توسط ...
| یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ | 22:55
به نام خدا
بوی زمستون و یلدا و کریسمس همه جای دنیا جز اینجا پیچیده و سهم من فقط سرماییه که تا روحم نفوذ کرده.
داشتم آرشیو وبلاگمو میخوندم
روزی که فهمیدم چه غلطی کردم که برگشتم اینجا 26 مرداد 98 بود
قشنگ یادمه اون لحظه سخت. آغاز همه گریه ها و حسرتام. که تو سرویس اشکم دراومد و هنوزم بند نیومده
+ امروز منگ بودم و هی میرفتم تو فکر و گوشی رو برمیداشتم و تو وبلاگای مختلف میگشتم و با هر دردشون درد می کشیدم.انقد بهم ریختم که زنگ زدم به آقای دوست و بهم گفت که تو خیلی خلق حساسی داری و زود گریه می کنی. گفت به اندازه کافی خودت غصه داری که لازم نباشه غصه دیگران رو بخوری
راست می گفت. و منم دیگه غصه نخوردم!
باهم در مورد اینکه چقد زود زود و وسط کارای مهم دسشوییمون میگیره حرف زدیم و خندیدیم. چقدر خوبه که باهم راحتیم.
فردا باید برم سیم کارت فورجی بخرم. بیمه مسئولیت برم و اگر بتونم پول بلیطای رفت و برگشتمو به تهران از اداره بگیرم. ورزش کنم و شب اگه بشه برم خونه خاهرم چون اصلا حوصله دعوت پاگشای پسرعموم و زنش رو ندارم.
این وسط اگر فرصتی شد درس بخونم!
به آقای دوست قول دادم زود بخابم
خودم انتخاب نکردم که تو رابطه باهاش باشم ولی علی رغم میلم حس میکنم بهش وابسته شدم و فکر میکنم چقدر غم انگیزه که ممکنه از یه زمانی به بعد دیگه نباشه
سعی میکنم به این قضیه فکر نکنم
امشب نماز خوندم. چرا من انقدر تنبلم؟ با وجود این همه عشق و باورم بهش بازم نمازامو نمیخونم.
خدایا درسته خیلی ناشکری می کنم. ولی تو نشنیده بگیر. حداقل این وبلاگو... چون لازم دارم خالی شم. مرسی بابت همه چیزایی که هنوز دارم و در راسشون خودت که همه جا قشنگ وجود و تاثیر مهربونیت رو حس میکنم. مرسی که هروقت بخام تو بغلم حست میکنم و بهم این اطمینانو دادی که دوستم داری و هیچ چیز یارای مقابله باهاتو نداره.
شب همگی بخیر