توسط ...
| شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸ | 22:27
اورژانس شلوغ بود و مردم صف کشیده بودن و همه از دکتری ک ی دختر جوون بود هزارتا درخواست داشتن
رفتم تو و فک کرد از بخش اومدم و احتمالا گله و شکایت یا سوال دارم
بشقابی که پر کرده بودم از پشمک و پفک و انار و... گذاشتم رو میزش. گفتم بیا خانوم دکتر که اینجا حس غریبی نکنی :) میدونم کیلومترها از خانوادت دوری امشب
اشک تو چشاش جمع شد از خوشحالی
الهی شکرت :)