توسط ...
| جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸ | 23:17
پاییز داره میرسه. واپسین روزهای تابستان گرم و غم انگیز سال 98ه.
اوضاع این شهر هر روز خاکستری تر میشه
هر روز مریضایی که بخاطر گشنگی و نداری و بیکاری ترومایی میشن زیادتر میشه.
اوضاع نابسامان تر میشه
و مردم عصبی و بی صبر تر میشن
و ما محکوم تر و بی پول تر میشیم و بیشتر ازمون کار میکشن
جاهایی که میتونیم برای وقت گذرونی بریم کمتر میشه و بازارها خلوت تر
جنسای ایرانی و فیک خارجی که قیمتشون سر به فلک میکشه خاک میخورن
دیگه کارمندا قشر متوسط جامعه نیستن
خیابونا رو فقط جوونای بیکار موتوری که هر روز تصادفی میدن پر کرده.
غمگینم
مثل آخرین و بلندترین برگ درخت گلابی مون
که هر روز آفتاب و باد روی شونه هاش تازیانه میزنن و چاره ای نداره جز دوباره سبز شدن.