مزخرف ترین روز زندگی تنهاییم بود.
پدر و مادرم اومدن و خاهرم و دوماد تخمیمون هم بودن. گفتم برین خونه تون جا نداریم :/ موندن!!!!
شبش انقدر بهم تیکه انداخت و مسخره م کرد که واقعا صبرم لبریز شد.
پدر و مادرم اولین ماه رمضونشون بود که مهمون من بودن و از چند روز قبل برنامه ریخته بودم که یه معجون خوش مزه و بدون قند طبیعی درست کنم براشون. داشتم معجون درست میکردم که دومادمون با دادو بیداد و قهقهه از رو مسخره کردن داد زد: اینا چیه قاطی هم می کنی این مزخرفات چیه خورد ما میدی؟ الان چه وقت این کاراس؟ کوچکترین تکونی که میخوردم حتما یه تیکه سنگین بهم مینداخت و قهقهه میزد و هزارتا درخواست هم داشت! آخرش صبرم لبریز شد و پریدم بهش.
بعدش خاهر و مادرم دعوام کردن اما بعد مدتی خاهرم اومد گفت این کلا اینجوریه و هیچکس باهاش نمیسازه و حتی مادر و خاهرشم باهاش سر جنگن.
بعدش نیم ساعت سرسنگین بود و دوباره شروع کرد! انقدر کس مغزه که با آسون ترین راهی که جی پی اس نشون میداد راهو نشون دادم و بیست بار مارو دور خودمون چرخوند و صد بار سرم داد زد که بلد نیستی ادرس بدی تو هبچی بلد نیستی و... انقدرررر تخمی بازی درآورد که میخواستم یا خودمو یا اونو بکشم، خاهرم هی میگفت به دل نگیر شوخی میکنه!!! خیلییی جدی بهش گفتم لطفا با من شوخی نکنید اقای فلانی من خوشم نمیاد.
خاهرم هزارتا فحش بهم داد :/
الان علاوه بر اونا از خودمم بدم میاد.
خاهر و مادرم بهم برچسب دیوانه، کم صبر، بی جنبه، احمق، نادون، کم تجربه و... زدن و شستنم و گذاشتنم کنار و با دومادمون که همه میدونستن تقصیر اونه رفتارشون این بود که عزیزم تو ببخش وااای ناراحت شدی فلان و بهمان. میومدن تو خفا بهم میگفتن تو احمق و کم تجربه ای وگرنه همه مردا همینن بذا شوهر کنی بچزوننت بفهمی صبر و شوهر خانواده شوهر یعنی چی.
همه اینا به خاطر دسته بیل آویزون به مغز خالی شوهر ایشونه و بنده چون نقص عضوی به نام نقص دسته بیل و خایه دارم یه نوکر تمام عیارم و همه چیز تقصیر منه.
الانم شنیدم تو اشپزخونه داره میگه: این دخترت هیچ مهارت اجتماعی نداره. به مردا احترام نمیذاره و غذا جلوشون نمیذاره
بعد سالها با وجود وابستگیم و بارها فرصتی که دادم و دوستشون داشتم به این نتیجه رسیدم که واقعا خانواده خوبی ندارم و واقعا هرکی بخواد عروسشون بشه بدبخت دو عالم میشه چون هیچکدوم نه سلامت عقل دارن نه سلامت روان. خودمم همینم اصن