انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

۲۷ بهمن ۹۸

توسط ... |

بیمارستان نشین

| دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ | 21:14

انقدر حالم بد بود دیروز که نتونستم اتفاقایی رو ک افتاد بنویسم.

صبح سر قضیه برنامه کاری ماه بعد دعوای بدی کردم و داد و بیداد راه انداختم

یه همچین برنامه ای برام نوشته بودن:

۲۴ ساعت شیفت

۹ صبح فرداش خونه م و تا حدود ۵و۶ عصر طول میکشه تا سرحال بشم.

روز بعد ۳۰ ساعت

ینی ظهر دو روز بعد ساعت ۳:۱۵ میرسم خونه

فرداش باز ۲۴

صبح ساعت ۹ میرسم خونه

و فرداش باز ۲۴!!!!

چرا؟؟ چون آقایون و خانومها تشریف میبرن سفر و برنامه آخر اسفند من فشرده شده. 

دادو بیداد ک راه انداختم رئیس گفت خودت اینطور خاستی!!!

گفتم چی؟؟؟ من غلط بکنم!! گفت مگه تو و خانوم فلان(همونی ک همیشه باهاش شیفتم) برنامه تونو ننوشتین و برای من نفرستادین؟ گفتم نههههه!!!

گفت برای من یه برنامه فرستاده گفته از طرف تو و خودشه!! رفتم پیام دادم بهش و نمیدونست از خجالت چی بگه و هی داشت میپیچوند. معلوم شد چهارتا ۲۴ یک در میان برای خودش نوشته و برای من! به منم نگفته! خودشم ک میدونم نمیتونه وایسه و عوض میکنه. رئیسم رفته چند تا شیفت دیگه هم چسبونده به اون چهارتا یکی در میون!! رسما میخان بکشن مارو!

حوصله بازگو کردن حرفایی ک بهشون زدم رو ندارم. همین بس ک بعدش دوباره دلدرد شدید گرفتم و شربت معده خوردم. البته تا حدودی برنامه رو تصحیح کردن. قرصا هم اثر نکرد و باز فاز افسردگیم بعد اتفاقای صبح و عصر زد بالا.

عصر حدود ساعت ۳ مدیر داخلی عوضی اومد و گفت آماده باشین!!! گفتم چی شده مگه؟! گفت رئیس دادگاه میاد! گفتم برای چی؟؟ گفت کار بیمارستان داره :|

به بهترین نحو کارشو انجام بدین همه محافظتای لازمو انجام بدین و جوابشم به چند مدل بهش بدین و از انبار وسایل لازمو بیار!!!

دوست داشتم وسایل لازمو فرو کنم تو ماتحتش ولی حیف ک دست و بالم بسته س تو این موارد.

ساعت حدود پنج بود ک ی پیرمرد و پیرزن با لباسای کهنه از روستا اومدن. زنه سرطانی بود و زیاد حواس براش نمونده بود.

پیرمرد رو فرستادیم صندوق، برگشت و پیش همه مردمی که اونجا بودن گفت پول یادم رفته و همکارم که یه فرزند شهید چاق و چله س که با ناز و نعمت دولت بزرگ شده و استخدام شده و هیچوقت سختی از لحاظ مالی ندیده، باهاش بحث کرد و گفت باید پولشو بدی وگرنه انجام نمیشه :|

خاستم زنگ بزنم صندوق بگم من میدم که یادم اومد هزینه کارش ۴۸ هزاره و من کلا ۴۰ تومن تو حسابم مونده، بعد از خرید خوشکله و سفر و کادوی آقای دوست حسابی کف گیرم خورد ته دیگ! ولی یه ده تومنی هم تو کیفم بود و فک میکردم چطوری بدم به صندوق.

بهش گفتم حالا برگرد صندوق شاید بستری شد بعدا رفت تو بیمه.

همکارم رفت و زنگ زدم صندوق گفت ی خانومی از اورژانس گفته من پولشو میدم و گفتم شما فعلا قبضشو بده حالا یا اون میده یا من.

کاراشو انجام دادیم و پیرمرد خجالت زده و شرمنده رفت...

چیزی نگذشت که رئیس دادگاه با پیشوازی رئیس داخلی بیمارستان با بچه و خانومش از راه رسید. رئیس بیمارستان چند نفری که تو صف بودن رو با بی اعتنایی کنار زد و اشاره کرد که اومد!!

برگه ش مشکل داشت و همونجا سریع به دکتر متخصصش زنگ زد و دلیلش رو جویا شد. درحالیکه بقیه مریضا در صورت مشکل باید از بیمارستان خارج شهر به داخل شهر برگردن و همه مراحلو دوباره انجام بدن. مشکل حل شد و

به رئیس گفتم پذیرش کنم؟

گفت: نههه! فقط کارشو انجام بده

و اینگونه بود که او ریالی نپرداخت!

رو تخت که خابید دقت کردم کل لباسش مارک بود. چرم جا کلیدی و کمربندش میدرخشید و بوی تازگی لباسش تو دماغم بود.

رئیس ده بار چک کرد که کارمو درست انجام بدم و محافظتی ک از بقیه مریضا نمیشه توسط بقیه همکارا، من حتما برای ایشون اعمال کنم.

بعد دیدم رفته آشپزخونه و داره تو یخچالمون میگرده. میوه های خوب و شیر و... رو که مال موقع خستگی هامون بود، خالی کرد و برای پذیرایی برد برای رئیس دادگاه و خانوادش.

با احترام فراوان همه انواع نتیجه رو بهشون تقدیم کرد و بدرقه شون کرد بیرون.

تمام مدت سعی میکردم تا جایی ک دچار مشکل جدی نشم، مثل بقیه مریضا باهاش برخورد کنم.

عصر شلوغی بود و بعد از این اتفاقات غم عمیقی دوباره سراسر وجودم رو گرفت. چند دیقه رفتم استراحت کنم. شاید حدود ده دقیقه خابم برد و خاب دیدم! یادم نیست دقیقا چی بود و کجا بودم و مهم هم نبود! وقتی بیدار شدم و برگشتم به این دوره از زندگیم، این مکان و این بیمارستان دلم میخاست جیغ بزنم. ناخودآگاه اشک ریختم. دوباره چشمامو بستم، دلم میخاست دوباره برای‌ چند دقیقه هم ک شده به خاب و به دنیایی دیگه برگردم و عمیقا دلم میخاست ک کاش هیچوقت بیدار نمیشدم.

موقع برگشت به خونه رسید و تو خونه اصلا استقبال خوبی ازم نشد.

بازم جر و بحث و دعوای این چند روز ادامه داشت، بهم گفتن که از هیچی کم نداری و تو ناز و نعمتی و روانی شدی! گفتن که من یه بی مصرفم که چند روز پیش بی دلیل موقعی ک باید غذا درست میکرد از خونه زده بیرون و دیروز هم رفته تو اتاق حیاط و قایم شده.(روز اول که از شدت غم نفسم بالا نمیومد و گفتم که برای اولین بار تصمیم گرفتم قدمی در جهت آزادسازی خودم از این زندان بردارم و رفتم پیاده روی و روز دوم جلسه تلفنی با روانشناسم داشتم) و دیگه برام مهم نبود صدامو میشنون یا نه، تو رخت خواب با صدای بلند گریه کردم و گریه کردم... و در همون حالت خابم برد.

 

+ آی مردم! از مسئولین دلخور نباشید. این که چرا به فکر مردم نیستند، چرا تظاهر میکنن تورم نیست، چرا گرسنگی مردم رو چاره نمیکنند و...

دلخور نباشید! اونا فقط خبر ندارن!!

وقتی کسی از مسئولین که به بیمارستان مراجعه میکنه همچین خدماتی(حتی بسیار بهتر از کشورهای خارجی) براش ارائه میشه، نه تو صف وایمیسه و نه کارش کم و کاست و معطلی داره، چرا باید از درد مردم خبر داشته باشه و بدونه تو اون مکان و اون بیمارستان داره چی به کارمندا و مردم میگذره؟!

منم بودم خبر نداشتم! نمیدیدم!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .