توسط ...
| یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | 4:54
بارونیم رو گذاشتم کنار و یه مانتو درآوردم که ازین به بعد برای مسیر بیمارستان بپوشم. مانتویی که پارسال همین حدودا با هزار ذوق و شوق خریدم برای رفتن سرکار!
دیدم آستیناش کوتاهه، منم که ماهی یکبار هم حوصله زدن موهای دستمو ندارم. فکر کردم لت و پارش کنم و یه جوری آستیناشو بلند کنم. بعد گفتم نه هلی! شاید یه روزی دوباره ذوق زندگی کردن در من به وجود اومد.
+ دلم گرفته. یکم دیگه یه شیفت ۳۲ ساعته شروع میشه. واقعا دیگه جسم نحیفم کشش این شیفتای سخت و طولانی رو نداره. هرچی بیشتر میرم جلو جای اینکه عادت کنم خسته ترم.