انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

۲۳,۲۴,۲۵ بهمن ۹۸

توسط ... | جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸ | 11:26

پریروز عصر شیفت سختی بود. سی ساعت شیفت بودم و تو ساعتای حول دهم چندتا تصادفی آوردن

خانومی که چاق بود و بازوش کامل شکسته بود و از سر هومروسش جدا شده بود و سرش زخم عمیقی داشت و گوشت زیر چشمش آویزون بود ولی کاملا به هوش بود.

همکارم رفته بود ساختمون دوم جهت استراحت و من مونده بودم و این تصادفی ها و خیل عظبم مردمی که یهو سرازیر شدن.

هیچ مدله کار این خانوم حل نمیشد چون چاق بود و دستشو تکون نمیداد و اگرم میتونست تکون بده، نباید میداد! چون ممکن بود اعصابش آسیب ببینن.

کلی عرق کردم موقع انجام کارش و همزمان رئیس داخلی بیمارستان اومد تو و شروع کرد سوال پیچ کردن که همکارت کو و اینا

حالا بیا وسط اون هیری ویری واسه این عنتر آقای شیاد دروغ سرهم کن که همکار چرا رفته ساختمون دوم. چون اگه میگفتم رفته استراحت عصبی میشد و پدر همه رو درمیاورد.

خودش مهر تایید رو برگه های شیفت سی ساعته میزنه انتظار داره سی ساعت آدم سرپا و سرحال باشه و هیچ اشتباهی هم نکنه!!

خیلییی شانس آوردم که همکارم ازون درجه دارای پارتی ملس بود و رئیس داخلی بهش احترام میذاشت و زیاد گیر نداد.

کلی خسته شدم سر اون خانومه و اشتباهی مجبورشون کردم دوبار ببرن رو تخت و برگردونن انقد که کارش پیچیده شد و سخت بود.

بعد بازم یه پسر کتک خورده آوردن و ملت باز دم در ریخته بودن و باز من بودم و مریض بدحال و سوپروایزری که سر رسید! همکارت کجاست؟؟ حالا خر بیار و باقالی بار کن. منم تظاهر کردم کارم خیلی عجله ایه و خیلی درگیرم و گفتم ساختمون دومه و کار داره و بدو بدو شروع کردم کار کردن که بیشتر گیر نده.

همکارم که رسید معده درد گرفته بودم باز و حالت رفلاکس داشتم.

آقای دوست گفت باز شربت معده بخور. خوردم و یکم خابیدم تو ساختمون دوم.

بازم تا شب صدبار اون تصادفیا اومدن و رفتن و هی ازین ساختمون به اون ساختمون میدویدیم.

شب ک شد رفتم بخابم تو ساختمون دوم. درا رو قفل کردم و رفتم تو اتاق.

تلفن رو چک نکردم چون گفتم یه ساعت پیش باهاش زنگ زدن خب.

گوشیمم رو سایلنت بود!

شب تا صبح کابوس دیدم و از خاب پریدم. 

خاب میدیدم یه آدم عصبانی پنجره رو میشکنه میاد تو و قدرت حرکت ندارم.

صبح که شد تو اون هوای الوده و بد طبق معمول گلوم عفونت کرده بود و تلفنو برداشتم زنگ بزنم بخش که دیدم بوق آزاد میزنه!!!

رفتم اون یکی تلفنو چک کردم دیدم که درست نذاشتیم سرجاش!

نگو همه استرس و کابوسای ناخوداگاه دیشب بخاطر این بوده!

ینی اگر مریض داشتیم بیچاره میشدم چون تلفن خراب بود و صدای در اصلا به اتاق خاب نمیرسه و گوشیمم رو سایلنت بود و فقط یه پنجره بلند تو اتاق بود که بعید میدونستم اصن پیداش کنن که بخان بزننش.

رفتم بخش و همکارم گفت که کار ساختمون دوم داشتیم شب!!! ولی نذاشتم که زنگ بزنن یا بیاد چون حالش خوب بود و گفتم بهش که فعلا بهتره درمان تهاجمی نکنی و صبر کنی شاید خوب شدی!!

ینی از بیییخ گوشم گذشته بود!!

بعدم که سرو کله زدن با رئیس خر و منشی بی ادب خیلی اعصابمو رید دیروز صبح و موقع برگشتن به خونه هم با چندان استقبال گرمی روبه رو نشدم. بخاطر اینکه خیلی وقت بود ورزش نکرده بودم شونه و دستام تیر می کشید.

کل وقت دیروزمو گذاشتم برای سورپرایز تولد آقا ولی اصلا ذوق نداشتم. با اینکه خوشحال شد ولی انگار نه انگار! هرچی بیشتر شادی میکرد من غمگین تر میشدم و نمیدونم چه مرگم بود.

بعدش شب خابیدم و صبح با اندوه عمیقی بیدار شدم.

اولین لحظه ای ک چشم باز کردم اشکم جاری شد و در مقابل ذوقای مکرر آقای دوست بابت سورپرایز دیروز و تولد امروزش مجبور بودم الکی بخندم و شادی کنم که حداقل روز تولدشو خراب نکنم.

 

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .