آقای دوست دوتا تولد داره. یه شناسنامه یه واقعی
اون فرعیه امروز بود که فراموش کرده بودم. فااااک
انقد از دستم ناراحته که نگو
هی خدا... یه جوری دارم میرینم به زندگیم که صبور ترین و مهربون ترین ادمای دوروبرمم دارم از دست میدم
آقای دوست دوتا تولد داره. یه شناسنامه یه واقعی
اون فرعیه امروز بود که فراموش کرده بودم. فااااک
انقد از دستم ناراحته که نگو
هی خدا... یه جوری دارم میرینم به زندگیم که صبور ترین و مهربون ترین ادمای دوروبرمم دارم از دست میدم
پاییز داره میرسه. واپسین روزهای تابستان گرم و غم انگیز سال 98ه.
اوضاع این شهر هر روز خاکستری تر میشه
هر روز مریضایی که بخاطر گشنگی و نداری و بیکاری ترومایی میشن زیادتر میشه.
اوضاع نابسامان تر میشه
و مردم عصبی و بی صبر تر میشن
و ما محکوم تر و بی پول تر میشیم و بیشتر ازمون کار میکشن
جاهایی که میتونیم برای وقت گذرونی بریم کمتر میشه و بازارها خلوت تر
جنسای ایرانی و فیک خارجی که قیمتشون سر به فلک میکشه خاک میخورن
دیگه کارمندا قشر متوسط جامعه نیستن
خیابونا رو فقط جوونای بیکار موتوری که هر روز تصادفی میدن پر کرده.
غمگینم
مثل آخرین و بلندترین برگ درخت گلابی مون
که هر روز آفتاب و باد روی شونه هاش تازیانه میزنن و چاره ای نداره جز دوباره سبز شدن.
هر روز داره نظراتم عوض میشه
نظری که امروز دارم و چیزی که بهش رسیدم اینه که درس خوندن چیز سختیه اما درس نخوندن و مواجهه با زندگی خیلی ازون سخت تره
+ حرفای اون آقای ارشد بنظرم مسخره اومد لحظه ی اول. اما هرچی میگذره بیشتر دارم حسشون می کنم.
"هدف" چیز مهمیه
هدف داشته باشیم تو زندگی
از ریسک کردن نترسیم. از انجام دادن کار جدید نترسیم وگرنه همیشه همینی که هستیم می مونیم.
+ عجب روزاییه... عین خابه برام... حتی جرات نمیکنم افکارمو بنویسم. ولی چیزای بدی نیستن شکر خدا. خدایا دلمو روشن نگهدار... خدایا... فقط خودت میدونیچی به صلاحمه همونو برام پیش بیار. خدایا بهم صبر و تحمل زیاد بده. بهم قدرت تداوم بده. کمک کن کسیو نرنجونم. بهم سلامتی بده. کمک کن سربلند بیام پیشت. حالا هرچقدر که عمرمه
ظاهربین نباشیم... ظاهربین نباشیم... ظاهربین نباشیم...
حسرت زندگی مردمو نخوریم... حسرت زندگی مردمو نخوریم... حسرت زندگی مردمو نخوریم
دلم ضعف میره برای روز به روز پارسال
تک تک خیابونای دانشگاه
تک تک نیمکتای حیاط خابگاه
همه بچه های طبقه...
وای که چقد دلم تنگه
شاید باورتون نشه که نفسام از شدت تنفر از قیافه های کارمندا و مریضا و درودیوار بیمارستان سنگین میشه وقتی فکر میکنم که فردا شیفتم
امروز کمی تلاش کردم و درس خوندم. برای خلاص شدن ازینجا
خدایا خودت کمکم کن
دوتا گرایش ارشد انتخاب کردم که بشدت درخواست بورسیه خارج از کشورش ملسه. ولی خیلی سختن و البته ارشد خالیشون شغل نداره.
خداکنه بتونم قبول شم چون خیلیییی کم برمیدارن
هر وقت یکیشونو انتخاب کردم شروع میکنم به خوندن ان شالله
برنامه رو نوشتن بیشعورا نشون ما نمیدن
دعا کنین شیفتام بد نباشه وگرنه بدجور تا چند روز افسرده میشم میدونم
تحت فشارم
من از درس خوندن متنفرم اخه چطوری الان یه مقطع بالا رو بخونم اونم یه رشته خیلی سخت
از درس متنفرم ولی یا باید بخونم یا تحمل کنم این شرایطو
حرف بزنید باهام
دلم داره میترکه
سه ساعت و نیم خابیدم
و کلا خاب بیمارستان رو دیدم و استرسش روم بود
امروز خیلی فشار جسمی و روانی روم بود
کارمو بلد نبودم و یکی داشت زیر دستام جون میداد و همکارای بیشعورم ولم کرده بودن امون خدا
دلگیرم... امروز به آقای دوست گفتم دلم برای پارسال این موقع که میرفتم دانشگاه تنگ شده. اونم گفت: منم دلم برای اون، "تو" تنگ شده
جالبه
دیگه برا اطرافیانمم اون ادم سابق نیستم
فک نکنم کسی بتونه تحملم کنه
همیشه فک میکردم اونایی که رنج و سختیشون زیاده چطور زنده ن؟
ولی فهمیدم آدم آدمه دیگه. زندگیم زندگیه. مجبوره بسازه. مجبوره بگذرونه. با خراب کردن جایی یا مشت کوبیدن و گریه کردن نمیشه ادامه داد
این مدت فهمیدم چقد زندگی شخمیه
چیزی که ازش متنفر بودم یعنی درس خوندن شده راه نجاتم
این شما و این اولین شیفت 24 ساعته من
خدایا رحم کن!
از الان پشت و گردن و دستم تیر میکشه
کاش یه روز برم ببینم کل ساختمون محل کارم با خاک یکسان شده.
کاش ببینم که خرابش کردن ریخت هیچکدوم از عوضیای اون تورو دیگه تا اخر عمرم نبینم
من چطور میتونم انقد برای ارشد بی انگیزه باشم؟
بعد از اون همه فشار روانی و نجاتی که میخام پیدا کنم؟
هشت تا سگ دنبالم کردن
از سرویسم جا موندم
چه صبح دل انگیزی
امروز با قاطعیت تمام دستور دادن که کل اعیاد و تعطیلی هایی که توش خوش گذرونی باشه باید امسال 24 ساعت شیفت وایسم
من پول کوفتی شمارو میخام چیکار اگر زندگیم مال خودم نباشه؟
اگر حتی مرخصیام مال خودم نباشه! اگر برای خودتون قانون تعیین کنید و تحمیل کنید به من
خسته م
درد عمیقی گهگاه از چشمام فواره میکنه
خدایا راضیم به رضات
خدایا... ببخش اگر حرفام ناشکریه
خدایا... صبر و تحملمو زیاد کن. انگیزه مو زیاد کن. شادی رو به دل غمزدم برگردون
+ دوستای گل و مهربونم کامنتاتونو خوندم و فردا میام پستای جدیدتونو میخونم و جواب میدم. مرسی که هستین
پاییز دلگیر من سلام
امروز صبح بعد بیدار شدن دیدمت حست کردم و شنیدمت
تو هم مثل من تو دیار خودت غریبی؟
تو هم خسته ای و دلگیر؟
شنیدم اشک هم میریزی
پس خوش اومدی پاییز جان
بیا همدم این روزهایم شو...
فرصت نمیکنم یه حموم برم حتی
انقد خسته م که تهوع دارم
دوست دارم از زندگیم لذت ببرم اما نمیشه
تنها دلخوشیم یه نیمچه نقاشی آخر شبه
پول پول... لعنت به پول...
لعنت به تورم
لعنت به نابرابری
لعنت به حروم خوری
لعنت به حق خوری
لعنت به بی فرهنگی
لعنت به محرومیت
لعنت به محدودیت...
چقدر غم انگیزه هر کدوم از لغات بالا... هرکدومش کلی درده و باری رو شونه هام و ردپای سیاهی تو زندگیم
انقد همیشه خسته م که حس میکنم تو این یه ماه دوسال پیر شدم
صبح که هستم کل روزم میره بعد برگشتن از خستگی
صبح و عصرم که هستم که دیگه اصن نمیفهمم چطور میگذره همون دو ساعتیم که خونه م. عین جنازه برمیگردم و جالب اینجاست که فرداش دوباره شیفتم معمولا.
حتی دیگه کرم مرطوب کننده م روهم فرصت نمیکنم بزنم
بعد یه خانومه منشی هست اینجا تا حالا شش تا عمل زیبایی کرده
جالب اینجاست که خوشکلم نشده
صبح بخیر
صبح این هفته سخت و پرکارم بخیر
ولی میگذره... همونطور که روزای خوبم گذشت
دلم خوش بود خانوادم خانواده کنترل گری نیستن
دلم خوش بود رشته م خوبه
دلم خوش بود طراحی میکنم و بهش علاقه دارم
حالا
در مورد خانوادم اشتباه میکردم
با تمام وجود از کارم متنفرم
و فک نکنم موفق بشم بخاطر درد شونه هام طراحی رو ادامه بدم
دلم به چی خوش باشه الان؟
امروز با پسر طرحیه شیفت بودم
بسی دردودل کردیم از وضعیت نابسامان و یکم تعریف کرد از قبل اومدن من که چطور بوده و اینا
یه نیمچه طراحی کشیدم. تو همون دوران اول دبیرستانم که دیگه نقاشی نکشیدم موندم!
گردن و پشتم درد میکنه نگرانم نتونم درس بخونم
ببین من کیم که با وجود درد گردن و دست و رشته غیرمرتبط و محرومیت شهر و... حاضرم نصف پولامو خرج کنم واسه رشته ای که کلا فشار به گردن و دسته و معلوم نیست میتونم ادامه بدم توش یانه
یه همچین حالی بریدم!
خاب موندم صبح :)
ده و نیم رسیدم
دلم خنک شد، اشکال نداره
دیگه حس و حال هیچ کاری رو ندارم
گوشی رو برمیدارم و تند تند اپلیکیشن هارو عوض میکنم
نمیدونم با این حال روحی چطور میشه ارشد خوند؟ چطور میشه از پس این هفت خان رستم براومد؟
کسی درکم نمیکنه. همه نظریه های خودشونو دارن
32 شیفت دارم ولی خاهرم همش میکوبه تو سرم که سه روز آف بودم. با این سطح از درک خانوادم کاری از پیش نمیبرم. نمیدونم چطور میشه یه گوشو در کرد یکی دروازه. کاش یکم سرکش بودم.
مغز آقای دوست بیچاره رو سوراخ کردم. اونم همین روزا خسته میکنم و میره. امروز تو دفتر رئیس موقع درخواست توقف کارم یه لحظه قلبم درد گرفت از شدت غم و بغضی که تو سینه م جمع شده بود و نمیتونستم جیغ بزنم. نمیتونستم بزنم اونجا رو خراب کنم و یه چیزی بشکونم.
کاش این ردزا بگذره کاش...
کاش این بغض بمیره کاش...
دیدگاه های احمقانه مردم و خاله زنک بازیا و حمایت خونوادم ازونا از طرفی و کار مزخرف و حمالی که میکنم از طرف دیگه دلخوشی تو زندگیم نذاشته. و این وسط کسی اونطور که باید درکم نمیکنه. فوقش هر نفر بخشی ازون رو قبول داره و برا بقیه ش انقدر فتوا صادر میکنن که به گوه خوردن میفتم بابت درودل کردن
"حرف کسی برات مهم نباشه. برای خودت زندگی کن" جمله قشنگیه قبولش دارم اما
من ذاتا ادم حرف گوش کنی هستم. از بدو تولد همینطور بودم. همیشه دنبال رضایت خانوادم بودم. وقتی همه بچه ها شیطنت میکردن بخاطر رضایت خانوادم مینشستم و حتی بقیه بچه هارو دعوا میکردم.
اما ذات من آدم کنجکاویه. آدم آرمانگراییه که میخاد دنیا رو کشف کنه میخاد بگرده و یه جا نشینه. میخاد بسازه و لذت ببره
و این دوتا باهم نمیخونن. تداخل این دو الان از من یه آدم افسرده و خودخور ساخته که میخاد پیله ای رو که توش انداختنش پاره کنه و فرار کنه. حس میکنم 23 سال زندگیم به فنا رفته و چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که خودم مقصر همه این چیزام چون گوش دادم به حرف بزرگترا. همونطور که از بچگی تو گوشمون خوندن: گوش بده به حرف بزرگترا
یاد بگیر برای خودت زندگی کنی. چه جمله قشنگی. کاش بتونم اینو یاد بگیرم
حس تنفر و تهوع کل وجودمو گرفته
شکننده م و حس بدبختی دارم
نمیخام این باشم که هستم و نمیخام کل زحمت و سختی که کشیدم نتیجه ش بشه زندگی کارمند بیمارستانی یه زن تو یه شهر کوچیک
که بیشتر زمان بیداریش تو کار طاقت فرسای بیمارستان میگذره و بقیه ش با خاله زنک بازی و تازه مردم فک میکنن خیلی خوشبخته
صبح روز شنبه پاشدیم و بعد صبونه که دیگه ظهر شد برگشتیم و چند ساعت بعد خونه بودیم. رسیدیم و خستگی زیادی تو تنم بود. خابیدم و بعد پاشدم خاهرم باز شروع کرد که تنها و بی دلیل رفتی شهر دیگه و اینا و من باز کفری شدم. گفت عکسای عروسیو نشونم بده نشونش ندادم نیم ساعت اصرار و ناز کشیدن ازون بی محلی از من. هیچی نگفتم و نشونش ندادم تا اخر سر دیدم به گریه افتاد. نمیدونستم واسه خودم متاسف باشم یا اون. منم که همیشه بغض و اشک تو چشامه از تلگرام یه سریشو براش فرستادم و بعد اومدم بیرون قاب عینکامو بردم اپتومتریست که زیاد مطمئن نیستم شماره چشمامو درست حدس زده باشه و قرار شد شیشه بزنه.
انقدر دلم تنگ بود که داشتم میترکیدم. از دست خودم ناراحت بودم که خاهرمو به گریه انداختم و ازون ناراحت که درکم نمیکرد.ازین شهر کوفتی که ده متر با خیال راحت نمیتونم توش قدم بزنم و همیشه نگاه های فضول و پرسشگر مردم احمق رومه.
برگشتم نه حموم کردم نه ورزش. یکم با خاهرم تحقیق کردیم در مورد ارشد و ساعت 12 خابیدم چون فرداش دو شیفت بودم
جمعه شد و روز عروسی
خاهرم ظهر رفت آرایشگاه و 150 تومن فقط خرج آرایش صورتش شد
منم تو خونه نشستم و آرایش کردم و آماده شدم. وقتی برگشت شبیه جادوگرا کرده بودنش. آرایش غلیظ و تابلو و کج و کوله ای که شاگرد آرایشگرا واسه ش کرده بودن. غرغر زنان داشت میرفت و میومد و اعصاب ماروهم خورد کرد.
گفتم گفته بودم بهت که خودم آرایشت میکنم و گوش ندادی. هرطور شده اماده شدیم و عجله ای رفتیم و اول همه رسیدیم تو تالار خالی!
اوایل خوب بود ولی کم کم حوصله م سر رفت. تالار حالت ورزشگاهی داشت دورش صندلی و وسطش رقص. خیلی مسخره بود. با روسری که رو لباس مسخره تر بود نشسته بودیم و بخاطر مرداهم نمیتونستیم پاشیم برقصیم. دوبار رفتیم دسشویی اومدیم و زن داییم گفت رفت و امد نکنین باباهاتون میبینن باز ریده شد به اعصابم. همچین حرفی با اون لحن تند سنگین بود واسه من بیچاره ای که نه قصد خودنمایی داشتم و نه قصد چش چرونی و بعد هفت سال واسه رفع افسردگیم اومده بودم هوا عوض کنم مثلا
زنگ زدم داداشم و رفتیم بیرون نشستیم تا ازون صدای نکره ی خواننده و جو مسخره بیایم بیرون.
ساعت دوازده شب شام دادن و برگشتیم دیدیم مردا رفتن داخل. در حد سی ثانیه مام رفتیم تو صف رقص و در خانوما هم باز شد و چقدر حسرت خوردیم که چرا عروسیای ما جدا نیس
شام بد نبود بعد با خستگی زیاد برگشتیم و خابیدیم
ادامه تو پست بعدی...
پنجشنبه همونطور که گفتم رفتم یکی از شهرای اطراف به بهونه عکس گرفتن که البته دلیل اصلیم این بود یه هوایی بخورم و دور شم ازین شهر شخمی و کار شخمی و...
صبح نه و نیم راه افتادم و 12:30 رسیدم تا 7:30 اونجا بودم و به قدری بهم زنگ زدن که دوست داشتم گوشیمو بکوبم زمین خورد کنم. هر پنج دیقه یه بار خاهرامو مامانم یکی در میون زنگ میزدن و میگفتن کجایی و چجوری برمیگردی؟ و بارها با خاهرم دعوا کردم که بابام کار نداره باهام تو چیکاره ای آخرش در توضیح گفت که اگه بلایی سرت بیاد میگن این خونواده دخترشون وله! بی دلیل رفته شهر دیگه ولی دانشجو که بودی کسی کاریت نداشت چون اگه بلایی سرت میومد میگفتن دانشجو بوده تو راه اینطور شده!! با هرحرفی که میزنن افسرده تر میشم و دایره تنفراتم گسترده تر میشه. اونجا با دوستم که بودم کلا بغض بودم و غم و یاد روزای خوب دانشگاه
سفرمو کوفتم کردن و بعد رفتم شهر خاهرم که ازونجا یه ساعت و نیم راهه.
خونه خاهری که همیشه از خونه خودمون باید بیشتر کار کنم و خسته بشم ولی خب خوبیایی هم داره مثل خاهرزاده شیرینی که منو به دنیا امیدوار میکنه و زیبایی کوچیکی تو دنیای غمزده ی این روزامه
ادامه تو پست بعد...