری