انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نامه ای به شما

توسط ... |

بیمارستان نشین

| یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۸ | 19:23

نامه ای به آقای دکتر(رئیس بهداشت و درمان کل شهر) و خانواده ام:
سلام آقای دکتر
من همان دختری هستم که هفت ماه پیش دم در اتاقتان زجه میزد چون خسته بود و میخاست که توقف کارش را بزنید و شما بی تفاوت از کنارش رد شدید طوری که اگر یک اسکناس هزاری سر راهتان بود کمی مکث کرده و حتی شاید برش میداشتید و نگاهی میکردید. اما من به اندازه آن ارزشمند نبودم.
من همان دختری هستم که تاوان داد. چون بخاطر کمبود نیرو و نبود بودجه به دلیل غرورآفرینی سران مملکت و مقابله در برابر فاسدان تحریم شده بودیم و کسی استخدام نمیشد.


خانواده عزیزم سلام
شاید تا حالا فراموش کردید چندباری که اوایل شروع شغلم و بازگشتم به خانه گریه هایم را دیدید.


دکتر عزیز، خانواده عزیزم
اکنون هفت ماه گذشته است و انگار قضیه فراموشم شده است و من عادت کرده ام و همه چی قرار است طبق معمول و در خوبی و خوشی تمام شود.
اما
شما نمیدانید که من فوبیای دارو دارم با این وجود
بعد از هفت ماه صبر و ادامه کار به همان شکل قبلی، تغییرات من به این صورت بود که منجر شد به دیروز که روانپزشک برایم دو قرص اعصاب؛ ضد افسردگی و ضد استرس، نوشت و من مدتیست که شربت معده مصرف میکنم. چون بخاطر فشار عصبی زیاد معده ام دائما اسید تولید میکند.


خانواده عزیزم، دکتربزرگوار
بعد از هفت ماه ظاهر من تغییر زیادی کرده. نه دیگر آرایش میکنم و نه اثری از لباس های متنوع و زیبایم وجود دارد.
من همچون درختی که در یک ظرف شیشه ای کوچک قرار داده شده باشم آسمان را میبینم ولی انقدر جای رشدم تنگ است که شاخه هایم در خودم فرو رفته اند.


خوانواده عزیزتر از جان، دکتر گرانقدر
من ۲۳سال دارم
و هم اکنون در یک نقطه مرزی در کشوری به نام ایران
بخاطر کمبود بودجه و نیرو به اندازه دو کارمند کار کرده و نصف حقوق یکی را میگیرم و با حقوق هر ماه میتوانم اسباب بازی یک کودک اروپایی را بخرم.
من اینجا و در این مکان، در اوج فساد، فقر، بی قانونی، محرومیت، تفاوت طبقاتی، بی امکاناتی و بی سوادی قرار دارم و در مرکز رنج مردم کار میکنم.
دکتر عزیز، خانواده خوبم
روانپزشک شخصیت مرا شکوفا، فعال و خاص خطاب کرد و روانشناس مرا با سطح وجدان بالا تشخیص داد به طوری که توانایی زیستن در چنین محیطی بسیار برای من دشوار تر از هرکس دیگریست.


دکترجان، خانواده ام
حلال میکنم هر آنکه مرا به این روز انداخت.
فقط برایم دعا کنید سوی چشمانم با گریه های بی امانم از دست نرود تا بلکه روزی بتوانم کاری کنم برای این سرزمین بر باد رفته.

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .