انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یلدای دکترونه

توسط ... | شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 22:27

اورژانس شلوغ بود و مردم صف کشیده بودن و همه از دکتری ک ی دختر جوون بود هزارتا درخواست داشتن

رفتم تو و فک کرد از بخش اومدم و احتمالا گله و شکایت یا سوال دارم

بشقابی که پر کرده بودم از پشمک و پفک و انار و... گذاشتم رو میزش. گفتم بیا خانوم دکتر که اینجا حس غریبی نکنی :) میدونم کیلومترها از خانوادت دوری امشب

اشک تو چشاش جمع شد از خوشحالی

 

الهی شکرت :)

یلدای ۹۸

توسط ... | شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 22:4

صبح پاشدم یه سوپ سرما خوردگی پرملات درست کردم و اومدم شیفت. سر راه پفک و پشمک و اینا گرفتم و آوردم که باهمکارم که همیشه افسرده س بخاطر طلاقش یلدا بگیریم واسه خودمون.

عصر خیلییی شلوغ بود و در اثنای اون یه مریض دختر بچه 11ساله داشتم که عمل باز قلب، کیسه صفرا، آپاندیس، روده و... شده بود و بازم خداروشکر خیلی ناز و شاد بود و یه گوی فلزی از دستش در رفته بود و قورت داده بود. آخه بعضیا چقد میتونن بد شانس باشن؟

بعد که خلوت شد میز رو چیدم و همکارمو صداش کردم. اگر یه درصد خوشحالش کرده باشم خوشحالم. یه همکارای آزمایشگاه هم اومد، دختر جوون بود و باهم کلی درباره زندگی و کار و خارج رفتن و اینا حرف زدیم و خوردیم. بعدم که رفت و الانم که تنها نشستم و به طرز عجیبی چشمام از کم خابی میسوزه و حتی سردرد گرفتم. به طرز آنرمالی این روزا خابم میاد.

آقای دوست عصر یلدایی برام گل خریده بود و چون نمیتونست به دستم برسونه ازش عکس گرفته بود و این کارش کلی خوشحال و البته دل تنگم کرد که چرا یه سریا که دوست دارن پیش هم باشن نیستن و برعکس.

باز خدارو شکر...

خدایا شکرت بخاطر اینکه امروز خوشحال و با انرژی تر از قبل بودم. خدایا شکرت که امید دارم که هدف دارم. که آزادم. شکرت برای وجود خودت که تا هستی بدجووور دلم قرصه. مثل همیشه حس میکنم که در آغوشم گرفتی

یلداتون مبارک دوستای عزیزی که بخاطر خود خودم اینجایین و اینو میخونین⁦♥️⁩

شب بخیر⁦♥️⁩🥰

چاکریم بازدید کننده گل

توسط ... | شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 12:27

سه نفرتون از صبح باهم ۱۵ بار سر زدین اینجا. خودتونو لو بدین :)

آقای رفیق

توسط ... | شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 12:22

باحال ترین رفیقای من همیشه پسرای مشتیی بودن که خود خودمم پیششون، بی هیچ نگرانی و تظاهر و اتفاقی هم نیفته، حسیم پیش نمیاد :)

 تعدادشون کمه ولی به خیلی دوستای دختر می ارزن برام. اکثرا مرام و معرفت پسرا بیشتره و حسودی و خاله زنکی هم تو کارشون نیست.

البته تو انتخابشون باید خیلیییی مراقب بود

۲۹ آذر ۹۸

توسط ... | شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 0:23

به نام حق

امروز صبح ساعت ۹:۳۰ با صدای عطسه برادر بیدار شدم اونم مریض شده! خدا بهم رحم کنه این سرماخوردگیم شده شتری ک دم در هر خونه میخابه

بعد با خاب الودگی تمام درس خوندم و یه نیم ساعتیم باز خابیدم! اصن چشمام باز نمیشه صبحا یه مدته! شیفتمم ک همکارم وایساد

عصرم با اقای دوست و فازی حرف زدم و بابت حالشون حالم گرفته شد.همین!

