انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:3

ببینم خداهایی که ساختینو غیر خودتون کی میپرسه؟

#گرونی

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 14:29

پریروز داشتم از کنار یه کلینیک دولتی رد میشدم، گفتم اینجا رایگانه ببینم نوبت همکاری‌ میدن یه دکتر داخلی رو بابت خواب الودگی و خستگی مفرط ببینم یانه.

رفتم خلاصه دکتره دید و یه زیلیون ازمایش نوشت برام!

دیروز صبح اومدم ازمایشگاهمون و یه پسره خر اومد ازم خون بگیره مستقیم سوزنو کرد تو عصب دستم. بعدشم کلی سرم داد زد و بی احترامی کرد.

از اون روز حرکات دستم بخاطر دردش محدود شده و چون عصبه خدا میدونه کی قراره درست شه.

امروز به رئیسمون گفتم زنگ بزنه پدرشو در آرن.

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:34

شاید باورتون نشه ولی ده روزه میخوام برم دندونپزشکی و باشگاه و بخاطر خواب! فرصت نمیشه!!

توسط ... | سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:26

شاید باورتون نشه ولی از علیرضا قربانیی که ایییین همه عاشقش بودم بعد کات با اقای دوست، متنفر شدم.

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:31

اصلا باورم نمیشه دوسال با این پسره لاس زدم بهشم وابسته شدم و برای ازدواج باهاش فکر میکردم.

خدایا مگه میشه؟

شاید باورتون نشه ولی یکی که پنج شش سال پیش روم کراش داشت و باهاش لاس میزدم داره از گرونی ها حمایت میکنه!!!! میگه شماها دارین دوبرابر گرونیارو یارانه میگیرین بازم غر میزنید!ا گر دولت روحانی بود بازم غر میزدین؟

واقعا یکی باید مغز خر تو سرش باشه که حساب کتاب سیصد هزار تومن مساوی نیست با گرونیهای وحشتناک در پیش رو نفهمه.

و باز هم مغز خر باید تو کله ش باشه که ندیده باشه تو دولت روحانی همه چقد فحش دادن به دولت و همه مسئولین!

حیف تایمی که سر توی چاقال سوزوندم. خپل زشت

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:0

چرا هلی دیگه غر نیمزنه؟ :)

چرا هلی از گرونی های جدید حرف نیمزنه؟

چون هلی دیگه به تمام معنا بریده :) جامه خویشتن دریده و سر به بیابان نهادیده و اکنون در بیابان زندگی میکند

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:10

دیروز یه اسنپ گرفتم هی نمیومد

بعد یه ماشینه نگه داشت یه پسر جوونی توش بود، چندتا چیز گفت نشنیدم. پشتش کلا ترافیک شد. گفتم آقابرو! وا! بعد کلی ذوق کردم گفتم بخاطر من ترافیک راه انداختن :)

بعد باز منتظر شدم دیدم یارو رد کرده کلا.

زنگ زدم بعد چند دیقه دوباره همون ماشینه اومد، گفت: من میگم ماشینو عوض کردم چرا حمله میکنی؟ 😂

 

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:40

اینکه برادرم از پیشمون بره خیلی غم انگیزه

اینکه قصد مهاجرت داره میتونه خیلی خوب ولی سخت باشه هم برای خودش و هم ما

حس میکنم تابستون سختی رو در پیش دارم

ظاهرا قراره اتفاقات زیادی بیفته و تکلیف خیلی چیزا روشن شه

لای گیرو دار و بدبختی های زندگی خودمو با زبان خوندن سرگرم کردم و فکرمو برداشتم از بقیه چیزا

از چیزایی که ممکنه ذره ذره مثل موریانه بیفته به جونم و همه وجودم رو بخوره

توسط ... | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 1:38

از بزرگترین سوتی های زندگیم که کسیم متوجه نشد اینه که سه ماهه سیر تازه خریدم و خشک و پودرش کردم و همراه ماست به خورد این و اون دادم چون فکر کردم موسیره😐 میگفتم خدایا چقد تنده ها

توسط ... | دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 13:48

سلام علیکم

خب در واقع چند بار اومدم اما انگار چیزی نداشتم برای نوشتن

انگار یه جورایی سر شدم این روزا

خوشبختانه یا بدبختانه باید بگم تراز موقشنگ خیلی رفته بالا و نمیدونم نگران باشم یا نه که ممکنه قبول بشه امسال و بخواد چندین سال دیگه تو این خراب شده دانشجو باشه

فقط سپردم به خدا و میگم خدایا هر چی به صلاحه پیش بیار

راستی کلاس زبانمم دارم ادامه میدم و دوباره تعیین سطح دادم و امروز اولین کلاسمه با همکلاسیای جدید و امیدوارم که خوب پیش بره.

دندون عقلمم مشکل پیدا کرده و باید برم دکتر

و البته برای جوش های بی امان پوستم هم باید برم دکتر پوست

کار زیاده و حوصله کم

افتر اِ دیکِید

توسط ... | پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 0:42

دبیرستانی که بودیم، سال ۹۰ تا ۹۴ یه سری درو داف (به حساب اون زمان) تو کلاسمون داشتیم، که یه چندتا عکس معمولی با مقنعه و فرم تو حیاط مدرسه گرفته بودن، نگو این عکسا افتاده بود دست ملت و اینا هر روز گریه میکردن و همه میگفتن آبروشون رفته و ازین داستانا.

یه ده سالی گذشته و الان از اون دوستام فقط یه پیج اینستا دارم. هر وقت اینستامو باز میکنم با یه سری پلنگ همراه شیراشون(پارتنراشون) روبه رو میشم که اصلا نمیتونم شناسایی کنم که کی کدومه فقط میدونم همکلاسیم بودن گویا.

یکی رفته خارج با شوهرش زبونشونو فرو میکنن تو حلق هم عکس میگیرن میذارن. یکی ازدواج سفید کرده. یکی مدل شده، یکی رفته خارج خواننده خفن شده و یکی بلاگره و نصف بیشترشون هم ناخن کارن یا کراتینه مو و فیبروز و... انجام میدن. همه شونم از من مثلا باهوش و درسخونشون وضعشون بهتره.

توسط ... | چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:55

این چند روز بخاطر عید فطر که برای ما خیلی مهمه و البته سر زدن به طبیعت شهرم که تو این فصل فوق العاده س، برگشتم خونه مامان و بابام.

موقشنگ همش میگفت چرا نه میتونی حرف بزنی نه عکس بفرستی نه هیچی، حتی وقتی برمیگردی خونه قیافه ت هم عوض میشه.

براش به عکس از خونه مون فرستادم کاملا ملتفت(ملطفت، ملتفط) شد؛ دو تا اتاق کوچیک که درشون درست و حسابی بسته نمیشه و هردو به هال و به همدیگه راه دارن و هال شاید ده متری(انقد کوچیک) که همیشه بابام اونجاست. یکی از اتاقا همیشه داداشم هست و وسطی که کمد همه توشه و کلا محل رفت و امده جاییه که من میمونم. حالا شما تصور کنین حتی جا برای لباس عوض کردن هم نیست. چه برسه به اینکه ادم به خودش برسه و تلفنی حرف بزنه و عکس بگیره و...

حالا حیاطمون که یه طرفش کلا دیوار نداره. با همسایه ها و مردم به شدت فضولی که کاملا سرشون تو کیون ماست و باید با حجاب بری حیاط و از اونجا دسشویی! همه اینا یه طرف تازه خونه انقد قدیمیه که پر سوسک و جک و جونوره.

+ دیروز رفتیم گشتیم و رفتیم دشت گل و رودخونه و این داستانا و خیلی خیلی قشنگ بود(خدایا شکرت) اما بخاطر پریودی وحشتناک این دوره م برگشتنی حالم بد شد و نصف اون مسیر زیبا رو خوابیدم. ولی خب باز استفاده مو کردم. 

+امروز هم برگشتم خونه م و سلام بر آزادی! سلام بر شیفت های بیمارستان! سلام به من! سلام به شما!

توسط ... | دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 13:55

از گوجه سبز بدم میاد 

 

 

+فک کنم همین یه جمله برای یه آشوب یه هفته ای تو وبلاگم کافیه

توسط ... | دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:40

این دوره پریودیم با جنون نسبی همراهه

انقد از دیروز چرت و پرت گفتم آبرومو همه جا بردم

دو شب هم هست که نتونستم بخوابم

دیشب در حد مرگ درد داشتم و هرکار میکردم تاثیر نداشت

بیرون بارون میومد و منم پشت پنجره پیچیده بودم تو پتو و گریه میکردم. هر لحظه میگفتم الان بابام پا میشه داستان میشه

ماشالله مردای ماهم خصوصا قدیمیا با درک و فهمممم

امروزم که عید بود ساعت ۹ صبح با صدای مهمونا بیدار شدم :/

۹ صبح! مهمون! لعنتیا لااقل دید و بازدیدو از ده یازده شروع کنین

هیچی دیگه، الانم با یه شکم نفخ کرده و در حالیکه نه معده م کار میکنه نه مغزم با آبشاری از خون جاری نشستم جلو مهمونا

توسط ... | یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 13:50

سلام جیگرااااا

عشقم برام ستاره خریده، قربونش برم آغاییم

شبا خاموشش میکنم ولی بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ هر شب روشنش می کنم و در اختیار عموم میذارم و اجازه دارین نگاهش کنین، بیشتر ازین تلاش نکنین مرسی اه

توسط ... | چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 0:54

مزخرف ترین روز زندگی تنهاییم بود.

پدر و مادرم اومدن و خاهرم و دوماد تخمیمون هم بودن. گفتم برین خونه تون جا نداریم :/ موندن!!!!

شبش انقدر بهم تیکه انداخت و مسخره م کرد که واقعا صبرم لبریز شد.

پدر و مادرم اولین ماه رمضونشون بود که مهمون من بودن و از چند روز قبل برنامه ریخته بودم که یه معجون خوش مزه و بدون قند طبیعی درست کنم براشون. داشتم معجون درست میکردم که دومادمون با دادو بیداد و قهقهه از رو مسخره کردن داد زد: اینا چیه قاطی هم می کنی این مزخرفات چیه خورد ما میدی؟ الان چه وقت این کاراس؟ کوچکترین تکونی که میخوردم حتما یه تیکه سنگین بهم مینداخت و قهقهه میزد و هزارتا درخواست هم داشت! آخرش صبرم لبریز شد و پریدم بهش.

بعدش خاهر و مادرم دعوام کردن اما بعد مدتی خاهرم اومد گفت این کلا اینجوریه و هیچکس باهاش نمیسازه و حتی مادر و خاهرشم باهاش سر جنگن.

بعدش نیم ساعت سرسنگین بود و دوباره شروع کرد! انقدر کس مغزه که با آسون ترین راهی که جی پی اس نشون میداد راهو نشون دادم و بیست بار مارو دور خودمون چرخوند و صد بار سرم داد زد که بلد نیستی ادرس بدی تو هبچی بلد نیستی و... انقدرررر تخمی بازی درآورد که میخواستم یا خودمو یا اونو بکشم، خاهرم هی میگفت به دل نگیر شوخی میکنه!!! خیلییی جدی بهش گفتم لطفا با من شوخی نکنید اقای فلانی من خوشم نمیاد.

خاهرم هزارتا فحش بهم داد :/ 

الان علاوه بر اونا از خودمم بدم میاد.

خاهر و مادرم بهم برچسب دیوانه، کم صبر، بی جنبه، احمق، نادون، کم تجربه و... زدن و شستنم و گذاشتنم کنار و با دومادمون که همه میدونستن تقصیر اونه رفتارشون این بود که عزیزم تو ببخش وااای ناراحت شدی فلان و بهمان. میومدن تو خفا بهم میگفتن تو احمق و کم تجربه ای وگرنه همه مردا همینن بذا شوهر کنی بچزوننت بفهمی صبر و شوهر ‌‌‌‌خانواده شوهر یعنی چی.

همه اینا به خاطر دسته بیل آویزون به مغز خالی شوهر ایشونه و بنده چون نقص عضوی به نام نقص دسته بیل و خایه دارم یه نوکر تمام عیارم و همه چیز تقصیر منه.

الانم شنیدم تو اشپزخونه داره میگه: این دخترت هیچ مهارت اجتماعی نداره. به مردا احترام نمیذاره و غذا جلوشون نمیذاره

بعد سالها با وجود وابستگیم و بارها فرصتی که دادم و دوستشون داشتم به این نتیجه رسیدم که واقعا خانواده خوبی ندارم و واقعا هرکی بخواد عروسشون بشه بدبخت دو عالم میشه چون هیچکدوم نه سلامت عقل دارن نه سلامت روان. خودمم همینم اصن

توسط ... | شنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 20:42

خدایی این دیگه چه صیغه ایه که منو همکارم روزه ایم بعد نشستیم روزه مونو باز کنیم، تا اذان مغرب به افق اهل تشیع رو میگه و همکارم میخواد روزه شو باز کنه، من خیلی وقته افطارمم خوردم :/

خدایی فاز این علما چیه؟ من حس میکنم بیشتر این تفاوتای کوچیک رو بخاطر اذیت کردن همدیگه و متفاوت کردن خودشون گذاشتن.

توسط ... | جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:24

امروز عصر میخواستم اماده بشم برم کلاس زبان و بعدش برم عینکامو بگیرم که موقشنگ زنگ زد و گفت میرم باغ، گفتم اوکی منم میرم کلاس. گفت چه کلاسی؟ گفتم حواست کجاست؟ زبان دیگه!

گفت: مطمئنی؟ :/

یهو شک کردم تقویمو نگاه کردم دیدم جمعه س! :/

امان ازین شغلایی که تعطیل و غیر تعطیل نمیشناسه!

هیچی دیگه کلی اذیتم کرد بعدش به میمنت این تعطیلی سه ساعت خوابیدم :/

مثلا دکتر قرص برام نوشته سرحال شم بیش از پیش میخوابم!

این قضیه حسنی به مکتب نمیرفت من هم از ازل بوده :/

یادمه یه بار تو دانشگاه رفتم بیمارستان دم در بخش دیدم چقد خلوته یادم اومد تعطیله برگشتم :/

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .