خاهر بزرگ ک همیشه بیشتر از بقیه ب حالم اهمیت میداد دید ک قرص اعصاب میخورم و به تخمشم نبود.
گفت نخور خاب آوره!!
فک کنم خانوادم قبول کردن که من یک عدد انسان بدبختم ک در حال حاضر راه فراری ازین شرایط تخمی ندارم.
خاهر بزرگ ک همیشه بیشتر از بقیه ب حالم اهمیت میداد دید ک قرص اعصاب میخورم و به تخمشم نبود.
گفت نخور خاب آوره!!
فک کنم خانوادم قبول کردن که من یک عدد انسان بدبختم ک در حال حاضر راه فراری ازین شرایط تخمی ندارم.
امروز و دیروز روزای سختی بود از لحاظ کاری
خیلی کم کار کردم و سه تا شیفت جدا داشتم. ولی انقد سگ دو زدم دنبال کارای افزایش حقوق چندرغازم و بحث کردم با همکارای عوضیم که انگار ۴۸ ساعت شیفت داده باشم برگشتم خونه.
حقوق همکارم نزدیک سه برابر منه و من خیلی بیشتر از اون کار میکنم. اینو ک دیدم تو فکر فرو رفتم ک چرااا انقدر وضعیت شبیه شاه و رعیتی قدیم شده. چون من ورودی ۹۸م حقوقم به شکل بی سابقه ای و بی هیچ دلیل خیلیییی کمتر از بقیه س و از خدمات بخشمون ک سواد دیپلم داره تا همین امروز کمتر گرفتم.
اولین مسئله، مسئله ی افزایش حقوق قانونیمون بود ک از روز اول باید اعمال میشد ولی نشده بود و بسی خون دل خوردم و حدود ده تومن شارژ مصرف کردم انقد ک زنگ زدم اینور و اونور تا بالاخره به زور و پافشاری قولشو بهم دادن و حکممو زدن. در کنارش باعث زدن حکم چند نفر دیگه م شدم و این خیلی خوشحالم کرد. بازم کم کاری کارگزینی و کارمندای احمق و...
+موازی با اون درگیریم با سرویس بود که امروز یه ربع زیر بارون مارو کاشت و دیروز هم دیر اومد و زدتر از موعد رفت.
و امروزم نزدیک بود باز مارو بذاره بره و باهام دعوا کرد سر اینکه چرا مجبورش کردم تو سگ و سرما صد متر جلوتر باز نگهداره و اعصابم از کارمندای بی عرضه و ماست و بی لیاقتمون خورد بود ک جز من هیچکس بابت تاخیر و... گله نکرد!!! تازه طرفشم میگرفتن!! اگرم مخالفش بودن چیزی نمیگفتن و جرات نداشتن شکایت کنن. واسه همینه این خراب شده انقدددررر بی قانونه.
+بازم موازی با اون مسائل بخش جهنمیمون، پریروز عصر رئیس پیام داد که آقای س نمیتونه بیاد صبح بیا. گفتم باشه. صبح رفتم و رئیس شروع کرد ب نصیحت من که چرا جابجایی همکارا رو قبول نمیکنی و بهونه الکی مثل فلان و فلان میاری؟! قشنگ مشخص بود چغلی کردن و نشستن جلسه تشکیل دادن و غیبت منو کردن چون رئیس اصلا خبر نداشت ازون دلیلا!
خانوم ز ک همیشه باهام شیفته گفت میشه عصرو شب منم وایسی؟ گفتم فقط عصر! چون خودم فردا عصرو شبم. گفت باشه و وایسادم.
اون دوتا شیفتم در مقابل ماه بعد بود ک شیفتام فشرده بود و گفتن ک دوتاشو وایمیسن.
بعد فرمود ک پسراش چون کلاس زبان داشتن قرارشو باهاش لغو کردن و فردا ناهار قراره بیان پیشش و چون قراره براشون غذا درست کنه میخاد صبحشو اف کنه!!!
اینو من بعدا لود شدم ک چی گفته.
ینی شیفتاشونو بر اساس زندگیشون میبرن جلو نه زندگیشونو براساس شیفتا!!
گفتم صبح نمیتونم بیام چون عصر و شبم و خسته م.
یکم تلفن کاری کرد و گفت آقای س گفته عصرو شبشو میام اون صبحو بیاد.
منم از خدا خاسته قبول کردم.
صبح ساعت پنج از خاب بیدار شدم. یهو یادم اومد اقای س و اینی ک باهاش شیفته ینی خانوم م هیچکدوم کار تو ساختمون دوم رو بلد نیستن!!! و اگر مریض بیاد رسما بیچاره میشن و بیمارستان میمونه روهوا
پیام دادم هم به اقای س هم به خانوم ز
خانوم ز بعد ده دیقه که من همچنان داشتم حرص میخوردم و خابم نمیبرد جواب داد ک صداشو در نیار :|
دیگه خابم نبرد و صبح ک رسیدم بخش، خانوم ز گله کرد ک چرا صبح پیام دادی و بیدارم کردی!!! چه رویی داشت!! به خانوم ز گفتم ک شیفتا قاطی شده اینجوری. اینا کار تو ساختمون دوم رو بلد نیستن هیچ رئیس میگه اصلا تو سیستم شیفتش وارد نمیشه.
گفت صداشو در نیار بذار من برم فقط :/
گفت یا خانوم م از همه جا بی خبر بمونه تو عمل انجام شده خودش حلش کنه
چقدددر اشغال میتونه باشه ی بشر!
درحالیکه این دوتا اصلا خبر نداشتن ک باهم شیفتن!!
بعد ی مدت آقای س بیدار شد و پیامو دید و زنگید و کاسه کوزه هارو سر من شکست! گفت برو زنگ بزن خانوم م بگو شیفتشو جابجا کنه
گفتم ب من هیچ مربوط نیست.
خانوم م هم زنگ زد زنیکه ماست زبون دراورده بود. انگار ک من جابجا کردم داشت ب من بدوبیراه میگفت که آره خودتون جابجا کردین هرچی شد تقصیر اونیه ک شیفت بوده ینی من!!
خانوم ز هم گوشیش خاموش بود و اصن ی وضعی.
رفتم پیش رئیس دادوبیداد کردم گفتم شما دیروز منو نصیحت میکردی ک چرا جابجا نمیکنی و... بیا خودت جمعش کن!
رئیسم همه کاسه کوزه هارو سر من شکست!! که من نگفتم با خانوم ز جابجا کن!! گفتم شما برا من تبصره قائل نشدی! همکارارو جمع بستی آقا
بعد یهو همه چی آروم شد و هیچ خبری نبود. شانسی رفتم گفتم رئیس شیفت امروز منو اصلاح کن. گفت نمیکنم!! گفتم چرا؟؟ گفت آخه در این صورت کاسه کوزه هارو سر من میشکنن اگر مریضی چیزیش بشه!! اگر تو برنامه یکی باشه یقه اونو میگیرن. دلم میخاست تف کنم تو صورتش. مرتیکه کثافت!! گفتم الان من چه گناهی کردم که باید همه چی بیفته تقصیر من؟؟! گفت قبول جابجایی خانوم ز!! رو حرفشم مصر بود.
با جیغ و داد مجبورش کردم درستش کنه و شیفتو برای خانوم ز بنویسه ک بیفته گردن اون.
خیلی دلم شکست. هرچند انتظاری ازشون ندارم ولی از ده تا کارمند امروز چهارپنج تاشون بشدت از چشمم افتادن.
هرلحظه ک سرکارم حس میکنم که ی شمشیر دستمه و میجنگم که زنده بمونم!! هیچکس قابل اعتماد نیست و کسی کوچکترین کاری برای کس دیگه نمیکنه و همه بششدددت به خون هم تشنه ن.
همیشه تو زندگیم آدم سختی به نظر رسیدم.
ولی در درون بشدت آدم شکننده ای بودم.
+روز سختی داشتم. ولی فعلا حالم خوبه
مشکل اینجاست که اطرافیانم طرز برخورد باهام تو این شرایط رو اصلا بلد نیستن.
اصلا نمیخان مشکلم رو قبول کنن که بخان بلد باشن!
در صدرشونم آقای دوست
نگران اینم که باهاش ازدواج کنم و تا آخر عمرم برچسب افسرده و حساس بزنه بهم.
امروز حالم بد بود و حرف میزدم باهاش و برعکس همیشه اصرار داشت اون بیشتر حرف بزنه. تا شروع میکردم ی چیز بگم داستان سرهم میکرد. به قضیه سرویسای آشغالمون که رسیدم داشت منو با مثال چند سال پیش خودش که زنگ زده سرویس چرا دیر اومده و... قانع کنه! انقدر حوصله حرفاشو نداشتم که گوشیو گرفتم پایین تا حرفاش تموم شه و بعدشم که هی اصرار داشت ادامه بده گفتم حوصله بحث ندارم حالم خوب نیست و قطع کردم.
کارم قشنگ نبود ولی نمیدونم چطور حالیش کنم ک در اون لحظه حوصله خودمم ندارم چه برسه به داستان طولانی و بی مزه سرویساشون چند سال پیش. خصوصا اگر بخاد منو قانع کنه باهاش
انقدر حالم بد بود دیروز که نتونستم اتفاقایی رو ک افتاد بنویسم.
صبح سر قضیه برنامه کاری ماه بعد دعوای بدی کردم و داد و بیداد راه انداختم
یه همچین برنامه ای برام نوشته بودن:
۲۴ ساعت شیفت
۹ صبح فرداش خونه م و تا حدود ۵و۶ عصر طول میکشه تا سرحال بشم.
روز بعد ۳۰ ساعت
ینی ظهر دو روز بعد ساعت ۳:۱۵ میرسم خونه
فرداش باز ۲۴
صبح ساعت ۹ میرسم خونه
و فرداش باز ۲۴!!!!
چرا؟؟ چون آقایون و خانومها تشریف میبرن سفر و برنامه آخر اسفند من فشرده شده.
دادو بیداد ک راه انداختم رئیس گفت خودت اینطور خاستی!!!
گفتم چی؟؟؟ من غلط بکنم!! گفت مگه تو و خانوم فلان(همونی ک همیشه باهاش شیفتم) برنامه تونو ننوشتین و برای من نفرستادین؟ گفتم نههههه!!!
گفت برای من یه برنامه فرستاده گفته از طرف تو و خودشه!! رفتم پیام دادم بهش و نمیدونست از خجالت چی بگه و هی داشت میپیچوند. معلوم شد چهارتا ۲۴ یک در میان برای خودش نوشته و برای من! به منم نگفته! خودشم ک میدونم نمیتونه وایسه و عوض میکنه. رئیسم رفته چند تا شیفت دیگه هم چسبونده به اون چهارتا یکی در میون!! رسما میخان بکشن مارو!
حوصله بازگو کردن حرفایی ک بهشون زدم رو ندارم. همین بس ک بعدش دوباره دلدرد شدید گرفتم و شربت معده خوردم. البته تا حدودی برنامه رو تصحیح کردن. قرصا هم اثر نکرد و باز فاز افسردگیم بعد اتفاقای صبح و عصر زد بالا.
عصر حدود ساعت ۳ مدیر داخلی عوضی اومد و گفت آماده باشین!!! گفتم چی شده مگه؟! گفت رئیس دادگاه میاد! گفتم برای چی؟؟ گفت کار بیمارستان داره :|
به بهترین نحو کارشو انجام بدین همه محافظتای لازمو انجام بدین و جوابشم به چند مدل بهش بدین و از انبار وسایل لازمو بیار!!!
دوست داشتم وسایل لازمو فرو کنم تو ماتحتش ولی حیف ک دست و بالم بسته س تو این موارد.
ساعت حدود پنج بود ک ی پیرمرد و پیرزن با لباسای کهنه از روستا اومدن. زنه سرطانی بود و زیاد حواس براش نمونده بود.
پیرمرد رو فرستادیم صندوق، برگشت و پیش همه مردمی که اونجا بودن گفت پول یادم رفته و همکارم که یه فرزند شهید چاق و چله س که با ناز و نعمت دولت بزرگ شده و استخدام شده و هیچوقت سختی از لحاظ مالی ندیده، باهاش بحث کرد و گفت باید پولشو بدی وگرنه انجام نمیشه :|
خاستم زنگ بزنم صندوق بگم من میدم که یادم اومد هزینه کارش ۴۸ هزاره و من کلا ۴۰ تومن تو حسابم مونده، بعد از خرید خوشکله و سفر و کادوی آقای دوست حسابی کف گیرم خورد ته دیگ! ولی یه ده تومنی هم تو کیفم بود و فک میکردم چطوری بدم به صندوق.
بهش گفتم حالا برگرد صندوق شاید بستری شد بعدا رفت تو بیمه.
همکارم رفت و زنگ زدم صندوق گفت ی خانومی از اورژانس گفته من پولشو میدم و گفتم شما فعلا قبضشو بده حالا یا اون میده یا من.
کاراشو انجام دادیم و پیرمرد خجالت زده و شرمنده رفت...
چیزی نگذشت که رئیس دادگاه با پیشوازی رئیس داخلی بیمارستان با بچه و خانومش از راه رسید. رئیس بیمارستان چند نفری که تو صف بودن رو با بی اعتنایی کنار زد و اشاره کرد که اومد!!
برگه ش مشکل داشت و همونجا سریع به دکتر متخصصش زنگ زد و دلیلش رو جویا شد. درحالیکه بقیه مریضا در صورت مشکل باید از بیمارستان خارج شهر به داخل شهر برگردن و همه مراحلو دوباره انجام بدن. مشکل حل شد و
به رئیس گفتم پذیرش کنم؟
گفت: نههه! فقط کارشو انجام بده
و اینگونه بود که او ریالی نپرداخت!
رو تخت که خابید دقت کردم کل لباسش مارک بود. چرم جا کلیدی و کمربندش میدرخشید و بوی تازگی لباسش تو دماغم بود.
رئیس ده بار چک کرد که کارمو درست انجام بدم و محافظتی ک از بقیه مریضا نمیشه توسط بقیه همکارا، من حتما برای ایشون اعمال کنم.
بعد دیدم رفته آشپزخونه و داره تو یخچالمون میگرده. میوه های خوب و شیر و... رو که مال موقع خستگی هامون بود، خالی کرد و برای پذیرایی برد برای رئیس دادگاه و خانوادش.
با احترام فراوان همه انواع نتیجه رو بهشون تقدیم کرد و بدرقه شون کرد بیرون.
تمام مدت سعی میکردم تا جایی ک دچار مشکل جدی نشم، مثل بقیه مریضا باهاش برخورد کنم.
عصر شلوغی بود و بعد از این اتفاقات غم عمیقی دوباره سراسر وجودم رو گرفت. چند دیقه رفتم استراحت کنم. شاید حدود ده دقیقه خابم برد و خاب دیدم! یادم نیست دقیقا چی بود و کجا بودم و مهم هم نبود! وقتی بیدار شدم و برگشتم به این دوره از زندگیم، این مکان و این بیمارستان دلم میخاست جیغ بزنم. ناخودآگاه اشک ریختم. دوباره چشمامو بستم، دلم میخاست دوباره برای چند دقیقه هم ک شده به خاب و به دنیایی دیگه برگردم و عمیقا دلم میخاست ک کاش هیچوقت بیدار نمیشدم.
موقع برگشت به خونه رسید و تو خونه اصلا استقبال خوبی ازم نشد.
بازم جر و بحث و دعوای این چند روز ادامه داشت، بهم گفتن که از هیچی کم نداری و تو ناز و نعمتی و روانی شدی! گفتن که من یه بی مصرفم که چند روز پیش بی دلیل موقعی ک باید غذا درست میکرد از خونه زده بیرون و دیروز هم رفته تو اتاق حیاط و قایم شده.(روز اول که از شدت غم نفسم بالا نمیومد و گفتم که برای اولین بار تصمیم گرفتم قدمی در جهت آزادسازی خودم از این زندان بردارم و رفتم پیاده روی و روز دوم جلسه تلفنی با روانشناسم داشتم) و دیگه برام مهم نبود صدامو میشنون یا نه، تو رخت خواب با صدای بلند گریه کردم و گریه کردم... و در همون حالت خابم برد.
+ آی مردم! از مسئولین دلخور نباشید. این که چرا به فکر مردم نیستند، چرا تظاهر میکنن تورم نیست، چرا گرسنگی مردم رو چاره نمیکنند و...
دلخور نباشید! اونا فقط خبر ندارن!!
وقتی کسی از مسئولین که به بیمارستان مراجعه میکنه همچین خدماتی(حتی بسیار بهتر از کشورهای خارجی) براش ارائه میشه، نه تو صف وایمیسه و نه کارش کم و کاست و معطلی داره، چرا باید از درد مردم خبر داشته باشه و بدونه تو اون مکان و اون بیمارستان داره چی به کارمندا و مردم میگذره؟!
منم بودم خبر نداشتم! نمیدیدم!
امیدوارم هیچوقت هیچوقت به حال من دچار نشن که بخان درکم کنن.
امیدوارم هیچوقت هیچوقت به حال من دچار نشن که بخان درکم کنن.
انقدر غمگینم که حوصله نوشتن علتشم ندارم
فقط میخام بخابم
نامه ای به آقای دکتر(رئیس بهداشت و درمان کل شهر) و خانواده ام:
سلام آقای دکتر
من همان دختری هستم که هفت ماه پیش دم در اتاقتان زجه میزد چون خسته بود و میخاست که توقف کارش را بزنید و شما بی تفاوت از کنارش رد شدید طوری که اگر یک اسکناس هزاری سر راهتان بود کمی مکث کرده و حتی شاید برش میداشتید و نگاهی میکردید. اما من به اندازه آن ارزشمند نبودم.
من همان دختری هستم که تاوان داد. چون بخاطر کمبود نیرو و نبود بودجه به دلیل غرورآفرینی سران مملکت و مقابله در برابر فاسدان تحریم شده بودیم و کسی استخدام نمیشد.
خانواده عزیزم سلام
شاید تا حالا فراموش کردید چندباری که اوایل شروع شغلم و بازگشتم به خانه گریه هایم را دیدید.
دکتر عزیز، خانواده عزیزم
اکنون هفت ماه گذشته است و انگار قضیه فراموشم شده است و من عادت کرده ام و همه چی قرار است طبق معمول و در خوبی و خوشی تمام شود.
اما
شما نمیدانید که من فوبیای دارو دارم با این وجود
بعد از هفت ماه صبر و ادامه کار به همان شکل قبلی، تغییرات من به این صورت بود که منجر شد به دیروز که روانپزشک برایم دو قرص اعصاب؛ ضد افسردگی و ضد استرس، نوشت و من مدتیست که شربت معده مصرف میکنم. چون بخاطر فشار عصبی زیاد معده ام دائما اسید تولید میکند.
خانواده عزیزم، دکتربزرگوار
بعد از هفت ماه ظاهر من تغییر زیادی کرده. نه دیگر آرایش میکنم و نه اثری از لباس های متنوع و زیبایم وجود دارد.
من همچون درختی که در یک ظرف شیشه ای کوچک قرار داده شده باشم آسمان را میبینم ولی انقدر جای رشدم تنگ است که شاخه هایم در خودم فرو رفته اند.
خوانواده عزیزتر از جان، دکتر گرانقدر
من ۲۳سال دارم
و هم اکنون در یک نقطه مرزی در کشوری به نام ایران
بخاطر کمبود بودجه و نیرو به اندازه دو کارمند کار کرده و نصف حقوق یکی را میگیرم و با حقوق هر ماه میتوانم اسباب بازی یک کودک اروپایی را بخرم.
من اینجا و در این مکان، در اوج فساد، فقر، بی قانونی، محرومیت، تفاوت طبقاتی، بی امکاناتی و بی سوادی قرار دارم و در مرکز رنج مردم کار میکنم.
دکتر عزیز، خانواده خوبم
روانپزشک شخصیت مرا شکوفا، فعال و خاص خطاب کرد و روانشناس مرا با سطح وجدان بالا تشخیص داد به طوری که توانایی زیستن در چنین محیطی بسیار برای من دشوار تر از هرکس دیگریست.
دکترجان، خانواده ام
حلال میکنم هر آنکه مرا به این روز انداخت.
فقط برایم دعا کنید سوی چشمانم با گریه های بی امانم از دست نرود تا بلکه روزی بتوانم کاری کنم برای این سرزمین بر باد رفته.
من و شب و یک شیفت تخمی دیگه
دکتر برام قرص اعصاب نوشت
برم یکی شو بخورم
من و ظلمت بیداد زمانه...
من و این شب تاریک
من و تو و تنهایی عمیق
کاش خدا برای این دل شکسته ام کاری کند...
آقای دوست برای ۸:۳۰ برام نوبت تلفنی روانشناس گرفته
دعا کنید برام
بریم ببینیم چی میگه
گاهی انقد حالم بد میشه که منتظرم سکته کنم یا یه طرفم فلج بشه یا غش کنم
و بعد از چند ثانیه تعجب میکنم که اتفاقی نیفتاد!
+ رمز همون همیشگی
دوستای عزیزم که کامنت میذارین.
منو ببخشید که نمیتونم تو وب هاتون جواب بدم
تنها کاری که میتونم انجام بدم نوشتن پست جدیده.
انگار بدنم قفل شده و حس هیییچ کاری رو نداره
ولی از کامنتاتون خیلی استفاده میکنم و کامل میخونم. ممنون که هستین
#هیچا #نسترن #مصطفی
شنیدم تو چین هزار و هفتصد نفر از کادر درمان کرونا گرفتن. میگن امکانات محافظتی کمه و خیلی هم تاثیری نداره و کادر درمان جونشونو گذاشتن کف دستشون و رفتن به مبارزه کرونا
واقعا اینجوریه
تو بیمارستان وقتی مریض بدحال میاد دیگه نه تو مهمی نه دستگاه ها نه هیچی! فقط اون مریض مهمه.
حتی اگر دستگاه ده میلیاردی بشکنه یا تو مریضی رو بگیری بازم اون اولویت داره.
هرچند محافظت از خود اولویته. ولی همش الکیه. مریض ک میاد به هر قیمتی باید کارش انجام بشه. حالا مراقبت از خودم تا جایی ک تونستیم باید انجام بدیم.
اگر وارد بیمارستان شدی باید یه ایثارگر به تمام معنا باشی.
نه خستگی رو بشناسی نه فحش و کتک همراه مریض نه هیچی
فقط باید به هرقیمتی در حداکثر توانت کارشو انجام بدی
باید منتظر باشی اگر اپیدمی یا جنگی چیزی شد تو خط مقدم باشی.
باید بتونی ۲۴ ساعت کامل تحت فشار مریضا و همراهاشون و بالاسریات دووم بیاری و هرچی فحشم خوردی چیزی نگی. آخرشم وزارت بهداشت نصف حقوقتو سال بعد بده. اگر نمیتونین نیاین خاهشا.
دوران خوش علوم پزشکی به پایان رسیده.
همکارم میگه ده سال پیش روزی سه تا کارمند و ده تا مریض بود و پول پارو میکردیم. الان دوتا کارمند و دویست تا مریض با نصف حقوق پارسال داریم کار میکنیم.
ظهر که بیرون بودم برای خودم کاپوچینو و شکلات تلخ و فانتا خریدم.
همش دنبال یه چیزی بودم که ماده ای داشته باشه که یکم حالمو بهتر کنه.
هرچند بنظرم اصلا روم تاثیری ندارن چون با قهوه بیشتر خابم میاد!! ولی بازم برا دلخوشی خودمم که شده خریدم.
واقعا دلم سیگار میخواد
ولی آدمش نیستم و دلمم نمیخاد امتحانش کنم.
واقعا حس میکنم که هرروز حال روحیم بدتر میشه و کسی درک نمیکنه و بیشتر و بیشتر همه فک میکنن که الکی میگم! چون در ظاهر اکثر اوقات شادم و مشکلی ندارم ولی خب گریه مو که نمیبرم پیش بقیه.
حتی آقای دوست هم نمیفهمه
دیگه تظاهر به خوب بودن پیش اون از همه برام سخت تره
نمیدونم رفته به روانشناس چی گفته که طرف گفته این دو جلسه بیشتر نمیخاد!! اینه که میگم باور نمیکنن
بالاخره این تابوی مسخره رو شکستم و برای من قدم بزرگی بود
ببین هلی تو خیلی کارا رو میتونی انجام بدی ولی از ترس، خودت خودتو محدود میکنی.
بی توجه به حرف اطرافیانم بی دلیل از خونه زدم بیرون اونم تو این هوا
گفتم میخام برم قدم بزنم. چندبار پرسیدن چون چیز عجیبیه اینجا آدم بی دلیل بیاد بیرون! ولی گفتن نه کاری ندارم!
انقد ترسو و بزدل بودم که قبلش هزار بار با خودم مرور کردم که موقع اومدن بیرون از خونه چی بگم بهشون. ولی واقعا انقدرام سخت نبود! نه کسی سرمو برید نه کتکم زد :/
فوقش دوتا تیکه میندازن و میگیری به تخم ترامپ
برای دو ساعت خودم بودم. رفتم قدم زدم تااا تونستم و با فازی حرف زدم و. دردودل کردم. هرچند خب اونم کامل نمیتونه درک کنه.
خب من در ظاهر خیلی آدم شاد و خوشبختیم واسه همین درکم کار مشکلیه.
ولی خوشحالم
این قدم بزرگی بود برام.
که اون کاری ک دلم میخاد رو انجام بدم و خودم برای خودم هدف تعیین کنم. برای اولین بار تو زندگیم!
نوشته :" کسانی که از ترس آسیب پذیر بودم ترجیح میدهند در رابطه سرد و بی روح باشند تا از خود محافظت کنن."
این منم ها
همیشه ترجیح میدادم به طرفم وابسته نباشم تا نبودش یا حرفش یا نرسیدن بهش عذابم نده.
من یه احمقم که کل زندگیم ترسیدم ریسک کنم و الان یه افسرده ی گوشه گیرم که علایق دیگرانو دور خودم جمع کردم و برای خودم هیچ غلطی نمیتونم بکنم
پریروز عصر شیفت سختی بود. سی ساعت شیفت بودم و تو ساعتای حول دهم چندتا تصادفی آوردن
خانومی که چاق بود و بازوش کامل شکسته بود و از سر هومروسش جدا شده بود و سرش زخم عمیقی داشت و گوشت زیر چشمش آویزون بود ولی کاملا به هوش بود.
همکارم رفته بود ساختمون دوم جهت استراحت و من مونده بودم و این تصادفی ها و خیل عظبم مردمی که یهو سرازیر شدن.
هیچ مدله کار این خانوم حل نمیشد چون چاق بود و دستشو تکون نمیداد و اگرم میتونست تکون بده، نباید میداد! چون ممکن بود اعصابش آسیب ببینن.
کلی عرق کردم موقع انجام کارش و همزمان رئیس داخلی بیمارستان اومد تو و شروع کرد سوال پیچ کردن که همکارت کو و اینا
حالا بیا وسط اون هیری ویری واسه این عنتر آقای شیاد دروغ سرهم کن که همکار چرا رفته ساختمون دوم. چون اگه میگفتم رفته استراحت عصبی میشد و پدر همه رو درمیاورد.
خودش مهر تایید رو برگه های شیفت سی ساعته میزنه انتظار داره سی ساعت آدم سرپا و سرحال باشه و هیچ اشتباهی هم نکنه!!
خیلییی شانس آوردم که همکارم ازون درجه دارای پارتی ملس بود و رئیس داخلی بهش احترام میذاشت و زیاد گیر نداد.
کلی خسته شدم سر اون خانومه و اشتباهی مجبورشون کردم دوبار ببرن رو تخت و برگردونن انقد که کارش پیچیده شد و سخت بود.
بعد بازم یه پسر کتک خورده آوردن و ملت باز دم در ریخته بودن و باز من بودم و مریض بدحال و سوپروایزری که سر رسید! همکارت کجاست؟؟ حالا خر بیار و باقالی بار کن. منم تظاهر کردم کارم خیلی عجله ایه و خیلی درگیرم و گفتم ساختمون دومه و کار داره و بدو بدو شروع کردم کار کردن که بیشتر گیر نده.
همکارم که رسید معده درد گرفته بودم باز و حالت رفلاکس داشتم.
آقای دوست گفت باز شربت معده بخور. خوردم و یکم خابیدم تو ساختمون دوم.
بازم تا شب صدبار اون تصادفیا اومدن و رفتن و هی ازین ساختمون به اون ساختمون میدویدیم.
شب ک شد رفتم بخابم تو ساختمون دوم. درا رو قفل کردم و رفتم تو اتاق.
تلفن رو چک نکردم چون گفتم یه ساعت پیش باهاش زنگ زدن خب.
گوشیمم رو سایلنت بود!
شب تا صبح کابوس دیدم و از خاب پریدم.
خاب میدیدم یه آدم عصبانی پنجره رو میشکنه میاد تو و قدرت حرکت ندارم.
صبح که شد تو اون هوای الوده و بد طبق معمول گلوم عفونت کرده بود و تلفنو برداشتم زنگ بزنم بخش که دیدم بوق آزاد میزنه!!!
رفتم اون یکی تلفنو چک کردم دیدم که درست نذاشتیم سرجاش!
نگو همه استرس و کابوسای ناخوداگاه دیشب بخاطر این بوده!
ینی اگر مریض داشتیم بیچاره میشدم چون تلفن خراب بود و صدای در اصلا به اتاق خاب نمیرسه و گوشیمم رو سایلنت بود و فقط یه پنجره بلند تو اتاق بود که بعید میدونستم اصن پیداش کنن که بخان بزننش.
رفتم بخش و همکارم گفت که کار ساختمون دوم داشتیم شب!!! ولی نذاشتم که زنگ بزنن یا بیاد چون حالش خوب بود و گفتم بهش که فعلا بهتره درمان تهاجمی نکنی و صبر کنی شاید خوب شدی!!
ینی از بیییخ گوشم گذشته بود!!
بعدم که سرو کله زدن با رئیس خر و منشی بی ادب خیلی اعصابمو رید دیروز صبح و موقع برگشتن به خونه هم با چندان استقبال گرمی روبه رو نشدم. بخاطر اینکه خیلی وقت بود ورزش نکرده بودم شونه و دستام تیر می کشید.
کل وقت دیروزمو گذاشتم برای سورپرایز تولد آقا ولی اصلا ذوق نداشتم. با اینکه خوشحال شد ولی انگار نه انگار! هرچی بیشتر شادی میکرد من غمگین تر میشدم و نمیدونم چه مرگم بود.
بعدش شب خابیدم و صبح با اندوه عمیقی بیدار شدم.
اولین لحظه ای ک چشم باز کردم اشکم جاری شد و در مقابل ذوقای مکرر آقای دوست بابت سورپرایز دیروز و تولد امروزش مجبور بودم الکی بخندم و شادی کنم که حداقل روز تولدشو خراب نکنم.
امروز صبح بیدار که شدم، یهو شروع کردم گریه کردن! یه جوری بود که انگار بخاطر برگرشتن به این دنیا بشدت غمگینم.
حالا خانواده هم اونور نشستن نمیشه زیاد گریه کرد.
وگرنه باور بفرمایید زجه میزدم.
رفتم وبلاگ قدیمیم
یه شعر پیدا کردم
با آهنگ
حس عاشقای ناکامو دارم :/
آخ که جنبه احساسی گذشته چقد اذیتم میکنه
+ عجب سورپرایز مزخرفی کردم بیچاره مخش گوزید :|
ی وبلاگ باز کردم تو هر پستش ی چی نوشتم کلا هم رمز گذاشتم رمزاشم عین حل جدول براش فرستادم!!
درگیره یه ساعته :)))
عجب روان پریشیم من
فردا هم تولدشه هم ولنتاین
خسته م :/
اماده سازی سورپرایزش تخلیه انرژی و پولم کرده. خدا کنه خوشال شه حداقل
خیلی شیفتای خوبی دارم و بهم خوش میگذره
باید بعدش نیش و کنایه های این روان پریش روهم تحمل کنم
خدایا به آرزوش برسونش بره منم خلاص شم
هیچ جا آرامش ندارم
ازین جهنم به اون جهنم در رفت و آمدم
میگن اون سوپروایزری که دعواش کردم دیگه سروکله ش تو بخش ما پیدا نشده :))))
کی انقد ابهت داشتم خبر نداشتم؟
شایدم مشغول توطئه چینیه علیهم :)))
بعد از هفففففت ماه دسشوویی کردن تو بوی گند دسشویی مریضایی که همه با روده و مثانه پر میومدن، تازه فهمیدم ساختمون دوم دسشویی کارکنان داره :,))
ی مریض اومد، دختر نوزده ساله، خوشکل :)
آرایش زیاد داشت ولی رژ لب نداشت. فقط خط لب داشت.
همکارم اومد گفت:« تو سالن با یه پسر داشتن همو میبوسیدن، منو دیدن فرار کردن.» :))))
چه جراتی داشتن اونم اینجا!
یکی از کادرا اومد خداحافظی
گفت استعفامو نوشتم برای همیشه دارم میرم انگلیس :(
انقدر بهش غبطه خوردم که میترسم بلایی سرش بیاد :|
الهی سالم برسه
یه نفرم ازین جهنم بیرون بیاد زیاده
به پوچی عمیقی دارم میرسم
هیچ کار مفیدی نمیکنم و دارم تو باتلاقی که توش افتادم بیشتر فرو میرم و هرروز بیشتر از دیروز محیط اطرافم و مشکلات منو مچاله میکنه
نه ارشد میخونم نه زبان نه هیچ غلطی میکنم
کلا تکلیفم با خودم مشخص نیست
واقعا به یه مشاور نیاز دارم و آقای دوست هی این دست اون دست میکنه بابت پیدا کردنش
امروزم داستان جدید داریم تو بیمارستان :)
یه نیروهامونو قراره بفرستن درمانگاه پشت کوه! همون پسر طرحی قدیم
دلم براش تنگ میشه :(
بار شیفتاشم باید به دوش بکشیم :|
بار جابجایی هایی ک باهاش میکردنم باید به دوش بکشم :|
فاااااککککک
+ دیروز موقع شام تو سلف بیمارستان گفتم برنج کم بریزین
گفت شماهم؟؟ امیدوار بودیم یه مشتریِ... حرفشو ادامه نداد و خندید. خاستم بگم پرخور! چون همیشه علی رغم میل باطنیم و غذای مزخرفشون تا ته میخورم.
+ امروز رفتم دنبال رمز پویا بعدشم با اقای دوست حرف زدم تو راه. کولاک بود و هوا منفی ده درجه بود و من حدودا یه ساعتی تو اون هوا بودم. دلدرد بدی گرفتم. دارم با دمنوش و کیسه آب گرم و... سعی میکنم بهتر شم!
شاید باورتون نشه ولی دلم برای تابستون تنگ شده.
حالا درسته تنگ شده ولی دلیل نمیشه دلم بخاد تابستون شه.