به نام خدا
امروز صبح ساعت ۴:۳۰ تا ۷ بخاطر درد شکم مادرم بیدار بودم و بردیمش دکتر، بعد تا لنگ ظهر خابیدم. بعد یکم درس خوندم و مهمونا اومدن و دیگه نشد بخونم.
خیلی از دست خودم ناراحتم هر روز منتظر یه تلنگرم که بشینم درست و حسابی درس بخونم و اون روز هیچوقت نمیاد.
+گاهی از شدت وابستگی و علاقه آقای دوست نسبت به خودم وحشت می کنم. دو سال شد که شبو روز خواب و بیدار ذهنش درگیره و هی داره بدتر میشه جرات ندارم هیچ بحثی رو وسط بکشم یا صحبت از جدایی کنم که بهم میریزه و کارش به بیمارستان کشیده میشه. انقد وحشت می کنم در حدی که میگم کاش همه حرفاش و کاراش دروغ باشه!
حساسیت اون بخاطر ماجراهای قبلی زندگیش خیلی زیاده و در کل فکر می کنه من زیباترین دختر جهانم و چشم همه مردا مخصوص دنبال منه :/ و همیشه نگرانه. و این قضیه که شرایط ما خیلی متفاوته و خواستگار تک و توک میاد خیلی میترسوندش.
همه این مسایل در کنار ماجرای سخت و پیچ در پیچ و عجیب ما که برای بهم رسیدنمون باید ازش بگذریم منو نگران می کنه. چند بار انقد ذهنم درگیر شد که تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم!
به طرز رویایی مهربونه! ولی هرچیزی یه تاوانی داره...
فردام مهمون داریم
ان شالله روز بهتری باشه
شب بخیر اوری وان♥️