خیلی از پزشکا و کادر درمانو دیدم طرحشون افتادن جای دور و کلی ناراحتن و از سختیاشون میگن
ولی میدونین، وقتی خودت اهل اونجا باشی قضیه خیلی بدتره...
اگر اهل اونجا نباشی دلت خوشه لااقل چندوقت یکبار برمیگردی. دلت خوشه وقتی تموم شد دیگه هیچوقت ریخت اونجاروهم نمیبینی. دلت خوشه وقتی به خانواده و دوستات میگی درکت میکنن. نگرانن که افتادی تو چه پشت کوهی.
اما من چی؟ خاهرم بهم میگه مگر شوهر کنی وگرنه حق نداری از شهر خارج شی. خانواده و دوستام هیچکدوم یه اپسیلون هم درکم نمیکنن و در نظرشون من کسیم که خوشی زده زیر دلش!! و من باید این خراب شده رو دوست بدارم و برای موندن توش هرکاری کنم!!
و برای یه مسافرت رفتن باید کلی بهونه جور کنم، اونم اگر موفق بشم برم!
اینجا هیچ دوستی ندارم هیچ کسی رو ندارم که پنج دیقه باهاش حرف بزنم و باهاش به مشکل نخورم هیییییییچکسسسس...