انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

دسشویی

توسط ... | یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 17:8

داستان جدید دارم:

خدماتی ها!

امروز رئیس به یکیوشن که فقط میخابه گفت‌که چرا همکارا ازت ناراضین!؟ انقد زبون درازی کرد که نزدیک بود همه مونو بخوره.

ساختمون دوم دسشوییش یک ماهه تمیز نشده!!! تو این اوضاع! یک ماه! سطل آشغال بزرگش که مال دسمال کاغذیه پر پر شده و میریزه ازش. انقد بد بود که با تهوع اومدم بیرون. خدمات اونجا هم همونه که تو اتاق استراحت سیگار میکشید. مثل اینکه یه دعوای دیگه لازک داره.

۲۸ اردیبهشت ۹۹

توسط ... |

بیمارستان نشین

| یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 14:12

همیشه خاطرات خوب به یاد آدم میمونن و سختی ها از یادش میرن. 

هلی عزیز اگر این روزها گذشت و خدایی نکرده دلت براشون تنگ شد امروز رو یادت باشه.

بعد از تلاش فراوان و قبول شدن در دانشگاه تو یکی از رشته های به ظاهر خوب و پاس کردن درس های دشوار و فارغ التحصیلی، بعد از نه ماه و نیم کار بی وقفه و دو برابر و نیم موظفی یک کارمند، من تا به امروز نصف حقوق یک ماه یک کارگر خارجی رو گرفتم.

علی رغم اذیت فراوان مردم و روسا و ازارهای بی پایان و هر روز، من هنوز هم سعی میکنم ذره ای از حقوق مریضا رو زیر پا نذارم. همیشه در تلاشم که آسیبی به بخش نرسونم و ذره ای باعث خوردن حقوق مریض و همکارا نشم. با مقاومت تمام دارم این کارارو انجام میدم چون کاملا برخلاف عرف بخش و قانون بخور بخور اونا هست.

بعد از این مدت دیشب و امروز صبح خانوادم بدون هیچ اهمیتی به اینکه من یک شیفت طولانی ۳۲ ساعته در پیش دارم نذاشتن که بخوابم.

و امروز رئیس به من گفت که بدرد نمیخورم و طرحم رو حتی اگر تمدید هم کنم برام امضا نمیکنه. اون تایید کرد که خوب بودن و بد بودن به میزان شیفت همکاران رو وایسادن بستگی داره! اینکه تو سری خور باشیم و چیزی نگیم.

فکر میکردم که اگر برای مردم مفید باشم خوبم. همیشه تصورم این بود اگر با سواد تر باشم و کارم رو دقیق تر انجام بدم، بیشتر مورد تقدیرم.

و من قلبم شکسته...

صبح آخرین شیفت اردیبهشت

توسط ... | یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 4:54

بارونیم رو گذاشتم کنار و یه مانتو درآوردم که ازین به بعد برای مسیر بیمارستان بپوشم. مانتویی که پارسال همین حدودا با هزار ذوق و شوق خریدم برای رفتن سرکار!

دیدم آستیناش کوتاهه، منم که ماهی یکبار هم حوصله زدن موهای دستمو ندارم‌. فکر کردم لت و پارش کنم و یه جوری آستیناشو بلند کنم. بعد گفتم نه هلی! شاید یه روزی دوباره ذوق زندگی کردن در من به وجود اومد.

+ دلم گرفته. یکم دیگه یه شیفت ۳۲ ساعته شروع میشه. واقعا دیگه جسم نحیفم کشش این شیفتای سخت و طولانی رو نداره. هرچی بیشتر میرم جلو جای اینکه عادت کنم خسته ترم‌.

۲۷ اردیبهشت ۹۹

توسط ... | شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 22:23

امروز بعد سه ماه رفتم بیرون از خونه، برای کارای سهام عدالت و یکم خرید

نمیدونستم اصن باید چیکار کنم، تاکسی بگیرم یا باید پیاده رفت؟ اصن پول تاکسی رو چطور باید حساب کرد و...

رفتم پست بانک و انقد مردم رعایت نمیکردن که حس میکردم از کل دورانی که تو بیمارستان بودم بیشتر در معرض خطرم. نه کسی ماسک داشت نه رعایت میکرد نه هیچی.

دوست دوران کنکورمو دیدم، سال قبل منم کنکور داده بود و هنوزم داره کنکور میده. آرزو کردم که هیچوقت مثل من پشیمون نشه چون مطمئنا در مقایسه با منی که کنکور دادم خیلی ضربه میبینه.

هنوزم درک نکردم و نمیکنم «پزشکی» چیه که این همه زندگی رو خراب کرد؟ چرا یک انسان باید شش سال از زندگیشو فقط صرف قبول شدنش بکنه؟

کسایی که بیشترشون بعدا یا درساشونو میفتن یا میشن پزشکای اشتباهی که فرت و فرت الکی مسکن مینویسن و با سواد کم فقط آسیب زننده ن.

 

از پست بانک اومدم بیرون و کمی تو شهر گشتم، چقدر همه جا خاکستری بود. فقر و کهنگی و اجبار موج میزد. کسی لبخند رو لبش نبود.

رفتم نوشت افزار و برای خوب کردن حالم ۱۸۰ تومن خرت و پرت الکی برا خودم خریدم. خودنویس طرح دار، برچسب برای بولت ژونالم، کاغذ رنگی، ماژیک رنگی برای تولد خواهرزاده م و...

ولی بازم بعد سالها جامدادی گل گلی مورد علاقه م رو برداشتم که بخرم و گذاشتم سر جاش.

پنج ساله هر بار این مدل جامدادی رو برمیدارم و میگم گرونه بیخیال و میذارم سرجاش. دفعه بعدی میرم و میگم اینبار دیگه میخرم و میبینم باز گرون تر شده و باز میذارم سرجاش.

 

سر راه هم داشتم با افای دوست حرف میزدم که سر از یه مغازه دراوردم که دیدم فروشنده ش پسر عمومه! هنوزم دعا میکنم صدای مردونه شو پشت تلفن نشنیده باشه. اصلا برام مهم نیست فقط دوست ندارم با حرف پشت سرم پدر و مادرم اذیت شن‌.

گفت که پسرش از دانشگاه آزادش اومده و قصد نداره بره سربازی. احتمالا با نفوذ و پولی که داره یه کاری براش میکنه.

چقد بعضیا از لحظه دنیا اومدن خوش شانسن.

۲۴ اردیبهشت ۹۹

توسط ... | جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 23:27

دیروز و امروز ترکیبی از دو حال خوب و بد داشتم. ینی دیروز حالم بد بود و امروز خوب! خودمم نمیدونم چرا! فقط میدونم خواب حایل بین حال خوب و بدمه همیشه! ینی ممکنه بیدار بشم و دلم گرفته باشه و تا دوباره نخابم به همین صورت بمونم.

پریروز شیفت بودم و صبح سر قضیه سیگار کشیدن تو اتاق استراحت، رو برگه های تذکر اتاق نوشتم در صورت مشاهده مجدد گزارش داده خواهد شد! بعد دیدم منشی برگه هارو پاره کرده و خلاصه دعوامون شد. هی اون داد بزن، هی من داد بزن! یه سری از خدماتی های فضول رفته بودن و پشت سرم حرف دراورده بودن و دو بهم زنی کرده بودن. من منظورم هرکسی بود که اونجا سیگار میکشه و خدماتیا رفتن به منشی گفتن که منظورش تویی. درحالیکه کسایی ک منو به این نتیجه رسوندن که منشی اونجا سیگار کشیده خود این خدماتیا بودن.

خدماتیای بیمارستان ما نقش وایر تلفن رو دارن! حرف ازین بخش به اون بخش و... توسط اونا دهن به دهن میچرخه. اصولا نقش دکتر و مشاور بهداشتی رو برای مریض دارن و در اقدامی باورنکردنی به رئیسمونم دستور میدن!  بماند ک سر ما داد میکشن!
خدماتی های بخش ما از ۲ بعدظهر که میان بیکار میشینن تا ۱۲ شب. ی چیزی هم ک میگی بهشون برمیخوره. 
مثل خانوم چاقی که پریروز داده بودن بخش ما و تا غروب تو پاویون با بچه ش چت تصویری کرد و تهش گفتیم بی زحمت برو ساختمون دوم رو تمیز کن مریض قرنطینه رفته اونجا.
‌گفت باشه یه سر تا عابر بانک برم میام! رفت و یک ساعت گذشت و نیومد. صدای مریض منتظر دم در دراومد. رفتم دنبالش و پیداش کردم دیدم که تو ازمایشگاه مشغول گوشیشه. گفتم میشه برین تمیز کنین؟ گفت: چی؟؟ کجا؟؟ چرا؟؟ :/ هنوزم دارم خودمو قانع میکنم میگم لابد مشغله ذهنی مشکلی چیزی داشته یادش رفته!

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 22:6

خیلی خسته م

نای نوشتن ندارم فعلا

امروز دوتا پستم نصفه موند

اختیار

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 21:20

فقر اجباری یا فحشای اختیاری؟

تغییر

توسط ... | چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 8:16

تو بیمارستان داره یه اتفاقایی میفته دعام کنید خیر باشه

خبر داغ اینکه رئیس داخلی رفت!!!

رئیس خودمونم قراره عوض شه.

چندتا مقام دیگه هم عوض شده انگار.

نمیدونم قراره بهترش بیاد یا بدتر

شهید

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 5:44

خدایا شکرت که یکی مثل عموی آقای دوست نیست که ببینه برای چی و چه اوضاع گوهی زندگیشو داد

پسر ۱۵ ساله ای که با اختیار خودش رفت جلو توپ و تانک

خداروشکر نیستی که ببینی...

من و او

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 5:40

رابطه من وآقای دوست واقعا عجیبه

و عجیب شروع شد و احتمالا آینده ش‌هم عجیب باشه.

ما دو تا انسان واقعا متفاوتیم که خداروشکر به طرز باورنکردنی تفاهم داریم!! ینی تو بگو یه ویژگیِ نه خودمون نه خانوادمون هم یکی نیست از بیرون که نگاه میکنی! به عبارتی اصلاااااا ظاهرا بهم نمیخوریم!

خیلی داستان جذابی برای نوشتن و خوندن و به یادگار موندن داره

اما حیف که اصلا دست و دلم نمیره که رابطه شخصیم رو به کسی بگم یا حتی تو خلوتم بنویسم. 

او پیش از من

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 5:30

یادمون باشه انتقاد دیگران همیشه درست نیست

و متقابلا تمجیدشون هم همیشه درست نیست

 

 

مثال(۱ نمره):​​​​​​

قصد توهین ندارم و خداروشکر که شما نمیشناسینش و راحت میتونم بگم درباره ش.

روزی ک اومدم بیمارستان گفتن یه دختر طرحی اونجاست که یک ماه از طرحش مونده. بشدت همه ازش تعریف میکردن و میگفتن چقد خوبه و سعی کن مث اون باشی و فلان.

یک ماه گذشت و من متوجه شدم چقد این دختر هرچی میگن گوش میده! چقدر خاله زنکه! چقدر عدم ریسک پذیری داره و میترسه.

شش ماه گذشت و فهمیدم حداقل یک میلیون پول بی زبون اینو خوردن و اصلا پیگیر نبوده ببینه پولی هست ،نیست؟ چه خبره اصن تو این کارگزینی و امور مالی و...؟ سهم من حدود ۲۵۰ تومن بود که بخاطرش تا شهر دانشگاه رفتم.

مرخصیاشو خورده بودن و بخاطر عدم مقاومت اون مال‌ ماروهم دارن میخورن. تا تونستن زور گفتن و شیفت سخت دادن بهش. بخاطر همین اومدنی همین انتظارو از من داشتن و تا این دید رو تغییر دادم و شیفتام اندازه بقیه شد شش ماه طول کشید.

۹ ماه گذشت و الان فکر میکنم؛ ببین کسی که در نظر اینا خوبه کی میتونه باشه اصن :)))

سهمیه

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 15:5

نه به الان که خانوم ز وجود کرونا رو انکار میکنه و میگه تموم شد بابا!

نه به سه هفته پیش که منو سکته داد و روز تعطیلی میخاست بکشونه بیمارستان که تست بدیم و الکی توهم زده بود که تصادفیا همه تستشون مثبت شده و با دوتا سرفه کوچیک زنگ زد به سوپر و گفت که من سرفه شدید دارم!!!

 

+میدونین امیدوارم برنخوره به بعضیاتون ولی خب چیزیه که حس میشه اینجا :)

سطح سواد همکارا به شدت پایینه. هم سواد هم هوششون.

اصولا قوانین و اصول بخش و اینکه چطوری کار انجام شه و اینا دست رسمی هاست خب

نمیگم که همه سهمیه دارا کم سواد و کم هوشن ولی شما در نظر بگیر:

ما نه تا همکاریم

سه تا طرحی و شش تا رسمی. از شش تا رسمیا چهارتاشون سهمیه دارن و هرچهار تا کاردانین و چندساله با وجود سهمه موفق نشدن کارشناسی قبول بشن، سهمیه های کلفت ها! فرزند شهید، خودش جانباز و... اون دوتا هم یکیش مدرک کاردانی زمان شاه داره! دیگه داره بازنشست میشه و کلا به روز نیست. میمونه یکیش که یکم سوادش بیشتره به نسبت بقیه.

چه شود این بخش!

سم عادت

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 20:7

اوایل اسفند بود که تب و تاب کرونا و ترس ازش تو بیمارستان حاکم شده بود.
همکارا انقدر ترسیده بودن که تقریبا همه شون خودشونو تو معرض اشعه گذاشتن یا رفتن ازمایش دادن ببینن که مبتلا شدن یانه. بعضیاشون شبا از ترس خوابشون نمیبرد.
ولی من اصلا حاضر نشدم درحالیکه علائمی ندارم برم زیر اشعه و ازمایش هم ندادم. و فقط سعی میکردم بیشتر رعایت کنم. نمیگم نترسیدم. آره خیلی ترسیدم ولی خیلی آروم تر بودم به نسبت بقیه.
همه به فکر لباس محافظتی جدید بودیم و دو تا و سه تا ماسک روی هم میزدن و بعضیا از خونه غذا میاوردن و...
تا 12 اسفند هیچ مریض کرونایی نیومد و از دوازدهم شهر الوده شد. برخلاف انتظار انقدری الوده نشد که فکر میکردیم اما هنوزم مورد داشتیم.
گذشت و گذشت همه "عادت" کردن!
دیروز در حالیکه بیخ گوشمون چهارتا مریض بستری بودن، چندبار منو مسخره کردن سر اینکه چرا هنوز دارم لباس حفاظتی میپوشم! بار ها این جمله رو میتونی تو بیمارستان ما بشنوی: کرونا تموم شد بابا!
عادت کردیم. مثلا عادت به گرونی... به فاصله طبقاتی... یه ظلم علیه زنان... به ناعدالتی به کرونا،به رسوم و باورهای مسموم که هیچکس نمیدونه چرا داره انقد سفت و سخت ازشون پیروی میکنه، به خیلی چیزای دیگه که اومد و هنوز مونده.
شاید من نرمال نیستم که عادت نمیکنم وگرنه چرا همه عادت میکنن تهش همیشه من میمونم؟
 

+ پست قبلی رو ویرایش کردم. تو ادامه مطلبش یه چیزی گذاشتم

دورم از همه چی

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 19:38

جونم براتون بگه که رابطه لانگ دیستنس خیلی سخته. خیلی...
من عادت ندارم در مورد رابطه شخصیم هیچ جایی خارج از اون زیاد حرف بزنم. ولی این چند روز واقعا دلم برای اقای دوست تنگ بود. سخته سالی یه بار اونم اگر بشه! همدیگه رو ببینیم. سخته راه وصالمون انقد دشوار باشه که با فکر کردن بهش دود از کله ادم بلند شه. 
محدودیت، عدم استقلال کافی، قفل بودن ذهن اطرافیان و اینکه فک کنن فقط حرف خودشون بی هیچ دلیل منطقی درسته، وضع مملکت، وضع خانواده و مذهب و بیماری و .... باعث همه ایناست.
وگرنه اگر میشد همین امروز باهاش ازدواج میکردم و جمع میکردم میرفتم و مسئولیت بقیه چیزا رو میپذیرفتم.
سه روز پیش خابشو دیدم. ازون خوابا که وقتی بیدار میشی هنوز تو حس و حالشی. خواب دیدم پیش هم بودیم و بهش گفتم منو بغل کن که خیلی خسته م تو خواب جسم و روحم خسته بود. مثل حال این روزا. رفتم تو بغلش و آه کشیدم که بیدار شدم و دلتنگی و دلتنگی... قدیما فقط این حس رو تجربه کرده بودم که خواب بد میبینم و بیدار میشم و خداروشکر میکنم که خواب بودم. اما این روزا خیلی پیش میاد که خواب میبینم مثلا برگشتم پیش دوستام یا پیش اقای دوست و بیدار میشم و گریه م میگیره و ارزو میکنم کاش بیدار نمیشدم.
چی میشه یهو بیدار بشم و ببینم همه این روزا یه خواب بوده و بگم خداروشکر و برم پی بقیه زندگیم؟

 

رمز ادامه همون همیشگیه

اگر یادتون رفته کامنت بذارین
 

ادامه مطلب

20 اردیبهشت 99

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 19:19

این شیفت هم گذشت... جدیدا اینجوری حال خودمو خوب میکنم که میگم ببین این همه مدت گذشت این یه روزم میگذره... این چند ماه هم میگذره...

خیلی غم انگیزه که منتظر گذشتن روزهای بهترین سن زندگیت بشینی. ولی تنها کاریه که الان حالمو خوب میکنه متاسفانه.

+دیروز سحر، ینی پریشب، نمیدونم با چه منطقی لازانیا خوردم! با این معده داغونم. خیلی وقت بود دلم لازانیا میخواست و از قضا درست کردم که برای سحر قبل شیفت بخورم! سس بشاملش خیلی زیاد شده بود و کم گذاشتم بپزه، بخاطر همین حالت خمیری داشت یکم. اقا چشمتون روز بد نبینه شکمم باااااد کردااا. قشنگ انگار گاو خوردم! تا یه ساعت و نیم بعدش نخابیدم با اینکه قبل سحر هم دو ساعت خابیده بودم فرداش 24 ساعت شیفت بودم. بعدشم به زور یه ساعت خابیدم و بیدار شدم و واقعا حس میکردم شکمم داره منفجر میشه. این حس انفجار تا طرفای عصر با من بود. حالا حال دلم اونجوری کم خوابی هم روش! کلا سرگیجه داشتم. صبح منو یه همکارا و خانوم ز شیفت بودیم. رفتم ساختمون دوم و دیدم که بله! دوباره تو اتاق استراحت سیگار کشیدن!! و بدتر از اون شواهد نشون میداد که همونی کشیده که من اون روز کلی پیشش اعتراض کردم و ظاهرا بهم حق داد!! ینی اگه اون بوده باشه منو اسکول فرض کرده  و حرفم به هیچ جاش نبوده. انقد اعصابم خورد بود که با داد و بیداد اومدم ساختمون اول و به رئیس گفتم اگر تکرار بشه میرم حراست شکایت میکنم و بهشون تذکر بده و... که رئیس هم ظاهرا اصلا براش مهم نبود. چون تو این قضیه من اذیت میشم نه اون! ولی خب فک کنم و ان شالله بهشون تذکر بده.

بعد خانوم ز گفت که شب نخابیدم گفتم منم سه ساعت خابیدم که واقعا کافی نیست برای این شیفت. بعد گفت حس میکنم مریضم و نمیخام وایسم و شیفت و واگذار میکنم. جالب اونجا بود که همکارم میگفت شنیده که به مربی اموزش رانندگیش زنگ زده و گفته که عصر میام :|

دیگه پاس ساعتی گرفت و عصر وشب رو سپرد به خیکی. حالا یاااخدا. من با اون حال سیستم گوارشم، زبون روزه، بی خواب، خسته، با سرگیجه، با لباس حفاظتی و... بیا با خیکی شیفت بده. دیگه من روزای عادیشم نمیتونم باهاش شیفت بدم! 

خلاصه سپردم دست خدا و گفتم خدایا توکل به خودت. خودت بهم قدرت بده که کاری از دستم برنمیاد. شاید باورتون نشه ولی از عصر به بعد از هر شیفتی سرحال تر بودم!!! مریض هم خیلی کم اومد و نذاشتم که خیکی هم اذیتم کنه. موقع افطار و سحر هم خیلی اروم اروم غذا خوردم و دیگه اذیت نشدم. کلی خداروشکر کردم و میکنم بابت این قضیه. واقعا به این نتیجه رسیدم خدا هیچوقت توکل به خودشو بی جواب نمیذاره.

عصر هم دستگاه جدید رو درست کردن و کلی شاد گشتیم بابت اینکه دیگه لازم نیست کاستای سنگین فلزی ببریم و بیاریم و تو تاریکی کار کنیم. و البته خصوصا برای من که کار با دستگاه جدید رو بلد نبودم و خیلی برام سخت بود.

شب هم خیلی نامحسوس بهش فهموندم که زورگویی رو بس کنه و نوبت منه که ساختمون دوم بخابم و با بی میلی به خواسته م که چه عرض کنم به حقم تن داد :)

ولی خب نخوابیدم و نشستم با اقای دوست حرف زدم تا سحر که خیلی دلم براش تنگ بود و خداروشکر از ساعت یک و بیست دیقه دیگه مریض نیومد اونجا.

دیروز رئیس گفت که بابت اشتباهات بیمه ای خانوم ز که با اکانت شخصی من انجام داده بود قراره از حقوقش کم کنن. حالا باز خداروشکر قبول کردن از من کم نکنن! البته بعد دعواهای فراوان! یکی از چیزایی که خیلی بابتش دیروز ناراحت شدم این بود که یکی دوبار که اکانتم رو نبستم هربار بعدش میدیدم که یکی داره با اسم من پذیرش میکنه. و البته اینکه خیلی حواسشون بود که اکانت خودشون رو ببندن! ینی چی؟؟ ینی حواسشون بود که اکانتشون رو ببندن ولی حواسشون نبود که باز کنن و گندکاریاشون رو تو اکانت خودشون بکنن! یه جوریه که از هر فرصت کوچیک و بزرگی برای سواستفاده استفاده میکنن! دیگه تلاشم در این جهت بود که واقعا هر دفعه صفحه م رو ببندم و برای هر مریض دوباره باز کنم هرچند با این کار هم من هم مریض هر بار دو دیقه بیشتر معطل میشیم ولی ارزشش رو داره.

+چیزی که جدیدا خیلی ازش خوشحالم اینه که همکارا شکرخدا یاد گرفتن که دیگه سربه سرم نذارن و حرف اضافه باهام نزنن. خیلیم یهویی این اتفاق افتاده و احتمالش هست که باهم درباره من حرف زده باشن و به این نتیجه رسیده باشن ولی خب هرچی هست مهم نیست و از بابتش خیلی خوشحالم!

خیکی خیلیییی پر حرفه. یادمه پاییز که باهاش شیفت میدادم تا اخر شیفت منو به حرف میگرفت و چرت و پرت میگفت و وقتی تنها بود کلافه میشد! ولی دیروز کلا ده جمله باهم حرف نزدیم! اصلا هم بهش نگاه نمیکردم که باهاش چشم تو چشم نشم و مجبور نشم حرف بزنم یا اون حرف بزنه.

میدونین من ادم خیلی پرحرفی بودم تو دانشگاه. فک کنم از پستای طولانی اینجامم مشخصه J همیشه دوست داشتم شوخی کنم و حرف بزنم اما اینجا با اینا هرچی کمتر حرف بزنی بیشتر در امانی! هر حرفی که میزنی بر علیهت در دادگاه استفاده میشه J

هر چی میگی برای بقیه تعریف میکنن و حتما یه چیزی از توش در میارن .

خانوم ز هنوزم پیششون میشینه و حرف میزنه و نمیدونم این همه پشت سرش حرف میزنن چرا متنبه نمیشه K

از طرف دیگه هم اصلااااا باحال نیستن و حرف زدن باهاشون فقط اعصاب ادمو بهم میریزه. تمام باحال بودن و شوخیشون تو چیزای بی تربیتی خلاصه میشه.

#9 ماه و 10 روز گذشته و 7 ماه و 15 روز مانده به پایان طرح اجباری 

کشتارگاه

توسط ... | چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 23:40

انقد روحم خسته س که نگو

مردای اینجا میدونین چجورین؟

زن بیرون کار میکنه. خسته س و... به تخمشون نیست و افطار میخان غذا میخان و حتی زحمت گذاشتن در قندونشون رو هم نمیکشن. حتی ظرفشویی که یه متر از میز دوره رو زحمت نمیکشن بلند شن ازش لیوان بردارن ودستور میدن براشون بیارن. سر سفره اگر از تشنگی بمیرن نمیتونن برن و اب بیارن و براشون افت داره اما زن بیچاره از وسط افطارش بلند میشه تا خاسته های اونارو که بعضیاشون حتی روزه هم نبودن براورده کنه. اکثر خونه های اینجا همین داستانه. 

و مردها هرگز! هرگز! درک نکردن که یه زن  چقدر میتونه خسته باشه. چقدر میتونه از خود گذشته باشه.

و بسیاااار وحشتناک تر از اون اینه که زنا خودشون رو لایق این مسئله میدونن!! و کاملا قبولش دارن.

بار ها دیدم که زنی از غذای خودش به خاطر شوهرش زده. یا از استراحت خودش و وقت خوابش زده بخاطر پسر و همسرش. یا اینکه وسط غذا بلند شده که وسیله های مورد نیازشونو بیاره. 

جالبه که اکثر زنا هم شاغلن و مردای اینجا معمولن زن شاغل میخان حتی اگر خودشون بیکار باشن! نمونه ش نود درصد خواستگارای من!

یعنی زن هم شاغله هم خرید میکنه هم غذا میپزه و کار خونه میکنه و هم بچه داری میکنه. از طرفی هم باید به یه غول بی شاخ و دم رسیدگی کنه و دستوراتشم بدون هیچ منطق و توضیحی رعایت کنه!

 

+ چیز وحشتناکی که خیلی وقته میخوام در موردش حرف بزنم بحث ختنه کردن زناس. اینجا نود درصد زنای بالای 35 سال و حتی دخترای هم سن من رو ختنه کردن! ختنه که چه عرض کنم! این فقط پوششی بر روی این مسئله س. اونارو مثله کردن!

این زنا هیچوقت تحریک نمیشن چه برسه به رسیدن به اوج لذت جنسی و...!

از خیلیاشون شنیدم که اول و وسط و اخر رابطه جنسی برای اونا هیچ فرقی نداره !

و خیلی خیلی دردناک تر از اون اینه که مادرا با علم بر این قضیه دختراشون رو دادن مثله کردن!!!  چون خودشون رو لایق این مسئله میدونن.

چون معتقدن زن نباید لذت جنسی ببره که دچار انحراف و خیانت نشه!

نمیدونم این اگر نقض حقوق انسانی نیست پس چیه؟؟؟ اگر ظلم واضح و روشنی نیست که کاملا عادیه و کسی درباره ش حرف نمیزنه پس چیه؟؟؟ 

 

خیلی غمگینم خیلی... خسته م...

توسط ... | چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 23:27

حال سیستم گوارشم اصلا خوب نیست و کلا خیلی اذیت میشم بعد شام و سحر. تنها وقتی که حالم خوبه ساعت یک شب و بعد خوردن یه لیوان اب و یه دونه خرما برای افطاره. اونم که نمیتونم زیاد بیدار بمونم شب و برای افطار هم به همین اکتفا نمیکنم و میشینم یه چیز دیگه هم میخورم بالاخره که دیگه  دلم باد میکنه.

امروز روز خیلیییی بی فایده ای بود برام ظهرش که کلا خواب بودم و شبش هم از بی حالی و کرختی عین جنازه کف اتاق افتاده بودم. گذروندن یه شیفت 24 ساعت تو ماه رمضون و با زبون روزه و با لباس نایلونی و ماسک و استرس کرونا و مقاومت در برابر همکارای اشغال و اعصاب خوردی ها کار حضرت فیله.

 قسمت بدش این بود که مهمون هم داشتیم. خاهر بزرگ! و فرزندان. حالا صدای جیغ و داد بچه ها و غرهای بی امان مادر و خاهر وسواس و من کرخت و بی حال. چه ترکیب زیبایی...

 

ولی صبحش خیلی خوب بود. از سر کار که اومدم رفتم فروشگاه و چند قلم جنس برا خودم گرفتم شد صد هزار تومن :| با خودم گفتم مگه من چقد درامد دارم تو هر شیفتم که برگشتنی سر راه انقد خرج دو سه قلم جنس کنم؟

بعد دیدم هوا خیلییییی خوبه رفتم پارک رو به روی اونجا. جایی که اینجا هیچ دختری جرات نداره تنها بره. چرا؟ چون میگن دختر اجازه نداره جز مسیرای ضروری جایی بره! چه برسه به پارک!! اوه اوه! و اینکه اغلب اوقات پر از جونای بیکاره که میرن بیکاری و افسردگیشون رو اونجا خالی کنن.  تاکید میکنم که این جوونای بیکار پسر هستن وگرنه دختر افسرده باید بشینه گوشه خونه و کابینتای مادرشو تمیز کنه و جورابای پدرشو بشوره.

خلاصه اینکه طبق معمول که نظر دیگران رو به تخم ترامپ میگیرم رفتم و کلی زیر بارون قدم زدم و عکسای خوشکل از منظره اونجا گرفتم. خیلی کیف داد. برگشتنی هم بدون چتر زیر بارون عین دیوونه ها داشتم میرفتم و خیلی خوب بود. هرچند کله م یخ زد!

 

+و اما برگردیم قبل اون که اون همکارم که دیروز انقد پشت تلفن برخورد زشتی در مواجهه با مسئله مربوط به من داشت امروز به محض رسیدن رئیس شروع کرد به شایعه درست کردن! رفت گفت آقای رئیس ایشون(به من اشاره کرد) با مسئول تدارکات دارویی دیروز همه تقصیرارو انداختن گردن تو و گفتن خطا از توئه که دستکش سایز بزرگ اشتباهی دادی بهش. برو ببین قضیه چیه!!!!

رئیس عصبانی اومد و داد زد که من تکلیفمو باهاتون روشن میکنم ببینم کدومتون گفتین من بی عرضه م! :|||

من همینجوری هاج و واج مونده بودم!!! واقعا دیگه حرفی نداشتم برای گفتن! نمیدونم من کی با عصبانیت گفتم که تقصیر اونه و گفتم بی عرضه س و خودم خبر ندارم!

واقعا دیگه انقدر از همکارا زخم خوردم که نمیدونم چی بگم! جلو چشمم، پشت سرم، هر موقعیتی که پیدا میکنن ازم سواستفاده میکنن و بهم تهمت میزنن. چقدر یک انسان میتونه اشغال باشه رو نمیتونم درک کنم! منو به زور و با هزار دوز و کلک و قول الکی با خودشون کشوندن تو اون جهنم که بار کاریشون کمتر شه و از روز اول خونم رو کردن تو شیشه. چون زورگویی هاشون رو قبول نکردم. چون شیفتاشونو واینسادم و عین کبک سرمو ننداختم پایین و بگم چشم و حقم رو خواستم.

خدایا خودت حق رو به حق دار برسون...

اذان

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 20:50

آخیش! سیر شدم :/

شیفت ۲۴ و کرونا و ماه رمضون

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 18:29

معده م باد کرده و خیلییی درد داره

تا حالا زبون روزه انقد فشار عصبی نکشیده بودم که روده تحریک پذیر شم

تحمیل

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 15:21

چقد سخته که یک بار زندگی کنی، ولی حق انتخاب بدیهی ترین چیزای زندگیت رو نداشته باشی

شغلت، محل زندگیت، پوششت، آرایشت، کسی که قراره یه عمر کنارش زندگی کنی، تو همش دخالت کنن و خیلیاشو بهت تحمیل کنن.

خیلی دردناکه...

بازم خسته م

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 13:39

خیلی از پزشکا و کادر درمانو دیدم طرحشون افتادن جای دور و کلی ناراحتن و از سختیاشون میگن

ولی میدونین، وقتی خودت اهل اونجا باشی قضیه خیلی بدتره...

اگر اهل اونجا نباشی دلت خوشه لااقل چندوقت یکبار برمیگردی. دلت خوشه وقتی تموم شد دیگه هیچوقت ریخت اونجاروهم نمیبینی‌. دلت خوشه وقتی به خانواده و دوستات میگی درکت میکنن. نگرانن که افتادی تو چه پشت کوهی.

اما من چی؟ خاهرم بهم میگه مگر شوهر کنی وگرنه حق نداری از شهر خارج شی. خانواده و دوستام هیچکدوم یه اپسیلون هم درکم نمیکنن و در نظرشون من کسیم که خوشی زده زیر دلش!! و من باید این خراب شده رو دوست بدارم و برای موندن توش هرکاری کنم!!

و برای یه مسافرت رفتن باید کلی بهونه جور کنم، اونم اگر موفق بشم برم!

اینجا هیچ دوستی ندارم هیچ کسی رو ندارم که پنج دیقه باهاش حرف بزنم و باهاش به مشکل نخورم هیییییییچکسسسس...

زهرماری

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 13:22

باز رفتن تو اتاق استراحت سیگار کوفت کردن

خدایااا

چقد آدم باید شعورش پایین باشه که تو اتاق استراحت عمومی سیگار بکشه؟ تازه بعد اینکه سه تا کاغذ هشدار بزرگ چسبوندم به درودیوارش

تازه منشی میگه کلی هم ناراحت شدن بعد دیدن کاغذا!!

بی حالی

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 12:42

ساعت ۱۲:۴۰ دیگه س و از بی خوابی و گرسنگی دارم تلف میشم

نای زدن دکمه هارو هم ندارم

کاش روزه نمیگرفتم الانم بخام باز کنم چیزی برای خوردن ندارم.

نمیدونم تا فردا چطور دووم بیارم اینجا

برره

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 11:5

کاش خانوادم مث خانواده ی دوستم میومدن میرفتیم یه جا دیگه

دیگه هیچوقت پامو تو این شهر نمیذاشتم

از ده فرسنگیش هم رد نمیشدم

فرار

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 11:3

واقعا متاسفم

واقعاااا متاسفم

رفتم تو پیج یه دکتری امار خودکشی کادر درمان و وضعیت روحی داغونشون رو میداد. همه کامنتای زیرش اینا بود:

هرشغلی سختی خودشو داره وظیفه شونه

دروغه تو ایران دکترا زور میگن به مریضا و شکایت هم هیچ تاثیری نداره

فقط به فکر پول گرفتنن و...

 

واقعا متاسفم...

خدایا انقدر وضعمو خوب کن که هیچوقت مجبور به برگشتن به بیمارستان و این شغل نباشیم خصوصا تو این شهر لعنتی نفرین شده کوفتی

بغض

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 9:1

دلم میخواد گریه کنم

بغض گلومو گرفت

رفتم تجهیزات پزشکی که دستکشای سهممو که خیلی بزرگ بودن و هی از دستم در میومدن عوض کنم. چون رئیس گفته بود همینارو دادن به من.

خانومه گفت ما فقط بسته ای میدیم و دونه ای عوض نمیکنیم. خیلی پیگیر بود و زنگ زد بخش. رئیس مرخصیه و با یکی از همکارا که جانشینشه حرف زد.

همکارم نمیدونست من کنارش وایسادم.

یه جوری با خانومه حرف زد انگار من یه تیکه زباله م! یه دشمن! یه بدردنخور!

بغض دارم. خیلی زیاد...

چقدر میتونن نامرد و ناانسان باشن واقعا؟

چرا وقتی کسی هیچ بدیی بهشون نکرده باز عین گرگ گرسنه بهش حمله میکنن؟ چرا از روز اول بی دلیل با من درکشتگی داشتن؟ چرا برگشتم؟ چرا...

۲۶ ساعت

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 5:29

من نمیخام برم بیمارستان :,(

۱۵ اردیبهشت۹۸_۹۹

توسط ... | سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 0:10

اول اهنگ پلی شه بعد پست خونده شه :)

 

 

بذارین امروزو تا تموم نشده بنویسم که یادم بمونه

امروز که نه...

پارسال همین روز! ۱۵ اردیبهشت ۹۸

غروب، موقع اذان، اولین روزای ماه رمضون

من، هلی ۲۲ ساله، دانشجوی سال آخر دانشگاه علوم پزشکی اونجا

از پنجره خوابگاه داشتم حیاط باصفاشو نگاه میکردم. 

بساط وسایل ورزشی، درختای بلند، فواره و کلی زمین بازی باحال و نیمکتای خوشکل.

برای‌چهارمین بار تو زندگیم حس خوشبختی کردم. نمیدونم شمام این حس رو داشتین یانه؟ یه حس کوتاه ولی خیلی زیبا... هر چهار بار رو یادمه. یه بار ۷ سالم بود. یه بار ۹ سال. یه بار ۲۰ و یه بار ۲۲ سال...

همه چیز خوب بود. من تا چند ماه دیگه دستم میرفت توجیب خودم و کارمند میشدم. آقای دوست اون موقع دوست پسرم نبود و فقط پیام میداد و نازمو می کشید. دوستای خیلی خوب و پایه ای داشتم. هم اتاقیای باحال. مربی کاراموزی باحال. هم گروهی های مشتی. 

هر شب دور هم جمع میشدیم و کلی میگفتیم و میخندیدیم. صبحش دیر بیدار میشدیم و آرایش کرده و تیپ زده میرفتیم کاراموزی و غرای‌ مربی رو بابت دیرکردمون میشنیدیم و بهش میخندیدیم. بعدم با هانی و پسرای گروه میرفتیم یا کیکایی که پخته بودیم رو میخوردیم یا اونارو میفرستادیم بستنی بخرن. کلی مسخره بازی در میاوردیم و میرفتیم سلف و با حانیه دخترای پزشکو مسخره میکردیم.

ظهرش برمیگشتیم و دو ساعت فیکس رو تخت ولو میشدیم و بعدش باز تیپ میزدیم و میرفتیم خیابون گردی یا میرفتیم پارک همیشگی و کنار آب مینشستیم و غروب رو نگاه میکردیم و در مورد شوهر حرف میزدیم! بعدش کلی میخندیدیم و عکس خوشکل میگرفتیم و میذاشتیم اینور و اونور تا خواستگارا بسوزن.

همه چیز گاهی تو ذوق میزد و مشکل پیش میومد اما معمولا با شوخی و غیبت با رفقای پایه فراموش میشد... هیچ چیز اونقدر جدی نبود! هیچ مسئولیتی نبود. ترس از آینده نبود. عقلمون به خیلی چیزا نمیرسید. نمیدونستیم سیلی زندگی بعد کلی امید یعنی چی...

الان وضعیت من اینه که میبینید و پسرامونم سربازین و تا دلتون بخاد افسرده ن... وضعیت هانی از ما خیلی بهتره هرچند یک صدم پارسال هم خوشحال نیست و همش آه میکشه.

دیگه هیچوقت اون روزا برنمیگرده...

بگیرم؟ نگیرم؟

توسط ... | دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 18:16

فردا شیفتم

موندم روزه بگیرم یا نه؟

شیفت قبلی خیلی اذیت شدم و حس میکردم اخراش بد اخلاق هم شدم.

مریض کرونامثبت هم دوباره آوردن به میمنت و سلامتی

از طرفی هم حس خیلی بدیه روزه خواری خصوصا دم افطار.

ملکه تاریکی

توسط ... | دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 2:51

به طرز عجیبی رنگ پوست تیره در حالت ترو تمیزش برام جذابه و هرچی ترومیزتر و تیره تر و درخشان تر جذابتر :/ تا جایی که عاشق این دختره ملکه تاریکی شدم

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .