اوایل اسفند بود که تب و تاب کرونا و ترس ازش تو بیمارستان حاکم شده بود.
همکارا انقدر ترسیده بودن که تقریبا همه شون خودشونو تو معرض اشعه گذاشتن یا رفتن ازمایش دادن ببینن که مبتلا شدن یانه. بعضیاشون شبا از ترس خوابشون نمیبرد.
ولی من اصلا حاضر نشدم درحالیکه علائمی ندارم برم زیر اشعه و ازمایش هم ندادم. و فقط سعی میکردم بیشتر رعایت کنم. نمیگم نترسیدم. آره خیلی ترسیدم ولی خیلی آروم تر بودم به نسبت بقیه.
همه به فکر لباس محافظتی جدید بودیم و دو تا و سه تا ماسک روی هم میزدن و بعضیا از خونه غذا میاوردن و...
تا 12 اسفند هیچ مریض کرونایی نیومد و از دوازدهم شهر الوده شد. برخلاف انتظار انقدری الوده نشد که فکر میکردیم اما هنوزم مورد داشتیم.
گذشت و گذشت همه "عادت" کردن!
دیروز در حالیکه بیخ گوشمون چهارتا مریض بستری بودن، چندبار منو مسخره کردن سر اینکه چرا هنوز دارم لباس حفاظتی میپوشم! بار ها این جمله رو میتونی تو بیمارستان ما بشنوی: کرونا تموم شد بابا!
عادت کردیم. مثلا عادت به گرونی... به فاصله طبقاتی... یه ظلم علیه زنان... به ناعدالتی به کرونا،به رسوم و باورهای مسموم که هیچکس نمیدونه چرا داره انقد سفت و سخت ازشون پیروی میکنه، به خیلی چیزای دیگه که اومد و هنوز مونده.
شاید من نرمال نیستم که عادت نمیکنم وگرنه چرا همه عادت میکنن تهش همیشه من میمونم؟
+ پست قبلی رو ویرایش کردم. تو ادامه مطلبش یه چیزی گذاشتم