مشکل اینجاست که اطرافیانم طرز برخورد باهام تو این شرایط رو اصلا بلد نیستن.
اصلا نمیخان مشکلم رو قبول کنن که بخان بلد باشن!
در صدرشونم آقای دوست
نگران اینم که باهاش ازدواج کنم و تا آخر عمرم برچسب افسرده و حساس بزنه بهم.
امروز حالم بد بود و حرف میزدم باهاش و برعکس همیشه اصرار داشت اون بیشتر حرف بزنه. تا شروع میکردم ی چیز بگم داستان سرهم میکرد. به قضیه سرویسای آشغالمون که رسیدم داشت منو با مثال چند سال پیش خودش که زنگ زده سرویس چرا دیر اومده و... قانع کنه! انقدر حوصله حرفاشو نداشتم که گوشیو گرفتم پایین تا حرفاش تموم شه و بعدشم که هی اصرار داشت ادامه بده گفتم حوصله بحث ندارم حالم خوب نیست و قطع کردم.
کارم قشنگ نبود ولی نمیدونم چطور حالیش کنم ک در اون لحظه حوصله خودمم ندارم چه برسه به داستان طولانی و بی مزه سرویساشون چند سال پیش. خصوصا اگر بخاد منو قانع کنه باهاش