دیگه حس و حال هیچ کاری رو ندارم
گوشی رو برمیدارم و تند تند اپلیکیشن هارو عوض میکنم
نمیدونم با این حال روحی چطور میشه ارشد خوند؟ چطور میشه از پس این هفت خان رستم براومد؟
کسی درکم نمیکنه. همه نظریه های خودشونو دارن
32 شیفت دارم ولی خاهرم همش میکوبه تو سرم که سه روز آف بودم. با این سطح از درک خانوادم کاری از پیش نمیبرم. نمیدونم چطور میشه یه گوشو در کرد یکی دروازه. کاش یکم سرکش بودم.
مغز آقای دوست بیچاره رو سوراخ کردم. اونم همین روزا خسته میکنم و میره. امروز تو دفتر رئیس موقع درخواست توقف کارم یه لحظه قلبم درد گرفت از شدت غم و بغضی که تو سینه م جمع شده بود و نمیتونستم جیغ بزنم. نمیتونستم بزنم اونجا رو خراب کنم و یه چیزی بشکونم.
کاش این ردزا بگذره کاش...
کاش این بغض بمیره کاش...
دیدگاه های احمقانه مردم و خاله زنک بازیا و حمایت خونوادم ازونا از طرفی و کار مزخرف و حمالی که میکنم از طرف دیگه دلخوشی تو زندگیم نذاشته. و این وسط کسی اونطور که باید درکم نمیکنه. فوقش هر نفر بخشی ازون رو قبول داره و برا بقیه ش انقدر فتوا صادر میکنن که به گوه خوردن میفتم بابت درودل کردن