پدر و مادر سفرن

فردا شب یلداست و شیفتم

دلم برای شهر دانشگاه حال و هوای یلدایی که داشت یه ذرررره شده

امروز با یکی از بچه هایی ک رفیقم بود و امروز فارغ التحصیل شده حرف زدم. دلم براش سوخت. خداکنه حالش اندازه من بد نشه.

الهی شکرت

بابت همه چیز

کمکم کن درست تصمیم بگیرم و عمل کنم

شب بخیر همگی⁦♥️⁩

زهر قضاوت

توسط ... | جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ | 21:18

چطور جرات می کنیم خودمونو بذاریم جای دیگران و بگیم اگر من بودم فلان کارو میکردم و فلان کارو نمی کردم؟

عصر تلفنی!

توسط ... | جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ | 20:5

آقای دوست و فازی دوستم، هر دو همزمان پیام دادن که حالمون بده کاش بتونی بحرفی و من از چهار عصر تا الان که ساعت هشته دارم با تلفن حرف میزنم و به حرفاشون گوش میدم و در تلاشم امیدی بدم بهشون که خودم ندارم.

چقد من درس میخونم!

کیفی مهربان می شود

توسط ... | جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ | 15:6

یه همکارام دیشب ساعت یک جو گیر شد پیام داد که امروز شیفتتو من وایمیسم! و وایساد! دیروزم گفت سه تا از شیفتای ماه بعدتو وایمیسم!

خدا کنه کاسه ای زیر نیم کاسه نباشه چون اینا معمولا کاری که به نفعشون نباشه نمی کنن.

درس خون قهار

توسط ... | جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ | 10:8

تا میام درس بخونم یا دسشوییم میگیره یا تشنه م میشه یا خابم میاد

کلانیاز های اولیه م رو با کتابم میفهمم :))

۲۸ آذر ۹۸

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸ | 23:51

به نام خدا

امروز صبح شاکی و خواب آلود در حالیکه مهمونای مزاحم مونده بودن خونه مون بعد چهار ساعت خواب پاشدم و آماده شدم و رفتم بیمارستان. بعدم همونطور که گفتم رسیدنی شروع کردم به غیبت کردن و این همکارم شنید :))) ولی ناراحت نشده بود ظاهرا. عجیب بود. روز خلوتی بود شکر خدا

 برنامه ماه بعد رو دیدم خوب بود شکر خدا و برامون پول اضافه کار هم ریختن و تصمیم گرفتم طلا بگیرم. احتمالا سکه. البته بعد سال میلادی. ان شالله که نیاز نشه بفروشمش حالا حالا ها. چون در هر صورت برم یا بمونم یه پس انداز خوب لازم دارم ‌‌ برای زندگیم.

بعد آقا برگشتم خونه و سه ساعت و نیم عین جنازه افتادم خابم برد! نهایتا بیدار شدم و رفتم حموم و لباس شستم و الانم در خدمت شمام!

 

+ آقای دوست میخاد شیفت اضافه برداره میگه معذبم روزایی ک تو سر کاری من خونه م!! این عاشق نیست دیوونه س به تمام معنا!!

دعوای خونم کم شده باید همین روزا باهاش دعوا کنم که تعادلمون حفظ شه :)))

کیف

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸ | 22:50

دوستم با دوست پسرش دعواش شده رفته بهش گفته تو فقط تو حموم زنونه مردی :)))

زندگی واقعی

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸ | 21:37

بسی حسرت این آبجیمونو خوردم که این برادر ازش نوشته بود :( عین سگ بهش حسودیم میشه و بهتر بگم غبطه میخورم

چرا واقعا ما انقد تباهیم؟

باشد اینجا که یادم بمونه زندگی موفقیت آمیز یعنی چه

 

ری پست از آرش:

"کاترینا، عینهو ساعت بی شمّاطه، زندگی تماما علمی ای داره، انگار.

دقیقا هشت صبح میاد و دقیقا پنج عصر می ره!

امروز هشت و نیم اومد. به شدّت بی اعصاب بود! بهش می گم امروز بیشتر خوابیدی انگار. می گه آره. خوابم برد. یعنی دیراومدنش ناشی از بدبختی و تصادف و بچه و ... نبود. فقط خوابیده، منتهی، انگار امروز یکی از گناهان کبیره عمرش را مرتکب شده است...

نیم ساعت دیرش شده، تو کاری که تمام زمانش دست خودشه...

همینه که اون الان داره پسا دکتری می خونه،

من در عنفوان شروع دکتری ،تازه می خوام برم با استادم گیس کشی کنم."

شنید!

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸ | 7:53

همکارم تو اتاق بود، همین که رسیدم تو راهرو شروع کردم غیبت کردن, شنید!!!

منتظر خون و خون ریزی های پیشرو باشید :)))

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸ | 1:35

یه زمانی خیلی با این شعر گریه کردم

عجب حس و حالی بود...

 

 

 

می‌دونم وقتی که بارون

تو شب می‌باره بیداری!

همون آهنگو گوش می‌دی،

هنوز بارونو دوست داری! 

 

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم

بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

 

 

+ادامه شم تو نت هست خاستین سرچ کنین

۲۷ آذر ۹۸

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸ | 1:23

بسم الله الرحمن الرحیم

صبح که با خاب آلودگی شدید بیدار شدم، دو ساعت با حالت غش! درس خوندم بعد کمک مادر کردم که غذارو برا مهمونا اماده کنه. مهمونا رسیدن و کلی خوش گذروندیم و تو سرو کله هم زدیم با دختر دایی هام‌.

با اعصاب خوردی آقای دوست اعصابم به هم ریخت. گفت که دختر دایی و خواهرش گفتن که دلیل جدایی اون دختر قبلی ازش این بوده که براش کم گذاشته از یه لحاظایی!! دختره گفته اینارو

خب راستش آدم از زندگی کسی خبر نداره ولی فک نکنم اون کم بذاره تا جایی که مشناسمش و اون دختر هم از تبدیل از چادری به شش عمل جراحی پلاستیک و اون ریخت و قیافه ش تو یه مدت خیییییلی کوتاه و داستان های دیگه ش مشخصه که چقدر مریضه.

نظر شخصیم اینه که خیانت هیچوقت قابل توجیه نیست اما عامل تحریکش گاهی بخاطر تامین نشدن طرفه. گاهی هم به خاطر مریض بودنش. ان شالله که این مورد آقای دوست بخاطر مریض بودنش بوده باشه.

بعدم اعصابم بابت یه زن خورد شد که دیروز دیدمش و امشب گفتن که خرابه. هم خودش هم مادرش زنای خرابین و کلی فحششون دادن. درسته که خیلی بنظرم وقیحانه و غیر قابل درکه ولی بنظرم آدم نباید انقد راحت کسی رو قضاوت کنه و فحشش بده. شاید هر کس تو خونواده اون دنیا میومد اینجوری می شد.

 

بعدم که یکی از همکاران شیفتمو بهم ریخت و حسابی اعصابم ریده شد. ان شالله دفعه بعد بهتر بر خورد میکنم و نمیذارم ازم شو استفاده بشه.

 

فردا صبحم. الهی به امید تو

شب بخیر گایز⁦♥️⁩

شبای شخمی

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸ | 14:53

بهترین توصیف حالم شبایی که تنها تو بیمارستان شیفتم احساس بدبختیه

۲۶ آذر ۹۸

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸ | 0:27

به نام خدا

امروز صبح ساعت ۴:۳۰ تا ۷ بخاطر درد شکم مادرم بیدار بودم و بردیمش دکتر، بعد تا لنگ ظهر خابیدم. بعد یکم درس خوندم و مهمونا اومدن و دیگه نشد بخونم.

خیلی از دست خودم ناراحتم هر روز منتظر یه تلنگرم که بشینم درست و حسابی درس بخونم و اون روز هیچوقت نمیاد.

 

+گاهی از شدت وابستگی و علاقه آقای دوست نسبت به خودم وحشت می کنم. دو سال شد که شبو روز خواب و بیدار ذهنش درگیره و هی داره بدتر میشه  جرات ندارم هیچ بحثی رو وسط بکشم یا صحبت از جدایی کنم که بهم میریزه و کارش به بیمارستان کشیده میشه. انقد وحشت می کنم در حدی که میگم کاش همه حرفاش و کاراش دروغ باشه!

حساسیت اون بخاطر ماجراهای قبلی زندگیش خیلی زیاده و در کل فکر می کنه من زیباترین دختر جهانم و چشم همه مردا مخصوص دنبال منه :/ و همیشه نگرانه. و این قضیه که شرایط ما خیلی متفاوته و خواستگار تک و توک میاد خیلی میترسوندش.

همه این مسایل در کنار ماجرای سخت و پیچ در پیچ و عجیب ما که برای بهم رسیدنمون باید ازش بگذریم منو نگران می کنه. چند بار انقد ذهنم درگیر شد که تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم!

به طرز رویایی مهربونه! ولی هرچیزی یه تاوانی داره...

 

فردام مهمون داریم

ان شالله روز بهتری باشه

شب بخیر اوری وان⁦♥️⁩

همه ما خوشکلیم‌

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸ | 17:19

بیاین هرجور هستیم خودمونو دوست داشته باشیم

چه بسا کسایی که قیافه مشابه دیگران ندارن (درنگاه جامعه نازیبا محسوب میشن) اما به خاطر اعتماد بنفسشون ده برابر یه آدم خیلی زیبا بهمون حس خوب منتقل می کنن و برامون جذاب میشن

قرار نیست همه شبیه هم باشیم. خودمونو دوست داشته باشیم با همه ویژگی هامون. با رنگ پوستمون با جوش و لکه هامون. با فرم بینیمون و...

مهمونی زورکی

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸ | 17:15

ی لباس پارسالمو واسه مهمونی امشب پوشیدم، داشتم جر می خوردم انقد که تنگ بود. من کی انقد چاق شدم؟ :(

عوض کردم الانم یکی پوشیدم سیم داره پوستم می خاره :/

آقا ابر و باد و مه و خورشید و فلک میگن نباید تو این مهمونی باشی چرا گیر میدن آخه

 

خودکشی تنبل ها

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸ | 15:39

دوست دارم خودم خودمو بکشم از تنبلی

امشب و فردا شبم مهمون داریم

به چاک میرم قشنگ

۲۵ آذر ۹۸

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸ | 0:40

بسم الله

امروز صبح به دستور آقای دوست برای نماز بیدار شدم و دیگه نخابیدم و نشستم درس خوندم و بعد رفتم سراغ کارای پول بلیط و بیمه مسئولیت و سیم کارت و محافظ لنز گوشی که خدارو شکر ختم به خیر و انجام شد. تو راه رفتم موز بگیرم واسه بچه های خاهرم که دیدم خیلی گرونه پشیمون شدم :/ رفتم فروشگاه و دیدم همه چیز از موز گرون تره! پشیمون شدم ولی دیگه نمی تونستم برگردم و وسایل کیک یخچالی گرفتم که درس کنم براشون که هم قیمت موز حتی بیشتر در اومد!

بعد رسیدم خونه و خوابیدم و بعد رفتم خونه خواهرم که از مهمونای پاگشای پسر عموم فرار کرده باشم. خواهر اینا خونه نبودن و تو اون مدت برای بچه ها کلیک یخچالی دست کردم و یکم لاس زدم تلفنی که ترسیدم همسایه ها بشنون و قط کردم و یکم درس خوندم و بعدم که حس و حال درس نبود تو اینترنت چرخ زدم و منم این تباه ترین کنکوری روی زمین!

بعد هم در اقدامی جسورانه به درخواست جابجایی یا شایدم واگذاری شیفت همکارم نه گفتم. الانم برگشتم خونه و پدر و مادرم از من به عنوان یک وحشی که از جمع فراری‌ یاد می کنن. هرچی دلشون میخاد فک کنن ولی خدایی فک نکنن که من عاشق پسر عموم بودم قبل اینکه زن بگیره!!! :///

تباه شدیم :))

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸ | 16:30

سیمپکارت فورجی گرفتم :))))

تعجب نکنین که صدسال از بقیه عقبم، گوشی قبلیم ساپورت نمیکرد.

از این به بعد منتظر پستای رگباری گاه و بی گاه اینجانب باشین :))

 

+ مهمون داریم فرار کردم از خونه :)))

مادرم به داشتن یه همچین دختر اجتماعیی افتخار می کنه

قاتل خفته

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸ | 16:27

رفتم خودمو بیمه مسئولیت کردم

گفتم میخام امشب برم آدم بکشم تو بیمارستان

حیف که شامل همکار نمیشه :)))

مرا به یاد آر، اگر چه پنجره زیباتر است

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸ | 13:58

صدایم را به یاد آر
اگر آواز غمگینی به پا شد
من آن شعر گرانم
که از ارزان و ارزانی جدا شد
.
من هر چه ام با تو زیباترم
بر عاشقت آفرینی بگو
تابیده ام من به شعر ترت
میخوانمت خط به خط ، مو به مو
.
بی تو
بی شب افروزی ماندنت
بی تب تند پیراهنت
شک نکن
من که هیچ
آسمان هم زمین میخورد

 

#رز

 

+ یه زمانی عاشق یکی شدم، هنوزم گاهی اون حس تو وجودم میاد و بشدت زیبا و دلپذیره. اما خودش، یادم نمیاد کی بود و چی بود. خودش دیگه مهم نیست. مهم اون حسه که تو وجودم به یادگار مونده و خواهد موند.

مرسی بابت این تجربه زیبا ازت، آدم نباید با کسی که عاشقشه بمونه. چون عشق یه نقطه ضعفه. سر هر حرف و حرکتی میشکنی و زندگیت رو میبازی. باید طرفتو دوست داشته باشی ولی نباید عاشقش باشی. عشق فقط یه حس نابه که به یادگار میمونه‌.

+ تو را بیاد خواهم آورد

به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق...

دکتر شاخ یا شاخ دکتر؟؟

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸ | 13:45

چند روز پیش ک شیفت بودم

مریض زیر دستم بود، از اتاق اومدم بیرون و رفتم پشت سیستم نشستم که از پشت سرم یکی گفت سلام!

فهمیدم دکتر متخصصمونه و همچنان که به کارم ادامه میدادم بدون اینکه سرمو برگردونم گفتم: سلام خوش اومدین

یه سوال پرسید و همونجوری جواب دادم. بعد گفت: دکتر فلانیم! فک کرد نمیدونم :)

منم بخاطر اینکه تو ذوقش نخوره بلند شدم و برگشتم گفتم: عههه خوش اومدین آقای دکتر!!!

یعنی یه سریا انقد ارج و قرب برای خودشون قائلن که تو مخیله شون نمی گنجه یکی سلام معمولی بده بهشون یا زیاد تحویلشون نگیره!!!

بیست و چهارم آذر ۹۸

توسط ... | یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ | 22:55

به نام خدا

بوی زمستون و یلدا و کریسمس همه جای دنیا جز اینجا پیچیده و سهم من فقط سرماییه که تا روحم نفوذ کرده.

 

داشتم آرشیو وبلاگمو میخوندم

روزی که فهمیدم چه غلطی کردم که برگشتم اینجا 26 مرداد 98 بود

قشنگ یادمه اون لحظه سخت. آغاز همه گریه ها و حسرتام. که تو سرویس اشکم دراومد و هنوزم بند نیومده

 

+ امروز منگ بودم و هی میرفتم تو فکر و گوشی رو برمیداشتم و تو وبلاگای مختلف میگشتم و با هر دردشون درد می کشیدم.انقد بهم ریختم که زنگ زدم به آقای دوست و بهم گفت که تو خیلی خلق حساسی داری و زود گریه می کنی. گفت به اندازه کافی خودت غصه داری که لازم نباشه غصه دیگران رو بخوری

راست می گفت. و منم دیگه غصه نخوردم!

باهم در مورد اینکه چقد زود زود و وسط کارای مهم دسشوییمون میگیره حرف زدیم و خندیدیم. چقدر خوبه که باهم راحتیم.

 

فردا باید برم سیم کارت فورجی بخرم. بیمه مسئولیت برم و اگر بتونم پول بلیطای رفت و برگشتمو به تهران از اداره بگیرم. ورزش کنم و شب اگه بشه برم خونه خاهرم چون اصلا حوصله دعوت پاگشای پسرعموم و زنش رو ندارم.

این وسط اگر فرصتی شد درس بخونم!

به آقای دوست قول دادم زود بخابم

 خودم انتخاب نکردم که تو رابطه باهاش باشم ولی علی رغم میلم حس میکنم بهش وابسته شدم و فکر میکنم چقدر غم انگیزه که ممکنه از یه زمانی به بعد دیگه نباشه

سعی میکنم به این قضیه فکر نکنم

امشب نماز خوندم. چرا من انقدر تنبلم؟ با وجود این همه عشق و باورم بهش بازم نمازامو نمیخونم. 

خدایا درسته خیلی ناشکری می کنم. ولی تو نشنیده بگیر. حداقل این وبلاگو... چون لازم دارم خالی شم. مرسی بابت همه چیزایی که هنوز دارم و در راسشون خودت که همه جا قشنگ وجود و تاثیر مهربونیت رو حس میکنم. مرسی که هروقت بخام تو بغلم حست میکنم و بهم این اطمینانو دادی که دوستم داری و هیچ چیز یارای مقابله باهاتو نداره. 

شب همگی بخیر

آقای دوست

توسط ... | یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ | 20:59

تنها چیزی که از این رابطه بهم میرسه توجه و آرامش آنیه.

بقیه ش یا نیست یا احتمالش کمه

ولی خب خوشبخت بودن در لحظه و آینده مبهم رو با همچین آدم خوبی به زندگی عاری از دوست داشتن و عذاب احتمالی تا اخر عمر ترجیح میدم

گوگل لنز

توسط ... | یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ | 19:39

آقا یه چیزی پیدا کردم به اسم گوگل لنز

خیلی باحاله

ولی باید براش وی پی ان نصب کنی

از هرچیزی بخای عکس میگیری نزدیک ترین عکسو به اون چیز برات میاره. مثلا یه چیزی ندونی کاربردش چیه یا اسمش چیه سرچ می کنی میفهمی

دانشجویی

توسط ... | یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ | 15:11

دوستم عجله داره که فارغ التحصیل شه و به سرعت داره کاراشو می کنه

خیلی خودمو کنترل کردم که خیلی محترمانه بگم: نکن این کارو که سرکار برامون نریدن

ظهر برفی ۲۴ آذر ۹۸

توسط ... | یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ | 13:51

یهو دلم میگیره و دوست دارم زندگی رو بالا بیارم

خوندن وبلاگ زنای متاهل واقعا منو بهم میریزه و وحشتناکه برام آینده ای که در انتظارمه‌.

چرا هیچکس خوشبخت نیست؟ چرا همه پشیمونن؟

خیلی دلم گرفته. میترسم کشش سختی های زندگی رو نداشته باشم

من همین الانشم تحمل وضعیتم داره به مرز جنون نزدیکم می کنه. بعد میگن الان دوران خوش زندگیته!!! خدایا چی قراره به سرم بیاد؟

 

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .