همیشه خاطرات خوب به یاد آدم میمونن و سختی ها از یادش میرن.
هلی عزیز اگر این روزها گذشت و خدایی نکرده دلت براشون تنگ شد امروز رو یادت باشه.
بعد از تلاش فراوان و قبول شدن در دانشگاه تو یکی از رشته های به ظاهر خوب و پاس کردن درس های دشوار و فارغ التحصیلی، بعد از نه ماه و نیم کار بی وقفه و دو برابر و نیم موظفی یک کارمند، من تا به امروز نصف حقوق یک ماه یک کارگر خارجی رو گرفتم.
علی رغم اذیت فراوان مردم و روسا و ازارهای بی پایان و هر روز، من هنوز هم سعی میکنم ذره ای از حقوق مریضا رو زیر پا نذارم. همیشه در تلاشم که آسیبی به بخش نرسونم و ذره ای باعث خوردن حقوق مریض و همکارا نشم. با مقاومت تمام دارم این کارارو انجام میدم چون کاملا برخلاف عرف بخش و قانون بخور بخور اونا هست.
بعد از این مدت دیشب و امروز صبح خانوادم بدون هیچ اهمیتی به اینکه من یک شیفت طولانی ۳۲ ساعته در پیش دارم نذاشتن که بخوابم.
و امروز رئیس به من گفت که بدرد نمیخورم و طرحم رو حتی اگر تمدید هم کنم برام امضا نمیکنه. اون تایید کرد که خوب بودن و بد بودن به میزان شیفت همکاران رو وایسادن بستگی داره! اینکه تو سری خور باشیم و چیزی نگیم.
فکر میکردم که اگر برای مردم مفید باشم خوبم. همیشه تصورم این بود اگر با سواد تر باشم و کارم رو دقیق تر انجام بدم، بیشتر مورد تقدیرم.
و من قلبم شکسته...